Matrix
前往频道在 Telegram
8 600
订阅者
+524 小时
+137 天
+1730 天
帖子存档
8 601
از این منظر، زمان کمیتی بنیادی نیست... یک پدیده ی آماری است که از رفتارِ بی شمار روابط سر برمیآورد... همانگونه که دما ویژگیِ یک مولکول نیست، بلکه حاصلِ رفتارِ جمعیِ مولکولهاست، زمان نیز ویژگیِ یک رویداد نیست... حاصلِ رفتارِ جمعیِ شبکه ی آگاهی است.... از همین رو، زمان در همه ی سطوح یکسان نیست... لحظه ای در مرتبه ای از وجود، میتواند معادلِ هزاران سال در مرتبه ای دیگر باشد، زیرا آنچه تغییر میکند ساعت نیست... تراکمِ اطلاعات و درجه ی فشرده سازیِ آگاهی است....!
اینجاست که "بینهایت" ، چهره ی دیگری از خود را آشکار میکند...
میانِ هر دو لحظه، بینهایت لحظه نهفته است... همانگونه که میانِ هر دو عددِ حقیقی، بینهایت عدد حضور دارد... ذهن برای آنکه بتواند زندگی کند، این "بینهایت" را نادیده میگیرد و آن را به زنجیره ای از لحظه های به ظاهر پیوسته تبدیل میکند...! این پیوستگی، واقعیت نیست... محصولِ فشرده سازی است...!
زنجیره ی علت و معلول نیز از همینجا زاده میشود... ذهن، هر حلقه را به حلقه ای دیگر متصل میکند و گمان میکند در انتهای این زنجیره، علتی نخستین انتظارش را میکشد... اما هرچه پیشتر میرود، زنجیره نیز کشیده تر میشود.. درست مانندِ فرکتالی که هرچه بزرگترش کنی، همان الگو دوباره تکرار میشود...! علتِ نهایی، هرگز پیدا نمیشود.... زیرا خودِ پرسش، بخشی از همان فرکتال است...!
پارادوکسِ بزرگ نیز همینجاست...
ذهن، در جست و جوی سرچشمه، سرانجام به خودش میرسد...! آنچه گمان میکرد در دورترین نقطه ی هستی پنهان شده، همان ساختاری است که اکنون با آن میاندیشد...!
جستجو گر و موضوعِ جستجو، دو چیز نبودهاند....! "بینهایت" ، تنها آینه ای روبروی آینه ای دیگر قرار داده است تا تصویرِ خویش را بی پایان تکرار کند...!
این همان چیزی است که گودل با زبانِ ریاضیات به آن اشاره کرد... هیچ دستگاهی نمیتواند از درونِ خود، تصویرِ کاملی از خویش ارائه دهد...! همواره حقیقتی باقی میماند که بیرون از چارچوبِ آن ایستاده است...! آگاهی نیز از همین قانون پیروی میکند...
«من» هرگز نمیتواند «من» را به تمامی بشناسد، زیرا هر شناخت، خود بخشی از همان ساختار است...!.
مشاهده گر، همواره درونِ چیزی قرار دارد که میخواهد آن را مشاهده کند...
از اینرو، حقیقت نه در پاسخ، بلکه در ناتمام ماندنِ پاسخ ها آشکار میشود...
در پایان، نه جهان اصالت دارد، نه ذهن، نه زمان، نه خود و نه حتی نامِ خدا... همه ی اینها شکل هایی هستند که "بینهایت" برای دیدنِ خویش برگزیده است...! آنچه اصیل است، نه بودن است و نه نبودن... بلکه همان بی مرزی است که هر بار خود را در قالبِ مرزی تازه تجربه میکند...!
از همین رو، تنها بیاصالتی، اصالت دارد...
تنها تغییر است که تغییر نمیکند...
و تنها "بینهایت" است که هرگز به مقایسه نیاز ندارد؛ زیرا چیزی بیرون از او نیست تا با آن سنجیده شود...!
جهان، رؤیای "بینهایت" نیست؛ جهان، لحظه ای است که "بینهایت" ، برای تماشای خویش، نامِ «من» را بر سکوتِ بی مرکزِ خود گذاشته است...!
