ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

Открыть в Telegram

من یه ژولیده‌ام. موهامم سیاهه. عاشق فلسفه‌ام و از بیشتر آدما متنفرم. راه های ارتباطی: @tthe_rebel http://t.me/BluChtBot?start=67a7aa00b9d8a88c8947

Больше
464
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
+230 дней
Архив постов
زمان زخم‌ها را درمان نمی‌کند؛ فقط یاد می‌دهد چگونه با آن‌ها زندگی کنی.

بالاتر از سیاهی هزاران رنگ است؛ از مردم ایران بپرس، به تو خواهند گفت.

Keleşo (Kurdish Drill Remix).mp31.39 MB

94836390.mp31.58 MB

هیچ کاری از دستم بر نمیاد. بزرگ ترین ترسم اینه که زمان هی بیشتر سپری شه و من نتوانم کاری برای زندگی‌ام بکنم. و چقدر زندگی کردن مدام با این افکار سخت است. آینده کاملا مبهم است و من در مبهم ترین ابهام های ممکن در حال قدم برداشتنم.

پس تو رابطه بودنو هم مخصوص قشر ثروتمند جامعه کردین. افرین.

حد وسط رو گم کردم، نه با آدم‌ها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم، نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام، نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم نه با خودخوری حس راحتی دارم، بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.

نسلی که قرار بود دنیا را بسازد حالا دارد حساب می‌کند که کدام آرزو را باید حذف کند تا از پس فردا بربیاید.

وضعیت ارتباطی این روزهای من خالی از هرگونه ارتباط خاصی‌ست. نه رفیقی دارم که زنگ بزنه بگه بریم بیرون و نه پارتنری که باهاش وقت بگذرونم. حقیقتا اطرافم هیچ وقت اینقدر آرام و ساکت و بدون حاشیه نبوده است. اینکه جایگاه خاص و تعیین شده‌ای در زندگی هیچ کسی ندارم، اتفاق شاید خوشایندی نباشه اما برای منی که بیشتر وقتمو تو ذهنم درگیر مسائل هستم راستش خیلی خوبه. برای منی که زیاد صحبت خاصی با هیچ آدم خاصی ندارم این وضعیت شاهکار است. اما نمی‌دانم آیا باید روزی به پایان برسد؟ آیا میتوانم سالها چنین وضعیتی را بدون اینکه به بحران برسد مدیریت کنم؟ راستش نمیدانم. تصمیم گرفته‌ام زندگی را هرچند دشوار اما از همین طریق زندگی کنم. گاهی ما محکوم می‌شویم به تنهایی و گاهی آزادی ما تو همین محکومیت شکل میگیرد. زمان است که باید مشخص کند آیا این راه صدمه خواهد زد یا آرامش را هدیه می‌کند؟

امشب یکی بهم گفت تو حتی از شب هم تاریک تری. نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم.

فک کنم کم کم دارم بیهوش میشم... خداکنه به هوش نیام.

همیشه از بیمارستان متنفر بوده‌ام. الانم که اینجا هستم باز خوبه خلوت و آرامه🚶

زندگی داره از بین انگشتانم سر میخوره و حتی دیگه تلاش هم نمیکنم بگیرمش.

پتانسیل این رو دارم که با خودم هم قطع ارتباط کنم.

حقیقتا کاش زامبی بوود.

Repost from N/a
فکر میکردم مرحله بعد زامبیه نه طاعون

تا چشم کار می‌کنه همه چیز ناامید کنندست.

اوضاع از تراپی گذشته من باید Uninstall شم.

لطفا برای کسایی که جرئت خودکشی را ندارند دعا کنید زودتر بمیرند.