fa
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

کانال بسته

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام سونــــــــ🌙ــــایـ

کانال سونــــــــ🌙ــــایـ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 65 664 مشترک است و جایگاه 316 را در دسته کتب و رتبه 5 134 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 65 664 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 29 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 359 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -79 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.26% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 17.50% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 798 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 11 495 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 44 است.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 30 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

65 664
مشترکین
-7924 ساعت
-3487 روز
+35930 روز
آرشیو پست ها
- مردونگيت سالمه عباس جون؟! آخه هرچي جلوت ويراژ ميرم كار نمي‌كنه!❌💦 با اخم سرش و پايين انداخت و چشم غره رفت. - انگار يادت رفته چه شكلي زنم شدي كه حالا توقع داري واست داغ كنم🔥👎 دستام و روي ميز گذاشتم و با جلو كشيدن بالا تنه‌م، خط سينه‌هام توي معرض ديدش قرار گرفت. - به هر حال لقمه آماده افتاده تو دامنت، نمي‌خواي ازش استفاده كني؟!👅🔞 با ديدن خط بين سينه‌هام بزاق دهنش و قورت داد و… https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk

- مردونگيت سالمه عباس جون؟! آخه هرچي جلوت ويراژ ميرم كار نمي‌كنه!❌💦 با اخم سرش و پايين انداخت و چشم غره رفت. - انگار يادت رفته چه شكلي زنم شدي كه حالا توقع داري واست داغ كنم🔥👎 دستام و روي ميز گذاشتم و با جلو كشيدن بالا تنه‌م، خط سينه‌هام توي معرض ديدش قرار گرفت. - به هر حال لقمه آماده افتاده تو دامنت، نمي‌خواي ازش استفاده كني؟!👅🔞 با ديدن خط بين سينه‌هام بزاق دهنش و قورت داد و… https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk

Repost from N/a
-بدید کت شلوار دامادی صامد رو فرشته بدوزه، مگه خیاط نیست، چرا بدیم دست غریبه، نه مادرجون؟ با این حرف مهلا، جاری‌ام، احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ بست. -چ...چی؟ من بدوزم؟ کت شلوار می‌دوختم؟ برای دامادی او؟ دامادی مردی اگر شب سر به سینه‌اش نمی‌گذاشتم و صدای قلبش را نمی‌شنیدم خواب به چشمانم نمی‌آمد؟ -بدم نمیگه این دختر، صامد اون همه وسیله برات خریده، وقتی خودمون خیاط داریم چرا پول بدیم به یکی دیگه، خودت بدوز میگم صامد پولشم بده به خودت. با تایید مادرشوهرم، تمام وجودم سست شد. من زنِ صامد بیگ باید برای شوهرم کت و شلوار دامادی میدوختم و  دستمزد میگرفتم. -چرا جواب نمیدی دختر؟ جمعه شب مراسم خواستگاریه، دست بجمون. خودت با مش غلام برو بازار و گرونترین پارچه رو بگیر. مبادا ببینم کم گذاشتی! -قیافتو برای من کج کن! وای به احوالت اگه فکر خطا به سرت بزنه. شوهر اولت سر نازا بودنت طلاقت داد، خودتو قالب کردی به پسر من خیال داری با این همه مال و ملک، بی وارث بمونه؟ بغضم را فرو خوردم. صامد بیگ می‌دانست که من نازا هستم و عقدم کرد. من هیچ کس را گول نزده بود. با صدایی گرفته گفتم: -کاری نمی‌کنم... می‌دوزم خانوم.میرم مترمو بیارم. اقا بالاست. مانند ادم مسخ شده متر و دفترچه ام را برداشتم و به خلوت گاه شوهرم رفتم. جایی که کسی اجازه نداشت به آن وارد شود جز منی که محرم تنش بودم. قرار بود اجازه دهد زن دومش هم به اینجا بیاید؟ حتی فکرش هم می توانست جانم را به لب برساند. من این غم را تاب نمی‌اوردم. تقه‌ای به زدم و صدای بم و مردانه‌اش تیری به قلبم بود. وارد که شدم، مثل همیشه رو به شیشه‌ی سراسری، روی صندلی راکش نشسته بود و صدای قدیمی‌اش روشن بود. در را بستم که صدای بمش طنین انداخت. -اومدی پری، نمیدونی از سرکار میام تنم به انتظار دستاته؟ چرا انقدر دیر اومدی؟ همیشه پری صدایم می‌زد. پری خانومش بودم و حالا قرار بود سرم هو بیاورد. جلو رفتم و زیر لب ببخشیدی گفتی که نگاهش به سمتم چرخید. پکی به پیپش زد و ارام روی رانش زد. -پشین پری جانم، نسخ عطرتم، این پیپ و توتون دیگه دوای دردم نیستم. از حرفش بغضم گرفت. یعنی قرار بود اینگونه نازِ زن دیگری را هم بکشد؟ -نمیشینم آقا. پاشید لطفا. کارتون دارم. صدای لرزانم باعث شد پیپش را پایین بیاورد و با دقت نگاهم کند. -چیزی شده؟ چیزی نشده بود، فقط داشتند او را از من میگرفتند. چرا با اینکه خبر داشت، اینگونه با من رفتار می‌کرد. با دلخوری گفتم: -هیچی نشده آقا... پاشید اندازه هاتونو بگیرم، برای کت شلوار لازمه. میخواستم هرچه زودتر بروم، پس خودم دستش را گرفتم و وادارش کردم تا بلند شود. -کت شلوار برای چی؟ چرا خودش را به ندانستن میزد؟ واقعا فکر میکرد احمق هستم. متر را دور بازوهای قطورش چرخاندم. قرار بود کسی دیگر سر روی این بازوها بگذارد؟ آن روز قطعا من میمردم. -کت شلوار دامادی، اخر هفته مگه خواستگاری نیست؟ مادرتون گفتن من... من باید کت شلوار دامادی شوهرمو بدوزم. در جمله‌ی اخر انقدر بغض داشتم که در حال مردن بودم. -کی بهت همچین چرندیو گفته؟ بی توجه اینبار متر را به سرشانه‌ی پهنش چسباندم. -عصری میرم بازار پارچه فروشا. بهترین پارچه رو میگیرم اقا. شما بزرگید، باید کت شلوار به تنتون بشینه، برازدتون باشه.. -چی میگی فرشته؟ این چرندیات چیه؟ من قراره خواستگاری کدوم خری برم؟ اشک از گوشه‌ی چشمانم چکید. اینبار سایز دور کمرش را باید میگرفتم. دستانم را دورش حلقه کردم. به وضوح می‌لرزیدم. -سر... سر اسیناتونو میگم از طلا بسازن. باید برازنده باشه. زشته اگه کم بذارم. بازویم را با شدت گرفت و سرم فریاد زد: -فرشته! بس کن. حالم خوب نبود. داشتم جان میدادم. متر و دفترچه از دستم افتاد و  هق زدم. -گفتن... گفتن منم باید بیام... باید برای خودمم لباس بدوزم. خانوادتون گفتن باید لباسم قرمز باشه، اما... اما من دلم میخواد سیاه بپوشم. بپوشم اقا؟ من نمیتونم عزای قلبم غیر سیاه چیزی بپوشم. -به خودت بیا دختر! این چرندیات چیه؟ به خودم می امدم؟ من میدانستم شاه صنم کار خودش را میکند و سرم هوو می اورد. ر -کاش... کاش فقط جایو داشتم که می‌رفتم اقا. من کس و کار ندارم. توروخدا نذارید من تو این خونه باشم. بفرستیدم ته باغ، تو اتاق خدمتکارا، ولی اینجا نه. من طاقت ندارم.... من شمارو با یه زن دیگه ببینم میمیرم. قلبم تیر کشید. به ان چنگ بردم‌ -فرشته... قلبت. دهان باز کردم اما نفسم بالا نیامد. چند روز خودخودری در همین لحظه پوچ شده بود و صامد با وحشت فریاد زد: - الان قلبت وایمیسه لعنتی! پدر هرکی که گفته من قراره زن بگیرمو درمیارم! نفس بکش! https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk دختره خیاطه می‌خوان مجبورش کنن کت شلوار دامادی شوهرشو بدوزه‌ اما شوهرش....🥺🥺🥺

