ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Matrix‌

Matrix‌

Открыть в Telegram

The deception of consciousness ( فریب آگاهی ) @omeldomer ارتباط با ادمین

Больше
8 676
Подписчики
Нет данных24 часа
+67 дней
-630 дней
Архив постов
مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده ذهن و ماده وجود و عدم سپس این دو سوی جدا شده را مستقل از یکدیگر تصور می‌کند و می‌پرسد کدامیک مقدم است... اما در مسأله‌ی خودارجاعی، ممکن است با رابطه‌ای روبه‌رو باشیم که در آن هر قطب، در تعریف و شناخت خود، به قطب دیگر بازمی‌گردد... ذهن، جهان را بازنمایی می‌کند؛ اما ذهن نیز بخشی از جهان است... جهان، شرایط پیدایش ذهن را فراهم می‌کند؛ اما جهانِ شناخته‌شده، از طریق فعالیت ذهن به تجربه درمی‌آید...! این رابطه دقیقاً همان ساختار هندسی نوار موبیوس نیست؛ شباهت، در سطح استعاره است. نوار موبیوس به ما کمک می‌کند تصور کنیم که تقابلِ ظاهریِ دو سوی یک رابطه، همیشه به معنای استقلال کامل آنها نیست... لدا ذهن و جهان نیز دو شیء کاملاً جدا نیستند که بعداً به یکدیگر متصل شده باشند... و جداییِ آنها، در برخی سطوح، محصول شیوه‌ی مفهوم‌سازی ما است... و لذا «من» همان نقطه‌ ایست که در آن، این پیوستگی به‌صورت جدایی تجربه می‌شود...! ذهن، برای شناخت جهان، خود را از جهان جدا می‌کند؛ اما همین جدایی نیز درون جهان رخ می‌دهد...! ذهن برای دیدنِ جهان، فاصله می‌سازد؛ اما نمی‌تواند فراموش کند که خودِ این فاصله نیز بخشی از جهان است...! 🔹 ۷. «من»؛ مرکز مختصاتی که خود را با جهان اشتباه می‌گیرد در هندسه، برای توصیف یک فضا، می‌توانیم دستگاه مختصاتی تعریف کنیم. یک مبدأ انتخاب می‌کنیم و موقعیت نقاط را نسبت به آن می‌سنجیم. اما مبدأ مختصات، امتیازی مطلق ندارد؛ با انتخاب دستگاهی دیگر، می‌توان همان فضا را از منظری دیگر توصیف کرد. مبدأ، شرطِ توصیف است، نه لزوماً مرکز ذاتیِ هستی. اکنون این تصویر را به ذهن تعمیم دهیم. ذهن برای سازمان‌دهی تجربه، یک مرکز می‌سازد: «من». جهان، در نسبت با این مرکز، به «اینجا» و «آنجا»، «اکنون» و «گذشته»، «من» و «دیگری» تقسیم می‌شود. این مرکز برای جهت‌یابی، حافظه، تصمیم‌گیری و زندگی روزمره اهمیت دارد. اما مسأله از جایی آغاز می‌شود که ذهن، مرکز مختصاتی خود را با حقیقت مطلق اشتباه می‌گیرد... گمان می‌کند جهان از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که خودش در آن ایستاده است...! گمان می‌کند واقعیت، ذاتاً همان‌گونه است که از منظر او ظاهر می‌شود... گمان