ar
Feedback
راز دل ما

راز دل ما

الذهاب إلى القناة على Telegram

آی دی مدیر کانال⬇️⬇️ @apetamentoo

إظهار المزيد
5 062
المشتركون
-324 ساعات
-247 أيام
-8730 أيام
أرشيف المشاركات
و حیاتِ آدمی آن هنگام آغاز می‌گردد که دوستت دارمی می‌شنود که دلش می‌خواهد... #فاطمه_صابری آنکه منتظر است، هنوز نرسیده و آنکه
و حیاتِ آدمی آن هنگام آغاز می‌گردد که دوستت دارمی می‌شنود که دلش می‌خواهد... #فاطمه_صابری آنکه منتظر است، هنوز نرسیده و آنکه رهاست در آغوش راه است! بَهرِ آرامِ دلم، نامِ دلارام بگو #مولانا آیا عاشقانه هایم را هنگامی که سکوت کرده ام میشنوی؟؟ #خدا https://t.me/Razedelema/monajat124

«دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم » یک بیت برای تو یک بیت ز دلتنگی اصلا چه کسی داند در شعر نهان گشتی هر مصرع شعرم را همچون نفسی گشتی... این محتضرِ شعرم رو بود به آن دنیا با یک نفست جانا احیاش به جان کردی حالا که نهان گشتی در هر کلمه پیدا یک شب مددی بنما دست دل خود گیر و یک پا قدمی بگذار در صحن و سرای من من هم دو سه تا کاغذ در دست قلم گیرم بنشین کمکی فرما... از دلخوشی ام‌ گویم یعنی مثلاً گویم او آمد و رو در رو، چون صید مرا بگرفت من ماهی آن تورم من منتظر آن بند او پیش خودش می‌گفت صیدش به نظر کردم من پیش خدا ناله او صید، مرا گیرد... این جمع به اضداد است در راه وصال تو من در کف این دریا از قید دو صد قلاب هر لحظه رها بودم حیف است به دام او ننشینم و بگریزم... حیف است که شعرم را اینجا ببرم پایان بنشین قدمی نزدیک از آنچه کنون هستی بگذار بگویم من از راز دو چشمانت شرح دو جهان لذت در مردمکت خفته این صحنه‌ی درگیری بین تپش قلبم با مشکی چشمانت یک نبرد خونینی است بین تب دستانت با سردی روح من ای کاش شفا یابد بعد تو دل و جانم در این هیجان ماندم در این تب یک شورش آتش زنم این دوری من حاصل این جنگم... برخیز قدم بگذار یک صحنه‌ی دل‌انگیز در متن به جا بگذار بگذار #حسان گوید ناگه هیجان آمد یک جمله سخن با من تاریخ نویسد آن چیزی که پس از گفتن بین من و تو شاید غیر از دو سکوت ناب یک موی که آشفته چشمی است که می‌خندد .... در پای قدمهایت این موی سپیدم شد ای گندم ممنوعه یک بار هبوطم شد از جنت بی پایان... اما به دلم گویم برخیز !!! خطاکاریم تا حضرت بی همتا بخشنده بماند او ما هی غلط و تکرار... او هی کرم و تکرار... #حسان #صیاد 1404/12/1 پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌 @Razedelema @monajat124

*آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!* *مکان: ایستگاه فضایی «میر»* *زمان: زمستان ۱۹۹۱* «سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یک‌ساله‌اش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمی‌توانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخی‌ست، نه؟! در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی می‌خواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بی‌انتهایِ فضا، واردِ کشنده‌ترین شکنجه‌یِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».* آدم‌ها می‌توانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی می‌کند. به او می‌گفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی می‌دانست که اگر غصه بخورد و چشم‌انتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لوله‌یِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او *«روتین‌هایِ کوچک»* را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار می‌شد، دو ساعت روی تردمیل می‌دوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز می‌کرد و با تجهیزاتِ خراب ور می‌رفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهره‌هایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از *۳۱۱ روز* بلاتکلیفی، یک سفینه‌یِ آلمانی با پرداختِ هزینه‌ها او را برگرداند.سرگئی در بزرگ‌ترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. *نامه‌ای کوتاه به تویی که این قصه را می‌خوانی:*این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شده‌ایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک.چه فرقی می‌کند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم اما در خانه‌ اقتصاد بی‌ثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمت‌هایی هر روز تغییر می‌کنند، آینده‌یِ شغلی‌مان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه می‌شود؟». این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلی‌هایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژه‌ها را نصفه رها کرده‌ایم، یادگیری را متوقف کرده‌ایم و فقط در شبکه‌های اجتماعی اخبار را می‌بلعیم تا شاید روزنه‌ای پیدا شود. اما رفیقِ وقتی همه‌چیز در تعلیق است، تو معلق نمان!*تو نمی‌توانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما می‌توانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمی‌توانی زمانِ رسیدنِ «سفینه‌یِ نجات» را تعیین کنی، اما می‌توانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری تو نمی‌توانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی اما هنوز دستانِ گرمی داری که می‌توانی با آن‌ها گلدانِ تشنه‌یِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.رفیقِ جان اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شده‌ای، از تو می‌خواهیم زل زدن به این سیاهیِ بی‌رحم را رها کنی.پیچ و مهره‌هایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینه‌یِ سرگردان هم به زمین می‌نشیند و جاذبه‌یِ زندگی، با عشق تو را در آغوش می‌کِشد و در گوشت زمزمه می‌کند: دیدی تمام شد؟چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوش‌آمدی به خانه."* https://t.me/Razedelema/monajat124

زندگی فصل هایی دارد، پس از اینکه به فصل‌های بعدی مبتلا شویم، برای توصیف خود، گذشته را گاه تصحیح و گاه تخریب میکنیم... تخریبِ
زندگی فصل هایی دارد، پس از اینکه به فصل‌های بعدی مبتلا شویم، برای توصیف خود، گذشته را گاه تصحیح و گاه تخریب میکنیم... تخریبِ همان بهاری که زمانی در لذتش غش کرده بودیم! و حالا؟ گستاخانه لباس تحلیل گری را به تن و شروع به صحبت کردن کرده‌ایم؛ از این پس از خود و همچنین واقعیت‌ها، به لطف تئاتر حرفه‌ای ذهنمان، دور و دور تر می‌شویم. #سیلا که اگر بِنویسم "ط و" شِعر را به شعر افزوده‌ام https://t.me/Razedelema/monajat124

من احتمال اینکه تو دوست بداری را دوست داشتم ««آدم بدبخت دنبال چیزی میگرده که حالشو خوب کنه آدم قوی دنبال چیزی میگرده که ضعفشو
من احتمال اینکه تو دوست بداری را دوست داشتم ««آدم بدبخت دنبال چیزی میگرده که حالشو خوب کنه آدم قوی دنبال چیزی میگرده که ضعفشو بفهمه فرق این دوتا همینه یکی میخواد نوازش بشه یکی میخواد جراحی بشه»» دوست داشتنت را به بند می‌کشم، می‌آویزم در خلوت‌کده‌ی تنهایی، شاید که باد خاطراتت را بخشکاند، رنگ‌شان را ببرد، عطرشان را… اما هر بار که باد می‌وزد، خواستنت تازه‌تر از همیشه به رقص در می‌آید، گویی، نبودت شرجی باران است: که هر چه کنی، باز اشک می‌شود و می‌بارد. #بداهه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ #مریم عرفانیان (گندم) یرحلون و نبقی https://t.me/Razedelema/monajat124

Repost from راز دل ما
ما غیر علی دلبر و ارباب نداریم سوگند که بی عشق علی تاب نداریم تا در شب گیسوی علی گمشدگانیم زنهار که ماشوق به مهتاب نداریم.. م
ما غیر علی دلبر و ارباب نداریم سوگند که بی عشق علی تاب نداریم تا در شب گیسوی علی گمشدگانیم زنهار که ماشوق به مهتاب نداریم.. مبلغ غدیر باشیم @Razedelema @monajat124

Repost from راز دل ما
#غدیر_را_بیشتر_بشناسیم #غدیر_ازراه_رسید... #مبلغ_غدیر_باشیم #اشهد_ان_علیا_ولی_الله @Razedelema @monajat124
#غدیر_را_بیشتر_بشناسیم #غدیر_ازراه_رسید... #مبلغ_غدیر_باشیم #اشهد_ان_علیا_ولی_الله @Razedelema @monajat124

