ch
Feedback
ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

ژولیده‌ای‌با‌موهای‌سیاه

前往频道在 Telegram

من یه ژولیده‌ام. موهامم سیاهه. عاشق فلسفه‌ام و از بیشتر آدما متنفرم. راه های ارتباطی: @tthe_rebel http://t.me/BluChtBot?start=67a7aa00b9d8a88c8947

显示更多
463
订阅者
-124 小时
+47 天
+2930 天
帖子存档
هروقت میام تهرون بهتر و بیشتر قانع میشم که اصلا آدم شهرهای بزرگ و شلوغ نیستم.

راستش وقتی فهمیدم کجای زندگی ادما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نمیکنم؛ فرقی هم نمی‌کنه اونا چقدر برام عزیزن، دارم یاد می‌گیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقد ارزش نداری که اونا برای تو دارن البته و اشکالی هم نداره.

حس می‌کنم از دور خودم را می‌بینم که دارم غرق می‌شوم، و کاری از دستم ساخته نیست.

به چه دردی خورده‌‌ام!؟ آیا جز اینکه بیهوده و باطل روزها را شب و شب ها را روز کرده‌ام کار دیگری انجام داده‌ام!؟ آیا حالا که زندگی ام را در ایام پیری دارم سپری میکنم، در مرور خاطرات گذشته‌ام، چیزی را پیدا خواهم کرد که بگویم زیست عبثی را نداشته‌ام؟ در این همه سال زنده ماندن و زندگی کردن، آیا میتوانم بگویم که زندگی کرده‌ام؟ یا زیستنم فقط به حیف و میل کردن اکسیژن گذشته است؟ در این ایام آخری، اگر بخواهم صادق باشم، من به هیچ دردی نخورده‌ام. من وجودم را سالیان سال هست که بیهوده یافته‌ام و هیچ چیزی نتوانسته است مرا از آن نجات دهد. حالا دیگر برای امید به یک ناجی دیر است، خیلی دیر. حالا آماده‌ام که برای تمام روزهایی که نتوانسته‌ام زندگی را به‌راستی زندگی کنم، سوگواری داشته با‌‌شم. اکنون وقت اعتراف است. اعتراف به اینکه دنیای انسان ها را پوچ تر از هر زمانی یافته‌ام. اکنون نمی‌توانم به این دلخوش با‌شم که روزی مرگ سراغم می‌‌آید؛ چون همین حالا هم دیر کرده است. پس باید من به سمتش بشتابم. باید بند کفش هایم را محکم کنم و با کوله باری از شکست ها و تلخی ها و رنج ها به سویش قدم بردارم. اکنون که روی این صندلی رو به نابودی نشسته ام، می‌خواهم آخرین سیگارم را روشن کنم، به تماشای رقص دودش بنشینم و آن تپانچه لعنتی را دربیاورم و مخم را برای همیشه متلاشی کنم. -ازیادداشت های یک انسان رو به زوال

می‌دانی؛ من خواب را دوست دارم؛ چون هرگاه که بیدارم زندگی‌ام تمایل عجیبی به فروپاشی دارد. - ارنست همینگوی.

قصه‌ی روز و شب من سخنی مختصر است. روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم. -اخوان ثالث.

امشب نشستم منطقی با خودم حرف زدم و قبول کردم قرار نیست چیزی عوض بشه و زندگی من همینه. بعدشم گریه کردم و پذیرفتم.

Repost from N/a
یه‌اخلاق‌بدی‌دارم‌که‌مثلا.."

ناتوانی جنسی گرفتم تو هر فروشگاه و مغازه‌ای میرم توان خرید هیچ جنسی رو ندارم.

ژوزف. گاهی تنها راه درست شدن یه چیزی، همون تموم شدنشه.

من چیزی جز اخلاقم نیستم، اونم که خیلی سگه، پس لطفا گه زیادی نخورید تا گازتون نگیرم.

Repost from N/a
میگن امروز روز کتاب خوندنه. گفتنش یکم شعاری بنظر میاد. ولی من واقعا خودم رو وصل نگه داشتم به دنیای کتاب ها. کتاب خوندن. کتاب جدید خریدن. کتابفروشی محبوبم رفتن. به هر مناسبتی به خودم کتاب هدیه دادن. شاید این ها آخرین اتصالم به دنیای بی رحمی باشه که توش زندگی میکنیم.

ولی همیشه غم‌هایی که چشم‌ها را خیس نمی‌کنند، زودتر به استخوان می‌رسند.

شرایط اقتصادی همه چیز را تغییر می‌ دهد. هنر را تغییر می‌ دهد، فلسفه را تغییر می‌ دهد، عشق را تغییر می‌ دهد، مفهوم مزیت و دانش را تغییر می‌ دهد، حتی خود حقیقت را هم تغییر می‌ دهد. -مامور مخفی، جوزف کنراد

به هییییچ نجات دهنده ای جز ویزا اعتقادی ندارم.

سخته منتظر چیزی باشی وقتی می‌دونی ممکنه هرگز اتفاق نیفته؛ اما دست کشیدن ازش سخت تره، وقتی می‌دونی تمام چیزیه که می‌خوای.

تنها ماندن، درست در زمانى كه به كمک نياز داشتم، مرا براى هميشه تغيير داد.

دوس دارم وقتی یکی ازم میپرسه دیگه چه خبر بگم زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شب‌ها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.

حالا شاید یه ته‌مونده‌ای از بعضی سوگ‌ها بر اثر فاصله یا از دست دادن آدما انگار مونده باهام. گاهی سرم برمی‌گرده سمت یه‌صدا یا عطر یا چهره. ولی من راستش نجیبم در سوگ. نجیبم در فقدان. اما بعضی از دست‌دادنا انگار فرق داره. سرت رو تا ابد میتونه برگردونه سمت خودش. اما از یه جایی به بعد دیگه میفهمی نبودنت باارزش تر از بودنته. چه برای خودت، چه برای دیگران. اونجا دیگه باید بری. به هر قیمتی که شده باید بری.