می‌کند «من» چیزی مستقل و ثابت است که در مرکز تجربه نشسته و تمام تجربه‌ها را از آنجا مشاهده می‌کند... اما وقتی به خودِ این «من» نگاه می‌کنیم، با چیزی یکپارچه و مستقل از همه‌ی فرآیندها روبه‌رو نمی‌شویم؛ بلکه با مجموعه‌ای از ادراک‌ها، خاطرات، احساسات، افکار، واکنش‌های بدنی و روایت‌هایی مواجه می‌شویم که در طول زمان تغییر می‌کنند... این امر به‌ تنهایی ثابت نمی‌کند که *خود" وجود ندارد؛ اما نشان می‌دهد که تصویر ما از یک «من» کاملاً ثابت و مستقل، ممکن است ساده‌تر از واقعیتِ فرآیندهایی باشد که تجربه‌ی خود را می‌سازند... لذا «من» نه یک شیء جدا از جهان، بلکه مرکز سازمان‌دهیِ تجربه است...! نقطه‌ای که جهان از آنجا به شکل یک جهانِ شخصی ظاهر می‌شود... و همانگونه که مبدأ مختصات، تمامِ فضا نیست، «من» نیز تمامِ آن چیزی نیست که در تجربه حضور دارد... تو مرکزِ جهانِ تجربه‌شده‌ی خود هستی؛ اما از این امر نتیجه نمی‌شود که مرکزِ مطلقِ هستی باشی... 🔹 ۸. عرفان؛ وقتی جوینده در موضوع جست‌وجو حل می‌شود اینجا مسأله از ریاضیات و فلسفه، به قلمرو عرفان نزدیک می‌شود. در مسیر عرفانی، پرسش از «من کیستم؟» صرفاً جست‌وجوی یک تعریف تازه برای "خود" نیست... این پرسش می‌تواند به بررسیِ خودِ آن کسی تبدیل شود که ادعا می‌کند می‌شناسد، انتخاب می‌کند، می‌اندیشد و مالک تجربه‌های خویش است... ذهن می‌گوید: من می‌اندیشم... اما آیا تمامِ آنچه رخ می‌دهد، در اختیارِ یک «من» مستقل قرار دارد؟ اندیشه پدیدار می‌شود... احساس پدیدار می‌شود... خاطره پدیدار می‌شود... تصویرِ خود پدیدار می‌شود... و سپس ذهن، در میان این رخدادها، روایتی می‌سازد که همه‌ی آنها را به یک مرکز نسبت می‌دهد... می‌گوید: این اندیشه‌ی من است، این احساسِ من است، این خاطره‌ی من است... این نسبت‌ دادن، در زندگی روزمره کارکرد دارد؛ اما از منظر عرفانی می‌توان پرسید: آیا این «من» که مالک همه‌چیز فرض شده است، جدا از خودِ این جریانِ تجربه یافت می‌شود؟ آیا صاحبِ تجربه، چیزی افزوده بر تجربه است؟! آیا مشاهده‌گر، جدا از فرآیند مشاهده، همان‌گونه که ذهن تصور می‌کند، حضور دارد؟! اینجا جست‌وجو دگرگون می‌شود... در ابتدا، «من» به دنبال حقیقت است؛ اما در ادامه، خودِ «من» موضوع جست‌وجو قرار می‌گیرد...! و هرچه بیشتر به دنبال یافتن یک مرکز مستقل می‌گردد، بیشتر با مجموعه‌ای از فرآیندها روبه‌رو می‌شود که هیچیک به‌تنهایی تمامِ آن مرکز نیستند... در این لحظه، عرفان می‌تواند از خاموشی سخن بگوید... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix

وقتی می‌گوییم جهان در ذهن است، ممکن است منظورمان این باشد که جهانِ تجربه‌شده، از طریق دستگاه ادراکی و شناختی ما شکل می‌گیرد. آنچه می‌بینیم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم و می‌فهمیم، تجربه‌ای است که از تعامل بدن، مغز، محیط و فرآیندهای شناختی پدید می‌آید... وقتی می‌گوییم ذهن در جهان است، ممکن است منظورمان این باشد که ذهن، موجودیتی مستقل از طبیعت نیست؛ بلکه از فرآیندهایی پدید می‌آید که خود بخشی از جهان طبیعی‌ هستند... در این صورت، دو عبارت به دو سطح متفاوت اشاره می‌کنند... جهان، از یک سو، شرط پیدایش مشاهده‌گر است؛ و از سوی دیگر، برای مشاهده‌گر به‌صورت تجربه و مدل جهان ظاهر می‌شود...! اما ذهن، در این میان، یک نکته را فراموش می‌کند: آنچه در ذهن ظاهر می‌شود، الزاماً تمامِ آن چیزی نیست که وجود دارد... ذهن، جهان را به شکل تجربه درمی‌آورد؛ اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هیچ واقعیتی بیرون از تجربه وجود ندارد... به همان ترتیب، از اینکه ذهن در جهان طبیعی پدید آمده است، نمی‌توان نتیجه گرفت که تمامِ جهان صرفاً یک تصویر ذهنی است. معرفت‌شناسی می‌پرسد: جهان را چگونه می‌شناسیم؟ هستی‌شناسی می‌پرسد: جهان چیست و چه چیزی وجود دارد؟ ذهن می‌تواند درباره‌ی پرسش دوم بیندیشد، اما نباید پاسخ خود را با شرایطی که امکان شناختش را فراهم کرده‌اند، اشتباه بگیرد... و شاید یکی از بزرگ‌ترین توهمات ذهن، همین باشد: اینکه چون جهان برای او به شکل یک تصویر ظاهر می‌شود، پس خودِ جهان نیز چیزی جز تصویر نیست... 🔹 ۵. بینهایت؛ آیا راز، در انتهای زمان پنهان شده است؟ بینهایت فقط زمان بسیار طولانی نیست... زمانی که هنوز پایان نیافته، هرقدر هم طولانی باشد، لزوماً بینهایت نیست. و حتی اگر زمان واقعاً نامتناهی باشد، از این امر به‌ تنهایی نتیجه نمی‌شود که تمام حالت‌های ممکن الزاماً تحقق پیدا می‌کنند... برای وقوع یک حالت، باید آن حالت با قوانین و شرایط سیستم سازگار باشد. همچنین باید ساختار احتمالاتی و فرصت‌های تحقق آن به‌گونه‌ای باشد که وقوعش را ممکن کند.... اما از این محدودیت ریاضی، یک امکان فلسفی بسیار عمیق‌تر پدید می‌آید. بینهایت را می‌توان نه‌فقط امتداد زمان، بلکه افقی برای ناتمام‌ ماندنِ شناخت در نظر گرفت... ذهن، هر بار که به چیزی دست می‌یابد، آن را در قالب یک مفهوم محدود می‌کند. سپس از دل همان مفهوم، پرسشی تازه پدید می‌آید... هر پاسخ، قلمرویی را روشن می‌کند و هم‌زمان مرزهای نادانسته‌ی دیگری را آشکار می‌سازد... شناخت، به‌جای آنکه همیشه به یک نقطه‌ی نهایی برسد، می‌تواند افق‌های تازه‌ای ایجاد کند... جهان را می‌شناسیم و می‌پرسیم قوانین جهان از کجا آمده‌اند... قوانین را بررسی می‌کنیم و می‌پرسیم چرا این قوانین برقرارند... از جهان، ذهن را استخراج می‌کنیم و می‌پرسیم ذهن چگونه جهان را می‌شناسد... ذهن را بررسی می‌کنیم و می‌پرسیم خودِ شناخت چگونه ممکن شده است... و وقتی به سراغ خودِ این پرسش‌ها می‌رویم، درمی‌یابیم که پرسش‌کننده نیز درون همان مسأله قرار دارد...! پس بینهایت، در اینجا، نه لزوماً یک مدت‌زمان کیهانی، بلکه نامِ افقی است که هر بار با پیشروی شناخت، دوباره گشوده می‌شود... راز، لزوماً چیزی نیست که در پایانِ شناخت منتظر ما باشد؛ گاهی راز در این است که شناخت، با هر پیشروی، امکان پرسشی تازه را درون خودش ایجاد می‌کند... این همان جایی است که ایده‌ی ناتمامیت، در مقام یک استعاره‌ی فلسفی، قدرت خود را نشان می‌دهد... نه اینکه گودل اثبات کرده باشد شناخت انسان تا ابد ناقص می‌ماند، بلکه ساختار ناتمامیت به ما یادآوری می‌کند که نباید توانایی شناخت را با امکان احاطه‌ی مطلق بر تمام حقیقت یکسان بگیریم.. 🔹 ۶. نوار موبیوس؛ وقتی درون و بیرون جای خود را گم می‌کنند اکنون به یک تصویر ریاضی بازگردیم: نوار موبیوس. نواری را تصور کن که یک سر آن را نیم‌دور می‌چرخانیم و سپس دو سرش را به هم متصل می‌کنیم. این سطح، برخلاف تصور معمول ما، تنها یک روی پیوسته دارد. اگر نقطه‌ای را روی آن حرکت دهیم، می‌توانیم به ناحیه‌ای برسیم که در ابتدا آن را «روی دیگر» می‌نامیدیم، بی‌آنکه از لبه‌ای عبور کرده باشیم. این ویژگی، یک حقیقت توپولوژیک درباره‌ی نوار موبیوس است... اما چرا این تصویر برای مسأله‌ی ذهن و جهان اهمیت دارد؟ زیرا ذهن عادت دارد واقعیت را به دو سوی متقابل تقسیم کند: درون و بیرون من و جهان م.م ادامه 👇 @deceptmatrix

