نگهبان سرزمين خالی
Open in Telegram
در این بازار تنهایان، بیا بفروش تنهایی/ بدن ها می خرند اینجا،پری رویان هر جایی/ رمائیل
Show more413
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1230 days
Posts Archive
Repost from Classical Music
«کُستانتسو فِستا»
(چه کسی چشمان ما را به چشمهای از اشک خواهد بخشید؟)
عنوان لاتین اثر در ظاهر پرسشی ساده است: «چه کسی چشمان ما را به چشمهای از اشک خواهد بخشید؟» اما این پرسش، تنها تمنای گریستن نیست، در سنت کتاب مقدس و ادبیات مرثیه، اشک نشانه ناتوانی نیست، نشانه وفاداری به حافظه است. گریستن، در این جهان فکری نه واکنشی احساسی، بلکه عملی اخلاقی است، گواهی بر آنکه فقدان، هنوز در وجدان انسان زنده است. از این رو، این موتت رو نباید تنها مرثیهای برای شخصی خاص دانست. آنچه در آن سوگواری میشود، بیش از یک پیکر، فروریختن نظمی است که با آن زندگی معنا مییافت. موسیقی در اینجا نمیکوشد اندوه رو توصیف کند، بلکه آن را به نظمی شنیداری تبدیل میکند، نظمی که در آن هر خط آوازی، همچون انسانی است که در میان جمع میگرید، بیآنکه صدای دیگری را خاموش کند. این همان اندیشهای است که پُلیفونی رنسانس رو از بسیاری از بیانهای سوگوارانه دیگر متمایز میسازد. اندوه، امری فردی نیست، حافظهای مشترک است...
در نخستین لحظات شنیدن آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند نه ملودی است و نه هارمونی بلکه نحوه تولد صداها است. هیچ صدایی فرمانروای دیگری نیست هیچ آوازی برای نمایش بر دیگری برتری نمییابد. هر خط، با وقاری آرام وارد میشود، سوگ امری شخصی نیست، بلکه تجربهای است که باید میان همگان تقسیم شود، این همان اندیشه بنیادین پلیفونی رنسانس است، اندوه، تکگویی نیست، گفتوگویی است میان وجدانهای متعدد.
یکی از برجستهترین جنبههای اثر، رابطه میان متن و موسیقی است، فستا از آن دسته آهنگسازانی نیست که متن رو بهانهای برای نمایش صنعت کنترپوان قرار دهد. برعکس، ساختار موسیقایی چنان سامان یافته که واژهها هرچند در بافتی چندصدایی قرار دارند، از وضوح معنایی خود فاصله نمیگیرند. این ویژگی، نشانه گرایشی است که در نسل آهنگسازان ایتالیایی رفتهرفته اهمیت بیشتری یافت (احترام به بلاغت زبان و فهمپذیری کلام)
در میان آثار بسیار اندکی که از فِستا بجامانده این مرثیه جایگاهی ویژه دارد، این موتت در اصل با سوگواری برای درگذشت «آن برتانی» ملکه فرانسه، پیوند داشته است. اما در دهههای بعد با دگرگونی متن و تغییر مناسبت، نسخههایی پدید آمد که اثر رو به «لودویگ زِنفل» نسبت دادند. همین جابهجایی، سالها موضوع بحث بوده است. اما همزمان این تاریخ پیچیده انتقال نسخهها رو هم بخشی از هویت اثر میدانند، البته سرگذشت نسخهها خودش روایتی موازی با موسیقی است.
چه کسی خواهد توانست بارِ این خاموشی را بر دوش چشمان ما بنهد، آنگاه که اندوه، از حد واژهها فراتر رفته و زبان، دیگر از همراهی با دل بازمانده است؟ اشک، آن هنگام که از ژرفای جان برمیخیزد، نه نشانه ناتوانی انسان، بلکه واپسین امانت حافظه است، گواهی است بر آنکه زمان، هنوز نتوانسته است نامی را از ضمیر زندگان محو سازد.
