رفرش
رفتن به کانال در Telegram
5 005
مشترکین
+124 ساعت
+117 روز
+12730 روز
آرشیو پست ها
5 004
یک بار دوستی برام نوشته بود: «آدم حرف نزدن با بعضیها رو هم دوست داره و تو همونی». و این از بهترین چیزهاییه که میشه شنید. کسی که حتا حرف نزدن باهاش هم حس خوبی داره. بودنش حس خوبی داره. و دوستی هم برای من همین بود. و بعد دیگه هیچکس اونطور نبود. و شاید دیگه هیچوقت هم نباشه.
5 004
عمیقترین تجربهی ملانکولیا، نه از دست دادن یک ابژه، بلکه از دست دادن خود «میل ورزیدن» است.
5 004
آدم یک روزی به جایی میرسد که دیگر نمیخواهد زندگیاش را برای دیگران توضیح بدهد. و این از سر پنهانکاری نیست. بلکه از سر خستگی از ترجمه کردن چیزی است که فقط خودش آن را زندگی کرده. بعضی رنجها وقتی روایت میشوند، ناچار باید ساده شوند تا دیگری بتواند بفهمدشان؛ و بعضی شادیها هم وقتی تعریف میشوند، آنقدر از جزئیات و معنای شخصیشان جدا میشوند که دیگر شبیه آن چیزی نیستند که درون آدم اتفاق افتاده بود. پس آدم کمکم یاد میگیرد همهچیز را قابل گفتن نکند. با بعضیها از چیزهای معمولی حرف میزند، از فیلم و سریال و غذا و هوا و اتفاقات بیاهمیت؛ نه چون درونش چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهمیدن بعضی چیزها حق کسی نیست که فقط شنوندهشان بوده است. بسیاری از بخشهای زندگی نیازمند شاهد نیستند. آنها باید یک جایی در سکوت خود آدم بمانند.
5 004
آنقدر با احتیاط زندگی کردم، به گمان اینکه کسی نظارهگرم است. اما صحنه خالی بود. تماشاگر هرگز نیامد.
اوسامو دازای
5 004
وقتی یکی برام از اعتبار میافته، دیگه توجهم به تمام چیزهای مربوط بهش هم به صفر میرسه. در سطح ساده، مثلا تمام استوریهاش رو رد میکنم و سعی میکنم کلا نبینمش.
5 004
بعضی درها را نه از سر خشم میبندی، نه به امید بازگشت باز میگذاری. تنها یک روز میبینی که دیگر چیزی در آن سوی در نیست [و شاید هیچوقت هم نبوده است].
5 004
تو آنقدر که من فکر میکردم مرا نمیخواستی. بیشتر چیزی را میخواستی که بودن من به تو میداد.
