رفرش
Відкрити в Telegram
5 133
Підписники
+324 години
+237 днів
+9630 днів
Архів дописів
5 133
بعضی آدمها پیش از آنکه وارد زندگیات شوند، در تصورت از روزهای آینده جا میگیرند. در چیزهایی که دلت میخواهد نشانشان بدهی، در اتفاقهایی که دوست داری با آنها تجربه کنی، در خاطرههایی که هنوز نساختهای. اما، یک روز میبینی نه آن آدم را داری، نه آن آینده را. تنها خودت ماندهای و انبوهی از لحظههایی که هیچوقت اتفاق نیفتادند، اما انگار جایی درونت زندگی کردهاند.
5 133
آدم دلش میخواهد کسی پیدا شود که کنارش، لازم نباشد نسخهی قابلقبولتری از خودش باشد. کسی که سکوتش را بفهمد و از زخمهایش شناسنامه نسازد. کسی که حضورش چیزی به سنگینی این دنیا اضافه نکند. در این فاصلهی بیپایان، چه زیباست اگر کسی پیدا شود که نگاهش هنوز تو را به یاد زمین میاندازد.
5 133
بچه که بودم، بنظرم میومد بزرگترها هر کدوم یک کتاب زندگیان که گاهی در دورهمیها برگی از اون کتاب زیسته رو برامون تعریف میکردن. یک آدم با دنیایی اتفاقات و تجربهها برام شکل کتاب زندگی بود. حالا دیگه بچه نیستم. من هم یک کتابم. کتاب زندگی. کتابی که فکر میکنم نخونده باقی خواهد ماند.
5 133
بله آقای شوپنهاور، زندگی، آونگیست میان درد و ملال. انسان رنج نرسیدن را تحمل میکند، یا پوچی رسیدن را. با این حال، ناچار است که ادامه دهد. زیرا توقف خود شکلی دیگر از رنج است.
5 133
مردم اینگونه بودن را نمیپسندند. من بیش از حد بیآزارم. مانند آن ظرف شیرین عسل که کنج کابینت منتظر خریداری است و هر روز از هر بیتوجهی شکرک جدیدی میزند و قدرش تنها زمانی دانسته میشود که قند فرد دیابتی خانه افت میکند. زیاد شیرین بودن درد است، شیرینی زیاد شکرک است، تنهایی کنج کابینت است.
5 133
ما هر کدام تکهای از جهانیم که با نبودنمان، چیزی هرچند کوچک، برای همیشه از شکل قبلیاش خارج میشود.
5 133
بالاخره تفاوت را میفهمی
بین آدمهایی که دوستت دارند
آدمهایی که دوست دارند کنارت باشند
و آدمهایی که کارهایی که میتوانی برایشان انجام بدهی را دوست دارند.
5 133
تو دیر نرسیدی. من زودتر از تو، بارها شکسته بودم. پیش از آنکه بیایی، آدمهایی بودند که رفتنشان را با خودم تا اینجا آورده بودم. حالا تو ایستادهای مقابلم و من، با تمام میلی که به ماندنت دارم، نمیدانم با این همه خستگی چه کنم. دلم میخواهد دوستت داشته باشم، نه مثل کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، مثل کسی که میداند از دست دادن چقدر میتواند شکل آدم را عوض کند. میخواهم دستت را بگیرم، اما بعضی خاطرهها هنوز انگشتانم را محکم گرفتهاند. و تلخترین جای ماجرا این است، من از دوست داشتن تو نمیترسم. از آن روزی میترسم که دوست داشتنم دیگر برای ماندنت کافی نباشد. پس اگر گاهی ساکتم، اگر تمام حرفهایم پیش از رسیدن به لبهایم خسته میشوند، فکر نکن چیزی در من به تو نمیرسد. شاید فقط قلبم هنوز دارد از جایی برمیگردد که تو هیچوقت در آن نبودهای.
5 133
گاهی چنین بنظرم میرسد که این روح عجولانه و با تف به پیکرش چسبانده شده.
پنجرهای رو به نیستی | امیل سیوران