ساختاری که نه‌ فقط وجود دارد، بلکه ممکن است خاطراتی از گذشته، تصویری از جهان و احساسی از تداوم داشته باشد... اما نکته‌ ی عجیب اینجاست: چنین مشاهده‌گری، اگر واقعاً در شرایط مناسب پدید آید، ممکن است جهانی را تجربه کند که برایش دارای گذشته‌ای منظم، قوانینی پایدار و تاریخی طولانی است؛ درحالی‌که آن تجربه لزوماً تضمین نمی‌کند که گذشته‌ی بازنمایی‌شده در ذهنش دقیقاً همان تاریخ واقعیِ جهان باشد...! پس ممکن است میان «جهانی که تجربه می‌شود» و «تاریخی که برای آن جهان تصور می‌شود» فاصله‌ای وجود داشته باشد...! و این فاصله، ما را به پرسشی عمیق می‌رساند: آیا تجربه‌ی من از جهان، به‌تنهایی، وجود تمامِ تاریخی را که برای جهان تصور می‌کنم اثبات می‌کند؟! پاسخ منفی است. تجربه‌ ی کنونی به‌ تنهایی نمی‌تواند تمامِ گذشته‌ی خود را اثبات کند؛ همان‌گونه که خاطره، به‌ تنهایی، تضمین‌کننده‌ی صحت تمامِ جزئیات چیزی نیست که به یاد آورده می‌شود... مشاهده‌گر، جهانی را تجربه می‌کند که وجود خودش را درون آن توضیح می‌دهد. برای توضیح خود، به جهان متوسل می‌شود؛ اما شناخت او از جهان نیز از طریق همان ساختاری صورت می‌گیرد که قرار است به کمک آن، وجود خودش را توضیح دهد...! جهان، مغز را توضیح می‌دهد... مغز، جهان را بازنمایی می‌کند... و بازنماییِ جهان، دوباره برای توضیح مغز به کار می‌رود...! این رابطه، ما را با یک حلقه‌ی خودارجاع مواجه می‌کند؛ حلقه‌ای که در آن، هر طرف برای توضیح طرف دیگر به آن بازمی‌گردد... مشاهده‌گر، محصول جهانی است که خودش را از طریق مشاهده‌گر می‌شناسد..! این جمله به‌ خودی‌خود یک نظریه‌ی فیزیکی نیست، بلکه صورت‌بندی فلسفیِ رابطه‌ای است که میان پیدایش مشاهده‌گر و شناخت جهان وجود دارد... با این‌ حال، همین رابطه به‌اندازه‌ی کافی شگفت‌انگیز است؛ نیازی نیست برای عمیق‌ کردن آن، از ابتدا فرض کنیم که جهان ما حتماً شبیه‌سازی شده است... 