uz
Feedback
گروه دنبلیدی ها

گروه دنبلیدی ها

Kanalga Telegram’da o‘tish

تأسیس ۱۳۹۴/۹/۳۰ ارتباط با مدیر @mohamad_rezakhani

Ko'proq ko'rsatish
1 906
Obunachilar
+224 soatlar
+47 kun
+1630 kun
Postlar arxiv
تصنیف:مهر وماه آهنگساز: همایون خرم شعر:کریم فکور آهنگ :شور آواز:دشتی شعر:شهریار خواننده:محمود دل آسایی مروی @ahaliye_eshgh

sticker.webp0.62 KB

با درود: قله "مرسنگدوش" به ارتفاع ۳۱۵۰ متر در شمال غربی 'شهرستان طالقان" در محدوده اراضی روستاهای "" سوهان ""و "" دنبلید""قرار دارد.درواقع قسمتی ازاین کوه متعلق به سوهان وقسمتی هم به دنبلید تعلق دارد. این رشته کوه از غرب روستاهای  "سید آباد و حسن جون" آغاز می گردد و پس از قله مرسنگدوش به گردنه "دوجار" و سپس به ارتفاعات "کل سنگ" و سپس به ارتفاعات رژده وبوه گهره وگردنه النگری ویوردسر وصاف گهره وسیاه دره وقاضی منار  متصل می شود.در شمال این رشته کوه دره پر برکت "مالخانی" ومناظر بی بدیل واقع است و ارتفاعات بالای ۴۰۰۰ متری شاه البرز--سال برف- سیاه کوه ومادیان کول واسب چَر  در مقابل آن صف کشیده اند. راه دسترسی معمول قله از دو سمت شرقی و جنوبی است و هر دو مسیر تا اواسط راه دارای پاکوب بوده و سپس بدون پاکوب تا قله ادامه می باید. راه شرقی به طول ۷ کیلومتر از طریق مزرعه میاندشت و دراز چاک روستای دنبلید صورت  میگیرد و دسترسی جنوبی از روستای سوهان ؛میان راه_سرین چال،کو گهره ،میر محمدی پاره ،سیاه غاری رجه ،گردنه زمینکان ،به طول ۶ کیلومتر و از طریق یال جنوبی ویا چشمه عَسَلکان و وچوچون گَهِره به قله می رسد. مسیر قله کلسنگ از روی یال مرسنگدوش تا گردنه دوجار ادامه یافته وپس از دور زدن صخره عظیم غرب گردنه مجددا روی یال قرار گرفته و تا سرقله های کوه کلسنگ ادامه پیدا میکند.. ✍م.حسن  الهویی. .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

✅ دکلمه از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام دلگیر آسمانم و آزرده‌ی زمین امشب برای هر چه و هرکار خسته‌ام دل خسته سوی خانه،تن خسته میکشم وایا … کزین حصار دل آزار خسته‌ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام از او که گفت : "یار تو هستم" ولی نبود از خود که بی‌شکیبم و بی یار خسته‌ام با خویش درستیزم و از دوست در گریر از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام ✅ محمدعلی بهمنی 🌐 کانال موسیقی گلها https://t.me/MousighiGolha