در من هزار صندلی، در من هزار جای ِ تو خالی ست... در من! هزار جای ِ خالیِ تو درد میکند ای امید هیچ چیز به اندازه ی تو ما را فر
در من هزار صندلی، در من هزار جای ِ تو خالی ست... در من! هزار جای ِ خالیِ تو درد میکند ای امید هیچ چیز به اندازه ی تو ما را فریب نداد و ناگهان به یادِ تمام آنچه با تو گذرانده‌بودم، گریستم... پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود الصبر یشکو منا https://t.me/Razedelema/monajat124

طورا مخسوسا قلت مینویسم که همه بدانند تو با همه فرق داری https://t.me/Razedelema/monajat124

ما خرقه به دوشیم و در این دیر بمانیم صد بار اگه حد بزنند باز همینیم قبل از خواب، به تو فکر می‌کنم در خواب، تو را می‌بینم، بعد
ما خرقه به دوشیم و در این دیر بمانیم صد بار اگه حد بزنند باز همینیم قبل از خواب، به تو فکر می‌کنم در خواب، تو را می‌بینم، بعد از خواب، از تو می‌نویسم ... یا خیالت را از من بگیر، یا خواب را ... گرچه خواب را قبلا ربوده‌ای ... بداهه ۴ اسفند ۱۴۰۴ #مریم عرفانیان(گندم) من تا به حال در زندگی، بسیار گریه کرده‌ام؛ اما گویی این اولین بار بود که من نه، بلکه چیزی در من می‌گریست و توقف ناپذیر بود... #سیلا یه روزی‌ام میام براتون می‌نویسم «شادمانی نشست و غم برخاست» https://t.me/Razedelema/monajat124

مشغول به یک راز عظیم و غم پنهانی خویشیم محتاج زیک گردش چشمت به پریشانی خویشیم درشعر پر از وسوسه از مهر لبانت چه نویسیم؟ عمریست سراسیمه نشسته پی حیرانی خویشیم ای عشق که در هر نفست شعر و نسیمی ست بر ما مددی دست زماگیر که طوفانی خویشیم در شهر غریبیم و نبردیم رهی بیت حبیبان از چاه برون آمده و بند به کنعانی خویشیم یک چند پشیمان که چرا زلف زلیخا نگرفتیم صدبار نشستیم، وپشیمان ز پشیمانی خویشیم ماییم هزاران بشکستند دل و ریشه و جانش هرگز به تصور نتوان برد گران جانی خویشیم ما دست فرا برده به دستت که بگیری تبِ جانم افسوس رها کردی و اکنون پی ویرانی خویشیم دیدی که همه خشت و گل و آجر جانم به تمناست افسوس خطا کردی و ما بی سر و سامانی خویشیم هی بزم بپا کرده و در شوق که هم‌بزم شوی تو اما شب آخر که نشستیم به مهمانی خویشیم گفتیم که در پاقدمش غصه و غم ذبح کنیمش هیهات که احساس دل خویش به قربانی خویشیم یک جنگل سرسبز نمودم همگی نذر نگاهت افسوس بیابان همه پس دادی و بی جانی خویشیم هرشب که دلم گیرد و اشکم به تمنا شود آرام یک تیغ دولب در کف و هی در پی پایانی خویشیم یک عمر #حسان شعر سروده‌ست و کسی نیست بخواند با ساغر و‌ساقی ست سر و‌ کار که همخوانی خویشیم گفتی که اگر وصل بخواهی تو،برو‌ توبه کن از دین ما دست کشیدیم و کنون شرمِ مسلمانی خویشیم این عشق گران بود و نمیدادمش آن مفت به چنگت اکنون تو بیا قیمت آن بین که به ارزانی خویشیم ما نیمه‌شبان مست به سجاده که بودیم خدا بود اما همه را بردی و اکنون چه بدهکار به ایمانی خویشیم یک روح بلند و دل آرام و نجیبی همه‌ عمر کنارم با گوشه چشمت چه ربودی و بدهکار به انسانی خویشیم ما چشم که بر چشم تو بودیم همه خنده به لب بود ناگه تو زدی صاعقه بر عشق که بارانی خویشیم تا دست دعا بود به درگاه الهی همه می‌گفت به آمین با ما تو چه کردی که بدهکار به عرفانی خویشیم ما بر سر عهدیم که بستیم همان روز به جانان اکنون ز نبودت به تزلزل سر پیمانی خویشیم این روح بلندی که امانت همه دادیم به دستت اکنون تو بگو عمر بدهکارِ به عصیانی خویشیم یک شهر بگویند که آن عقل و وجاهت ثمرم بود برخیز بیا یک نظری کن که به نسیانی خویشیم یک عمر وجاهت ز خم و تاک و ز انگور مرابود یکبار فقط توبه..کز آن داغ به پیشانی خویشیم اکنون که نه یاریست نه معشوق و نه ساقیست آواره به خویشیم و چو مجنون به بیابانی خویشیم رفتند همه یار‌ و کسان دور و برم نیست کسی نیست تنها شده چون حضرت موسی و به چوپانی خویشیم #حسان #راز_عظیم 1405/1/28 پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌 @Razedelema @monajat124

