en
Feedback
ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

Open in Telegram

من یه ژولیده‌ام. موهامم سیاهه. عاشق فلسفه‌ام و از بیشتر آدما متنفرم. راه های ارتباطی: @tthe_rebel http://t.me/BluChtBot?start=67a7aa00b9d8a88c8947

Show more
458
Subscribers
+124 hours
+57 days
+3330 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+11
in 0 channels
August '26
+61
in 2 channels
Get PRO
July '26
+58
in 2 channels
Get PRO
June '26
+19
in 0 channels
Get PRO
May '26
+12
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+17
in 2 channels
Get PRO
January '26
+7
in 1 channels
Get PRO
December '25
+117
in 4 channels
Get PRO
November '250
in 1 channels
Get PRO
October '250
in 1 channels
Get PRO
September '250
in 1 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 2 channels
Get PRO
March '250
in 3 channels
Get PRO
February '250
in 4 channels
Get PRO
January '250
in 6 channels
Get PRO
December '24
+15
in 4 channels
Get PRO
November '24
+43
in 7 channels
Get PRO
October '24
+8
in 1 channels
Get PRO
September '24
+28
in 4 channels
Get PRO
August '24
+17
in 3 channels
Get PRO
July '24
+19
in 2 channels
Get PRO
June '24
+7
in 2 channels
Get PRO
May '24
+17
in 3 channels
Get PRO
April '24
+6
in 2 channels
Get PRO
March '24
+12
in 0 channels
Get PRO
February '24
+4
in 1 channels
Get PRO
January '24
+54
in 3 channels
Get PRO
December '23
+228
in 6 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September+2
05 September+3
04 September+2
03 September+1
02 September+2
01 September+1
Channel Posts
Repost from N/a
میگن امروز روز کتاب خوندنه. گفتنش یکم شعاری بنظر میاد. ولی من واقعا خودم رو وصل نگه داشتم به دنیای کتاب ها. کتاب خوندن. کتاب جدید خریدن. کتابفروشی محبوبم رفتن. به هر مناسبتی به خودم کتاب هدیه دادن. شاید این ها آخرین اتصالم به دنیای بی رحمی باشه که توش زندگی میکنیم.