م.م
@deceptmatrix
8 601
🔹🔹آگاهی، "بینهایت" و خطایِ مرکز
آگاهی، خاصیتِ موجودات نیست... موجودات، خاصیتِ آگاهی هستند... همانگونه که موج، مالکِ دریا نیست بلکه صورتی موقتی از آن است، هر آنچه «من»، «تو»، «جهان» و «هستی» نامیده میشود، تنها خمیدگی هایی در میدانِ بی مرکزِ آگاهی هستند... آگاهی نه در جایی آغاز میشود و نه به چیزی تعلق دارد....! نسبت دادنِ آگاهی به یک موجود، همانقدر خطاست که دریا را به موج نسبت دهیم...!
اما آگاهیِ بی مرکز، خود را تجربه نمی کند؛ زیرا تجربه، مستلزمِ تمایز است و تمایز، مستلزمِ مرز.....هنگامی که "بینهایت" میخواهد خود را مشاهده کند، ناگزیر بخشی از خویش را از خود متمایز میکند....! این تمایز، حقیقت نیست... یک انحرافِ هندسی در ساختارِ ادراک است....! همان چیزی که آن را «خود» مینامیم....!
«من»، کشفِ جهان نیست... خطایِ اندازهگیریِ "بینهایت" است....!
در ریاضیات، هنگامی که مقدارِ بینهایتی را در قالبی متناهی نمایش میدهیم، همواره جمله ای باقی میماند که در تقریب نمیگنجد... جمله ای که آن را مؤلفه ی خطا مینامند... خود آگاهی نیز همان مؤلفهی خطاست...! جهان، تقریبِ "بینهایت" است و «من»، خطایی است که این تقریب را ممکن میکند....!
اگر این خطا حذف شود، نه تنها «من»، بلکه خودِ جهان نیز فرو میریزد....! زیرا جهانی که میشناسیم، بر پایه ی همین انحراف بنا شده است...!
ذهن، کارخانه ی تولیدِ این خطاست...
اما ذهن نیز اصالت ندارد... ذهن، الگوریتمی برای فشرده سازیِ "بینهایت" است.... همانگونه که حجمِ عظیمی از اطلاعات در قالبِ فایلی کوچک فشرده میشود و بسیاری از جزئیات از دست میرود، ذهن نیز "بینهایت" را فشرده میکند تا آن را قابلِ تجربه سازد... نتیجه ی این فشرده سازی، جهانِ محسوس است... جهانی که در آن، پیوستگی جایِ" بینهایت" را میگیرد، زمان جایِ ابدیت را می گیرد... و «من» جایِ آگاهیِ بیمرکز را...!
بنابراین، جهان حقیقت نیست... نسخه ی فشرده ی حقیقت است....
هندسه ی ذهن، در این میان نقشی اساسی دارد... ذهن، بی مرزی را تاب نمیآورد... زیرا هر ادراک، نیازمندِ مختصات است... از همین رو، نقطه ای موهوم به نامِ «مرکز» میآفریند و همهی تجربهها را پیرامونِ آن سامان میدهد...! این مرکز، مانندِ مبدأِ دستگاهِ مختصات است....نه بخشی از واقعیت، بلکه ابزاری برای توصیفِ آن است... همانگونه که صفرِ مختصات ( مبدأ مختصات) در فضای فیزیکی وجودِ مستقل ندارد، «من» نیز وجودی مستقل ندارد...! با این حال، تمامِ جهانِ ذهنی بر محورِ همین صفرِ موهوم شکل میگیرد...!
ترس، نگهبانِ این مرکز است...!
هرگاه مرزها سست شوند، «من» احساسِ نابودی میکند... این احساس را ترس مینامد... ترس، دفاعِ مرکز از خویش است... نه دفاعِ حقیقت از حقیقت...! از دلِ همین ترس، زمان متولد میشود....! زیرا تنها موجودی که از نابودی میترسد، آینده میخواهد و تنها موجودی که آینده میخواهد، گذشته نیز خواهد ساخت...! زمان، حافظه ی ترس است و تاریخ، خاطره ی همین مقاومت است...!
