گروه دنبلیدی ها
Open in Telegram
1 870
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1530 days
Posts Archive
1 870
آیا زمستان پربرفی در پیش است؟
پروفسور حسین اردکانی، استاد دانشگاه و بنیانگذار علم هواشناسی ایران:
🔹 گرمای تابستان امسال در تهران معمولی بود و دما حتی به ۴۱ درجه نرسید.
🔹 برخی پیشبینیهای ماههای گذشته از تابستانی «جهنمی» خبر میدادند، اما تا بیستم تیر دمای نسبتا پایینی ثبت شد.
🔹 پدیده سوپر النینیو و بارشهای سیلآسای پاییزی در کشورمان رخ نخواهد داد.
🔹 بارندگیهای گسترده کشور از اواخر مهرماه آغاز میشود که وضعیت خوبی خواهد بود.
🔹 بارشهای مانسونی امسال به اندازه سالهای قبل و سال ۱۳۳۵ نخواهد بود.
🔹 در زمستان امسال پدیده النینیو رطوبت مناسبی به کشور میدهد که میتواند بارندگیهای مناسبی ایجاد کند.
🔹 در دی و بهمن موج سرما در کشور خواهیم داشت که میتواند برفهای خوبی برای منطقه به دنبال داشته باشد.
🔹 در صورت تحقق دورپیوند QBO، در زمستان بارندگی نرمال یا فرانرمال در کشور خواهیم داشت.| ایرنا
✅ @aerology_ir
1 870
1405.5.11
⚛ @donbelid
🍃🌼 درودبرشما بزرگواران
🌿🌸 تقدیم به شما 🌹
🌿❤️ یکشنبه تون پراز بهترینها
🌿🌸 روزتون شاد و پراز دلخوشی
🌿❤️ و پراز اتفاقات زیبا
🌿🌸 براتون روزی پراز لطف خداوند
🌿❤️ دلی آرام❤️
🌿🌸 زندگی گرم محبت
🌿❤️ ویک دنیا سلامتی آرزومندم🙏
🍃🌸 ان شاءالله
🍃🍀 تصویری بسیار زیبا از طبیعت بهاری کوه روستای دنبلید منطقه مالخانی
°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
❤💜
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid
1 870
موسیقی ایرانی
#تصنیف میهن ای میهن
خواننده : استاد #شجریان
اجرا در دستگاه #شور #دشتی
آهنگ #محمد_جلیل_عندلیبی
ترانه سرا : #ابوالقاسم_لاهوتی
کانال ادب و آواز پارسی
@Adabvaavayparsi
1 870
راز دل ... .
بزن که سوز دل من به ساز می گویی
ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی
مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز
به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی
مگر حکایت پروانه میکنی با شمع
که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی
به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین
گهی ز شور و گه از شاهناز میگوئی
کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد
بزن که در دل این پرده راز میگوئی
به پای چشمه طبع من این بلند سرود
به سرفرازی آن سروناز میگوئی
به سر رسید شب و داستان به سر نرسید
مگر فسانه زلف دراز میگوئی
بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال
بزن که قصه راز و نیاز میگوئی
نوای ساز تو خواند ترانه توحید
حقیقتی به زبان مجاز میگوئی
ترانه غزل شهریار و ساز صباست
بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
#محمد_حسین_شهربار
کانال ادب و آواز پارسی
@Adabvaavayparsi
1 870
ای صنم .. .
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی نظر از چه سوی قفا کنی
#هاتف_اصفهانی
کانال ادب و آواز پارسی
@Adabvaavayparsi
1 870
🌺نیایش صبحگاهی
ای منتهای مهربانی
متواضع و متوازنم کن ،
همانند درختی مهربان و پربار
که هر آنکس که سنگی بسویش زند
با میوه هایش پاسخ نیشش را دهد.
مرا هدایت کن تا با بخشیدن دیگران
و نادیده گرفتن زخم زبانشان
با متانت رفتارشان را پاسخ گویم ،
تا با نور مهرت از درون متبرک گردم
و متوازن و آرام سرود زندگی را بسرایم.
"آمین"🙏
🌷خدایا
به تو توکل میکنم
و حس داشتنت پناهگاهی
میشود امن و همیشگی
در اوج مشکلات و سختیهایم..
🌷بار الها
روزهایم را با لطف و
رحمتت به خیر بگردان..