Repost from N/a
_توی باشگاه مردونه چه غلطی میکنی؟ میدونی ساعت چنده! صدای بلند یلدا توی گوشم میپیچه و از ترس اینکه مردی از این ور رد بشه و بشنوه بیشتر به دیوار می‌چسبم و خفه میگم.. _داد نکش یلدا... منه بدبخت خوابم برد... زنگ زدمت بگی چه خاکی تو سرم بریزم دو ساعت دیگه باشگاه تعطیل میشه تا صبح میمونم این تو.. _خبر مرگت بیاد مستانه رفتی کپه مرگت و توی شیفت مردونه گذاشتی.!؟ من چه جوری ساعت 11 شب از باشگاه بیارمت بیرون! لوله ی جاروبرقی توی کمرم فرو میره.. اما چاره چیه..؟ از درز کمد دیواری بیرون و نگاه میکنم و حداقل تعدادشون کم شده.. _یلدا.. اگر بدونی چه ویوویی اینجا دارم!.. همشون هی لخت میشن یه دور موقع اومدن یه دور موقع رفتن... _خاک تو سرت کثافت... همیشه خر شانس بودی.. میگم حالا شب و همونجا باش صبح که شیفت زنونه شد بیا بیرون.. به مامانت میگم خونه مایی.. به خودم میپیچم و پهلوهام داره میترکه... _دستشویی لازمم.. 5 ساعته تو کمد گیر افتادم، کلیه هام ترکید.. صدای موزی یلدا حالم و میگیره... _دیگه یه جایی باید اون ویوی سکسی از دماغت دربیاد.. بلاخره دو ساعت بعد چراغای باشگاه خاموش میشه و من تا مرز ترکیدن فاصله ای ندارم و کم مونده بود توی مخزن جاروبرقی کارم و تموم کنم. مثل یک اسب تا دستشویی یورتمه میرم و لعنتی نرسیده به سرویس خودمو خیس میکنم.. غرغر کنان از گندی که به خودم زدم شلوار و همونجا آب میکشم و پرتش میکنم روی شوفاژ تا صبح خشک میشه.. با یک هودی که تا زیر رونم میرسه و پایین تنه لخت میرم تو کافی شاپ تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم کنتور برق و میزنم و... _از کی تا حالا دزدا لخت میرن دزدی !؟ _یا خداااااااااااا ...  جیغ بنفشی که توی فضای باز میپیچه مال منه!؟ چوب دستی تمرینی که برداشتم و مثه شمشیر جلوم میگیرم و به مرد هیکلی که با رکابی و شلوارک روبه روم ایستاده نگاه میکنم. _تو اینجا چه غلطی میکنی مرتیکه !؟ مگه باشگاه بسته نیست! _روتو برم دختر..! خیره به حرکات من دست به جیب و بیخیال جلو میاد... _هووووی کجا میای...! میزنم ناکارت میکنما... _ناخونات نشکنه جیگر.... این وقت شب، لخت تو باشگاه چه غلطی میکنی! مثه اسکلا هودی رو میکشم پایین تر و لعنتی کش نمیاد. الان با این نره غول که از قضا عجیب آشنا میزنه، اونم بدون شلوار توی سیصد متر فضا چه گو*هی بخورم. _هی بیخیال من شو خب... انگار نه انگار منو دیدی... منم شتر دیدم ندیدم .. پوزخندش و اون نگاه خیره اش روی مخمه و مگه جرات اعتراض دارم.. _تو همون دختر جدیده ای نه؟ مربی که نیما گفت تازه اومده باشگاه.! عقب عقب میرم تا خودمو به شلوار خیسم برسونم و نگاهم میفته روی عکس بزرگی که دیوار پشت سرش و کامل گرفته .... _نهههه... تو هم اونی...!  _آره همون شُتُریم که توی باشگاه خودش میخوای ندید بگیریش... پام به چیزی گیر میکنه و تعادلمو از دست میدم.. دست ميندازه و یقه امو میگیره که ناخوداگاه با حالت دفاعی چوب و میکوبم تو سرش و .... https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 با کلی وسواس توی یک باشگاه خصوصی و لاکچری تونستم کار گیر بیارم... یک شب اتفاقی با رئیسم روبه رو میشم و مثه سگ و گربه بهم میپریم و بلایی نموند که سرهم نیاریم ... فرداش تو کل باشگاه میپیچه که با صاحبش ریختیم روهم... اونم وقتی چشم دیدن همو نداریم. اعتبار اخلاقیش برای مسابقات میره زیر سوال.. آش نخورده و دهن سوخته.. شب بعدش با گل و شیرینی در خونمون پیداش میشه و فقط من میدونم پشت این لبخند شیرینش برای مامانم چه هیولای لاشی و عوضی با وزنی سنگین خوابیده... یه رمان #فوول_عاشقانه و کلکلی با شخصیت های جذاب و مغرور

