uz
Feedback
رفرش

رفرش

Kanalga Telegram’da o‘tish

‌هر چه اینجاست، تنها ثبت خاطره است.

Ko'proq ko'rsatish
5 005
Obunachilar
+124 soatlar
+117 kun
+12730 kun
Postlar arxiv
قصه‌ی این خانه هم رو به پایان است.

photo content

Repost from رفرش
احساس می‌کنم مدتی است که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام.

یک بار دوستی برام نوشته بود: «آدم حرف نزدن با بعضی‌ها رو هم دوست داره و تو همونی». و این از بهترین چیزهاییه که می‌شه شنید. کسی که حتا حرف نزدن باهاش هم حس خوبی داره. بودنش حس خوبی داره. و دوستی هم برای من همین بود. و بعد دیگه هیچکس اونطور نبود. و شاید دیگه هیچوقت هم نباشه.

عمیق‌ترین تجربه‌ی ملانکولیا، نه از دست دادن یک ابژه، بلکه از دست دادن خود «میل ورزیدن» است.

آدم یک روزی به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌خواهد زندگی‌اش را برای دیگران توضیح بدهد. و این از سر پنهان‌کاری نیست. بلکه از سر خستگی از ترجمه کردن چیزی است که فقط خودش آن را زندگی کرده. بعضی رنج‌ها وقتی روایت می‌شوند، ناچار باید ساده شوند تا دیگری بتواند بفهمدشان؛ و بعضی شادی‌ها هم وقتی تعریف می‌شوند، آن‌قدر از جزئیات و معنای شخصی‌شان جدا می‌شوند که دیگر شبیه آن چیزی نیستند که درون آدم اتفاق افتاده بود. پس آدم کم‌کم یاد می‌گیرد همه‌چیز را قابل گفتن نکند. با بعضی‌ها از چیزهای معمولی حرف می‌زند، از فیلم و سریال و غذا و هوا و اتفاقات بی‌اهمیت؛ نه چون درونش چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهمیدن بعضی چیزها حق کسی نیست که فقط شنونده‌شان بوده است. بسیاری از بخش‌های زندگی نیازمند شاهد نیستند. آنها باید یک جایی در سکوت خود آدم بمانند.

13. Elley Duhé - Can’t Break A Broken Heart.mp37.64 MB

09. Elley Duhé - Stairways In The Sky.mp37.50 MB

02. Elley Duhé - Whiskey Eyes.mp35.81 MB

02. The Chamber Strings - Telegram.mp311.41 MB

آنقدر با احتیاط زندگی کردم، به گمان اینکه کسی نظاره‌گرم است. اما صحنه خالی بود. تماشاگر هرگز نیامد.
اوسامو دازای

01 - Cloudfodder - My Ugly.mp35.50 MB

وقتی یکی برام از اعتبار می‌افته، دیگه توجهم به تمام چیزهای مربوط بهش هم به صفر می‌رسه. در سطح ساده، مثلا تمام استوری‌هاش رو رد می‌کنم و سعی می‌کنم کلا نبینمش.

بوی بارون پاییز میاد. نمی‌دونم متوجهین یا نه. بوی بارونا فرق داره با هم.

01. They Might Be Giants - The Communists Have the Music.mp35.74 MB

photo content

بعضی درها را نه از سر خشم می‌بندی، نه به امید بازگشت باز می‌گذاری. تنها یک روز می‌بینی که دیگر چیزی در آن سوی در نیست [و شاید هیچوقت هم نبوده است].

تو آنقدر که من فکر می‌کردم مرا نمی‌خواستی. بیشتر چیزی را می‌خواستی که بودن من به تو می‌داد.

05_The_Smiths_Heaven_Knows_I'm_Miserable_Now_2008_Remaster.mp38.44 MB

در بزم دور، یک‌ دو قدح درکش و برو/یعنی طمع مدار وصال دوام را.