به نام خدایی که تسکین دهنده
دردها وآرامش دهنده قلبهاست
🌷بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
🌷الهی به امیـد تو ...
@haghi43 🌼🍃
1 870
📆 "فيليپ دوم" پادشاه مقدونيه، ارتش اتحاديه يونانیها را كه از نظر شمار بيش از نيروهای او بودند در "چائه رو نه آ" شكست داد و با تصرف همه يونان مسير تاريخ را تغيير داد. (338 پ.م)
📆 قتل عام تظاهركنندگان ضد ماليات در قسطنطنيه. (532 📓)
📖"ژوستينين" امپراتور كه خزانهاش بر اثر جنگ با ايران تهی شده بود مالياتهای تازهای بر مردم وضع كرد که این امر موجب تظاهرات مردم شده بود. در روز سوم تظاهرات واحدهای ارتش روم شرقی در شهر قسطنطنيه، تظاهركنندگان بر ضد مالياتهای اضافی تازه را به داخل ورزشگاه بزرگ اين شهر راندند و در آنجا قتل عام كردند.
📆 پادشاه و ملكه اسپانيا دستور اخراج يهوديان را از اين كشور صادر كردند كه جمعی از آنان به استانبول نقل مكان كردند. (1492 📓)
📆 دستورالعمل هميشه تازه #ناپلئون به مقامات دولتی فرانسه در اهمیت خواندن و رسیدگی به نامهها و شکایات مردم. (1802 📓)
📖"#ناپلئون_بناپارت" رئيس قوه مجريه فرانسه و دو سال پيش از امپراتور شدنش دستور اكيد داد كه مقامات ارشد فرانسوی به نامههای مردم ظرف سه روز پس از وصول، پاسخ كتبی دهند و شنبهها را برای ملاقات با متقاضيان، صرفنظر از اين كه چه كسانی باشند اختصاص دهند. "ناپلئون" به مقامات فرانسوی هشدار داده بود که اگر نامهها را نخوانند و به درد دلها نرسند باید منتظر انقلابی دیگر باشند.
📆 وقت شبانه روز به افق لندن، وقت قانونی در سراسر بریتانیا شد و "ساعت_گرینویچ" نام گرفت که بعدا معیار جهانی قرار گرفته است. (1880 📓)
📆 درگذشت "#الکساندر_گراهام_بل" مخترع، مبتکر و دانشمند اسکاتلندی که شهرتش به خاطر اختراع #تلفن است. (1922 📓)
📆 "مارشال هيندنبورگ" رئيس جمهوری آلمان درگذشت و همان روز "#هيتلر" از پارلمان خواست كه با تصويب يک قانون، او را "پيشوا" لقب دهند كه هم رئيس جمهور باشد و هم صدر اعظم. (1934 📓)
📆 "آلبرت اينشتاين" طی نامهای "روزولت"، رئيس جمهوری وقت آمريكا را ترغيب به توليد #بمب_اتم كرد. (1939 📓)
📆 پايان كنفرانس "#پوتسدام" در پايان #جنگ_جهانی_دوم که در آن دولتهای فاتح در جنگ جهانی دوم مناطق زیر نفوذ خود را تقسیمبندی کردند. (1945 📓)
📆 تهاجم نظامی عراق به كويت و اشغال خاک اين كشور. (1990 📓)
📆 درگذشت "اصمعی" دانشمند و اديب لغوی که هارون الرشيد وی را "شيطان الشعرا" ناميد. (۲۱۴ 📓)
📆 آغاز بنای ساختمان مسجد جامع عباسی اصفهان به فرمان "شاه عباس صفوی". (۱۰۲۰ 📓)
➖➖➖👑@Calender👑➖➖➖
.
1 870
.