🔹 ۳. پارادوکس مغز؛ چه کسی مغز را در مغز می‌بیند؟! مغز را تصور کن... اکنون از خودت بپرس: این تصویری که از مغز داری، کجاست؟! اگر آن را در ذهنت تصور می‌کنی، پس مغز در ذهن تو ظاهر شده است...! اما خودِ این ذهن نیز، از دیدگاه علمی، با فعالیت مغز و دیگر فرآیندهای بدن ارتباط دارد... بنابراین مغز، در تجربه‌ی خودآگاه، به تصویری از مغز تبدیل می‌شود...! اما تصویر مغز، خودِ مغز نیست...! این تمایز ساده، در ظاهر بدیهی است؛ ولی هنگامی که آن را به مسأله‌ی شناختِ خود تعمیم دهیم، عمق عجیبی پیدا می‌کند...! من می‌توانم دستم را ببینم، اما تصویر دستم، خودِ دستم نیست... می‌توانم درباره‌ی ذهنم فکر کنم، اما اندیشه‌ای که درباره‌ی ذهنم دارم، تمامِ ذهن من نیست... می‌توانم «من» را موضوع اندیشه قرار دهم، اما آن «منی» که موضوع اندیشه شده، با تمامِ فرآیندی که اکنون در حال اندیشیدن است، یکسان نیست...! ذهن، خود را به دو قطب تقسیم می‌کند: آنچه می‌شناسد و آنچه شناخته می‌شود...! اما هر دو قطب درون همان فرآیند شناخت پدید آمده‌اند...! در اینجا یک تناقض منطقیِ ساده و قطعی نداریم؛ زیرا یک سیستم می‌تواند بخش‌هایی از خودش را بازنمایی کند، بدون آنکه بازنماییِ آن بخش‌ها با خودِ سیستم یکسان باشد..! پارادوکس عمیق‌تر در جای دیگری قرار دارد: چگونه چیزی که خودش درون جهان قرار دارد، می‌تواند جهان را به‌عنوان یک کل بشناسد، درحالی‌که ابزار شناختش نیز بخشی از همان کل است؟! شاید بتواند بخش‌های بسیاری از جهان را بشناسد. شاید بتواند قوانین طبیعت را کشف کند، ساختار مغز را بررسی کند و حتی مدل‌هایی از فرآیند شناخت خودش بسازد... اما از این توانایی‌ها، لزوماً نتیجه نمی‌شود که بتواند تمام واقعیت را از منظری بیرون از واقعیت مشاهده کند... مشکل، ناتوانی مطلق در شناخت نیست؛ مشکل، تصورِ یک شناختِ کاملاً بیرونی و بی‌واسطه از کلیت است... ذهن می‌تواند خودش را بشناسد، اما هر شناختی از خود، از منظری معین و از طریق ساختاری معین صورت می‌گیرد... و شاید آنچه ما «رازِ مغز» می‌نامیم، در عمیق‌ترین سطح، رازِ همین فاصله باشد: فاصله‌ی میان چیزی که هستیم و تصویری که از آنچه هستیم می‌سازیم... 🔹 ۴. جهان در ذهن است یا ذهن در جهان؟! این دو عبارت را معمولاً متناقض می‌دانیم: جهان در ذهن است ذهن در جهان است اما آیا تناقض از خودِ واقعیت ناشی می‌شود، یا از شیوه‌ای که ما رابطه‌ی میان دو مفهوم را صورت‌بندی کرده‌ایم؟! م.م ادامه 👇 @deceptmatrix