اکنون، گویی جهان، یکی از صداهای پنهان خویش را از دست داده است، نه فقط انسانی از میان رفته، بلکه رشتهای از پیوندهای ناپیدا گسسته است، رشتههایی که روزگار، آدمیان، امیدها و آرزوها را در سکوتی مشترک به یکدیگر پیوند میدادند. آنچه فرو افتاده، تنها پیکری خاکی نیست، نظمی است که با حضور او معنا مییافت. ای زمان، اگر تقدیر تو ربودن است، پس دستکم حافظه را از ما دریغ مدار، بگذار اندوه، نه در هیاهوی فریاد، بلکه در آرامش اشک، راه خویش را بیابد. زیرا آنچه با فریاد گفته میشود، به زودی در غوغای جهان گم میشود، اما آنچه در سکوت گریستن سپرده میشود، قرنها در جان آیندگان باقی میماند.
باشد که دیدهها، از خشکی فراموشی رهایی یابند، زیرا خشکی چشم، آغاز خشکی تاریخ است. ملتی که دیگر برای فقدان خویش نمیگرید، اندکاندک توانِ به یاد آوردن را نیز از دست میدهد. و آنچه از حافظه برود، از هستی نیز خواهد رفت. پس اگر اشکی هست، بگذار فرو ریزد، نه برای آنکه مرگ را شکست دهد، بلکه برای آنکه زندگی، حرمت آنچه را از دست داده است، از یاد نبرد. زیرا انسان، تا زمانی که میتواند برای دیگری بگرید، هنوز از مرز انسان بودن عبور نکرده است. و شاید در پایان همه این اندوه، حقیقتی آرام در انتظار ما باشد (آنکه از جهان رفته است، از صدا نرفته، تنها از گوشِ زمان به حافظه آن سپرده شده است. از این پس، هرگاه نغمهای از دل سکوت برخیزد و جان را بیآنکه نامی بر زبان آید، به تأمل وادارد، شاید همان یادِ خاموش باشد که در جامه موسیقی، بار دیگر به دیدار زندگان آمده است.)
رپرتوار آوازی کانتیکا، گروه آوازی پُلیفونیک مرثیههای قرون وسطی، رم، ایتالیا، به رهبری، سوتلانا فومینا
ضبط: ١٩٩٧
🎼🎼🎙
🪶 sallar
✅ @ClassicMusic3
در اتوبوس
مسافری می گوید
دیگر چیزی متعجب ام نمی کند
نه رادیو،نه روزنامه های صبح
ونه قلعه های روی تپه ها،
"می خواهم در این کشتزار
گریه کنم!"1
راننده می گوید:
تا رسیدن به ایستگاه منتظر بمان
پس آنگاه تا می توانی گریه کن
به تنهایی گریه کن
زنی می گوید:
من نیز چنین ام؛
دیگر چیزی شگفت زده ام نمی کند
گورم را که به پسرم نشان دادم
بدون آنکه با من خداحافظی کند
شگفت زده شد و دوباره به خواب رفت
دانشجویی می گوید:
مرا هم
دیگر چیزی متعجب نمی کند
باستان شناسی خوانده ام
بی آنکه هویّتی در سنگها پیدا کنم
آیا من
به حقیقت خودم هستم؟
سربازی می گوید:
من نیز چنین ام
چیزی شگفت زده ام نمی کند
دائما شبحی را محاصره می کنم
که محاصره ام می کند!
راننده ی عصبانی می گوید:
به ایستگاه نزدیک می شویم
آماده ی پیاده شدن باشید
مسافران فریاد می زنند :
ایستگاه دیگری می خواهیم
پس گفتم:
من هم شبیه آنهایم
دیگر چیزی متعجب ام نمی کند
اما من دیگر از سفر خسته ام
همینجا پیاده ام کن
شاعر: محمود درویش
1_دست کم بگذاريد/در این کشتزار گریه کنم(لورکا)
🌻🦋
Repost from نگهبان سرزمين خالی
مسافران
پس گفتم:
من هم شبیه آنهایم
دیگر چیزی متعجب ام نمی کند
اما من دیگر از سفر خسته ام
همینجا پیاده ام کن
محمود درویش
رسیده ایم
من و نوبتم به آخر خط ...
اخوان جان
آتوبوس
کنار خیابان استقلال ایستاده ام،
ناگهان اتوبوس می ایستد
و مردی با لباس فرم رانندگان از آن پیاده می شود.
نگاهم او را دنبال می کند که از کنار ماشین ها، به سمت چهار راه آزاد شهر می رود.
