en
Feedback
راز دل ما

راز دل ما

Open in Telegram

آی دی مدیر کانال⬇️⬇️ @apetamentoo

Show more
4 996
Subscribers
-124 hours
-177 days
-8730 days
Posts Archive
می رسد روزی که پیدا میشود نور از افق ها زود‌ِ زود آیت الکرسی بخوانم تا بمانی از گزند هر حسود گفته بودم حاصل کار کمال الدین بهزادی تویی!!! آرزو دارم بیایی و نگه دارد تو را رب الودود؟؟؟ یک شبی در بسترم خوابی به رویا دیدمی تنها بُدم آمدی از پشت دریاها به سویم مثل یک کشف و شهود زندگی قبل از رسیدن های تو بی معنی و سرد و خموش پر تلاطم روزگار و آسمان سیرش فرازست و فرود پیکر عریان ما همچون کویری خالی از احساس بود آمدی پیراهنی از عاشقی بر تن به جانم تار‌ و پود تاک ما در بی کسی همچون کویری بی پناه و تشنه بود بوسه هایت سیل باران شد به جانم،کرد سیرابم چو رود گفتمت آن دفعه‌ی آخر #حسان بشکسته است و سوت و کور کاش می‌ماندی به عهدت در دل صدپاره‌ام در این وجود فرض کن یک نفس باشد به جانم تا رسی جانم دهی رفتنت آیینه‌ها را زخمی و گوئی شکسته ست.. این حدود میشود بر این کویر زندگی بذری دهی گل رویدش می‌شود دل را گرو ...بر کوه صبرم پانهی با یک صعود در سحر وقتی که من بودم و او بود و تمام کائنات عهد و پیمان بستم و گفتم اگر آیی روم‌ یکسر سجود بی گمان آغوش تو معراج ما باشد به سوی لایزال می‌توان بینی همه وهم و خیال، نادیدنی ها هست و بود یک نسیم از موی پر جعدت شبی در آسمان ها می‌گذشت حضرت جبریل و صد‌ها صف ملک بر سجده گویندت درود آن شب آنجا من شهود بودنت بودم به روی عرش اعلای خدا ساقیان سرمست عطرت گشته، بوی گل نشست و بوی عود مختصر گویم بدون بودنت شبها پریشان سوت و کور این دل غم دیده هر دم بشکند آتش بگیرد دود و دود میشود خوف و رجا را کم کنی برگردی از راهی که نیست جان ما لب آمده‌ست از این تکاپوها، از این بود و نبود روز روشن جنگل و صحرا بیابان در و دشت و هر دمن شمس پر نور و همه انوار عالم تیره و تار و کبود فرض کن این شاعرت با تو همیشه در سخن آرامش است فرض کن بی تو به جان خیمه اش باشد تبر ..آتش ...عمود زندگی یک قرن گو ...اما نمانی یک نفس ارزش ندارد بودنش با تو بودن یک نفس یک شب بگو آنی.. هزاران سود سود #حسان #در‌_آرزوی_یک‌راز 1405/3/4 پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌 @Razedelema @monajat124

و انسانها پیر خواهند شد در حسرت یکدیگر... مبادا زندگے را دست نخوردھ براے مرگ بگذارے..! ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ محمود/ درویش ..همه
و انسانها پیر خواهند شد در حسرت یکدیگر... مبادا زندگے را دست نخوردھ براے مرگ بگذارے..! ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ محمود/ درویش ..همه‌ی مکان‌ها را می‌شود ترک کرد، مَگَر آن‌هایی که در جانت ساکن شده‌اند. ‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎ https://t.me/Razedelema/monajat124