➖➖➖👑#روزشمار_تاریخ👑➖➖➖
─┅═ 👑 بهنام ایزد یکتا 👑 ═┅─
چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن
خــادم پــی خوردن شــد و بانو پــی خفتن
جاســوس پــس پــرده پــی راز نهـفتن
قاضــی همه جا در طلب رشـوه گرفتن
واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن
نه وقــت شنفتن مانــد نه موقــع گفتن
•● ادیبالممالک فراهانی ●•
➖➖➖👑روزشمار تاریخ👑➖➖➖
─┅═👑 امـروز ، " یکشنبه " 👑═┅─
📆 ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ خورشیدی
📆 دیبمهر امرتات ۳۷۶۴ زرتشتی
📆 2 اوت 2026 میلادی
📆 ۱۸ صفر ۱۴۴۸ قمری
➖➖➖👑روزشمار تاریخ👑➖➖➖
📆لشکرکشی "#نادر_شاه_افشار" به بین النهرین، عراق امروز. (۱۱۲۲ 📓)
📖"نادر شاه"، رئیس انتخابی کشور ایران در جريان جنگ با عثمانی در بين النهرين، دستور حمله به کركوک کردنشین و آزادکردن آن از دست دولت استانبول را صادر كرد و دو روز بعد توپخانه ارتش ايران مواضع نظامیان آن دولت در کرکوک را گلوله باران كرد. در طول اين جنگها، "نادر" در همين سال بغداد و بصره را هم متصرف شد. مردم سليمانيه مرکب از کرد و ترکمان همچنان به ايران وفادار بودند. دولت عثمانی به پایتختی استانبول که خود را خلیفه مسلمین اعلام کرده بود و جانشین خلفای دمشق و بغداد، اواخر كار صفويه كه دولت اصفهان عمدتا بر اثر فساد اداری ناشی از افتادن امور دربار شاهان اين دودمان به دست گُرجيان و انتصابات نادرست، رو به ضعف نهاده بود با اخراج حكام وابسته به ايران در بین النهرین، بسياری از مناطق عراق امروز را متصرف شده بود و لشکرکشی "نادر شاه" به آن منطقه برای پس گرفتن آن اراضی و شهرها بود. قبلا هم "#شاه_طهماسب_یکم" بغداد را به عثمانی واگذار کرده بود که "#شاه_عباس_یکم" آن را پس گرفته بود. درگيری ايرانيان با هر قدرت وقت بر سر بين النهرين، از زمان بپاخيزی ايرانيان برای کسب استقلال و حاکميت ملی [دو قرن پس از سلطه عرب] آغاز شده بود. بين النهرين قرنها يک ايالت ايران بود و پايتخت ايران در آن ايالت قرار داشت که آثار آن باقی است.
📆زادروز "ادیب الممالک فراهانی" ملقب به "#امیر_الشعرا"، ادیب و روزنامه نگار دوره مشروطه. (۱۲۳۹ 📓)
📆محاكمه "#علی_منصور"، وزير پيشين طرُق و شوارع به اتهام گرفتن رشوه از کمپانی کامپساکس، سازنده راه آهن. (۱۳۱۵📓)
📖"علی منصور"، ۲۷ ديماه ۱۳۱۴ برکنار و توسط پليس بازداشت شده بود که محسن صدر، وزير دادگستری وقت، قانونی به تصويب مجلس رسانيد که محاکمه وزيران بايد در ديوان عالی کشور انجام شود نه دادگاه های عمومی و برغم اينکه قانون عطف به ماسبق نمیشود، پرونده منصور به ديوان عالی ارسال شد و محاکمه علی منصور در ديوان عالی كشور به رياست هدايت، دوست قديمی او آغاز شد. قضات محاكمه كننده، ۱۲ شهريور آن سال علی منصور را به بهانه نبودن دليل كافی در پرونده تبرئه كردند. "رضا شاه" از اين بابت خشمگين شد، هدايت را برکنار و صدر را مجبور به کناره گيری کرد.
📆ساختن ساختمانی برای موزه در آستان قدس رضوی شروع گرديد. (۱۳۱۵ 📓)
📆زادروز "داریوش آشوری"، نویسنده و مترجم معاصر ایرانی. (۱۳۱۷ 📓)
📆"سرلشکر حسن پاکروان" رئیس ساواک، در پادگان عشرت آباد به دیدار "آیتالله خمینی" رفت و به وی گفت؛ «شما آزاد هستید». (۱۳۴۲ 📓)
📆ایران در کوبا کنسولگری دایر کرد و بدانجا سرکنسول فرستاد. (۱۳۴۹ 📓)
📆قرارداد فروش گاز به شوروی امضاء و مبادله شد. (۱۳۴۹ 📓)
📆یازده میلیون متر اراضی طرشت برای ایجاد شهرک جزو محدوده تهران شد. (۱۳۵۲ 📓)
📆درگذشت " استاد علی مطیع" نگارگر و بنیادگذار مکتب ایرانشهر، او با ایجاد مکتب ایرانشهر تحولی بزرگ در مکتب نگارگری ایجاد کرد که در تاریخ هنر ایران بینظیر بود. (۱۳۸۷ 📓)
1 870
😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_587.586
پیمان بی توجه به حرف نریمان ادامه می ده:
ـ من برای انتقام پریا وارد این گروه شدم، تحمل ندارم یه پریای دیگه به خاطر من زندگیش تباه بشه.