Repost from N/a
ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟ با اخم وحشتناکی نگاهم کرد ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج‌ کردم اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم بدبختم می شدم در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود ـ به نظرتون من بچه ام؟ توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من جرئه ای از نوشیدنیش خورد ـ کم ور  ور کن حوصله تو ندارم لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم ـ به جهنم که نداری نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد دروغ چرا منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام دلم به دریا زدم ـ میشه شماره تون و بدین؟ چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟ لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم ـ  نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد ـ خوبه. حالام برو رد کارت می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم **** - شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد با چشم های ترسیده به عطا زل زدم مریم خواهرش گفت - ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای - نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و شرط مون از اول همین بود مهمونی تقریبا تموم شده بود هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم با لرز به عطا گفتم - این بار و بی خیال شو قول میدم زود شماره شو برات بیارم پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟ وحشت زده جیغ زدم - نــه ولم کن عوضی..کــمــک گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم - چه گوهی می خوری پفیوز؟ ول کن ببینم دختره رو با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد مریم جیغ زد - آقا کهزاد ولش کن اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا - یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد وای خدا تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم -راه بیفت ببینم - کـ...کجا می برین منو... نگاه ترسناک شو بهم دوخت - خونه ی مجردیم تا تکلیفت و روشن کنم گفت و منو دنبال خودش کشید https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk پاندول اثر جدید عالیه جهان بین نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍

Repost from N/a
-صیغه‌ی منی! اجازه‌ات دست منه نه بابات؛ فهمیدی؟؟ ترسیده لب زدم : چی داری میگی نیکزاد؟ من که نمیتونم به بابام بگم باهاشون نمیرم شیراز چون تو راضی نیستی دست انداخت دور کمرم و تنمو به سینش چسبوند کنار گوشم پچ زد : نمیتونی؟ چطوره همین الان برم بهشون بگم دخترشون دیگه دختر نیست و زیر من زن شده! هوم؟ با استرس راهرو رو پاییدم تا مبادا یهو کسی بیاد آروم گفتم : همه چیزو خراب نکن نیکزاد... من که بهت گفتم.... باهات راه میام.... هرچی بگی قبول میکنم.... بخاطر آبروم.... بابام بفهمه دختر احمقش چه غلطی کرده سکته میکنه. من بهت قول میدم.... لاله ی گوشم رو بوسید و جوری حرف زد که قلبم از حرکت ایستاد -نه دیگه دخترِ فرهادِ سرلک! اومدی و نسازی نه باهام راه میای، نه حرفامو قبول میکنی یک هفته‌اس قراره بیای پیشم شب بمونی یه حالی بکنیم، هربار بهونه میاری حرصی نگاهش کردم و جواب دادم : آخه من چجوری بیام شب بمونم؟ مامانم منو میکشه اگر بفهمه حتی از فکرم گذشته که یه شب خونه‌ی یه مرد تنها بمونم تو رو خدا برو از خونه، یهو یکی میاد میبینه من بدبخت میشم اصلا چطور تونستی از نگهبانی پایین رد بشی؟ نیشخندی زد و بدون تغییر حالتش گفت : کجا برم؟ تازه داری تحریکم میکنی هیرا کوچولو. تنت داغ شده! چطوره علی الحساب توی اتاقت باهام تسویه کنی تا بعد.... دیگه نتونستم تحمل کنم. زیر دستش زدم و یه قدم عقب رفتم با نفس نفس گفتم : انگار یادت رفته چیکار کردی... توی مستی منو صیغه کردی! بهم.... بهم دست درازی کردی نیکزاد هنوزم طلبکاری؟ اصلا تو چرا؟ بذار خودم به همه بگم چه بلایی سرم آوردی تا ببینی بابام چیکار میکنه باهات... با شنیدن اسمم از زبون خاله نسرین، حرف توی دهنم ماسید و گردنم چرخید سمت سالن -نسیم جون؟ هیرا کجا رفت؟ نمیاد پیشمون؟ مامان فورا جواب داد : چرا چرا... الان میاد. نمیدونم کجا مونده این دختر یه قدم دیگه از نیکزاد فاصله گرفتم تا قبل از اینکه متوجه علت غیبتم بشن و بفهمن یه پسر یواشکی اومده توی خونه، برگردم توی سالن که خاله نسرین دوباره گفت : -راستش امشب که همه دورهم جمع هستیم، گفتیم خوب میشه که هیرا رو واسه کیانم خواستگاری کنیم اگر آقا فرهاد اجازه بده همین امشب محرم بشن که اگر عمر آقاجون به دنیا نبود، کار خیر عقب نیفته دستام یخ زد و نگاهم روی صورت نیکزاد کشیده شد سعی میکرد ظاهرشو خونسرد نشون بده اما رگ کنار شقیقه اش نبض گرفته بود و گوشه‌ی پلکش می‌پرید دوباره کمرمو چنگ زد و با نیشخند گفت : خواستگاری کنن؟ از زن من؟ خبر داشتی و هیچی نگفتی هیرا؟؟ واسه همین میخواستی منو دک کنی؟؟ فقط خدا به دادت برسه قلبم از حرکت ایستاد و کم مونده بود نقش زمین بشم اون یه روانی بود! قبل از این که حرفی بزنم مچ دستمو کشید و پرت شدم توی اتاق دستش سمت کمربندش رفت و حین باز کردنش، چشمکی زد و گفت : سکس با هیجان لذتش بیشتره. نه عزیزم؟ دستمو روی سینه‌ی ستبرش گذاشتم و لرزون گفتم : نیکزاد... قربونت برم... یه لحظه گوش کن به من... من هیچی نمیدونستم... هولم داد روی تخت و با یه دستش هر دو دستم رو بالای سرم قفل کرد دست دیگه‌اش دامنم رو بالا زد و گفت : -میخوام همونجوری زیرم ناله کنی و جیغ بکشی هیرا... عین همیشه! سورپرایز دارم واسه فرهاد خان و زنش! لبامو به شدت زیر دندونام فشار دادم تا مبادا صدام بلند بشه که دست سردش بین پام نشست و هق هقم بلند شد جوری انگشتای کشیده‌اش رو حرکت میداد که عین مار به خودم میپیچیدم زیپ شلوارش رو باز کرد و چشمام سیاهی رفت اما دست بردار نبود درست همون لحظه در باز شد و صدای مامان رو شنیدم : هیرا معلومه کجایی؟ شنیدی؟ نسرین میگه.... انگار تازه متوجه وضع ما شد که جیغ بلندی کشید و گفت : اینجا چه خبره ذلیل شده؟؟؟؟ چه غلطی دارین میکنین؟؟؟؟ https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 🩵 هیرا سرلک، دردونه‌ی دکتر فرهاد سرلک رئیس بانک بین المللی با شناسنامه‌ی سفید شکمش بالا اومد و خبرش همه جا پخش شد که شب خواستگاریش، مچشو تو اتاق با یکی دیگه گرفتن؛ با پسری که هیچ اسم و هویتی نداره نیکزاد یه سایه‌اس... یه سایه‌ی وحشتناک که نصف قاچاق و کارتل و مافیای فوتبال روی انگشت اون میچرخه یه شب توی مهمونی هیرا رو میبینه و طمع میکنه واسه یه خلاف بزرگتر! اختلاس بزرگی که تنها مجرمش هیرا و پدرش باشن نقشه‌ای که مو لای درزش نمیره و هیرای حامله رو میفرسته زندان تا منتظر طناب دار باشه ولی.... 🔥🔥 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 ♨️ پسر عوضی جوری رفتار میکنه که هیرا عاشقش بشه و جوری دلبری میکنه....❤️‍🔥

- مردونگيت سالمه عباس جون؟! آخه هرچي جلوت ويراژ ميرم كار نمي‌كنه!❌💦 با اخم سرش و پايين انداخت و چشم غره رفت. - انگار يادت رفته چه شكلي زنم شدي كه حالا توقع داري واست داغ كنم🔥👎 دستام و روي ميز گذاشتم و با جلو كشيدن بالا تنه‌م، خط سينه‌هام توي معرض ديدش قرار گرفت. - به هر حال لقمه آماده افتاده تو دامنت، نمي‌خواي ازش استفاده كني؟!👅🔞 با ديدن خط بين سينه‌هام بزاق دهنش و قورت داد و… https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk

- مردونگيت سالمه عباس جون؟! آخه هرچي جلوت ويراژ ميرم كار نمي‌كنه!❌💦 با اخم سرش و پايين انداخت و چشم غره رفت. - انگار يادت رفته چه شكلي زنم شدي كه حالا توقع داري واست داغ كنم🔥👎 دستام و روي ميز گذاشتم و با جلو كشيدن بالا تنه‌م، خط سينه‌هام توي معرض ديدش قرار گرفت. - به هر حال لقمه آماده افتاده تو دامنت، نمي‌خواي ازش استفاده كني؟!👅🔞 با ديدن خط بين سينه‌هام بزاق دهنش و قورت داد و… https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk

Repost from N/a
-بدید کت شلوار دامادی صامد رو فرشته بدوزه، مگه خیاط نیست، چرا بدیم دست غریبه، نه مادرجون؟ با این حرف مهلا، جاری‌ام، احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ بست. -چ...چی؟ من بدوزم؟ کت شلوار می‌دوختم؟ برای دامادی او؟ دامادی مردی اگر شب سر به سینه‌اش نمی‌گذاشتم و صدای قلبش را نمی‌شنیدم خواب به چشمانم نمی‌آمد؟ -بدم نمیگه این دختر، صامد اون همه وسیله برات خریده، وقتی خودمون خیاط داریم چرا پول بدیم به یکی دیگه، خودت بدوز میگم صامد پولشم بده به خودت. با تایید مادرشوهرم، تمام وجودم سست شد. من زنِ صامد بیگ باید برای شوهرم کت و شلوار دامادی میدوختم و  دستمزد میگرفتم. -چرا جواب نمیدی دختر؟ جمعه شب مراسم خواستگاریه، دست بجمون. خودت با مش غلام برو بازار و گرونترین پارچه رو بگیر. مبادا ببینم کم گذاشتی! -قیافتو برای من کج کن! وای به احوالت اگه فکر خطا به سرت بزنه. شوهر اولت سر نازا بودنت طلاقت داد، خودتو قالب کردی به پسر من خیال داری با این همه مال و ملک، بی وارث بمونه؟ بغضم را فرو خوردم. صامد بیگ می‌دانست که من نازا هستم و عقدم کرد. من هیچ کس را گول نزده بود. با صدایی گرفته گفتم: -کاری نمی‌کنم... می‌دوزم خانوم.میرم مترمو بیارم. اقا بالاست. مانند ادم مسخ شده متر و دفترچه ام را برداشتم و به خلوت گاه شوهرم رفتم. جایی که کسی اجازه نداشت به آن وارد شود جز منی که محرم تنش بودم. قرار بود اجازه دهد زن دومش هم به اینجا بیاید؟ حتی فکرش هم می توانست جانم را به لب برساند. من این غم را تاب نمی‌اوردم. تقه‌ای به زدم و صدای بم و مردانه‌اش تیری به قلبم بود. وارد که شدم، مثل همیشه رو به شیشه‌ی سراسری، روی صندلی راکش نشسته بود و صدای قدیمی‌اش روشن بود. در را بستم که صدای بمش طنین انداخت. -اومدی پری، نمیدونی از سرکار میام تنم به انتظار دستاته؟ چرا انقدر دیر اومدی؟ همیشه پری صدایم می‌زد. پری خانومش بودم و حالا قرار بود سرم هو بیاورد. جلو رفتم و زیر لب ببخشیدی گفتی که نگاهش به سمتم چرخید. پکی به پیپش زد و ارام روی رانش زد. -پشین پری جانم، نسخ عطرتم، این پیپ و توتون دیگه دوای دردم نیستم. از حرفش بغضم گرفت. یعنی قرار بود اینگونه نازِ زن دیگری را هم بکشد؟ -نمیشینم آقا. پاشید لطفا. کارتون دارم. صدای لرزانم باعث شد پیپش را پایین بیاورد و با دقت نگاهم کند. -چیزی شده؟ چیزی نشده بود، فقط داشتند او را از من میگرفتند. چرا با اینکه خبر داشت، اینگونه با من رفتار می‌کرد. با دلخوری گفتم: -هیچی نشده آقا... پاشید اندازه هاتونو بگیرم، برای کت شلوار لازمه. میخواستم هرچه زودتر بروم، پس خودم دستش را گرفتم و وادارش کردم تا بلند شود. -کت شلوار برای چی؟ چرا خودش را به ندانستن میزد؟ واقعا فکر میکرد احمق هستم. متر را دور بازوهای قطورش چرخاندم. قرار بود کسی دیگر سر روی این بازوها بگذارد؟ آن روز قطعا من میمردم. -کت شلوار دامادی، اخر هفته مگه خواستگاری نیست؟ مادرتون گفتن من... من باید کت شلوار دامادی شوهرمو بدوزم. در جمله‌ی اخر انقدر بغض داشتم که در حال مردن بودم. -کی بهت همچین چرندیو گفته؟ بی توجه اینبار متر را به سرشانه‌ی پهنش چسباندم. -عصری میرم بازار پارچه فروشا. بهترین پارچه رو میگیرم اقا. شما بزرگید، باید کت شلوار به تنتون بشینه، برازدتون باشه.. -چی میگی فرشته؟ این چرندیات چیه؟ من قراره خواستگاری کدوم خری برم؟ اشک از گوشه‌ی چشمانم چکید. اینبار سایز دور کمرش را باید میگرفتم. دستانم را دورش حلقه کردم. به وضوح می‌لرزیدم. -سر... سر اسیناتونو میگم از طلا بسازن. باید برازنده باشه. زشته اگه کم بذارم. بازویم را با شدت گرفت و سرم فریاد زد: -فرشته! بس کن. حالم خوب نبود. داشتم جان میدادم. متر و دفترچه از دستم افتاد و  هق زدم. -گفتن... گفتن منم باید بیام... باید برای خودمم لباس بدوزم. خانوادتون گفتن باید لباسم قرمز باشه، اما... اما من دلم میخواد سیاه بپوشم. بپوشم اقا؟ من نمیتونم عزای قلبم غیر سیاه چیزی بپوشم. -به خودت بیا دختر! این چرندیات چیه؟ به خودم می امدم؟ من میدانستم شاه صنم کار خودش را میکند و سرم هوو می اورد. ر -کاش... کاش فقط جایو داشتم که می‌رفتم اقا. من کس و کار ندارم. توروخدا نذارید من تو این خونه باشم. بفرستیدم ته باغ، تو اتاق خدمتکارا، ولی اینجا نه. من طاقت ندارم.... من شمارو با یه زن دیگه ببینم میمیرم. قلبم تیر کشید. به ان چنگ بردم‌ -فرشته... قلبت. دهان باز کردم اما نفسم بالا نیامد. چند روز خودخودری در همین لحظه پوچ شده بود و صامد با وحشت فریاد زد: - الان قلبت وایمیسه لعنتی! پدر هرکی که گفته من قراره زن بگیرمو درمیارم! نفس بکش! https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk دختره خیاطه می‌خوان مجبورش کنن کت شلوار دامادی شوهرشو بدوزه‌ اما شوهرش....🥺🥺🥺