گفت محال را برایم ذکر کن گفتم اینکه بروی از یادم درمان چیست؟ زمانی که من در زندانم؛ اگر از سردی سلولم بگویم، تو چه می‌فهمی؟ و
گفت محال را برایم ذکر کن گفتم اینکه بروی از یادم درمان چیست؟ زمانی که من در زندانم؛ اگر از سردی سلولم بگویم، تو چه می‌فهمی؟ و چه اهمیتی دارد؟ چه کسی اهمیت میدهد تو کجا و در چه حالی؟ اگر هم کسی اهمیت داد، به دلیل این بود که بخشی از خودش را در تو پیدا کرده! مانند بازتاب چهره اش در رود... حرف‌هایت نه برای دیگری، دیگری در متن هایت معنی پیدا میکند! #سیلا https://t.me/Razedelema/monajat124 درمان چیست؟ زمانی که من در زندانم؛ اگر از سردی سلولم بگویم، تو چه می‌فهمی؟ و چه اهمیتی دارد؟ چه کسی اهمیت میدهد تو کجا و در چه حالی؟ اگر هم کسی اهمیت داد، به دلیل این بود که بخشی از خودش را در تو پیدا کرده! مانند بازتاب چهره اش در رود... "حرف‌هایت نه برای دیگری، دیگری در متن هایت معنی پیدا میکند." #سیلا

Repost from راز دل ما
آن مرد بی‌مشک آمد... حسین با اشک آمد... مادر... با قدی خمیده آمد... روضه بخوان، روضه‌خوان! یک مشک از قبیله‌ی ما... یک عمو گرف
آن مرد بی‌مشک آمد... حسین با اشک آمد... مادر... با قدی خمیده آمد... روضه بخوان، روضه‌خوان! یک مشک از قبیله‌ی ما... یک عمو گرفت!😭😭

Repost from راز دل ما
تصویر کمتر دیده شده از حرم امام حسین در قرن 19 میلادی (1882 م) این تصویر را نقاش مکتب اورینتالیسم (شرق گرایی) ژان لویی ژروم د
تصویر کمتر دیده شده از حرم امام حسین در قرن 19 میلادی (1882 م) این تصویر را نقاش مکتب اورینتالیسم (شرق گرایی) ژان لویی ژروم در سال 1882 در سفر به سرزمین کربلا در جنوب شرق امپراطوری کشیده است. پیروان این مکتب با سفر به مشرق زمین به ثبت تصاویر از جهانی می پرداختند که برای مخاطب غربی تداعی کننده رویایی بود که در آن زمان نقل محافل مغرب زمین بود. نکته جذاب در این تصویر عدم وجود ضریح در این مکان است. به سنت سلاطین عثمانی بر روی مقبره یک صندوق تخت مانند مستقر شده است. با کمی دقت متوجه می شویم. صندوق به سه قسمت تقسیم شده است. قسمت بالای صندوق با یک گنبد کوچک به علی اکبر(س) پسر بزرگ امام حسین(ع) تعلق دارد بخش میانی با گنبد کمی بزرگتر به مقبره سرور آزادگان امام حسین(ع) اختصاص یافته است. بخش پایینی با قالبی گهواره ای شکل به حضرت علی اصغر(س) شهید شش ماهه کربلا تعلق دارد. در بخش پایینی صندوق محدوده قبور شهدا با یک پنجره مستقر در فرورفتگی قوسی شکل مشخص است. پرچم های روی صندوق اهدایی پادشاهان و بزرگانی است که به زیارت این مکان مقدس نایل شده اند. @Razedelema @monajat124

Repost from راز دل ما
اجرای صحنه روز عاشورا 🔹️ برای اولین بار صحنه واقعی روز عاشورا منطبق بر مقاتل به صورت کامل و اجرای هنرمندان عراقی در کربلا به تصویر کشیده شد. التماس دعا @Razedelema @monajat124

Repost from راز دل ما
به تعداد نیس ڪه به معرفته... یوسف 11 تا برادر داشت حسین یه عباس 🖤 @monajat124 @Razedelema روضه یعنی چشم های عبّاس وقتی تیر به مشک خورد فَوَقَفَ العَبّاس مُتحیَّرا...