🔹🔹 جهان، گودل و مغز بولتزمن (4) 🔹 خودارجاعی؛ رؤیایی که خوابِ خودش را می‌بیند... جهان، در عمیق‌ترین لایه‌، با یک مسأله‌ی عجیب روبه‌روست: مسئله‌ی دیدنِ خویش...! نه صرفاً دیدنِ اجزای خود، نه شناختنِ بخشی از ساختار خود، بلکه تلاش برای آنکه کلیت، خودش را بتمامی در برابر خودش قرار دهد؛ گویی جهان می‌خواهد از خودش فاصله بگیرد، بیرون از خودش بایستد و برای نخستین بار، خودش را همچون چیزی مستقل مشاهده کند... اما اینجا یک پرسش بنیادین پدیدار می‌شود: اگر جهان تمامِ آن چیزی باشد که وجود دارد، آن نقطه‌ای که جهان از آنجا بتواند تمامِ خودش را ببیند، کجاست؟! اگر آن نقطه درون جهان باشد، پس خودش جزئی از همان چیزی است که می‌خواهد تمامیتش را مشاهده کند...! و اگر بیرون از جهان باشد، دیگر نمی‌توان آن را بیرون از جهان دانست، مگر آنکه جهان را تمامِ واقعیت فرض نکرده باشیم...! این همان شکاف عجیبی است که در قلب مسأله‌ی خودشناسی قرار دارد؛ شکافی میان آنچه می‌خواهد بشناسد و آنچه قرار است شناخته شود... ذهن می‌خواهد جهان را در خود جای دهد، اما خودش درون جهان قرار دارد. می‌خواهد جهان را به یک تصویر تبدیل کند، اما خودِ ذهن نیز در همان تصویر ظاهر می‌شود...! می‌خواهد از بیرون به هستی نگاه کند، اما هر نقطه‌ای که برای نگاه‌کردن انتخاب می‌کند، از پیش درون همان هستی قرار گرفته است...! جهان، در تلاش برای شناختنِ خودش، به نقطه‌ای می‌رسد که مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده از یکدیگر جدا نیستند...! و شاید تمام راز از همین‌جا آغاز می‌شود... 🔹 ۱. گودل؛ شکاف میان حقیقت و شناخت در ریاضیات، قضایای ناتمامیت گودل به ما نشان می‌دهند که میان حقیقت و اثبات‌پذیری، دست‌کم در نظام‌های صوریِ واجد شرایط لازم، فاصله‌ای بنیادی وجود دارد... یک نظام ریاضی می‌تواند قواعدی داشته باشد، بر اساس آن قواعد گزاره‌هایی بسازد و روابط میان آنها را بررسی کند؛ اما اگر آن نظام به‌اندازه‌ی کافی قدرتمند باشد، سازگار باشد و شرایط فنی لازم را داشته باشد، نمی‌تواند تمام حقیقت‌های حسابیِ مربوط به خودش را صرفاً با قواعد درونی خود اثبات کند... این محدودیت، به معنای ناتوانی ریاضیات از شناختن خودش نیست؛ بلکه به این معناست که شناختِ درون یک نظام، لزوماً تمامِ حقیقت را در همان نظام محصور نمی‌کند...! و اینجا باید مکث کرد... زیرا مسأله فقط آن نیست که یک گزاره