en
Feedback
رفرش

رفرش

Open in Telegram

‌هر چه اینجاست، تنها ثبت خاطره است.

Show more
4 821
Subscribers
-224 hours
+207 days
+7730 days
Posts Archive
قبل از هر چیزی یک مرتبه از خودت بپرس «چه سودی برای من داره».

I am a different person to different people. Annoying to one. Talented to another. Quiet to a few. Unknown to a lot. But who am I, to me?

Voice message00:28

11:11

photo content

01 - Poppy Fusée - It's Over.mp37.25 MB

آدم‌ها ذره‌ذره از چشم می‌افتند. و بعد، بی‌صدا از ذهن. من دیگر به شما فکر نمی‌کنم.

you cannot make everyone think and feel as deeply as you do. this is your tragedy, because you understand them, and they do not understand you.

01 - Claire Rosinkranz - i'm too pretty for this.mp36.57 MB

تو هیچوقت قرار نبود همه‌ی دنیا را برای من درست کنی. فقط کافی بود بیایی کنارم بنشینی و عجیب است که همین، خیلی وقت‌ها دنیا را درست می‌کند.

photo content

01 - Claire Rosinkranz - Backyard Boy.mp35.07 MB

03. Sara Jackson-Holman - Cellophane.mp37.40 MB

شاید بزرگ‌ترین حقیقت تنهایی این است که انسان، بیش از آنکه با نبودن آدم‌ها تنها شود، با نرسیدن به آن کسی تنها می‌شود که جهان با او، هنوز شکل خانه بود.

02. Surfaces - Let 'em Go.mp36.75 MB

۹
آنچه بین ما ماند
پناه بود.

#rfrsrhtayasui
#rfrsrhtayasui

14. Man From Reno.mp310.03 MB

آن وقت‌ها که تهران بودم، هر بار که از تجریش راه می‌افتادم و ولیعصر را تا انقلاب پیاده می‌آمدم، یک قرار نانوشته در میان راه داشتم. یک قرار با این ساختمان. نه قرار مهمی بود، نه خاطره‌ای بود که آنجا جا گذاشته باشم. تنها نگاهم بود که همیشه دنبالش می‌گشت. از چند خیابان مانده بهش، ناخودآگاه حواسم را جمع می‌کردم، مبادا که از یادم برود و آن را نبینم و بگذرم. بعد که می‌رسیدم، چند ثانیه نگاهش می‌کردم و دوباره راه می‌افتادم. انگار باید مطمئن می‌شدم که هنوز سر جایش هست. نمی‌دانم اولین بار چرا بین آن همه ساختمان، چشمم روی همین یکی ماند. شاید به خاطر پنجره‌هایش بود. پنجره‌هایی که هیچوقت چیزی از پشتشان معلوم نبود. نه زندگی، نه آدمی، نه نوری که بخواهد چیزی را تعریف کند. تنها سکوت بود. بعضی پنجره‌ها عجیبند. به جای این که چیزی را نشانت بدهند، خلأ را قاب می‌گیرند. هر بار که از کنار آن رد می‌شدم، حس می‌کردم آن ساختمان بیشتر از این که ساخته شده باشد، انگار سال‌هاست دارد چیزی را پنهان می‌کند. پشت هر پنجره، یک اتاق. پشت هر اتاق، یک زندگی. و پشت هر زندگی، خلئی که از خیابان دیده نمی‌شود. شاید برای همین بود که دوستش داشتم. چون هیچوقت سعی نمی‌کرد خودش را توضیح بدهد. همین که بود، کافی بود. گاهی فکر می‌کنم شهرها را نه میدان‌های معروفشان، نه برج‌های بلندشان، بلکه همین نقطه‌های بی‌دلیل در خاطر آدم نگه می‌دارند. ساختمان‌هایی که هیچ اهمیتی برای دیگران ندارند، اما برای یک نفر، تبدیل می‌شوند به نشانه‌ای که می‌گوید: «راه را درست آمده‌ای». حالا هر وقت عکسش را می‌بینم، بیشتر از خود تهران، یاد فاصله‌ها می‌افتم. یاد خیابانی که تمام نمی‌شد، صدای قدم‌ها و پنجره‌هایی که همیشه بسته بودند. بعضی پنجره‌ها برای تماشا کردن نیستند؛ برای این اند که آدم یادش بیفتد همیشه چیزهایی هست که قرار نیست هیچوقت دیده شوند. و شاید زیبایی بعضی ساختمان‌ها هم دقیقا همین باشد. این که چیزی را نشانت نمی‌دهند، اما مدت‌ها بعد، هنوز درونت ایستاده‌اند.

تهران | ۱۳۹۴
تهران | ۱۳۹۴