چند نفر پیاده شدند و از دو نفر با صدای خنده ی بلندشنیدم که: راننده قهر کرده است،قدم هایم را تند تند برداشتم،به سمتی که رفته بود.
در راه با خودم فکر می کردم، چه حس و حالی باعث شده، که بیخیال اتوبوس و مسافرانِ ایستاده و نشسته در آن شود و به ناگهان همه چیز را رها کند و برود.
حالش را حدس می زدم، اصلا نمی شود در چهار جهت اصلی و فرعی این آب و خاک زندگی کرده باشی و نفهمی که چرا درک این شرایط خاص طبیعی است.
زندگی شبیه مبدان جنگِ تک نفره ای شده،با جمعیتِ هایی به نام همکار و کسبه و دلال و ...،که می توانند تو را در بخاطر منفعت مالی و معنوی نادیده بگیرند،وقتی همه چیز دور دایره ی شهرت و کسب ثروت می چرخد.
و تو هر روز مجبوری که این چرخ عصاری با شرایط ناعادلانه را تاب بیاوری،با صبوری و مهربانی تحمل کنی و اخم به ابرو نیاوری،چرا که متهم به زتده بودنی تا زندگی بچرخد و ادامه پیدا کند تا شاید ساکنانش،روزی پای بر ساحل خوشحال آرزو بگذارند.
همراه گلادیاتور امیدی که با همه، حتی خودش جنگیده و بازی بودن را واگذار نکرده است.
آدم است دیگر، یک جای کار کم می آورد،یک جای بارش لنگ می زند. جایی ذهنش جواب نمی دهد،پایش را از روی پدال گاز برمیدارد و روی ترمز می گذارد و با خودش می گوید، گور پدر خودم وخانواده اداره و شرکت و هر چه و هر چه... که به من هیچ ربطی ندارند و باید همه ی اینها را تحمل کنم،برای یک لقمه قوت لایموت و یک وعده سد جوع
اصلا در برابر این سفره ی کوچکی که روبروی من پهن است و هر روز قیمتش را باید گرانتر از دیروز،من بپردازم چه مسئولیت و چه وظیفه ای دارم،وقتی نان به نرخ روز است و قیمت اقلام مایحتاج زندگی را، ارزش دلار تعیین می کند.
یاد گفته های دوستی می افتم که ۱۵ سال پیش می گفت،مزد کارگر در هند روزی پنج دلار است و من امروز به کارگران و حقوق بگیران متوسطی فکر می کنم که در آمد ماهیانه انها کمتر از ۱۵۰ دلار است.
چشمانم دو دو کنان به دنبال آن لباس رنگ و رو رفته و عرق کرده پشت غربیلک غم می گردد، می خواهم با او صحبت کنم و دست روی شانه اش بگذارم و بگویم:
بابا بیخیال،جای نگرانی نیست،همه چیز،ی روزی درست میشه،و بعد دعوتش کنم به یک لیوان چای شیرین و یک نخ سیگارِ تلخ.
و به او بگویم:
(کل شیئ عم یخلص)1و غم را
از دلش به تردستی دربیاورم...
دست خالی از پیدا کردنش برگشتم
مسافران میان سال،هاج و واج کنار پیاده رو ایستاده بودند،
پیرها صندلی خالی گیر آورده بودند و نشسته بودند و جوان ها، کر و کر می خندیدند به وضعیت پیش آمده در گرگ و میش غروب.
خانم میانسالی گفت، یکی به شخصیت اش توهین کرده است، پرسیدم یکی نبود از انهمه تا از وجود خسته اش دفاع کند؟!
از خیابانهای تکراری،از مسافران بی اعصابی،که به جمعیت شان اضافه می شود در کمبود بنزین این روزها،
به یاد سرزمینم افتادم به فکر سرنشینان کشتی ی نوح و سایرن۲ و این ابیات حافظ و جلال الدین
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها
____
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این...
شعری از محمود درویش به نام (اتوبوس) به یادم آمد و آدمهایی که در آن نشسته اند و هر کدام از آنها می خواهد در ایستگاههای جداگانه ای به بهانه ای پیاده شوند.
رمائیل🦋🌻
ای مطرب داووددم
آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم
کاین وقت سرخوانی است این
جلال الدین
🌻🦋
Repost from تذکرةالعشّاق
ایزدِ نباتی، خدایِ گیاهان و نمادِ چرخهٔ زندگی است؛ میمیرد و دوباره زنده میشود، درست مثلِ درختانی که پاییز به خواب میروند و بهار از خواب بیدار میشوند.