اثبات نمی‌شود. مسأله‌ی عمیق‌تر این است که میان یک ساختار و تمامِ آنچه درباره‌ی آن ساختار می‌توان دانست، فاصله‌ای پدیدار می‌شود... نظام، خودش را توصیف می‌کند، اما توصیفش الزاماً تمامِ حقیقتش نیست... می‌تواند درباره‌ی خودش گزاره بسازد، می‌تواند بخشی از روابط درونی خود را آشکار کند، حتی می‌تواند محدودیت‌های خودش را تا اندازه‌ای تشخیص دهد؛ اما این خودشناسی، به خودی‌ خود به معنای احاطه‌ی کامل بر تمام حقیقت نیست... اکنون این ساختار را از قلمرو ریاضیات به قلمرو ذهن منتقل کنیم؛ نه به‌عنوان یک قضیه‌ی ریاضی درباره‌ی مغز، بلکه به‌عنوان یک پرسش فلسفی... ذهن می‌تواند درباره‌ی خودش فکر کند. می‌تواند اندیشه‌هایش را موضوع اندیشه قرار دهد. می‌تواند از خودش تصویری بسازد، آن تصویر را بررسی کند و سپس درباره‌ی درستیِ آن تصویر داوری کند... اما آنچه بررسی می‌کند، خودِ ذهن به‌ تمامی نیست؛ بلکه محتوایی است که ذهن از خودش ساخته است. ! ذهن، ذهن را به یک موضوع تبدیل می‌کند؛ اما آیا این موضوع همان تمامیتِ ذهن است؟! آیا تصویری که آینه از چهره نشان می‌دهد، خودِ چهره است؟ آیا نقشه، خودِ سرزمین است؟ آیا توصیف یک جهان، خودِ جهان است؟! و آیا آنچه ذهن از خودش می‌فهمد، تمامِ چیزی است که ذهن هست؟! در هر مرحله، ذهن می‌تواند تصویری از خودش بسازد؛ اما آن تصویر نیز می‌تواند موضوع شناختی تازه قرار گیرد. سپس ذهن از تصویر دوم، تصویری سوم می‌سازد و این روند ادامه پیدا می‌کند... ذهن می‌خواهد خودش را بشناسد، اما هر بار که خودش را به موضوع شناخت تبدیل می‌کند، میان خودِ شناخت و آنچه شناخته شده است، تمایزی تازه پدید می‌آید...! خودشناسی، در این معنا، حرکتی است که در آن شناخت به خودش بازمی‌گردد، بی‌آنکه الزاماً بتواند تمامِ خودش را به یک موضوع کامل تبدیل کند..! شاید راز، چیزی پنهان در انتهای مسیر شناخت نباشد؛ شاید خودِ ساختار شناخت است که اجازه نمی‌دهد انتهای مسیر، به‌سادگی به دست آید...! 🔹 ۲. مغز بولتزمن؛ مشاهده‌گری که از دلِ مشاهده‌ نشده پدیدار می‌شود اکنون از ریاضیات به کیهان‌شناسی بازگردیم ایده‌ی مغز بولتزمن، در صورت‌بندی ساده‌ شده‌ی خود، این امکان را مطرح می‌کند که در یک جهان با شرایط فیزیکی مناسب و زمان یا فرصت‌های آماری بسیار گسترده، نوساناتی بسیار نامحتمل بتوانند ساختاری شبیه مغزِ دارای تجربه و خاطره ایجاد کنند... م.م ادامه 👇 @deceptmatrix

