نگهبان سرزمين خالی
Открыть в Telegram
در این بازار تنهایان، بیا بفروش تنهایی/ بدن ها می خرند اینجا،پری رویان هر جایی/ رمائیل
Больше415
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+430 дней
Архив постов
...
میراث خانواده گی من
بوسه های مستقیم خورشید است
و تماشای گاه و بی گاه ماه
و گله ی گاو و گوسفندان ابری
که در مزرعه ی آبی می چرند
همراه چوپانِ باهوشِ بادی
که شبانه روزی مراقب آنهاست
جونم دیگه بگه برات
چشم اندازهای نابی هم از دشت و کوه و رودخانه و افق های ناممکن و کلی خرت و پرت دیگه هم دارم
که خودم آنها را بدست آورده ام
من کلی جز جگر گرفته ام
تا به اینجا رسیده ام که می بینم
تو هم لبی سرخ تر کن این جان لبالب را
با اکلیل اندوهی که روی آن پاشیده اند
ستاره ای که هم گرم است و هم امیدوار و هم دنباله دار،ای یار
من این روزها حیران صورت فلکی قورباغه ای هستم
که تازه دست و پا درآورده است
در چین چین پیراهنِ این آبگیرِ کُند
...
۸ آبان ۴۰۵ رمائیل🦋🌻
کاش میشد که یار برگردد
و به دلها قرار برگردد
آن پرستو که در زمستان رفت
کاش میشد بهار برگردد
□■□
سبزی که زرد شدو سپس قرمز و هنوز
در خاطرات برگ ،فقط چله ی تموز
گرمایی از اجاق کمی، شرم گونه ها
یک دست ورونشسته گُری، سرخ نیمسوز
تا بُته جقه های گل و مرغ و آبرنگ
بر کاغذ کلاغ ذغالی کند بروز
برگی، عروس خس خس آن باد قهوهای
برگی زفاف خس خس آن باد سینه سوز
برگی که از چریدن آهو، عذب گذشت
اینک نکاح کُندر و اسپند درسپوز
آن برگ شاخه پرور پُر سایه سایه، سبز
افتاده روی خاک ز پائیز کینه توز
گوید مرابه من که قدم،رنجه کن بیا
برشاخه ام ببندمرا، یا مرابسوز
#خسرو_نوربخش
عکس: #رضا_ابراهیم_زاده
🌻🦋
تنها زنها می توانند
در میدان جنگ،زیرِ بُم باران
کم نیاورند و برقصند
تنها آنها می توانستند
وسطِ یک اعتراض اجتماعی
به عنصری به نامِ زیبایی فکر کنند
و چهره اشان را بخاطر داشته باشند
حتی تا دم مرگ...
ما مردها اما
در اولین خبرهایِ مرگ
صورتمان را از دست می دهیم
حتی آن دستی که بر شانهی ما
نشسته بود را فراموش می کنیم
و آن دلی را که هی سعی می کرد
ما را به سمت زندگی بکشاند.
۴ آبان ۴۰۵ رمائیل🦋
شبه دریانورد:
آمدم آمدم.خودم آمدم ای استاد هنر، سعی و تلاش تو بدون آمدن من به سرانجام نخواهد رسید. نخواهم گذاشت نا فردی کلاش با تمنیات ناچیز و دنیوی به اتمام این اثر هنری مدد بدهند!
الهام آنقدرها هم که سر زبان افتاده چیز دم دستی و الکی نیست.
دریا گود است.هنر عمق دارد.دریانورد آخر در گودی دریا غرق می شود،هنرمند هم در نبوغ و در هنر. دریا و هنر و مرگ و عشق،کشش مرموز انسان به سمت جاودانگی، همهی اینها از یک نوعند.
من چیزی از جنس دریا و ماهی بودم. جنسی بودم از بخار و مِه و نور تند ماه.
چیزی بودم از اغوای پریان...