از توچه پنهان.. قرار است روزگار بــــــه کامِ ما شود. و در آخر اینو یادت باشه گاهی یه آدم ظاهراً آروم رو می‌بینی ولی درونش هنوز صدای تصادف، فریاد، خشونت، یا روزِ سیاهِ اون واقعه داره تکرار میشه. انگار مغز نمی‌فهمه که خطر تموم شده، و هر صدای بلند یا تصویر مشابه، تبدیل به زخم دوباره میشه. 📍برای این آدم‌ها، «امنیت» یه رویاست. نه چون ضعیفن، بلکه چون هنوز جنگی توی ذهنشون ادامه داره که کسی نمی‌بینه. و درمان؟ شروعش با فقط یه چیزه، درک. اگر در کنارشون هستی، نخواه فراموش کنن، فقط کمک کن «یاد بگیرن دوباره نفس بکشن» همین. به زودی در این مجازی همه با هم خواهیم بود ۱۴۰۵/۳/۶ https://t.me/Razedelema/monajat124

بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما در ارتباط بودن با هیچکس آنقدر ارزشمند نیست ، که بخواهید با دروغ و سیاست نگهش دارید صادقانه و پرق
بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما در ارتباط بودن با هیچکس آنقدر ارزشمند نیست ، که بخواهید با دروغ و سیاست نگهش دارید صادقانه و پرقدرت زندگی کنید . باید مثل زمین صبور باشی، صبر کن تا موسم شکفتن، باید مثل زمین بود، مثل زمین خوب. اگر حوصله داشته باشی، دوباره همه چیز خوب می‌شود، حتی اگر صد بار هم شکست بخوری نباید مایوس شوی. شکست و ناکامی هم برای خودش نوعی سعادت است... ᎬᏙᎬᎡY ᎢᎻᏆNᏩ ᏔᏆᏞᏞ ᏴᎬ ᎾK . هـمـه چـیـز درسـت میشـه.. https://t.me/Razedelema/monajat124

همه اخطارها زنگ ندارند گاهی سکوت آخرین اخطار است🌵 « جهان اگر برپاست هنوز کسی، کسی را دوست دارد اگر چه دیر، اگر چه دور! » برا
همه اخطارها زنگ ندارند گاهی سکوت آخرین اخطار است🌵 « جهان اگر برپاست هنوز کسی، کسی را دوست دارد اگر چه دیر، اگر چه دور! » برای ترمیم عزت نفست، فقط یک نسخه میتونم برات بپیچم. «فاصله بگیر»  از کسایی که مدام هویت و شخصیتت رو زیر سؤال می‌برن و مجبورت می‌کنن هر لحظه دوباره بهشون ثابت کنی که کی هستی و چه ارزشی داری. https://t.me/Razedelema/monajat124
دوست داشتن بعضے آدما مثل اشتباہ بستن دڪمه‌هاے پیراهنه، تا بہ آخرش نرسے، نمی‌فهمے از همون اول اشتباہ ڪردی.

من وانمود کردم یادم نیست, اما « یاد در استخوان است ... » آن کس که ارامشت گرفت حتما آمده بود بیدارت کند دستان من از دردِ ملالِ
من وانمود کردم یادم نیست, اما « یاد در استخوان است ... » آن کس که ارامشت گرفت حتما آمده بود بیدارت کند دستان من از دردِ ملالِ خویش میلرزید و بر لبانم خنده‌ای شیرین نقش می‌بست؛ گویی این تَن مادرش را دیده! #سیلا «وقتی به معنا می‌رسی، شاعر می‌شوی…» آری، من به معنای تو رسیدم، فقط تو، و نه هیچ‌کس دیگر. تو شدی آن معنا که هر صبح در آیینه‌ی کلمات تکرار می‌شود، آن مفهومِ نابی که با خودت به جهانِ شعر آوردم… پس اگر شعرم گاه بی‌وزن و بی‌قافیه می‌شود، تقصیرِ توست، که معنای بی‌کران را در جانِ محدود من جاری کردی. بداهه ۱ اسفند ۱۴۰۴ #مریم عرفانیان (گندم)

گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد یک لحظه دلت تنگ نشد؟... خانه ات آباد من گفتمت: ای یار نسیم دل و جانی از ما به امانت که شکستی تو دلت شاد با دلهره‌ها گفتمت: ای یار مرنجان دل ما را صد درد و بلا از تن و روحت همه آزاد من یار قدیمم که ز آغاز به راه تو نشستم چشمم، بدنم، روح و روانم، زده فریاد گفتم که نگاهت وسط شهر مرا صید خودش کرد ای داد از این صید و لبانت شده صیاد یکبار به خوابم که صدا کرد مرا مرز لبانت بوسیدی و آغوش بهشتت ، همه شدّاد فرداش ولی سخت گرفتی که چه ها شد این عشق کجا پی ببرد این‌ همه اضداد در خواب دلم قصه‌ی دوری همه می دید ناگه به صدایت دل ما ریخت ز بنیاد دیدم که شبی سرد و پر از صاعقه و باد گویی همه شهر فرو ریخته در لحظهء ایجاد انگار کسی نیست زمان مبهم و خاموش من را بنهادند سر ره همه چون طفل و نوزاد در آن شب ظلمت که همه مست به خوابند اما گذر تو به دل گمشده ام باز نیفتاد تو رد شدی از کوچه‌ی غمگین و تو دیدی به چه حالیم،ای داد از این عشق پر ایراد ای وای به عاشق که نشست و همه را باخت ای وای به معشوق که عاشق به فنا داد ما شعر #حسان را به شبی پیشکش او او خواند و بخندید و همه باز فرستاد یک روز بیایید شماریم و ببینیم غم ما آیا که توان برد و شماریم به اعداد؟؟؟ از ما که دلی نازک و بشکسته بجا ماند ساقی مگرش رحم نماید همه در ذکر وَ اوراد این حال پریشان شب ماست که بی او ای کاش نیفتد به دل گرگ و یا قاتل و جلاد این شب که همه عمر شده دوُرِ به تکرار یکجا به سر ماست به جای همه اجداد این حاصل عشقی‌ست نهان در رگ و جانم آن پیر بدانست که می‌گفت مرو در پی شهزاد این موی سپید و نفسی آهِ پر از درد بشنو همگی حاصل درسی‌ست که استاد یک شب به سحر گفت شنیدی و نخواندی گفتا که حذر کن ز سراغش ، دهدت باد یعنی به همین سادگی از عشق گذشتی احسنت که رفته است ز یادت من ِ همزاد گفتش نکند خون دل ما، یار کجا رفت؟! صد دور دعا خوانده‌ام او تا نشود از سر میعاد اما رفقا، یار هزاران یکی‌اش یار بماند!! باقی همگی خون دل و وسوسه و ناله و بیداد #حسان #درس_استاد 1404/11/14 پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌 @Razedelema @monajat124

تو را می‌خواهم؛ ساده‌تر از همه‌ حرف‌ها و عمیق‌تر از همه‌ سکوت‌ها… تو را می‌خواهم مثل بارانی که نام زمین را بلد است، مثل نوری
تو را می‌خواهم؛ ساده‌تر از همه‌ حرف‌ها و عمیق‌تر از همه‌ سکوت‌ها… تو را می‌خواهم مثل بارانی که نام زمین را بلد است، مثل نوری که از پنجره می‌تابد و دلِ تاریکم را روشن می‌کند. تو را می‌خواهم برای لحظه لحظه‌های زندگی. تو را می‌خواهم آن‌گونه که شب، مهتاب را می‌خواهد و روز آفتاب را ... آری، تو مال منی، نه در قفس کلمه‌ها، در وسعت خواستن ... و اگر روزی نباشی، جهان ادامه نخواهد داشت ... پس بمان، برای همیشه... بداهه ۲۵ بهمن۱۴۰۴ #مریم عرفانیان (گندم) گر ز درون شکسته‌ای، فاش مکن که خسته‌ای سیمین_بهبهانی رنج نیز لذتیست! تو چرا ماتم بر این درد داری؟ بنشین و خوش‌آمد گو تا بفهمی چیست این گنج غنی ... #سیلا https://t.me/Razedelema/monajat124