نریمان:
ـ پیمان آروم بگیر.
پیمان:
ـ نریمان نکنه واقعا منصور کاری کرده؟
ـ ...
پیمان:
ـ نریمان یه چیزی بگو.
نریمان:
ـ چی بگم؟ امیدوارم حدسم مثل همیشه اشتباه از آب در بیاد.
پیمان:
ـ باید از ترنم بپرسم.
نریمان:
ـ بدبخت از خجالت آب می شه.
پیمان:
ـ مهم نیست. باید بپرسم. بابت حرفای دکتر کم عذاب وجدان ندارم. فقط کافیه یه بلای دیگه هم به خاطر انتقام مسخره ی من سر این دختر اومده باشه.
نریمان:
ـ پیمان کم تر مزخرف بگو. خودت خوب می دونی که حال و روز الان ترنم به خاطر ماموریت ما نیست. درسته اگه ما اونو تنها نمی ذاشتیم این جوری نمی شد؛ اما اگر ما هم تو گروه منصور اینا نبودیم باز ترنم توسط منصور و پدرش دزدیده می شد.
پیمان:
ـ ولی می تونستیم جلوی دزدیده شدن ترنم رو بگیریم؛ اما من برای خراب نشدن ماموریت از دستورات منصور اطاعت کردم. فقط می تونم بگم شانس آوردیم سروش زنده موند وگرنه ترنم دووم نمی آورد. وقتی خبرش رو شنیدم یه نفس راحت کشیدم. حداقل تو این یه مورد تونستم کمکی به ترنم و سروش کنم.
ته دلم خالی می شه. مگه قرار بود بلایی سر سروش بیاد؟ نریمان:
ـ آخ گفتی. بی تابی های ترنم داشت داغونم می کرد. تو عمرم دختری مثل ترنم ندیدم.
پیمان:
ـ زیادی عاشقه! این عشق کار دستش می ده.
نریمان:
ـ امان از دست جوونای امروزی.
پیمان:
ـ یه جور می گی انگار خودت پیری! خوبه چند ماه از ترنم کوچیک تری.
نریمان:
ـ تو هم که فقط سوسکم کن گوزیلا.
پیمان:
ـ حداقل احترام مافوقت رو نداری احترام بزرگ تر کوچیک تری رو داشته باش.
نریمان:
ـ برو بابا. خوبه فقط دو سال ازم بزرگ تریا!
پیمان با بی حوصلگی حرف رو عوض می کنه و می گه:
ـ بعد از اون همه نقشه ی حساب شده هنوز هم در تعجبم چه جوری لو رفتیم؟
نریمان:
ـ شاید با فعال کردن اون ردیابا شناساییمون کردن.
پیمان:
ـ فکر نکنم. ممکنه به خاطر بی احتیاطی جناب عالی فهمیده باشن.
نریمان:
ـ کدوم بی احتیاطی؟
پیمان:
ـ بی احتیاطیت در مورد ترنم.
نریمان:
ـ انتظار نداشتی که بشینم و مردنش رو تماشا کنم؟
پیمان:
ـ اما راه های بهتری هم بود. همیشه بدترین راه رو انتخاب می کنی. کلا تو توی خراب کاری حرف اول رو می زنی.
نریمان:
ـ دستت درد نکنه. با این همه لطفی که بهم داری دارم از شرمندگی آب می شم. بچه پر رو، خجالت نمی کشی؟ به جای تشکرته؟ اصلا اگه راه بهتری هم بود چرا جناب عالی هیچ کار نکردی؟
پیمان:
ـ تشکر؟! حقا که از تو پر روتر خودتی! می خوای بگی من هیچ کار نکردم؟ نه داداش بنده هم خیلی کارا کردم. نمی دیدی شکنجه ی ترنم با من بود؟ من کم هواش رو داشتم؟ من کم بهش آوانس می دادم؟ من کم براش غذا می بردم؟
نریمان:
ـ با همه ی اینا حتی اگه دستت هم بهش نمی خورد همون ترس برای هفت پشت بدبخت بس بود. همین جوری با یه من عسل نمی شه خوردت، بعد با اون اخمای در هم می رفتی بدبخت رو شکنجه می کردی، تازه می گی هواش رو هم داشتم.