روزی روزگاری، ازیریس را تکهتکه کردند اما خونش بر زمین ریخت و باروری را به خاک هدیه داد. هر سال که نیل طغیان میکرد، یادآورِ زندگی دوبارهٔ او بود. در یونان هم آدونیس را کشتند و از خونش گلهایِ سرخِ شقایق روییدند تا هر بهار طبیعت را رنگین کنند.
در سرزمینِ خودمان نیز این قصهها شنیدنیاند. در داستانِ ماهیِ طلایی، دخترکی به ماهی بدل میشود. ماهی را میکشند و خونش بر زمین درختی میرویاند. درخت را میسوزانند اما از دلِ آتش، همان دختر باززاده میشود. سیاوش را کشتند و از خونش گیاهی رویید که «سیاوشان» نام گرفت. در افسانهٔ نارنج و ترنج، از خونِ کودکیِ مقتول، درختانی پر از میوه میرویند و دخترِ انار نیز از دلِ میوهای سرخ، تولدی دوباره مییابد.
همهٔ این قصهها یک حقیقت را زمزمه میکنند: زندگی هیچوقت پایان نمیپذیرد، تنها قالب عوض میکند؛ گاهی در پیکرِ گیاهی، گاهی در هیئتِ انسانی، گاهی در شمایلِ ماهیای در آب. پس شاید ما نیز گیاهانی باشیم که زمین رویانده تا خود را با نامی بشناسیم و از غریزهٔ بودن، به آگاهیِ زیستن برسیم.
#الهام_صالحی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰
تنهاترین گیاهِ زمینم
از سنگ سر زده؛
و دستِ مرگ
هر شامگاه، زلفِ مرا شانه میزند...
جاودان نام:
#جواد_مجابی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰
Repost from جمهوری شهریاری هوشنگ
چند گردم بهر لیلی گرد حی
نی ز لیلی پای میبینم نه پی
گر بمیرم در غم لیلی خویش
یا کرام الحی لا تاسوا علی
بر زبانم نام لیلی تا به چند
در ضمیرم مهر لیلی تا به کی
ای که از لیلی همی گویی نشان
اینما صادفتها ارسل الی
دیگران از خم می مستند و من
مست لیلیام نه خم دیده نه می
هر چه جز لیلی برون کردم ز دل
لیس فی قلبی سوی لیلای شی
وایهی* جامی همین لیلی بود
گر نیاید وایهی خود وای وی
جامی
وایه: خواسته. حاجت
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم میرود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که میخوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
با خاک آستانه این در به سر بریم
شمس شیرازی🌹
🌻🦋
بی تو
گیاه تلخی خواهم شد
در گوشه ی پرتی از این جهان
تا هر زمان که باد بیاید
برایش سر بجنبانم
و در هوایش بشعبده
دستی تکان دهم
۲ مرداد ۴۰۵
رما🌻🦋
Repost from N/a
تو از آخر نشسته ای و می بینی آسمان زل زده به تاریکی ات
پس آن پی سوز را روشن کنی
آفرینشت را بسوزانی تا به دید درآیی
پرنده که خواسته ناخواسته به سنگ آبت نزدیک شود
به ترفند دامی صید کنی
سنگ کنارت را برای نوازشش به پرهای نازک زیر گلویش بکشی
ترسش را بترسی
یاد زمستان را
نه گذر عمر نه وهم و وهن مرگ بدانی / می دانی
با این حال کاری نمی کنی
کاری نداری
نگاه کردن به آسمانی که زل زده به تاریکی ات کارَت
پیش از آنکه زمان را ستایش کنی
دردی داری
از کسانی نمی پرسی نمی توانی بپرسی
کسانی که آن دور دور آتشی از دور نشسته اند
و بعضی افتاده اند از خستگی و خجستگی
دویدن را به تصویر می کشند
ایزدی را که روز فراموش می کنند و شب پاسش می دارند
به پایش چیزی می ریزند
شاخی، خونی، جوی، دندانی، گندمی،
سر بریده مرغی
بیداری تو و بیداریِ تو چیزی نو است
خوابی تو تنها
و خواب تو چیزی نو است.
