~•پِیتَرنِوِشت•~
Открыть в Telegram
- من همهام. (皆)- { ارزش نداره. جدی نگیرید.} چیز دیگهای هم باید بگم؟ ~~~ کنجِ نادنج ناشناس: t.me/HidenChat_Bot?start=67584255
Больше345
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
خانم جان، کاش دست و دلم به نوشتن میرفت.
صداهای توی سرم یکبند غر میزنند ولی وقتش که میشود بنشینم پشت میزم و کاری کنم ناگهان همهشان تصمیم به خفهخوان میگیرند. از طعنهی آدمها دیگر ابایی ندارم. انگار که همه فهمیده باشند آدم نوشتن و خلاقیت و این چیزها نیستم. اینطوریاند که خب این هم با همهی سروصدایش امیدی بهش نیست. یکطوری استاد از پشت عینک گرد و غبار گرفتهاش نگاهم میکند و میپرسد «یعنی بازم ایده نداری؟» انگار که یادم رفته با کتونیهای رنگورو رفتهام جوراب بپوشم. خیلی وقت است چیزی نخواندهام، البته دست و دلم هنوز از خواندن شعرهای الهی و بعضاً رویایی نیفتاده. اما فیلم دیدن هنوز مثل بقیهی روزها سخت است، قصهی خوب را هم کمتر حوصلهام میکشد به سرانجام برسانم. مغزم و خیالاتم انگار کاسهی رشته باشد. رشتههای کوتاه و بیربط، احتمالاً یک آشِ ناپز بدخوراک از تویش در بیاید. چرایش این است که آخر شب که میافتم توی تختم، نه آرایش صورتم را شستهام، نه داروهایم را به موقعاش خوردهام، نه لباسهای روزم را از روی صندلی و زمین جمع کردهام. خورد و خوراک هم که چه بشود، پیش بیاید یا نیاید- یعنی واقعاً کل روزم را چه کار میکردم که جنازهام اینطوری با تقلا به گهواره میرسد و جانِ خواب دیدن را هم ندارد؟
البته من معتقدم که تنها نیستم. مطمئنم تمام آدمهای آراسته و وظیفهشناسی که توی روز میبینم و تحسین میکنم هم شبها اینطوری پوستشان میریزد. میدانم به کسی واقعاً خوش نمیگذرد. زندگیهای خوبی نداریم، هرکاریش هم که بکنیم و هرچهقدر هم صفرهای توی حسابمان را بیشتر نگهداریم تهاش زندگی خوبی نداریم. غبار توی هوا که روز به روز سنگینتر میشود و بار پرسشهایی که تنهایی روی شانههامان افتاده کم که نه، زیادتر میشود. میریزد. آدمها را نگاه کنی کلی سوال از شانههاشان ریخته روی زمین و گیر میکند زیر پاشان. توی دانشگاه بههم نگاه میکنیم و میپرسیم کسی اصلاً میداند چرا آمده اینجا؟ تو یادت هست چهشد که خواستی سرانجام جوانیات به اینجا ختم شود؟ حداقلش همه باور داریم سرانجامِ جوانیمان همین بود که به هرشکلی گذشت و هدر شد و بهسر رسید.
برای همینهاست که ایدهای ندارم. گیریم که داشته باشم و از تویش یک داستان حسابی، یا نمرهی ۲۰ کارگاهنمایشنامهنویسی در بیاید. اما چرا؟ نه خوانندهای دارد و نه آنقدر دوستداشتنی است که زندگی کسی را بهتر کند. همین حالاش هم بهاندازهی کافی قصهی خوب همهجای دنیا هست.
خانم کاش دست و دلم به نوشتن میرفت. حداقل حال خودم بهتر میشد از این مکافات هرروزه. البته که احساس تنهایی همیشگیام هم هست. زندگیام خیلی چیزها دارد اما همیشه لنگ یک احوالپرس که پیامش خنده به این روح بیرمق بیاندازد، میماند.
شما البته مراقب شوق گرانبهایتان باشید.
- یکی از گلستانها، تهران، اواسط آبان ۰۵
پیترنوشتِ شما.