پیمان:
ـ انتظار نداشتی که برم با ملایمت بگم عزیزم در مورد اون فرش برامون حرف بزن.
نریمان:
ـ واسه ی همین هم بود که می گفتم ترنم باید بدونه ما قصد بدی نداریم. ندیدی چند بار تا مرز خودکشی پیش رفت؟
پیمان:
ـ تنها دلیلی که باهات سخت برخورد نکردم همین بود؛ وگرنه حتما این گندکاریت رو گزارش می کردم.
نریمان:
ـ دمت گرم داداش. حالا خوبه پسر عمه ات هستم، اگه غریبه بودم چی کار می کردی؟!
پیمان:
ـ وقتی توی ماموریت هستیم فامیل و غریبه نداریم، فقط باید به هدفمون فکر کنیم.
نریمان:
ـ برو بابا، کم تر چرت و پرت بگو.
پیمان نفسش رو با حرص بیرون می ده. پیمان:
ـ تو آدم بشو نیستی. دلم از همین حالا برای زنت می سوزه.
نریمان:
ـ دلت واسه ی زن خودت بسوزه بی چاره. من موندم کی میاد زن تویی می شه که با کیلو کیلو عسل هم شیرین نمی شی! همیشه ی خدا مثل زهر مار می مونی!
پیمان:
ـ خفه بمیر.
نریمان:
ـ اول بزرگترا.
پیمان:
ـ نریمان.
نریمان:
ـ چیه عمو؟ اومدی منت کشی؟
پیمان:
ـ اون دهنتو می بندی یا ...
نریمان:
ـ باشه بابا، تو هم با اون اخلاقت! از بابا سردار جونت بگو.
پیمان:
ـ بابا سردار جونت چیه؟ باید بگی سردار.
نریمان:
ـ اَه اَه، عقده ایه بدبخت. این قدر بدم میاد از آدمایی که با اسم باباشون پز می دن.
پیمان:
ـ من عقده ای هستم؟
نریمان:
ـ پ نه پ، م ...
پیمان با صدایی که سعی می کنه بلند نشه می گه:
ـ نریمان به خدا اگه یه کلمه ی دیگه حرف اضافه بزنی از ماشین پرتت می کنم بیرون.
نریمان:
ـ نه بابا، واقعا؟!
پیمان:
ـ نه مثل این که دلت می خواد بقیه ی راه رو پیاده بیای.
1 870
😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_585.584
پیمان با تمسخر می گه:
ـ همین مهردادخان بزرگ رو عصبی کرده بود. نه تنها پسرش ماموریت رو درست و حسابی به اتمام نرسوند، بلکه عاشق دختر دشمنش هم شد. جالبش این جا بود توی ماموریت دومی هم دووم نیاورد و همه چیز رو خراب کرد.
نریمان:
ـ من موندم خواهر ترنم چی داشت که مسعود حتی با وجود نامزدش حاضر بود از همه چیز و همه کس بگذره تا بهش برسه.
پیمان:
ـ اگه خواهرش هم مثل خودش بود جوابت روشنه.
نریمان:
ـ منظورت چیه؟
پیمان:
ـ ببین نریمان، یه دخترایی توی دنیا پیدا می شن که ناز و عشوه بلد نیستن. موقع حرف زدن به این فکر نمی کنند که کسی رو جذب کنند. قصدشون تظاهر نیست. همونی هستن که نشون می دن؛ اما به دست آوردنشون به سختی جا به جا کردن کوهه! همین هم پسرا رو جذب می کنه. تو خودت یه پسری و این رو خوب می دونی که پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن. مسعود توی محیطی بزرگ شده بود که پر از دخترای خوش اندام و خوش هیکل بود. همه شون با یه اشاره ی مسعود تو بغلش جون می دادن؛ اما هیچ کدومشون سادگی یا معصومیت دخترای امثال ترنم رو نداشتن، همین هم باعث شد مسعود داغون بشه؛ چون جذب چیزی شده بود که دست نیافتنی بود.