Repost from N/a
- مُخ زنی دخترا عرضه می‌خواد که تو نداری... وگرنه همشون عین همن... با دوتا کافه و عروسک خرسی وا میدن.. دانیال عصبی نگاه از مانیتور و تصویر دخترک زیبایی که فکرش را مشغول کرده می‌گیرد.. - فکر میکنی... لامصب به هیچکی سواری نمیده... سیاوش این همه زبون ریخت، دریغ از یه نمه وا دادن... سامیار مغرور چشمکی می‌زند... -  منو با سیا یکی نکن.. راه و چاه و من بلدم... پوزخند دانیال ... _همچین میگی انگار بدبخت کردن دخترای بیچاره  افتخار داره...! دست دراز کرده.. _راه باز جاده دراز... بفرما برو ببینم می‌تونی مُخش و بزنی یا نه! چشم های سامیار برق می‌زند... چالش را دوست داشت... _در عوض چی گیرم میاد! دانیال می‌دانست نقطه ضعف سامیار چیست... سوئیچ ماشین فراری‌اش را که از جان برایش عزیزتر بود، روی میز می‌گذارد... سامیار با سرخوشی سوتی کشید... - خوشم میاد زیادی به این دختره اعتماد داری... قبوله مَشتی! دانیال قرص و محکم جواب داد... - چون میدونم دختره سفت تر از این حرفاست با این چیزا وا بده... چندماهه برام کار میکنه.. خودشو با دوتا حرف و کادو ول نمیکنه، وگرنه الان تو بغلم نشسته بود... https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 دست های سامیار چشم های خوشرنگ دخترک را می‌گیرد و او را به داخل سالن می‌آورد. - تا نگفتم چشمات و باز نمیکنی... مهوا با قلبی که تپشش از روی لباس هم مشخص بود، برای گفتن حرف‌اش دل دل می‌کرد. می‌خواست حرفش را بزند اما سامیار اجازه نمی‌داد. - توهم برام سوپرایز داری؟ - آره عزیزم... یه سوپرایز بزرگ... لحظه‌ای تمام تن مهوا گُر گرفت.... - نکنه توهم میدونی چه خبره؟ من خودم تازه دیروز فهمیدم... سامیار در دلش پوزخندی زد. دخترک چه خوش خیال بود.. دو ماه تمام ناز دخترک را کشید و وعده وعید داد تا... بلاخره دیروز رامش شده و اعتراف کرده بود که دوستش دارد! - حالا دوباره بگو... چقدر دوستم داری؟ - از حالا تا هر چقدر که زنده ام هر بار و هر روز میگم: " به اندازه تمام زندگیم و دلتنگی هام دوستت دارم. " دست های سامیار از جلوی چشم هایش کنار میرود و با دیدن جمعیتی از کارکنان شرکت در جلوی چشمش مات و حیران می‌ماند.. - اینم قدیسه ی نجیبی که بعضیا سر پاک بودنش سرش قسم میخوردن. " دخترک پاپتی بی کس و کار عاشق من شده " کینه و تمسخری که در چشم کارمندان میدید یک طرف... چشم های پر شماتت و خشمگین دانیال جگرش را سوزاند. "_دیدی چه جوری جانماز آب می‌کشید و محرم نا محرم می‌کرد... _حالا تو بغل یه مرد ولو شده.. _از اولم معلوم بود ریگی به کفششه..." مهوا مات شده، نگاهش را از آن‌ها می‌گیرد و به سامیار میدهد.. - چرا سامیار !؟ یعنی انقدر از من متنفری!؟ سامیار پوزخندی می‌زند ، دلش برای دخترک ساده سوخت... - مسئله شخصی نبود... فقط یه شرط بندی.... با یه تیر دو نشون زدم ... قلب تو و ثروت دانیال... آخه زیادی به سرت قسم می‌خورد... نگاه لرزان و بغض کرده اش را به صورت دانیالی که نزدیکش شده می‌هد و... برق از چشمانش میپرد وقتی سیلی محکمی زیر گوشش خواباند ... _هرزه ی دو زاری... نجوای دانیال و پوزخند دردآور سامیار.... پلک میبندد تا خوار شدن بیشترش را به چشم نبیند. دانیال را دوست داشت... از همان نگاه اول... اما اویِ به قول سامیار بی کس و کارِ یتیم کجا و دانیالی که هلدینگ خلیج فارس زیر دستش می‌چرخید!؟ عشقش را در دل خفه کرد و دَم نیاورد تا او خار و خفیف نشود... گوشه ی لبش را لمس کرده و خیسی خون را پاک میکند... دست لرزانش را در کیفش کرده و برگه ای بیرون کشید... _اینو... بهزیستی... دیروز بهم داد...نتیجه ی درخواست  دی ان ای مشخص شده... سامیار برگه را گرفت و مهوا بدون هیچ حرفی، پا کشان و خمیده از در بیرون می‌رود . خط به خطش را میخواند، اما نمی‌فهمد... دوباره، سه باره، چندباره می‌خواند و... _این چیه سامیار!؟ _خوا... خواهرمه... دانیال برگه را گرفت و نگاه ناباورش روی تایید دی ان ای مهوا و سامیار می‌چرخد... دنبالش می‌روند... تمام شرکت و خیابان های اطراف را زیرو میکنند.. اما نبود مثل تمام این سال ها... از دخترک دلشکسته تنها برگه ای خونی جا مانده بود و بس... https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0