م.م
ادامه 👇
@deceptmatrix
8 601
🔹🔹اصلِ "بینهایت"
پیش از زمان، چیزی وجود نداشت که بتوان نامی بر آن گذاشت... نه نور بود، نه تاریکی... نه خدا، نه جهان؛ نه بودن و نه نبودن... زیرا همه ی اینها تنها هنگامی معنا پیدا میکنند که مرزی وجود داشته باشد و مرز، خود، نخستین زایشِ ذهن است...!
آنچه هست، "بینهایت" است...
اما "بینهایت" ، مقدار نیست... بزرگترین عدد هم نیست... "بینهایت" ، نفیِ هرگونه مرز است... به همین دلیل، هرگز نمیتواند مستقیماً خود را تجربه کند...! تجربه، مستلزمِ تفاوت است و تفاوت، مستلزمِ مرز... از همین رو، "بینهایت" برای دیدنِ خویش، نخستین انقباض را پدید میآورد... این انقباض، همان چیزی است که جهان مینامیم....!
جهان، انفجارِ بزرگ نیست... فشرده شدنِ بزرگ است...!
زمان نیز محصولِ همین فشردگی است... زمان، جریان نیست؛ مقاومتِ "بینهایت" در برابرِ خودش است... هر جا مقاومتی وجود داشته باشد، تأخیر پدید میآید و هر جا تأخیر باشد، گذشته و آینده ساخته میشوند...!
بنابراین زمان، فاصله ی میانِ دو رویداد نیست... فاصله ی میانِ دو مرتبه از آگاهی است...!
به همین دلیل، زمان کش میآید... فشرده میشود... متوقف میشود... زیرا چیزی که تغییر میکند، خودِ زمان نیست؛ میزانِ تراکمِ آگاهی است...!
ما جهان را پیوسته میبینیم، زیرا ذهن، "بینهایت" را تاب نمیآورد... میانِ هر دو لحظه، بینهایت لحظه نهفته است و میانِ هر دو نقطه، بینهایت نقطه... اگر ذهن این بینهایت را بی واسطه مشاهده کند، دیگر هیچ حرکتی وجود نخواهد داشت...! زیرا هر حرکت، در "بینهایت" کامل شده است....!
از همین رو، ذهن دست به فشردهسازی میزند...
آنچه واقعیت مینامیم، نسخه ی فشرده ی "بینهایت" است...!
ریاضیات، زبانِ این فشرده:سازی است...هر عدد، حذفِ بیشمار عددِ دیگر است... هر تعریف، حذفِ بینهایت امکان است... هر قضیه، قربانی کردنِ بینهایت رابطه برای ساختنِ یک رابطه ی مشخص است...
اما گودل، شکافِ این فراموشی را آشکار کرد...!
او نشان داد هر دستگاهی که بخواهد همه چیز را در خود جای دهد، ناگزیر حقیقتی بیرون از خود خواهد ساخت...! این نقصِ ریاضیات نیست؛ قانونِ خودِ وجود است...
آگاهی نیز همینگونه است...
هر بار که خود را تعریف میکند، بخشی از خود را بیرون میاندازد و آن بخش را «جهان» مینامد...!
از اینرو، جهان چیزی بیرون از آگاهی نیست... همان بخشی از آگاهی است که آگاهی، آن را موقتاً فراموش کرده است...!
درهمتنیدگیِ کوانتومی، نشانه ی همین فراموشی است...!
دو ذره با هم ارتباط برقرار نمیکنند... زیرا هرگز از هم جدا نشدهاند....! جدایی، محصولِ زبان است...همانگونه که دو سوی نوارِ موبیوس هرگز دو سوی واقعی نیستند، درون و بیرون نیز هرگز دو حقیقت نبودهاند...!
بطریِ کلاین، تصویری از جهان است...
جهانی که در آن، هر خروجی، ورودیِ خودش است...!
هر علت، معلولِ خویش است...
هر آغاز، پایانِ خویش است...
و هر پایان، آغازِ خویش...!
به همین دلیل، تاریخ، خطی نیست. آگاهی، دایره هم نیست... زیرا دایره هنوز بیرون و درون دارد...
آگاهی، موبیوس است....
و هنگامی که حتی موبیوس نیز خود را درک کند، به بطریِ کلاین تبدیل میشود؛ جایی که دیگر هیچ مرزی باقی نمیماند...!