نریمان:
ـ اوه اوه، حرفای بودار می زنی!
پیمان با خشم می گه:
ـ منظورت چیه؟
نریمان با شیطنت زمزمه می کنه:
ـ یعنی بادا بادا مبارک با ...
پیمان:
ـ ببند دهنت رو تا خودم نبستم. ترنم واسه ی من حکم یه خواهر رو داره.
نریمان:
ـ باشه بابا، حالا چرا می زنی؟ یه جور گفتی گفتم شاید خبرایی باشه. کم پیش میاد از دختری طرفداری کنی!
پیمان:
ـ جناب عالی خیلی بی جا کردی که چنین فکرای بی موردی رو در مورد من تو ذهنت جا دادی.
نریمان:
ـ حالا ببین چه جور هم برای من ناز می کنه. باید از خدات هم باشه عاشق ترنم بشی.
پیمان:
ـ خفه می شی یا خفت کنم؟
نریمان:
ـ جناب عالی زحمت نکش. خودم قبول زحمت می کنم و خفه خون می گیرم.
پیمان:
ـ باید زودتر از اینا این کار رو می کردی.
نریمان:
ـ بچه پر رو.
پیمان:
ـ جلوی ترنم از این شوخی های بی مزه کنی کشتمت. یه کاری نکن باهامون معذب بشه.
نریمان:
ـ مگه دیوونه ام؟!
پیمان:
ـ کم نه!
نریمان:
ـ ایش، بی لیاقت.
پیمان:
ـ این حرکات چیه از خودت در میاری؟ تو خجالت نمی کشی؟
نریمان:
ـ به این حرکات می گن ناز دخترونه. از این کارا می کنم که یه خرده نازم رو بکشی؛ ولی چی کار کنم که تو از این چیزا سر در نمیاری.
پیمان:
ـ برو بابا.
نریمان:
ـ پیمان.
پیمان:
ـ دیگه چه مرگته؟
نریمان:
ـ چرا ترنم بیدار نمی شه؟ مطمئنی حالش خوبه؟
پیمان:
ـ نگران نباش. داروهاش خواب آور هستن.
نریمان آهی می کشه و می گه:
ـ حس می کنم بدجور افسرده شده.
پیمان:
ـ از وقتی بهوش اومده خیلی عوض شده.
نریمان:
ـ نمی دونم توجه کردی یا نه، شده مثل همون روزایی که به هوش اومده بود و سروش رو بالای سرش ندیده بود.
پیمان:
ـ آره اما اون روزا با دلقک بازی های تو می خندید؛ اما الان یه لبخند هم به زور می زنه!
نریمان:
ـ یه چیزی بدجور ذهنم رو مشغول کرده.
پیمان:
ـ چی؟
نریمان:
ـ نکنه ...
پیمان:
ـ چرا لالمونی گرفتی؟
ـ ...
پیمان:
ـ نریمان.
نریمان نفسش رو با حرص بیرون می ده و می گه:
ـ نکنه منصور ...
پیمان:
ـ نریمان بنال ببینم چی می خوای بگی. حوصلمو سر بردی.
نریمان:
ـ اَه، لعنتی. می گم نکنه منصور بهش دست درازی کرده.
پیمان سریع می زنه رو ترمز و می گه:
ـ چـــی؟
نریمان:
ـ چه مرگته؟ ببین می تونی به کشتنمون بدی!
پیمان:
ـ تو چی گفتی؟
نریمان:
ـ اَه من یه غلطی کردم، تو بی خیال شو و راه بیفت.
پیمان:
ـ نریمان.
نریمان با حرص نفسش رو بیرون می ده و می گه:
ـ آخه وقتی ما از حرفای دکتر چیزی بهش نگفتیم پس چرا باید افسردگی بگیره؟
ـ ...
نریمان:
ـ چرا وسط خیابون وایستادی؟ راه بیفت دیگه.
پیمان ماشین رو به حرکت در میاره و زمزمه وار می گه:
ـ یعنی ممکنه؟!
نریمان:
ـ فقط در حد یه حدس و گمانه.
پیمان:
ـ نه، محاله، اون روز که پیداش کردیم وضع ظاهریش بد نبود. آره آره، مطمئنم بهش دست نزده.