Repost from N/a
ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟ با اخم وحشتناکی نگاهم کرد ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج‌ کردم اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم بدبختم می شدم در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود ـ به نظرتون من بچه ام؟ توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من جرئه ای از نوشیدنیش خورد ـ کم ور  ور کن حوصله تو ندارم لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم ـ به جهنم که نداری نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد دروغ چرا منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام دلم به دریا زدم ـ میشه شماره تون و بدین؟ چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟ لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم ـ  نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد ـ خوبه. حالام برو رد کارت می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم **** - شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد با چشم های ترسیده به عطا زل زدم مریم خواهرش گفت - ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای - نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و شرط مون از اول همین بود مهمونی تقریبا تموم شده بود هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم با لرز به عطا گفتم - این بار و بی خیال شو قول میدم زود شماره شو برات بیارم پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟ وحشت زده جیغ زدم - نــه ولم کن عوضی..کــمــک گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم - چه گوهی می خوری پفیوز؟ ول کن ببینم دختره رو با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد مریم جیغ زد - آقا کهزاد ولش کن اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا - یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد وای خدا تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم -راه بیفت ببینم - کـ...کجا می برین منو... نگاه ترسناک شو بهم دوخت - خونه ی مجردیم تا تکلیفت و روشن کنم گفت و منو دنبال خودش کشید https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk پاندول اثر جدید عالیه جهان بین نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍

Repost from N/a
-صیغه‌ی منی! اجازه‌ات دست منه نه بابات؛ فهمیدی؟؟ ترسیده لب زدم : چی داری میگی نیکزاد؟ من که نمیتونم به بابام بگم باهاشون نمیرم شیراز چون تو راضی نیستی دست انداخت دور کمرم و تنمو به سینش چسبوند کنار گوشم پچ زد : نمیتونی؟ چطوره همین الان برم بهشون بگم دخترشون دیگه دختر نیست و زیر من زن شده! هوم؟ با استرس راهرو رو پاییدم تا مبادا یهو کسی بیاد آروم گفتم : همه چیزو خراب نکن نیکزاد... من که بهت گفتم.... باهات راه میام.... هرچی بگی قبول میکنم.... بخاطر آبروم.... بابام بفهمه دختر احمقش چه غلطی کرده سکته میکنه. من بهت قول میدم.... لاله ی گوشم رو بوسید و جوری حرف زد که قلبم از حرکت ایستاد -نه دیگه دخترِ فرهادِ سرلک! اومدی و نسازی نه باهام راه میای، نه حرفامو قبول میکنی یک هفته‌اس قراره بیای پیشم شب بمونی یه حالی بکنیم، هربار بهونه میاری حرصی نگاهش کردم و جواب دادم : آخه من چجوری بیام شب بمونم؟ مامانم منو میکشه اگر بفهمه حتی از فکرم گذشته که یه شب خونه‌ی یه مرد تنها بمونم تو رو خدا برو از خونه، یهو یکی میاد میبینه من بدبخت میشم اصلا چطور تونستی از نگهبانی پایین رد بشی؟ نیشخندی زد و بدون تغییر حالتش گفت : کجا برم؟ تازه داری تحریکم میکنی هیرا کوچولو. تنت داغ شده! چطوره علی الحساب توی اتاقت باهام تسویه کنی تا بعد.... دیگه نتونستم تحمل کنم. زیر دستش زدم و یه قدم عقب رفتم با نفس نفس گفتم : انگار یادت رفته چیکار کردی... توی مستی منو صیغه کردی! بهم.... بهم دست درازی کردی نیکزاد هنوزم طلبکاری؟ اصلا تو چرا؟ بذار خودم به همه بگم چه بلایی سرم آوردی تا ببینی بابام چیکار میکنه باهات... با شنیدن اسمم از زبون خاله نسرین، حرف توی دهنم ماسید و گردنم چرخید سمت سالن -نسیم جون؟ هیرا کجا رفت؟ نمیاد پیشمون؟ مامان فورا جواب داد : چرا چرا... الان میاد. نمیدونم کجا مونده این دختر یه قدم دیگه از نیکزاد فاصله گرفتم تا قبل از اینکه متوجه علت غیبتم بشن و بفهمن یه پسر یواشکی اومده توی خونه، برگردم توی سالن که خاله نسرین دوباره گفت : -راستش امشب که همه دورهم جمع هستیم، گفتیم خوب میشه که هیرا رو واسه کیانم خواستگاری کنیم اگر آقا فرهاد اجازه بده همین امشب محرم بشن که اگر عمر آقاجون به دنیا نبود، کار خیر عقب نیفته دستام یخ زد و نگاهم روی صورت نیکزاد کشیده شد سعی میکرد ظاهرشو خونسرد نشون بده اما رگ کنار شقیقه اش نبض گرفته بود و گوشه‌ی پلکش می‌پرید دوباره کمرمو چنگ زد و با نیشخند گفت : خواستگاری کنن؟ از زن من؟ خبر داشتی و هیچی نگفتی هیرا؟؟ واسه همین میخواستی منو دک کنی؟؟ فقط خدا به دادت برسه قلبم از حرکت ایستاد و کم مونده بود نقش زمین بشم اون یه روانی بود! قبل از این که حرفی بزنم مچ دستمو کشید و پرت شدم توی اتاق دستش سمت کمربندش رفت و حین باز کردنش، چشمکی زد و گفت : سکس با هیجان لذتش بیشتره. نه عزیزم؟ دستمو روی سینه‌ی ستبرش گذاشتم و لرزون گفتم : نیکزاد... قربونت برم... یه لحظه گوش کن به من... من هیچی نمیدونستم... هولم داد روی تخت و با یه دستش هر دو دستم رو بالای سرم قفل کرد دست دیگه‌اش دامنم رو بالا زد و گفت : -میخوام همونجوری زیرم ناله کنی و جیغ بکشی هیرا... عین همیشه! سورپرایز دارم واسه فرهاد خان و زنش! لبامو به شدت زیر دندونام فشار دادم تا مبادا صدام بلند بشه که دست سردش بین پام نشست و هق هقم بلند شد جوری انگشتای کشیده‌اش رو حرکت میداد که عین مار به خودم میپیچیدم زیپ شلوارش رو باز کرد و چشمام سیاهی رفت اما دست بردار نبود درست همون لحظه در باز شد و صدای مامان رو شنیدم : هیرا معلومه کجایی؟ شنیدی؟ نسرین میگه.... انگار تازه متوجه وضع ما شد که جیغ بلندی کشید و گفت : اینجا چه خبره ذلیل شده؟؟؟؟ چه غلطی دارین میکنین؟؟؟؟ https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 🩵 هیرا سرلک، دردونه‌ی دکتر فرهاد سرلک رئیس بانک بین المللی با شناسنامه‌ی سفید شکمش بالا اومد و خبرش همه جا پخش شد که شب خواستگاریش، مچشو تو اتاق با یکی دیگه گرفتن؛ با پسری که هیچ اسم و هویتی نداره نیکزاد یه سایه‌اس... یه سایه‌ی وحشتناک که نصف قاچاق و کارتل و مافیای فوتبال روی انگشت اون میچرخه یه شب توی مهمونی هیرا رو میبینه و طمع میکنه واسه یه خلاف بزرگتر! اختلاس بزرگی که تنها مجرمش هیرا و پدرش باشن نقشه‌ای که مو لای درزش نمیره و هیرای حامله رو میفرسته زندان تا منتظر طناب دار باشه ولی.... 🔥🔥 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 https://t.me/+XVEmuawLQZw2NDI8 ♨️ پسر عوضی جوری رفتار میکنه که هیرا عاشقش بشه و جوری دلبری میکنه....❤️‍🔥

- مردونگيت سالمه عباس جون؟! آخه هرچي جلوت ويراژ ميرم كار نمي‌كنه!❌💦 با اخم سرش و پايين انداخت و چشم غره رفت. - انگار يادت رفته چه شكلي زنم شدي كه حالا توقع داري واست داغ كنم🔥👎 دستام و روي ميز گذاشتم و با جلو كشيدن بالا تنه‌م، خط سينه‌هام توي معرض ديدش قرار گرفت. - به هر حال لقمه آماده افتاده تو دامنت، نمي‌خواي ازش استفاده كني؟!👅🔞 با ديدن خط بين سينه‌هام بزاق دهنش و قورت داد و… https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk https://t.me/+RuScy10RnsUwYjhk