sticker.webp0.70 KB

😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_905.904 با خشم کتش رو روی زمین پرت میکنه و میگه: پس چی شده؟.. تو که من رو کشتی میترسم بره اونجا دعوا بندازه... فکر میکنم تا یه دروغی سر هم کنم که سریع میگه: فکر دروغ گفتن رو از سرت بیرون کن وگرنه من میدونم و تو -سروش سروش: یالا بگو چی شده .... سروش: کاری نکن به طاهر هم بگم سریع میگم: نه سروش: پس بهم بگو -نمیخوام کسی بفهمه عصبانیتش یکم کمتر میشه و میگه: عزیزم تو به من بگو چی شده من به هیچکس نمیگم مشکوک نگاش میکنم -آخه؟ سروش: دیگه اما و آخه نداره وقتی متوجه میشه یه خورده نرم تر شدم من رو به سمت میز خودش میبره و مجبورم میکنه رو صندلیش بشینم.. خودش هم جلوم زانو میزنه و دستام رو آروم تو دستاش میگیره سروش: ترنم بهم بگو فقط نگاش میکنم سروش: خواهش میکنم به ناچار زمزمه میکنم: مهران.... سروش: مهران چی؟ آهی میکشم و میگم: مهران دوستم داره حیرت زده نگام میکنه و دستاش تو دستام یخ میزنه با ناباوری میگه: تو چی گفتی؟ ... سروش: ترنم تو چی گفتی؟ سروش من...... بلند میشه و با داد میگه: گفتم تو چی گفتی؟ من هم آروم از روی صندلی بلند میشم که هلم میده و باعث میشه دوباره رو صندلی بیفتم... روم خم میشه از بین دندونای کلید شده میگه: این حرف رو زدی که آزارم بدی.. درسته؟ سرم رو به دو طرف تکون میدم و آروم زمزمه میکنم: نه سروش.. من فقط........ تلفن روی میزش رو برمیداره و محکم به دیوار میکوبه با داد میگه: غلط کرده پسره ی عوضی... میدونستم اون حرفا و اون حرکاتش بی منظور نیست.. حسابش رو میرسم با ترس به سروش نگاه میکنم سروش: اونقدر به خودش جرات داده که بهت ابراز علاقه کنه در اتاق باز میشه و منشی با نگرانی وارد میشه منشی: آقای راستین چی شده؟ سروش با دیدن منشی فریاد میکشه: با اجازه ی کی سرت رو انداختی پایین و همینجور اومدی تو اتاق؟ منشی: آقا....... سروش: گم شو بیرون منشی با ترس بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده... سروش به سمت من میچرخه.. میخوام از روی صندلی بلند شم که اجازه نمیده.. با صدای تقریبا بلندی میگه: از همین امروز از خونه ی اون کثافت بیرون میای.. لوازم مورد نیازت رو هم خودم میرم برات میارم یا اصلا نه... دوباره همه چیز برات میخرم... حق نداری پات رو تو خونه ی اون پسره بذاری میخوام حرف بزنم که میگه: حرف نباشه بعد با خودش زمزمه میکنه: خوبه بالا و پایین پریدنای من رو میدید... بعد اومده به کسی که شده همه ی زندگیه من میگه دوستت دارم.. فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پست باشه.. لعنتی -سروش اونجور که تو فکر میکنی نیست اخماش بیشتر از قبل تو هم میره.. با لحن خشنی میگه: زیادی داری طرفش رو میگیری ترنم... نکنه واقعا میخوای زن اون نامرد بشی؟ -سروش سروش با خشم از روی صندی بلندم میکنه و میگه: این همه سال خون جیگر نخوردم که حالا عشقم رو دو دستی تحویل یه نفر دیگه بدم... پست فطرت تر از اون عوضی تو عمرم ندیدم... اون حق نداشت بهت چشم داشته باشه.. تو اونجا مهمون بودی.. کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه.. تا همین الان هم زیادی در برابرش کوتاه اومدم .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_903.902 سروش کپ میکنه و با چشمای گرد شده نگام میکنه.. انگار باور نداره این منم که اینجوری دارم باهاش حرف میزنم ولی دست خودم نیست فشار زیادی رومه و دلم میخواد عصبانیتم رو سر یکی خالی کنم از شدت عصبانیت نفس نفس میزنم... سروش کم کم به خودش میاد و اخماش تو هم میره حس میکنم همه ی انرژیم رو از دست دادم.. میخوام بشینم که سروش با اخمایی در هم با دست چپش به بازوم چنگ میزنه مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و با حرص میگه: دفعه ی آخرت باشه که اینجوری جواب