نریمان:
ـ خب بابا، آروم باش.
پیمان:
ـ به خدا نریمان اگه منصور بهش دست زده باشه تا عمر دارم خودم رو نمی بخشم.
نریمان:
ـ ای بابا. من یه چیزی گفتم، به قول خودت ترنم اون روز وضع ظاهریش بد نب ...
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid
1 870
می دونم یه چیزی تو وجودم لحظه به لحظه بیشتر از قبل تخریبم می کنه؛ اما دیگه بهش اهمیتی نمی دم؛ چون حس می کنم بدتر از این نمی شه. شاید هم بشه؛ ولی برای منی که حس می کنم همه چیزم رو از دست دادم دیگه چه فرقی می کنه. آره چند روز پیش همه چیز از دست رفت. یکی توی اون خونه همه ی امیدم رو از من گرفت و غم رو مهمون همیشگی قلبم کرد. به این خوب بودن. به این خنده های زورکی. به این گریه های یواشکی. به این دیوونه بازیا احتیاج دارم. خدایا بد با من تا کردی، خیلی بد. حتی نمی دونم چرا برگشتم؟ به امید کی؟ به امید چی؟ اصلا کجا دارم می رم؟
« خسـته ام از ایـــن پیاده روهایــی که هیچ گـاه به پـــایــــان نمی رسـد. دلـم بـن بســت می خواهــد»
نریمان:
ـ پیمان.
با شنیدن صدای نریمان از فکر بیرون میام. چشمام رو باز نمی کنم. ترجیح می دم این طور فکر کنند که خوابیدم. پیمان:
ـ ها؟
نریمان:
ـ بی ادب، این چه طرز حرف زدن؟!
پبمان:
ـ هیس، آروم بگیر، نمی بنی خوابه؟
نریمان:
ـ خب بابا، چته تو؟ می خواستم بگم مطمئنی دیگه خطری ترنم رو تهدید نمی کنه!
پیمان:
ـ خستم کردی نریمان، چند بار می پرسی؟ برای ده هزارمین بار می گم هیچ خطری ترنم رو تهدید نمی کنه. منصور فکر می کنه ترنم مرده.
نریمان:
ـ خب نگرانش هستم.
پیمان آهی می کشه و هیچی نمی گه. نریمان:
ـ از این می سوزم که با اون همه بلایی که سرمون آورد باز هم تونست فرار کنه.
پیمان:
ـ خیلی شانس آوردیم که بلایی سر ترنم نیومد.
نریمان:
ـ وقتی بالای سرش رسیدیم فکر کردم تموم کرده.
پیمان:
ـ اون لحظه هزار بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا ترنم رو با خودمون نبردیم.
نریمان:
ـ اصلا تحمل مرگش رو نداشتم؛ مثل نینا برام عزیزه. بدجور من رو وابسته ی خودش کرده! اون لحظه ای که دیدم نبضش ضعیف می زنه انگار دنیا رو بهم دادن.
پیمان:
دختر خوبیه. فقط تو زندگی شانس نیاورد.
نریمان:
ـ اصلا فکرش رو هم نمی کردم سرنوشتش این قدر تلخ باشه!
پیمان:
ـ خدا لعنتشون کنه. ببین چه جور با زندگی مردم بازی می کنند.
نریمان:
ـ یعنی دو تیکه فرش ارزشش رو داشت؟
پیمان:
ـ تو چه ساده ای پسر! از دو تیکه فرش شروع شد و به مرگ پسرش ختم شد.
نریمان:
ـ ولی خیلی برام جالب بود. پسر مهرداد بزرگ عاشق دختری بشه و به خاطر اون دختر قید ماموریتش که هیچ، قید خونوادش رو هم بزنه.
.°C᭄⚘
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
⚛گروه دنبلیدی ها
⚛ @donbelid
1 870
😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق]
به قلم زیبای arameeshgh20 🌹
⚛ @donbelid
#سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_583.582
همین حرف کافیه تا آخر جملش رو بخونم. با شنیدن صدای پر از بغض طاها دیگه همه ی مقاومتم واسه ی سر پا موندن از هم می شکنه. زانوهام سست می شن و بعدش فقط و فقط صدای افتادن خودم و داد امیر رو می شنوم که صدام می کنه و در نهایت همه جا توی تاریکی فرو می ره.
«غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـی ذاره، گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا می شکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک می ریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه می گه، مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه، راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی؟!
تو عـزیـزترینی؛ اما یه رفیـق نــیـمه راهــی.
داغ رفتنـت عـزیـزم، خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون.
تو سـفر کردی به خـورشـید، رفتی اون ور دقایق
منـو جا گذاشتی این جا با دلی خـســته و عاشـق
نمـی خـوام بی تو بمـونم، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت تو ای خاک
نذاری تنها بمونـه، هــمدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـد از آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد؛ به خدا نمی ری از یاد»
***
چشمام رو بستم به یاد اون روزا. به یاد اون روزایی که زیاد هم دور نیستن. به یاد اون روزایی که زیاد هم با این روزا غریبه نیستن. دلم داره پر می کشه به یاد قدیما. به یاد قدیمایی که از اون روزا و از این امروز و دیروزها خیلی خیلی دورن. دلم یه محرم می خواد. یه یار، یه همراه، یکی که سرم رو بذارم رو شونه اش. یکی که سرزنشم نکنه، که وقتی از دردام براش می گم خسته نشه، که وقتی حرفای تکراریم رو می شنوه نگه اَه بس کن ترنم، تا کی می خوای از این حرفا تکراری تحویل این و اون بدی؟ گذشت، تموم شد. گذشته رو فراموش کن. حالا باید به آینده فکر کنی. آره دلم کسی رو می خواد که سراغی ازش ندارم. کسی که ساعت ها نازم رو بکشه و من رو از این همه غم و غصه فارغ کنه. دلم از بین این همه نامردی یه مرد می خواد. یه مرد که قولش مردونه باشه، که بشه رو حرفش حساب کرد، که با یه دنیا سکوتش بتونه آروم کنه، بتونه امید ببخشه. مهم نیست جنسیتش چی باشه، فقط می خوام حرفاش مردونه باشه. آخه نا سلامتی من یه دخترم، یه دختر از جنس شیشه، پر از احساسم، با کوچیک ترین ضربه ها می شکنم، خرد می شم، مخصوصا این روزا که دیگه از داغون هم داغون ترم! می خوام بچه باشم. می خوام بچگی کنم، می خوام اشتباه کنم، می خوام بخشیده بشم، می خوام زندگی کنم، مادر می خوام، پدر می خوام، یه زندگی توام با عشق می خوام. آره خدا جون، آره می دونم زیاده خواهم؛ ولی با همه ی زیاده خواهی هام یه آدم هستم. مگه خواستن جرمه؟ وقتی نمی دی حداقل بذار بخوام. حداقل بذار تو رویاهام نداشته هام رو جست و جو کنم. حداقل بذار تو آسمون ها به داشته های دیگران غبطه بخورم.
« چگونه می شود از خدا گرفت چیزی را که نمی دهد؟! می گویند قسمت نیست، حکمت است. من قسمت و حکمت نمی فهمم، تو خدایی، طاقت را می فهمی !»
حس می کنم افسرده شدم. اقسرده تر از همیشه. شاید هم نشدم. دیگه خودم هم نمی دونم چی بودم و چی شدم؛ فقط می دونم اون ترنمی نیستم که قبل از دزدیده شدن از خودم ساخته بودم. تو گلوم بغض عمیقی جا خشک کرده. بغضی که قصد شکستن نداره. از بس تو این روزا اشک ریختم جشمه ی اشکم خشک شده. با همه ی وجودم دارم با بغضم می جنگم. می جنگم تا راه نفسم رو باز کنه؛ اما موفق نیستم. مثل همیشه که موفق نبودم. تو هیچ کدوم از مراحل زندگیم. آهنگ بی کلامی تمام فضای ماشین رو پر کرده. آهنگ غمگینی که به این بغض لعنتی دامن می زنه.وسعت این سکوت رو با همه ی غم هاش دوست دارم. دلم می خواد ساعت ها به این خواب های به ظاهر آروم تظاهر کنم. دیگه جون ندارم ناله کنم. دیگه جون ندارم گریه کنم. دیگه جون ندارم پیش بقیه گلایه و شکایت کنم و سرزنش بشنوم. این روزا دیگه جون نفس کشیدن رو هم ندارم. به این آرامش قبل از طوفان احتیاج دارم.