می پرسمت :
چیزی می نویسی؟
می گویی به صوت لاادری
می گویم بنویسم به جایت؟
اهانتی که ناشنیده می گیری .
من کنار توام
چه به شکل نیّری از افلاک
چه استخوانی پوسیده آن پایین
در مغاک .
Repost from Parhoon
چَمروش در بُندَهش
از کوهها،کوه ابرسین (که)بُن (آن)به سیستان و سر (آن)به چینستان است و باشد که کوههای همه پارت خواند، (به اندازه)همه کوههای میان آسمان و زمین ارزد،بجز البرز، از مرغان چَمروش مرغ است(که به اندازه)همه مرغان میان آسمان و زمین ارزد،بجز سیمرغ سه اًنگُشته. خلاصه این که (هر که)کار بزرگ کند، آنگاه او را ارزش بزرگتر است.
درباره چَمروش مرغ گوید که به سر کوه البرز، هر سه سال، بسياری از (مردم)سرزمینهای انیرانی گرد آیند برای رفتن به سرزمین های ایرانی، برای زیان (رسانیدن)،کندن و نابود کردن جهان. آنگاه بُرزیَزد از آن ژرف دریای اَرَنگ بر آید، آن چَمروش مرغ را برایستاند بر بالستِ همه آن کوهِ بلند، (تا بر) چیند آن همه مردم سرزمین های انیران را بدانگونه که مرغ دانه را.
برگرفته از بندهش، گرداندهی مهرداد بهار
@ParhoonArt
آنچه میشنوید، عاشقانهای است به زبانِ بهشدت در معرضِ خطرِ «لازی» در منطقهٔ قفقاز، از خانوادهٔ زبانهایِ کارتولی.
«هیامولی» از آن دست واژگانی است که قابلِ ترجمه نیست و بیشتر چیزی است محض «خبردار کردن» به وقتِ هماهنگسازیِ کشاورزان، یا سخنرانی برایِ اهالی. امّا در فضایِ موسیقیِ این منطقه، «هیامولی» بروزی عاطفی است؛ چیزی مثلِ «فغان و داد از این محنت و حرمان» یا «آه و نالهام را بشنو». سادهتر بگویم، چیزی است برایِ بیانِ عشقِ بیوصال....
بعد میگوید:
بیا چند کلمه با هم حرف بزنیم
دربارهٔ زیباییات
من میخواهم مادر و پدرم را ترک کنم
و از آنِ تو باشم
همه خوشحال و راضیاند
جز تو...
یارِ من... این عشق دارد مرا میکشد...
ای امان... همه به مرادِ دلشان رسیدند، جز من...
بیا... همهچیز را رها کن... دست از یکدندگی بردار... از آنِ من باش، پیشِ من بیا...
Repost from N/a
بادا که بامساز از چکادِ بام این ندا دهد :
ما، تا بدان جا که می توانستیم ، کار خود را کردیم.
هلدرلینِ بیژن الهی
Repost from N/a
#جهان_شاعران
بر بال این سکوت و پریشانی مشترک
محبت برادرم علی عربی (رمائیل )نازنین به این حقیر
مردی آواره
در کوچه های سگ دو
به دنبال زندگی می گردد
هنوز
مقدار زیادی
از زندگی در من باقی مانده
که باید شریک شیهه اسب باشم
آنهم در خیابان های بد قواره ای
که سوهان روح نازکم شده اند
من آمده بودم
که تو را ببینم و بروم
احوال ناخوشایندی داشتم
و همه چیز و همه کس را
از خودم می آزردم
بخاطر تو در این کوچه ها
بهار مرا فریب داد
ماری خوش خط و خال
با شکوفه های شیپوری
و زنبور ملایم عطری
که همه را بی ملاحظه نیش می زد
فریفته ی تابستان شدم
با پیراهن زرد یقه آبی اش
پرنده ها بر دامنش ولو بودند
برگی خوشرنگ و خوش بر و رو
در چنگال عقاب پائیز می رقصید
با پنج انگشت باز آتشین
کسی نمی تواند
دوست داشتن تو را
از من بگیرد
و به من بگوید:
هی رفیق از این طرف
سرم از این حرفها پر است!
