ژولیدهایباموهایسیاه
Open in Telegram
من یه ژولیدهام. موهامم سیاهه. عاشق فلسفهام و از بیشتر آدما متنفرم. راه های ارتباطی: @tthe_rebel http://t.me/BluChtBot?start=67a7aa00b9d8a88c8947
Show more459
Subscribers
+124 hours
+57 days
+3330 days
Posts Archive
ناتوانی جنسی گرفتم
تو هر فروشگاه و مغازهای میرم توان خرید هیچ جنسی رو ندارم.
من چیزی جز اخلاقم نیستم، اونم که خیلی سگه، پس لطفا گه زیادی نخورید تا گازتون نگیرم.
Repost from N/a
میگن امروز روز کتاب خوندنه. گفتنش یکم شعاری بنظر میاد. ولی من واقعا خودم رو وصل نگه داشتم به دنیای کتاب ها. کتاب خوندن. کتاب جدید خریدن. کتابفروشی محبوبم رفتن. به هر مناسبتی به خودم کتاب هدیه دادن. شاید این ها آخرین اتصالم به دنیای بی رحمی باشه که توش زندگی میکنیم.
Repost from آبی نگاره های خاموش.
شرایط اقتصادی همه چیز را تغییر می دهد. هنر را تغییر می دهد، فلسفه را تغییر می دهد، عشق را تغییر می دهد، مفهوم مزیت و دانش را تغییر می دهد، حتی خود حقیقت را هم تغییر می دهد.
-مامور مخفی، جوزف کنراد
سخته منتظر چیزی باشی وقتی میدونی ممکنه هرگز اتفاق نیفته؛
اما دست کشیدن ازش سخت تره،
وقتی میدونی تمام چیزیه که میخوای.
دوس دارم وقتی یکی ازم میپرسه دیگه چه خبر بگم
زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشتهای. چهار ستون بدن را به کثیفترین طرزی میچرانیم و شبها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش میسپریم و با نهایت تعجب میبینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.
حالا شاید یه تهموندهای از بعضی سوگها بر اثر فاصله یا از دست دادن آدما انگار مونده باهام. گاهی سرم برمیگرده سمت یهصدا یا عطر یا چهره. ولی من راستش نجیبم در سوگ. نجیبم در فقدان. اما بعضی از دستدادنا انگار فرق داره. سرت رو تا ابد میتونه برگردونه سمت خودش. اما از یه جایی به بعد دیگه میفهمی نبودنت باارزش تر از بودنته. چه برای خودت، چه برای دیگران. اونجا دیگه باید بری. به هر قیمتی که شده باید بری.
به عنوان کسی که با نود و نه درصد آدمهای زندگیم قطع ارتباط کردم،
باید بهتون بگم باور کنید قرار نیست از نبودن هیچکدومشون بمیرید.
ژوزف دوست من. تو باید بتوانی هر آنچه را که امشب گفتهام از یاد ببری. من دیگر توان ایستادن در کنار هیچ آدمی را ندارم. من دیگر تکیه گاه خوبی به حساب نمیآیم. اندوهم آنقدر زیاد است که حتی خودم را نیز سرگشته کرده است. اطرافم پر از آدمه اما هیچ آدمی نزدیکم نیست. انگار شعله های آتشم، که حتی بدون لمس میسوزاند.
اما تو باید یاد بگیری که همیشه تعادل میان نیستی و هستی را نگه داری.
من نتوانستم. من اکنون در همان گوشه تاریک نیستی دلم به اندکی روشنایی امیدوار است. اما در قعر وجودم و در پهنای این موجودیت، میدانم که امیدم زاییده ناامیدی بزرگیست که تکه تکه دارد من را میخورد. همه دنیا برایم مانند زندانیست که میتوانم از آن بیرون بیایم اما توانش را ندارم. خواستار آزادی اما ناتوان از آنم. من همیشه میگفتم تنها آزادیست که قابل ستایشه. اما اکنون میگویم، گر بتوانی آزاد باشی، مقدسی.
Repost from آبی نگاره های خاموش.
-گورستان واژهها
دیگر نمینویسم.
نفسِ کلمه در سینهام میسوزد، اما بیرون نمیآید.
نه از ترس، نه از خاموشی… از فرسودگی.
هر شب، چراغ کوچکِ میزم را روشن میکنم؛ نه برای نوشتن، که برای دفن کردن.
در دفترچهای خاکستری، واژههایی را خاک میکنم که پیش از تولد، مردهاند.
دستخط من، شبیه ردّ ناخن بر سینهی خاک است؛ بیصدا، اما زخمی.
زمانی فکر میکردم نویسندهام. حالا فقط غسّالم؛
غسّال واژههایی که دیگر توان زیستن در این زبان پوسیده را ندارند.
کلمات از من عبور نمیکنند؛ میمانند، میگندند، میمیرند.
دفترچهام حالا پر از جنازههاییست که کسی باورشان نمیکند؛
اعترافاتی بیمخاطب، شعرهایی بینَفَس، دعاهایی بیخدا.
و من؟
من هر شب، تکهای از خودم را با هر واژه به خاک میسپارم.
بیصدا، با چشمی که خشکتر از دهان واژههاست.
Repost from آبی نگاره های خاموش.
ماه، هر شب از لبهی آسمان بالا میآمد و به خورشید فکر میکرد؛ به آن گویِ دوری که وقتی میرسید، ماه مجبور بود آرامآرام ناپدید شود.
خورشید هم هر صبح چشم باز میکرد و جای خالیِ ماه را در آسمان میدید، بیآنکه بداند چند ساعت پیش، درست همانجا، کسی با تمام نورش منتظر او بوده است.
گاهی ماه آنقدر به خورشید نزدیک میشد
که آسمان میترسید؛ ستارهها دهانشان را میبستند و شب، نفسش را حبس میکرد.
اما درست پیش از آنکه دستشان به هم برسد، جهان یکی را به شب میفرستاد و دیگری را به صبح.
میگویند خورشید نمیدانست ماه هر شب برای دیدنش لباسِ نقرهای میپوشد؛ و ماه نمیدانست خورشید هر صبح، با قلبی سوخته از آسمان عبور میکند.
یکبار ماه تصمیم گرفت بماند. تا صبح در آسمان ماند، آنقدر ماند که رنگش پرید و نورش از خستگی لرزید.
اما خورشید که آمد، ماه دیگر آنجا نبود؛ فقط تکهای از روشناییِ شکستهاش روی شانهی شب جا مانده بود.
از آن روز به بعد، ماه دیگر به طلوع نگاه نمیکند و خورشید هنگام غروب آهستهتر میسوزد.
شاید تمام این جهان فقط ساخته شده تا ثابت کند بعضی چیزها میتوانند تمام آسمان را برای هم روشن کنند، اما هرگز حتی برای یک لحظه به هم نرسند.
و عجیبتر اینکه هر دو هنوز هر روز به دنبال هم میگردند؛یکی در تاریکی، یکی در روشنایی؛ بیخبر از اینکه تمام عمرشان فقط یک آسمان فاصله داشتهاند.