خانم جان، کاش دست و دلم به نوشتن میرفت.
صداهای توی سرم یکبند غر میزنند ولی وقتش که میشود بنشینم پشت میزم و کاری کنم ناگهان همهشان تصمیم به خفهخوان میگیرند. از طعنهی آدمها دیگر ابایی ندارم. انگار که همه فهمیده باشند آدم نوشتن و خلاقیت و این چیزها نیستم. اینطوریاند که خب این هم با همهی سروصدایش امیدی بهش نیست. یکطوری استاد از پشت عینک گرد و غبار گرفتهاش نگاهم میکند و میپرسد «یعنی بازم ایده نداری؟» انگار که یادم رفته با کتونیهای رنگورو رفتهام جوراب بپوشم. خیلی وقت است چیزی نخواندهام، البته دست و دلم هنوز از خواندن شعرهای الهی و بعضاً رویایی نیفتاده. اما فیلم دیدن هنوز مثل بقیهی روزها سخت است، قصهی خوب را هم کمتر حوصلهام میکشد به سرانجام برسانم. مغزم و خیالاتم انگار کاسهی رشته باشد. رشتههای کوتاه و بیربط، احتمالاً یک آشِ ناپز بدخوراک از تویش در بیاید. چرایش این است که آخر شب که میافتم توی تختم، نه آرایش صورتم را شستهام، نه داروهایم را به موقعاش خوردهام، نه لباسهای روزم را از روی صندلی و زمین جمع کردهام. خورد و خوراک هم که چه بشود، پیش بیاید یا نیاید- یعنی واقعاً کل روزم را چه کار میکردم که جنازهام اینطوری با تقلا به گهواره میرسد و جانِ خواب دیدن را هم ندارد؟
البته من معتقدم که تنها نیستم. مطمئنم تمام آدمهای آراسته و وظیفهشناسی که توی روز میبینم و تحسین میکنم هم شبها اینطوری پوستشان میریزد. میدانم به کسی واقعاً خوش نمیگذرد. زندگیهای خوبی نداریم، هرکاریش هم که بکنیم و هرچهقدر هم صفرهای توی حسابمان را بیشتر نگهداریم تهاش زندگی خوبی نداریم. غبار توی هوا که روز به روز سنگینتر میشود و بار پرسشهایی که تنهایی روی شانههامان افتاده کم که نه، زیادتر میشود. میریزد. آدمها را نگاه کنی کلی سوال از شانههاشان ریخته روی زمین و گیر میکند زیر پاشان. توی دانشگاه بههم نگاه میکنیم و میپرسیم کسی اصلاً میداند چرا آمده اینجا؟ تو یادت هست چهشد که خواستی سرانجام جوانیات به اینجا ختم شود؟ حداقلش همه باور داریم سرانجامِ جوانیمان همین بود که به هرشکلی گذشت و هدر شد و بهسر رسید.
برای همینهاست که ایدهای ندارم. گیریم که داشته باشم و از تویش یک داستان حسابی، یا نمرهی 20 کارگاهنمایشنامهنویسی در بیاید. اما چرا؟ نه خوانندهای دارد و نه آنقدر دوستداشتنی که زندگی کسی را بهتر کند. همین حالاش هم بهاندازهی کافی قصهی خوب همهجای دنیا هست.
خانم کاش دست و دلم به نوشتن میرفت. حداقل حال خودم بهتر میشد از این مکافات هرروزه.
شما البته مراقب شوق گرانبهایتان باشید.
- یکی از گلستانها، تهران، آبان 05
با اجازه به قول بهرام اردبیلی-
ای رهگذر!
اگر آواز بخوانی
چندان خواهم گریست
که تشنگی بهار
میوهی رسیدهی تابستان باشد.
با اجازه به قول بهرام اردبیلی-
ای رهگذر!
اگر آواز بخوانی
چندان خواهم گریست
که تشنگی بهار
میوهی رسیدهی تابستان باشد.
خیلی جدی میپرسم، توی این روزهای ناراحت کننده و باقی روزهای ناراحت کننده، دلتون برای کسکلک تنگ نشده و نمیشه؟