پیش_از_خواب_نیت_کن_و_این_را_پخش_کن؛_فرکانس‌های_432،_528_و_888_برای.mp3307.51 MB

پیش از خواب نیت کن و این را پخش کن؛ فرکانس‌های 432، 528 و 888 برای جذب خواسته‌ها @deceptmatrix

تمدنی قدیمی‌تر از سومر زیر خلیج فارس دفن شده؟! راز آن فاش شد! @deceptmatrix

سایه تاریک معنویت؛ پشت پرده استادان معنوی و عرفان تجاری.... پیمان آزاد @deceptmattrix

دون خوان انسان جوینده‌ی راه معرفت را «شکارچی» می‌نامد و بارها به کاستاندا می‌گوید برای دیدن و دانستن، باید یاد بگیرد مانند یک شکارچی زندگی کند... ویژگی‌های شکارچی بودن در نگاه دون خوان: صبر و انتظار شکارچی عجول نیست. او می‌تواند ساعت‌ها و روزها در کمین بماند بی‌آنکه دل‌تنگ یا بی‌قرار شود. این صبر، در واقع تمرینی برای مهار ذهن و اراده است... حواس جمع و بیداری شکارچی همیشه به محیطش آگاه است. کوچک‌ترین صدا یا تغییر در طبیعت را می‌شنود و می‌بیند. این بیداری و هشیاری را دون خوان لازمه‌ی یک «جنگجو» و «شکارچی راه معرفت» می‌داند... اقتصاد نیرو شکارچی انرژی‌اش را هدر نمی‌دهد. او می‌داند هر حرکتی، هر فکر و هر واکنشی هزینه دارد. پس فقط زمانی عمل می‌کند که وقتش رسیده باشد... بی‌نیازی و دل‌کندگی شکارچی به چیزی دلبسته نیست. همان‌طور که ممکن است شکار از دستش بگریزد، او هم نباید افسوس بخورد. برای انسانِ راه معرفت، دل‌کندگی شرط آزادی درونی است... جست‌وجوی فرصت شکارچی هیچ‌گاه ناامید نمی‌شود. اگر موقعیتی را از دست بدهد، منتظر فرصت بعدی می‌ماند. این نگاه، او را در مسیر زندگی هم تبدیل به فردی انعطاف‌پذیر می‌کند... بی‌عیب بودن عمل دون خوان می‌گوید: «شکارچی خطا نمی‌کند، چون هر عمل او حساب‌شده و دقیق است.» جنگجو ــ که همان شاگرد معرفت است ــ باید در زندگی‌اش چنین بی‌نقص عمل کند، گویی در حال شکار است... تمثیل شکارچی در سلوک معنوی در واقع دون خوان «شکارچی بودن» را یک شیوه‌ی زیستن معرفی می‌کند، نه صرفاً فن شکار حیوان. شکارچی بودن یعنی در زندگی: صبور بودن، هوشیار بودن، بی‌وابسته و آزاد بودن، هر لحظه آماده بودن. از نظر او، انسان عادی در دام عادت‌ها و واکنش‌های مکانیکی اسیر است، ولی شکارچی، مانند جنگجو، در کمین لحظه‌ی حال است و فرصت‌ها را شکار می‌کند... @deceptmatrix

چطور بدون انگیزه، خودت رو مجبور به انجام کارهای سخت کنی؟ @deceptmatrix

تکنولوژی مخفی آنوناکی در دست آمریکا! کشف پورتال آنوناکی! (مستند) @deceptmatrix

ما به آنچه فکر میکنیم تبدیل می‌شویم...! We become what we think... @deceptmatrix
ما به آنچه فکر میکنیم تبدیل می‌شویم...! We become what we think... @deceptmatrix

شیطان هیولایی نیست که می‌خواهد تو را به دام بیاندازد. او نجوایی در درون توست. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه ديگران. و فرامو
شیطان هیولایی نیست که می‌خواهد تو را به دام بیاندازد. او نجوایی در درون توست. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه ديگران. و فراموش مکن آن کس که شیطان خود را شناخت خدایش را هم خواهد شناخت... شمس تبریزی @deceptmatrix

کیف مرموز خدایان سومری هرگز یک کیف نبود! واقعاً چی بود؟! @deceptmatrix

آیا بشریت تحت هیپنوتیزم جمعی است؟! @deceptmatrix

آیا بشریت تحت هیپنوتیزم جمعی است؟! @deceptmatrix

یک سخنرانی کامل با عنوان "مدیتیشن چیست؟" اشو @deceptmatrix

تو تصمیم گیرنده زندگیت هستی یا مغزت فقط تو رو قانع می‌کنه؟! @deceptmatrix

اگر ذهنِ تو باری سنگین از گذشته را حمل کند، تو از همان بار بیشترش را تجربه خواهی کرد. آن گذشته خودش را از طریق فقدان حضور وار
اگر ذهنِ تو باری سنگین از گذشته را حمل کند، تو از همان بار بیشترش را تجربه خواهی کرد. آن گذشته خودش را از طریق فقدان حضور وارد می‌کند. آنچه آینده تو را شکل می‌دهد کیفیت آگاهی تو در همین این لحظه است... اکهارت‌تله @deceptmatrix

Matrix‌ - Статистика и аналитика Telegram-канала @deceptmatrix