Repost from راز دل ما
فرار رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به شما دوستان عزا دار تسلیت عرض می نماییم 🏴.‌‎‌‌‌‎‌ @monajat124 @Razedelema

روح از طریق رنج بیدار می‌شود اما... از طریق عشق به کمال می‌رسد و در آخر چشمانـت همه دارایـی من است چقدر جنگ و عشق به هم شبیه
روح از طریق رنج بیدار می‌شود اما... از طریق عشق به کمال می‌رسد و در آخر چشمانـت همه دارایـی من است چقدر جنگ و عشق به هم شبیه اند ‌.. هردو تمام نشدنی اند.. و حاصل هر دو تنهایی ست .. چشمِ بیدار بر این تلخی ایام ببند خواب‌هایی شکرین بهر تو دیده‌ست بهار! https://t.me/Razedelema/monajat124

بین تاریڪیِ دنیا نظـَری ڪرد به ما ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم دوست داشتن بعضیا شبیه یه نسیم خنکه؛ نه می‌زنه زیر و رو ک
بین تاریڪیِ دنیا نظـَری ڪرد به ما ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم دوست داشتن بعضیا شبیه یه نسیم خنکه؛ نه می‌زنه زیر و رو کنه، نه هیجان الکی میاره، فقط آروم میاد و حالتو بهتر می‌کنه. همون حس قشنگی که نمی‌فهمی چرا، ولی بودنش یه جور آرامش قشنگ توی دلت می‌ذاره. بعد از من چیزهایی که دوستشان دارم را از یاد نبر. شعر را، باران را، ماه را، موسیقی را خودت را خودت را خودت را. https://t.me/Razedelema/monajat124

Repost from راز دل ما
غازهای وحشی فرود می آیند، اینبار بر نی های بریده... تا محرم راهی نمانده❤️ @Razedelema @monajat124

Repost from راز دل ما
🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑 اِنّ الْحُسینَ مِصْباحُ الْهُدی وَ سَفِینَةُ النِّجاةِ.... آغاز ماه خون قیام « محرّم» را تسلیت عرض می نمایم... @Razedelema @monajat124

Repost from راز دل ما
-وقتی که می بینی دلت رسوای عالم می شود آن وقت تقویم تو هر روزش مُحرّم می شود… https://t.me/Razedelema/monajat124

و حیاتِ آدمی آن هنگام آغاز می‌گردد که دوستت دارمی می‌شنود که دلش می‌خواهد... #فاطمه_صابری آنکه منتظر است، هنوز نرسیده و آنکه
و حیاتِ آدمی آن هنگام آغاز می‌گردد که دوستت دارمی می‌شنود که دلش می‌خواهد... #فاطمه_صابری آنکه منتظر است، هنوز نرسیده و آنکه رهاست در آغوش راه است! بَهرِ آرامِ دلم، نامِ دلارام بگو #مولانا آیا عاشقانه هایم را هنگامی که سکوت کرده ام میشنوی؟؟ #خدا https://t.me/Razedelema/monajat124

«دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم » یک بیت برای تو یک بیت ز دلتنگی اصلا چه کسی داند در شعر نهان گشتی هر مصرع شعرم را همچون نفسی گشتی... این محتضرِ شعرم رو بود به آن دنیا با یک نفست جانا احیاش به جان کردی حالا که نهان گشتی در هر کلمه پیدا یک شب مددی بنما دست دل خود گیر و یک پا قدمی بگذار در صحن و سرای من من هم دو سه تا کاغذ در دست قلم گیرم بنشین کمکی فرما... از دلخوشی ام‌ گویم یعنی مثلاً گویم او آمد و رو در رو، چون صید مرا بگرفت من ماهی آن تورم من منتظر آن بند او پیش خودش می‌گفت صیدش به نظر کردم من پیش خدا ناله او صید، مرا گیرد... این جمع به اضداد است در راه وصال تو من در کف این دریا از قید دو صد قلاب هر لحظه رها بودم حیف است به دام او ننشینم و بگریزم... حیف است که شعرم را اینجا ببرم پایان بنشین قدمی نزدیک از آنچه کنون هستی بگذار بگویم من از راز دو چشمانت شرح دو جهان لذت در مردمکت خفته این صحنه‌ی درگیری بین تپش قلبم با مشکی چشمانت یک نبرد خونینی است بین تب دستانت با سردی روح من ای کاش شفا یابد بعد تو دل و جانم در این هیجان ماندم در این تب یک شورش آتش زنم این دوری من حاصل این جنگم... برخیز قدم بگذار یک صحنه‌ی دل‌انگیز در متن به جا بگذار بگذار #حسان گوید ناگه هیجان آمد یک جمله سخن با من تاریخ نویسد آن چیزی که پس از گفتن بین من و تو شاید غیر از دو سکوت ناب یک موی که آشفته چشمی است که می‌خندد .... در پای قدمهایت این موی سپیدم شد ای گندم ممنوعه یک بار هبوطم شد از جنت بی پایان... اما به دلم گویم برخیز !!! خطاکاریم تا حضرت بی همتا بخشنده بماند او ما هی غلط و تکرار... او هی کرم و تکرار... #حسان #صیاد 1404/12/1 پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌 @Razedelema @monajat124

*آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!* *مکان: ایستگاه فضایی «میر»* *زمان: زمستان ۱۹۹۱* «سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یک‌ساله‌اش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمی‌توانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخی‌ست، نه؟! در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی می‌خواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بی‌انتهایِ فضا، واردِ کشنده‌ترین شکنجه‌یِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».* آدم‌ها می‌توانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی می‌کند. به او می‌گفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی می‌دانست که اگر غصه بخورد و چشم‌انتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لوله‌یِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او *«روتین‌هایِ کوچک»* را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار می‌شد، دو ساعت روی تردمیل می‌دوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز می‌کرد و با تجهیزاتِ خراب ور می‌رفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهره‌هایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از *۳۱۱ روز* بلاتکلیفی، یک سفینه‌یِ آلمانی با پرداختِ هزینه‌ها او را برگرداند.سرگئی در بزرگ‌ترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. *نامه‌ای کوتاه به تویی که این قصه را می‌خوانی:*این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شده‌ایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک.چه فرقی می‌کند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم اما در خانه‌ اقتصاد بی‌ثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمت‌هایی هر روز تغییر می‌کنند، آینده‌یِ شغلی‌مان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه می‌شود؟». این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلی‌هایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژه‌ها را نصفه رها کرده‌ایم، یادگیری را متوقف کرده‌ایم و فقط در شبکه‌های اجتماعی اخبار را می‌بلعیم تا شاید روزنه‌ای پیدا شود. اما رفیقِ وقتی همه‌چیز در تعلیق است، تو معلق نمان!*تو نمی‌توانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما می‌توانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمی‌توانی زمانِ رسیدنِ «سفینه‌یِ نجات» را تعیین کنی، اما می‌توانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری تو نمی‌توانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی اما هنوز دستانِ گرمی داری که می‌توانی با آن‌ها گلدانِ تشنه‌یِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.رفیقِ جان اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شده‌ای، از تو می‌خواهیم زل زدن به این سیاهیِ بی‌رحم را رها کنی.پیچ و مهره‌هایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینه‌یِ سرگردان هم به زمین می‌نشیند و جاذبه‌یِ زندگی، با عشق تو را در آغوش می‌کِشد و در گوشت زمزمه می‌کند: دیدی تمام شد؟چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوش‌آمدی به خانه."* https://t.me/Razedelema/monajat124

زندگی فصل هایی دارد، پس از اینکه به فصل‌های بعدی مبتلا شویم، برای توصیف خود، گذشته را گاه تصحیح و گاه تخریب میکنیم... تخریبِ
زندگی فصل هایی دارد، پس از اینکه به فصل‌های بعدی مبتلا شویم، برای توصیف خود، گذشته را گاه تصحیح و گاه تخریب میکنیم... تخریبِ همان بهاری که زمانی در لذتش غش کرده بودیم! و حالا؟ گستاخانه لباس تحلیل گری را به تن و شروع به صحبت کردن کرده‌ایم؛ از این پس از خود و همچنین واقعیت‌ها، به لطف تئاتر حرفه‌ای ذهنمان، دور و دور تر می‌شویم. #سیلا که اگر بِنویسم "ط و" شِعر را به شعر افزوده‌ام https://t.me/Razedelema/monajat124