en
Feedback
~•پِی‌تَرنِوِشت•~

~•پِی‌تَرنِوِشت•~

Open in Telegram

- من همه‌ام. (皆)- { ارزش نداره. جدی نگیرید.} چیز دیگه‌ای هم باید بگم؟ ~~~ کنجِ نادنج ناشناس: t.me/HidenChat_Bot?start=67584255

Show more
351
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
من girl's girl نیستم، کاملاً با قصد و غرض طرفدار خانم‌هام.

صفی دهه‌ی ۳۰ و ۴۰ می‌نوشته، فارغ‌التحصیل رشته‌ی تاریخ دانشگاه تهران و استخدامِ کارخونه‌ی دخانیات بوده. اما تهش دیوانه‌ی ادبیات می‌شه که می‌افته پای معاشرت با آدم‌هایی مثل هدایت و اخوان و شاملو و الباقی. ۲۶تا نمایشنامه چاپ کرده و تا اسفند ۸۳ می‌دونیم که سکته‌ی مغزی کرده و توی کهریزک ازش نگهداری می‌شده. اسم دخترش رو گذاشته فتنه چون عاشقِ کتاب «فتنه»ی علی دشتی بوده. دو سال پیش استاد ادبیات‌نمایشی ایران به‌عنوان تکلیف اضافه گفت یادداشتی از این آدم و نمایشنامه‌هاش بنویسید. حتا اسمشم درست یادش نبود، گفت صفی یا همچین چیزایی (آخه استاد همیشه نمایشنامه‌ی آرش ِ مهرداد صمدی رو هم به اسم محصص یادش می‌یاد). یادم نمی‌یاد دقیقاً چه‌طوری ولی اینترنتی مجموعه‌ی سه‌ نمایشنامه‌ش رو پیدا کردم. چاپ ۱۳۵۰، انتشارات متین، با مهرِ کتابخانه‌ی شبانه‌روزی دانش‌آموزان عشایر. من که چیزی برای اون کلاس ننوشتم، ولی همون‌موقع یک مصاحبه‌ی ناقص پیدا کردم با صفی که برای تیتر گفته بود «عاقبت نویسندگی خودکشی است!» و کتابخونه‌ی دانشگاه مجلد هفتم دفترهای تئاترِ نیلا رو نداشت که ببینم چرمشیر درموردش چی نوشته. اما ته همه‌ی این ماجراها به‌نظر می‌رسه هیچ نویسنده‌ای خیر از جوونیش ندیده.

{و از الف ابجد بود که: شروع کردیم. از آن‌روز نوزده بیست‌سالی باید گذشته باشد. روزی را می‌گویم که تازه از ولایت غریبانه کوچیده بودیم. غریب که پای به‌کهن دروازه‌ی دارالخلافه نهاد، سخت برنا بود. و شهر خندق‌ها نیز چونان غریب برنا بود. اما شهر برنا غریب را بلعید و قبا و لباده را به‌وی ارزانی داشت. از آن‌روز بود که شروع کردیم فقط راه بود، دیگر نه مبدأ بود و نه مقصد، و غرض رفتن بود و غریبانه رفتن، در ظلام راه این‌هاست ره توشه‌یی که می‌خوانید. و هنوز نیز در راهیم و گویا به «تای تمة» چیزی نباشد. یاهو: صفی} | موخره‌ی «سه بازی از صفی: قایقران رود پائیز و...»- علی‌اصغر هدایت‌زاده صفوی (صفی)| #میو

زیارت اهل قبور با دکتر فروزان‌فر. ☎️🕯️
+3
زیارت اهل قبور با دکتر فروزان‌فر. ☎️🕯️

وقتی معلوم نیست در دانشگاه داری چه غلطی می‌کنی:
وقتی معلوم نیست در دانشگاه داری چه غلطی می‌کنی:

Repost from N/a
آخه تو امکانات داری مادرقحبه؟

anoufie - Noir.mp34.30 MB

(یا به عبارتی زن می‌خوام)
(یا به عبارتی زن می‌خوام)

افسانه نجم‌آبادی در بخش تقدیم یکی از کتاب‌هاش می‌نویسه: « و به دخترم بُشری مکیه، که آرزو می‌کنم در دنیای او زن بودَن‌هایی دگرگونه و چندگونه آسان‌تر باشد.»

{ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شور عشق در سینه داشتیم و پیش از آن‌که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم. ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه‌سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار پیش از آن‌که آوازه‌خوان شویم بر شاخه‌ای تکیده از تکیه‌گاه خویش جان واسپردیم به‌ خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری... و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است آوازهای صامت سینه‌سرخان سینه بر سیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آن‌که شاعر شون بیست و دو ساله بمیرم. آمین!} | ما را به خاطر بیاورید- (شهید) عزت‌ ابراهیم‌نژاد| #میو

اَمرداد یا سودای ایشان را تمامت نیست. فکر کردم که در میان این کثافت‌ها و علف‌هرز‌ها، خودم هم علف هرزه‌ای بیش نیستم. از این خا
+8
اَمرداد یا سودای ایشان را تمامت نیست. فکر کردم که در میان این کثافت‌ها و علف‌هرز‌ها، خودم هم علف هرزه‌ای بیش نیستم. از این خاک جز ما چه می‌توانست به عمل بیاید؟

{در روزی بزرگ، به تو می‌رسم، به شانه تو دست می‌زنم، که به پس‌نگری و ببینی که نمی‌خندم.} | روزی بزرگ می‌گذرد- بیژن الهی| #میو

واقعاً پونی کوچولوی موردعلاقه‌ی شما کیه؟

این‌جا دیگه مثل سابقاً دِیلی نیست. از رمق افتاده یا شماها بدفاز شدین یا من دیگه تموم.

اگرچه نظر نویسنده درباره‌ی اثرش اهمیت چندانی ندارد.💖
اگرچه نظر نویسنده درباره‌ی اثرش اهمیت چندانی ندارد.💖

گلستان در نامه به سیمین می‌گه «دلیلی که تو را به انزوا می‌کشاند در همان انزوا هم با تو می‌ماند». همین‌ها دیگر، به عاریه می‌گیریم برای عمری که مانده.

نمی‌دونم منشا این همه غمی که تجربه می‌کنم چیه، ولی احتمالاً زنده بودنه.

این‌جا بهترین روز زندگیم در یک‌سال اخیر بود.