2
ولی همیشه غم‌هایی که چشم‌ها را خیس نمی‌کنند، زودتر به استخوان می‌رسند.
30
3
شرایط اقتصادی همه چیز را تغییر می‌ دهد. هنر را تغییر می‌ دهد، فلسفه را تغییر می‌ دهد، عشق را تغییر می‌ دهد، مفهوم مزیت و دانش را تغییر می‌ دهد، حتی خود حقیقت را هم تغییر می‌ دهد. -مامور مخفی، جوزف کنراد
47
4
No text...
65
5
به هییییچ نجات دهنده ای جز ویزا اعتقادی ندارم.
67
6
سخته منتظر چیزی باشی وقتی می‌دونی ممکنه هرگز اتفاق نیفته؛ اما دست کشیدن ازش سخت تره، وقتی می‌دونی تمام چیزیه که می‌خوای.
99
7
تنها ماندن، درست در زمانى كه به كمک نياز داشتم، مرا براى هميشه تغيير داد.
87
8
دوس دارم وقتی یکی ازم میپرسه دیگه چه خبر بگم زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شب‌ها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.
91
9
حالا شاید یه ته‌مونده‌ای از بعضی سوگ‌ها بر اثر فاصله یا از دست دادن آدما انگار مونده باهام. گاهی سرم برمی‌گرده سمت یه‌صدا یا عطر یا چهره. ولی من راستش نجیبم در سوگ. نجیبم در فقدان. اما بعضی از دست‌دادنا انگار فرق داره. سرت رو تا ابد میتونه برگردونه سمت خودش. اما از یه جایی به بعد دیگه میفهمی نبودنت باارزش تر از بودنته. چه برای خودت، چه برای دیگران. اونجا دیگه باید بری. به هر قیمتی که شده باید بری.
2
10
به عنوان کسی که با نود و نه درصد آدم‌های زندگیم قطع ارتباط کردم، باید بهتون بگم باور کنید قرار نیست از نبودن هیچ‌کدومشون بمیرید.
88
11
1276310856..mp3
94
12
خسته‌ام و می‌دانم دوام خواهم آورد؛ و همین خسته‌ترم می‌کند.
87
13
mamle (36).mp3
87
14
ژوزف دوست من. تو باید بتوانی هر آنچه را که امشب گفته‌ام از یاد ببری. من دیگر توان ایستادن در کنار هیچ آدمی را ندارم. من دیگر تکیه گاه خوبی به حساب نمی‌آیم. اندوهم آنقدر زیاد است که حتی خودم را نیز سرگشته کرده است. اطرافم پر از آدمه اما هیچ آدمی نزدیکم نیست. انگار شعله های آتشم، که حتی بدون لمس می‌سوزاند. اما تو باید یاد بگیری که همیشه تعادل میان نیستی و هستی را نگه داری. من نتوانستم. من اکنون در همان گوشه تاریک نیستی دلم به اندکی روشنایی امیدوار است. اما در قعر وجودم و در پهنای این موجودیت، می‌دانم که امیدم زاییده نا‌امیدی بزرگی‌ست که تکه تکه دارد من را می‌خورد. همه دنیا برایم مانند زندانی‌ست که می‌توانم از آن بیرون بیایم اما توانش را ندارم. خواستار آزادی اما ناتوان از آنم. من همیشه میگفتم تنها آزادی‌ست که قابل ستایشه. اما اکنون میگویم، گر بتوانی آزاد باشی، مقدسی.
92
15
-گورستان واژه‌ها دیگر نمی‌نویسم. نفسِ کلمه در سینه‌ام می‌سوزد، اما بیرون نمی‌آید. نه از ترس، نه از خاموشی… از فرسودگی. هر شب، چراغ کوچکِ میزم را روشن می‌کنم؛ نه برای نوشتن، که برای دفن کردن. در دفترچه‌ای خاکستری، واژه‌هایی را خاک می‌کنم که پیش از تولد، مرده‌اند. دست‌خط من، شبیه ردّ ناخن بر سینه‌ی خاک است؛ بی‌صدا، اما زخمی. زمانی فکر می‌کردم نویسنده‌ام. حالا فقط غسّالم؛ غسّال واژه‌هایی که دیگر توان زیستن در این زبان پوسیده را ندارند. کلمات از من عبور نمی‌کنند؛ می‌مانند، می‌گندند، می‌میرند. دفترچه‌ام حالا پر از جناز‌ه‌هایی‌ست که کسی باورشان نمی‌کند؛ اعترافاتی بی‌مخاطب، شعرهایی بی‌نَفَس، دعاهایی بی‌خدا. و من؟ من هر شب، تکه‌ای از خودم را با هر واژه به خاک می‌سپارم. بی‌صدا، با چشمی که خشک‌تر از دهان واژه‌هاست.
91
16
@AmiRezahiphop
83
17
ماه، هر شب از لبه‌ی آسمان بالا می‌آمد و به خورشید فکر می‌کرد؛ به آن گویِ دوری که وقتی می‌رسید، ماه مجبور بود آرام‌آرام ناپدید شود. خورشید هم هر صبح چشم باز می‌کرد و جای خالیِ ماه را در آسمان می‌دید، بی‌آنکه بداند چند ساعت پیش، درست همان‌جا، کسی با تمام نورش منتظر او بوده است. گاهی ماه آن‌قدر به خورشید نزدیک می‌شد که آسمان می‌ترسید؛ ستاره‌ها دهانشان را می‌بستند و شب، نفسش را حبس می‌کرد. اما درست پیش از آن‌که دستشان به هم برسد، جهان یکی را به شب می‌فرستاد و دیگری را به صبح. می‌گویند خورشید نمی‌دانست ماه هر شب برای دیدنش لباسِ نقره‌ای می‌پوشد؛ و ماه نمی‌دانست خورشید هر صبح، با قلبی سوخته از آسمان عبور می‌کند. یک‌بار ماه تصمیم گرفت بماند. تا صبح در آسمان ماند، آن‌قدر ماند که رنگش پرید و نورش از خستگی لرزید. اما خورشید که آمد، ماه دیگر آن‌جا نبود؛ فقط تکه‌ای از روشناییِ شکسته‌اش روی شانه‌ی شب جا مانده بود. از آن روز به بعد، ماه دیگر به طلوع نگاه نمی‌کند و خورشید هنگام غروب آهسته‌تر می‌سوزد. شاید تمام این جهان فقط ساخته شده تا ثابت کند بعضی چیزها می‌توانند تمام آسمان را برای هم روشن کنند، اما هرگز حتی برای یک لحظه به هم نرسند. و عجیب‌تر اینکه هر دو هنوز هر روز به دنبال هم می‌گردند؛یکی در تاریکی، یکی در روشنایی؛ بی‌خبر از اینکه تمام عمرشان فقط یک آسمان فاصله داشته‌اند.
95
18
موجود عجیب و مضحکی شده‌ام، شعورم درست کار می‌کند، ولی احساسم، چطور بگویم؟ کند شده؛ نه آرزویی دارم و نه به چیزی دل‌بسته‌ام و نه به کسی علاقه‌مند. -‌اتوان بخخوف.
107
19
No text...
117
20
به لحاظ روحی از دست خانواده نیاز دارم برم سر کوچه پرینت بگیرم.
120