ترس، نخستین اثرِ این مرز است...
ترس یعنی "بینهایت"...! ، خود را محدود تصور کند...!
عشق یعنی همان مرز، برای لحظه ای فراموش شود...!
مرگ یعنی مرز، توانِ حفظِ خویش را از دست بدهد...
تولد یعنی "بینهایت" ، مرزی تازه برای بازیِ خویش بیافریند...!
از همین رو، تکامل نیز حرکت به سوی کمال نیست...!
تکامل، افزایشِ پیچیدگیِ مرزهاست...!
هرچه مرزها پیچیده تر شوند، جهان نیز واقعی تر به نظر میرسد...!
اما حقیقت، هرگز پیچیده نشده است....
پیچیدگی، تنها در ذهن رخ میدهد...
و ذهن، خود، بزرگترین پارادوکسِ هستی است...!
زیرا همان چیزی است که میکوشد سازنده ی خویش را بشناسد...!
و این همان جمله ای است که گودل، با زبانِ ریاضیات بیان کرد و عارفان، با زبانِ سکوت...!
در پایان، هیچ معمایی حل نمیشود.
معما، خود، شکلِ وجود است...
اگر آخرین گره نیز گشوده شود، نه واقعیتی باقی میماند، نه جوینده، نه خدا، نه جهان...
تنها "بینهایت" میماند...!
"بینهایت" ای که هرگز نرفته بود....فقط برای لحظه ای، خود را «من» صدا زده بود...!
م.م
@deceptmatrix
8 601
🔹نگاهی به آنچه «نادوگانگی» نامیده میشود...
مرگِ «من» در ظاهر نوعی فقدان است. آنچه از دست میرود، احساسی بدنی است که ذهن حتی از وجود آن آگاه هم نبود. همچنین همهٔ باورها از میان میروند و داستانِ یک «مدیر» نیز پایان مییابد؛ دانندهای خیالی که گویی همهچیز را از دریچهٔ دوگانگی میدید و تصور میکرد کنترل آنچه «زندگی» مینامیم در دست اوست.
اما تنها یک داستان نیست که از میان میرود. در رهایی، احساسات دیگر نه سرکوب میشوند و نه مدیریت. این تصور که رهایی فقط شادی یا سرخوشیِ محض است، تصوری کاملاً نادرست و در عین حال مضحک است. هر چیزی آزاد است که پدیدار شود: غم، شادی، خشم، عاشق بودن و...
اگر در شهری گم شده باشید و از کسی آدرس بپرسید، اما او شما را به مسیر اشتباه بفرستد، گمراه شدهاید. بسیاری از آموزههای معنوی و بیشترِ آنچه «تعالیم نادوگانگی» نامیده میشود نیز تفاوتی با این ندارند.
با وجود آنکه «من» از میان رفته و آشکار شده است که هرگز «منی» وجود نداشته، باز هم ممکن است سخنی احساس رنجش، گرمی، یا هر احساس دیگری را برانگیزد. رهایی، موجود انسانی را به سنگ تبدیل نمیکند. برعکس، وقتی آن صافیِ ذهنی کنار میرود، همهچیز با شدت و زندهدلی بیشتری احساس میشود.
رهایی، دگرگونیای بنیادین در ادراک است، اما همچنان ادراک باقی میماند. کسانی که ادعا میکنند از یک «دیدگاه مطلق» سخن میگویند ــ که خودِ این عبارت تناقضآمیز است ــ صرفاً یاوه میگویند.
تنها «امر مطلق» -اگر این اصطلاح را دوست داشته باشید- وجود دارد؛ امری که خود را به صورت ذهنی نسبی آشکار میکند، ذهنی که در رهایی به شیوهای متفاوت عمل میکند.
حتی هنگامی که از یگانگی یا امر مطلق سخن گفته میشود، باز هم اتکای کامل به همین ذهن و بدن انسانی وجود دارد. هیچ گریزی از دریچهٔ انسانیِ تجربه نیست؛ به همین دلیل ناچاریم برای توصیفِ آنچه توصیفناپذیر است، از زبانِ دوگانه استفاده کنیم.
نیکو رونالد
@deceptmatrix