من هرگز
جاده ی سر براهی نبودم
پرت و دور افتاده و خودخواه
بیراهه ای،به تمامی از آن دلم بودم
که برای خودم می رفتم و می آمدم
آسمان غریب خودم را داشتم
و هزاران ستاره ی نزدیک آشنا
در بیابان عریان بوی زنج گون ها
فقط بعضی شبی که دلم می گرفت
از نقطه ی دوری عبور کامیونها را
با چراغ های روشن تماشا می کردم
آنها از کجا می آمدند و بکجا می رفتند؟
و چه کسی پشت غربیلک غم آنها نشسته بود؟
با زیر پیراهنی سفید و ترانه ی غمگینی
که در اتاقک آهنی سیال می پیچید
بخاطر تو یک روز
با مرگ وعده دعوا گذاشتم
با یقه ای باز و موهای فرفری
با چاقویی بر کمر و پیراهن مشکی
سر قرار حاضر شدم
در حاشیه ی همین شهر
با هم دهن به دهن شدیم
و با فحش و بد و بیراه
طلبی را که از زندگی داشتم را
از آن دندان گرد پست پس گرفتم
#علی_عربی
#رمائیل
۴ آبان ۴۰۴ پنجتن
«تقدیم به نادر پناه زاده »
https://t.me/poetryworld_21
...
بخاطر تو یک روز
با مرگ وعده دعوا گذاشتم
با یقه ای باز و موهای فرفری
با چاقویی بر کمر و پیراهن مشکی
سر قرار حاضر شدم
در حاشیه ی همین شهر
با هم دهن به دهن شدیم
و با فحش و بد و بیراه
طلبی را که از زندگی داشتم را
از آن دندان گرد پست پس گرفتم.
این عکس برای اواخر دهه ی هفتاد است.زمانی که بیست سه چهار سالم بود.
با #جواد_لگزیان و #مهدی_رجبی و دوستانی دیگر رفته بودیم بین کوههای نقندر و کنگ اطراف مشهد،شب خواب.
دور آتش نشسته بودیم،که صدای گلنگدن به هوش مان آورد.
به نام الله دستا بالا.
دستهایمان را بالا آوردیم، در محاصره ی تاریکی انها بودیم چیزی دیده نمی شد.
برخاستیم آمدند جلو،سلام کردیم و جواب سلام شنیدیم.
گفتند: شنیده ایم دختر همراهتان هست و مشروبات؟
یکی از ما که باهوش تر بود گفت: خدا از دهانتان بشنود، نه ببخشید ما هم تازه داریم این حرف را می شنویم.
یک استکان چای ناقابل بود که چپه شد و حالا هیچ
اگر مایلید دوباره گداجوش را آب بگذاریم.
گشتند نبود رفتند.
و من حواسم هنوز به بوته هایی بود که روباهی،بین شان پرسه می زد برای یافتن چیزی.
رضا می گفت: علی ،من حالت نگاهت را دوست ندارم انگار چیزی در آنها هست؛ یک فرار...
شیدایی ام
لباس بلوچی است
وقتی بادهای صد و بیست روزه یِ
سیستان در آنها می پیچید
باید
حرف های واقعی تری پیدا می کردم
کلمه هایی که گرد و خاک به پا کنند
مثل گالن های بیست لیتری گازوئیل
و تویوتای سفید ژاپنی دو کابینه ای
که می شد با سرعت ۱۸۰ در بیابان راند با شال های سفید رنگی که تمام سر و صورت را می پوشانند و
تنها چشم ها از میان شان پیداست.
باید جمله های جدیدتری پیدا می کردم
شبیه یک جفت کفش پاشنه دار کولی وار
که می شد پا روی کف چوبی نمایش کوبید
و صدای قدیمی درختان را درآورد
که روزی اسب به تن داشتند و
برگها همه با هم کف می زدند
با انگشتهایی که رنگ و بوی حنا داشت
و صدای گیتار صحنه را پر کرده بود
زندگی طعم سیاه آسفالت را می داد
و ما حلبی ۵ کیلویی روغن را
روی آتش گاز گذاشته بودیم
و آب در قوطی خالی رب می ریختیم
و حبه ی سیر را روی نان می مالیدم
رنگ و روی زندگی کاملا پریده بود
۱۲ شهریور ۴۰۵ با دو سه سطری از قدیم.
مهرآباد _ تعویض روغنی