📘: کاغذ فِدایت شوم و چند نمایشنامهی دیگر
محمدباقر کلاهی اهری
🌻🦋
ای روز
ای روشنی بیا
و گناهان مرا آشکار کن
ای خورشید
ای لکه ی لکاته ی زرد
بر دامن آبی پُر رنگ آسمان
اعتراف می کنم،گناهی
از لاله ی گوشم آویزان بود
که در این هوای سرد پاییزی
بین برگ ها پنهانش کرده ام
زیرِ کلاه کاسکت و سربندِ موتورسیکلتی
که هوای با او بودن را در سر دارند
۶ اسفند ۴۰۳ ویرایش ۳آبان۴۰۵
رما🦋🌻
در جامعه ای که مردم از آزادی محروم اند
عشق فرصتی است برای تجربه کردنِ آزادی
میلان کوندرا
🌻🦋
منم که سادهترين رازها را می دانم
منم که می دانم آب از دل کدام چشمه می جوشد
و زخم پشت کدام درخت،می تواند پنهان شود
منم که سادهترین رازها را می دانم
و می دانم کدام برگ صورتش را امروز برای بوسیدن خورشید پیش می آورد1
و کدام لیوان آبِ سرخوشی امشب
همراه قرص دورنگ ماه ی در دل
لب بر لب سرخِ و سفیدِ یار خواهد گذاشت
منم که سادهترین رازها را می دانم
منم که می دانم در کدام زاویه
یاد آشیانه دارد
و قرار است دستگیری کدام دریچه ی خانه ای را قبول کند
حالا که همه حیران پشت پنجره ی چشمها ایستاده اند
و برای ابرهای مهاجر دست تکان می دهند
تا پرنده ی باران در سرزمین ما پیاده شود
و جهان دوباره جایگاه سه نیکان2 شود.
رمائیل🦋🌻
1_نزد کسی اوردن
2_سه گانه زرتشت
Repost from نگهبان سرزمين خالی
🌻🦋
دیوانگی کار دل است و این اولِ هنر آدم بودن است:
اگر دیوانگی نبود، آدمی کلمه های آتش گرفته را بدست نمی گرفت ، و فلز مذاب دوست داشتن تو را ، در دهان پنهان نمی کرد، تا آن را چون رودخانه ای به جریان سیال هوا بسپارد.
اگر کلمه ها نبودند آدمی سنگ می شد، چیزی از گلویش پایین نمی رفت.
و پرنده ها،آنقدر بال و پر پیدا نمی کردند تا از گرسنگی زیر درخت نمیرند.
اگر کلمه ها نبودند، چیزی ادامه پیدا نمی کرد، و کلمه ی من،از تو زاده نمی شد و جهان نبود.
تو کلمه ی مادر بودی که از دهان من بال و پر یافتی،آمدی در گلویم خانه ساختی، و پرنده ها را راضی کردی ، تا روی سیم های این ستون سیمانی بنشیند با چراغی روشن در جمجمه اش.
از میان تمام نت ها، صدای مرا تو پیدا کردی ، تا روبروی چشم های این فصل ولگرد بنشیند و برخیزد
و رقصیدن حروف را از تو بیاموزد.
۴ فروردین ۴۰۳ رمائیل
Repost from نگهبان سرزمين خالی
🌻🦋
وظیفه شاعر هیچگاه پایان نمی یابد.
شما(شاعر)در مرکز دایره ی وسیعی از دوستان نامحسوس قرار دارید، که هیچ وقت آنها را نمی شناسید.
ولی شما را دوست دارند، و این پاداش بزرگی است،
🌹بورخس
با این افسار بریده
و لگام دهان دریده
مگر مرا نفس هایِ تو
ای اسب کهری آ_رام_م کند
با یال قرمز نایابِ همدلی
که باد،زلفش را شانه کرده است
من از عهده ی کهریزکِِ1
شیهه ی استخوان هایم برنمی آیم
با قلبی که در این سینه آرام نیست
نوک می کوبند پرنده ها بردریچهها
کای بیخبر..2قفس پنجره را باز کن
تصویرت از پشت شیشهی جان پیداست
ای نهنگ ناکام از کف اقیانوس
افتاده در آکواریومِ خسیس بی_آب_ آن
در هوس رسیدن به نورِ خیسِ
کدام فانوس
باله و دم می کوبی بر اکسیژن خالصی
که به اندازه ی کافی در آبهای بزرگ نبود
کلمه ای؛ راهِ دویدن و سُریدن ورسیدن به دریاهای آزاد را نشانم دهد
که ما_هی_ها_ی این سرزمین خسته اند از دهان زدن به طعمه ی قلابِ ماهی
که از آسمان قَلب(ناهموار) آویزان بود.
۴۰۵/۸/۱_آبان مبارک
رما🦋🌻
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان
که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم
چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش
بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم
تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو
چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم
چو من از باده پرستی شدهام غرقه مستی
دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم
بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا
که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم
چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی
چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم
منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد
چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم
جلال الدین
🌻🦋