من رو میدی ترنم.. میدونی که عصبانی بشم دیگه کسی حریف من نمیشه نگام رو ازش میگیرمو میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که با اون یکی دستش صورتم رو میگیره و مجبورم میکنه که نگاش کنم سروش: من اگه بخوام چیزی رو بفهمم به هر قیمتی شده میفهمم.. پس خودت به زبون خوش زبون باز کن تا مجبورت نکردم با ناراحتی نگاش میکنم... انگار متوجه میشه زیادی تند رفته چون فشار دستاش رو کم میکنه و میگه: آخه دختر خوب چرا اینقدر من و خودت رو اذیت میکنی؟.. من که کاریت ندارم... خودت میدونی که چقدر نگرانتم وقتی جوابم رو نمیدی بیشتر از قبل دلشوره میگیرم... وقتی اینجوری میبینمت دلم هزار راه میره پس ترنم ازت خواهش میکنم که بهم بگو چته؟... اون از اول که دیر اومدی و اون هم از بعدش که اصلا نگام نکردی... اون هم از بعدترش که اصلا حواست به کار نبود این هم از الان که متوجه میشم قبل از اینکه بیای شرکت کلی گریه کردی... بهم بگو چی شده... برام حرف بزن آروم گونمو نوازش میکنه و من رو تو چشماش غرق میکنه... این پسر چی داره که من اینجور اسیر و شیداش هستم... خوب میدونه داره چیکار میکنه برعکس من که هیچی از اطراف حالیم نیست... همه ی حواسم فقط به نگاه مهربونشه همونجور که با انگشت اشارش گونمو نوازش میکنه آروم میگه: بهم بگو عزیزم.. بهم بگو چی شده که اینقدر ناراحت و پریشونی ... لبخند مهربونی میزنه و میگه: کی باعث شد اشکات در بیاد خانمی؟ ناخواسته زیرلب زمزمه میکنم: مهران چشماش پر از نگرانی میشن: مهران چی؟ -چی؟ آروم تکونم میده و میگه: ترنم با توام... مهران چی؟ تازه به خودم میام و میفهمم باز یه گند جدید زدم -هان؟ سروش: ترنم -هیچی.. هیچی.. الان کارا رو سر و سامون میدم و متنا رو ترجمه میکنم سروش با عصبانیت تکونم میده و میگه: ترجمه میخوام چیکار.. میگم مهران چی؟ از فشار وارده به بازوم صورتم جمع میشه -سروش ولم کن... بازوم درد گرفت فشار دستش رو بیشتر میکنه... انگار متوجه ی حرفام نمیشه سروش: بهم بگو مهران چه غلطی کرده؟ -هیچی به خدا سروش با حرص میگه: دست میذاری رو نقطه ضعف من و بعد همد خیلی راحت میگی هیچی از شدت درد اشک تو چشمام جمع میشه سروش: بهت میگم مهران چه غلطی کرده؟ وقتی سکوتم رو میبینه میگه: باشه خودت خواستی ترنم یهو ولم میکنه و با خشم ادامه میده: دیگه برام چاره ای نذاشتی میرم از خودش میپرسم -چی؟ نیشخندی میزنه سروش: ولی از همین الان بدون هر اتفاقی افتاد پای خودته... روزگار پسره رو سیاه میکنم مات و مبهوت بهش نگاه میکنم ولی اون بی توجه به من به سمت میزش میره و به کتش که پشت صندلیشه چنگ میزنه ناخواسته میگم: کجا داری میری؟ با اخم میگه: میرم تا روزگار کسی رو که اشکت رو در آورده سیاه کنم با ترس نگاش میکنم.. پشتش رو بهم میکنه و به سمت در میره -نه... با دو خودمو بهش میرسونم و میگم: نه سروش.. نرو متعجب به عقب برمیگرده و میگه: چرا نباید برم؟ -هوم کم کم تعجب جای خودش رو به خشم میده و میگه: اذیتت کرده... آره؟ با عصبانیتی بیشتر از قبل من رو به عقب هل میده سروش: زندش نمیذارم به دستاش چنگ میزنم و میگم: نه به خدا.. هیچ کار نکرده .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_901.900 زیرلبی جوابش رو میدمو بدون اینکه نگاش کنم به پست میزم میرم.. حتی حوصله ی جر و بحث در مورد اون اتاق کار کوفتی رو هم ندارم سروش: خوبی ترنم؟ -ممنون متنا رو از روی میز برمیدارم و نگاهی بهشون میندازم... سروش: چیزی شده؟ -نه خودم رو مشغول کارم میکنم تا سروش بیشتر از این سوال پیچم نکنه ولی فکر و ذکرم اصلا اینجا نیست فقط به حرفای مهران فکر میکنم... نمیدونم چیکار باید کنم؟... حالا میفهمم که از اول اشتباه کردم رفتم تو خونه ی یه پسر غریبه سروش: ترنم اگه مشکی پیش اومده بهم بگو حتی سرمو بالا نمیارمو نگاش نمیکنم.. خوب میدونم که با دیدن چشمای پف کرده و سر و ضع نابسامونم دیگه ول کنه ماجرا نیست -گفتم که چیزی نیست سروش: پس چرا صدات گرفته.. تو که دیشب خوب بودی؟ -میشه حرف نزنی بذاری به کارم برسم؟ با حرص میگه: به کارت برس خانوم وظیفه شناس به برگه های رو به روم نگاه میکنم و شروع به ترجمه میکنم ولی اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم... اصلا حواسم اینجا نیست... شاید بهتره با طاهر تماس بگیرمو بگم بخاطر حرفای مردم میخوام از خونه ی مهران بیرون بیام نگاهی به نوشته های خودم میندازم همون چند خطی رو هم که ترجمه کردم پر از غلطه... با حرص سری تکون میدمو دوباره از اول شروع میکنم ولی باز فکرم به سوی حرفای مهران پر میشه و حال من رو منقلب تر میکنه.. آخه من رفته بودم دور از اطرافیانم باشم تا یه خورده آروم بگیرم اما نه تنها آروم نشدم و همه ی اطرافیانم هم هر روز خودشون رو به من نشون میدادن بلکه باعث ناآرومیه کس دیگه هم شدم.. این مسئله بدجور آزارم میده و نمیدونم چیکار باید کنم... مثلا به طاهر زنگ بزنم چی بگم... بگم زودتر یه خونه دست و پا کن.. خب بیاد بگه تا دو سه روز دیگه جوره بعد من بگم همین دو سه روز رو هم نمیتونم اونجا بمونم.. خب به من میگه این همه اونجا موندی این دو سه روز هم دندون رو جیگر بذار... اصرار بیخود هم کنم ممکنه شک کنه... دلم نمیخواد کسی در مورد مهران بد فکر کنه چون تو این مدت دست از پا خطا نکرده.. حتی الان هم به نفعه من حرف میزنه دوباره چشمم به نوشته هام میفته... باز هم پر از غلط و اشتباهه.. با عصبانیت خودکار رو پرت میکنم و سرمو بین دستام میگیرم صدای قدمهای سروش رو میشنوم و تازه یاد موقعیتم میفتم.. به کل حضور سروش رو فراموش کرده بودم سروش: ترنم چته؟ با عصبانیت پام رو تکون میدمو خودکار رو دوباره برمیدارم سروش: ترنم با توام؟ بدون اینکه نگاش کنم میگم: هیچی میخوام دوباره کارم رو شروع کنم که سروش خودکار رو ازدستم میگیره سروش: ترنم به من نگاه کن بی توجه به سروش به میز کارم خیره میشم سروش: سرت رو بالا بیار ببینم.. چرا از وقتی اومدی نگام نمیکنی؟... تو که دیشب خوب بودی -الان هم خوبم فقط میخوام زودتر کارم تموم بشه دستش رو به طرف چونم میاره... سریع سرم رو عقب میکشم ولی اون طبق معمول پیروز میشه و چونم رو میگیره... سرم رو بالا میاره و با دیدن قیافه ی من بهت زده میگه: تو گریه کردی؟ سرم رو تکون میدمو دستش رو با دستام عقب میزنم سروش: ترنم، عزیزم بهم بگو چی شده؟ ... به متنا نگاه میکنم سروش: به من نگاه کن ترنم با حرص میگم: چی میخوای؟ سروش: میخوام بدونم چی شده؟.. چرا گریه کردی؟ -چیزی نشده سروش: ترنم ... با صدای بلندتری میگه: ترنم با عصبانیت از جام بلند میشم و با صدای بلندی میگم: هان... چته؟.. هی ترنم ترنم راه انداختی.. خستم کردین.. هم تو هم بقیه... چرا دست از سرم برنمیدارین... نمیخوام بگم.. مگه زوره.. زندگی رو برام جهنم کردین...مشکلات من مال خودمه.. اگه دوست داشتم زودتر از اینا بهت میگفتم .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_899.898 جدی تر از قبل وسط حرفش میپرم و ادامه میدم: مهران من همه ی سعیم رو میکنم که همه چیز رو فراموش میکنم و از تو هم خواهش میکنم که فراموش کن .... -مهران میشنوی چی میگم مهران: ترنم تا سروش تو زندگیته من پا پیش نمیذارم -سروش واسه ی همیشه تو زندگیم میمونه... چه کنارم باشه چه دور از من باشه مهران: نه ترنم.. اگه بخوای سروش رو از خودت برونی من ساکت نمیشینم با ناله میگم: مهران مهران: برو به سلامت.. عصری خودم میام دنبالت.. میدونم الان میخوای تنها باشی... پس بهتره با ماشین من بری من با ماشین امیر میام دنبالت نفس لرزونی میشم و میگم: نیا مهران: ترنم -مهران فراموشم کن.. من خودمو خوب میشناسم.. حتی اگه سروش هم قبول نکنم باز نمیتونم پذیرای مرد دیگه ای باشم مهران: بهتره بری شرکت.. تا همین الان هم یه ربع دیرت شده فقط سرم رو با تاسف تکون میدمو از اتاق خارج میشم... انگار خوشی به من نیومده.. یه چیز رو خوب میدونم که دیگه جای من اینجا نیست... محاله برگردم به این خونه... نمیخوام مهران از این بیشتر بهم دلبسته بشه. شاید آدم بدی باشم.. شاید هم نمک نشناس باشم.. شاید هم ناسپاس ترین آدم دنیا باشم اما آدمی نیستم که یکی رو بیخودی امیدوار کنم... درسته من در برابر سروش کوتاه میام اما دلیلش رو خوب میدونم این کوتاه اومدن بخاطر عشقه اما من نسبت به مهران هیچ احساسی ندارم به جز احساس دِین و برادری.. اون برام حکم برادری رو داره که از من حمایت کرد.. همین از خونه خارج میشم و بدون توجه به ماشین مهران راه شرکت رو در پیش میگیرم زیر لب زمزمه میکنم: گند زدی ترنم.. دوباره گند زدی.. نباید از اول به حرف امیر گوش میکردی آهی میکشم و با بغض میگم: ولی کجا رو داشتم برم؟... همین الان کجا رو دارم برم؟... برم خونه ی پدری که توی این 4 سال حتی برای یه بار هم از من حمایت نکرد... طاهر هم که هنوز خونه ای پیدا نکرده که بخواد خبرم کنه.. اگه موضوع مهران رو بهش بگم صد در صد یه فکری به حالم میکنه سرم رو تکون میدم -اما نه.. نباید بگم.. مهران خیلی برام زحمت کشیده.. نباید وجه مهران رو پیش طاهر خراب کنم ... خدایا پس چیکار کنم؟... خیلی بی انصافیه بعد از این همه مدت بخوام یه دفعه ای برم و هیچی هم نگم... ولی نه.. باز رفتن بهتر از موندنه.. وقتی میدونم جوابم به مهران منفیه باید برم »کجا رو داری بری بدبخت؟... طوری حرف از رفتن میزنی انگار جا و مکانش آماده هست« پوزخندی میزنم و به حال زار خودم افسوس میخورم -مکانش هم جور باشه باز نمیدونم چه دلیلی برای بقیه بیارم... این رفتن ناگهانیم برای خیلیا جای سوال داره اونقدر تو فکر و خیال غرق میشم که خودم هم نمیفهمم که کی به ایستگاه میرسم و سوار اتوبوس میشم **** با حالی زار وارد شرکت میشم... بدون توجه به اطراف میخوام به اتاق خودم برم که با صدای منشی سر جام وایمیستم منشی: کجا؟ با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: تو اتاق کارم.. واسه این هم باید جواب پس بدم منشی: دیر اومدی یه چیز هم طلبکاری دلم میخواد تمام عصبانیتم رو سر این منشی خالی کنم.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنم منشی: آقای راستین گفتن اون اتاق مبرای تو نیست.. هنوز اتاقت آماده نیست -پس بنده کجا باید به کارم برسم؟ پوزخندی میزنه و میگه: میخوای بگی نمیدونی؟ کلافه و عصبی راهم رو کج میکنم و به سمت اتاق سروش میرم منشی: خوش بگذره خانم مهرپرور نگاهی بهش میندازمو میگم: بنده واسه ی کار به اینجا اومدم نه واسه ی خوشگذرونی منشی: کاملا معلومه با حرص سری تکون میدم و در میزنم.. همینکه صدای سروش رو میشنوم سریع میپرم تو اتاق و در رو میبندم سروش: سلام خانوم خانوما .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_897.896 آروم چونم رو میگیره و با ملایمت مجبورم میکنه نگاش کنم مهران: چون سروش رو دوست داری درسته؟ -مهران مهران: من که نمیخوام مجبور به کاریت کنم -تو اصلا نباید دوستم داشته باشی.. تو باید دلت واسه یکی بتپه که بتونه خوشبختت کنه.. که دوستت داشته باشه... که عاشقت باشه.. دلم نمیخواد باعث شکست دوبارت بشم مهران: نمیشی -آخه چرا من؟ مهران: چرا تو نه؟! -چون من قلبم واسه ی یکی دیگه میتپه مهران: آفرین دختر خوب... خوبه که بعد از مدتها اعتراف کردی -این چه ربطی به این مسئله داره مهران: ربط داره... اگه تو سروش رو انتخاب کنی من کاری بهت ندارم.. چون من هم تو رو حق سروش میدونم ولی اگه بخوای به خاطر موضوع بچه از سروش دست بکشی من نمیذارم زندگیت رو تباه کنی با اخم نگاش میکنم -تو قول دادی به کسی نگی مهران: آره ولی قول ندادم که عاشقت نشم -مهران این حرفا چیه میزنی؟ مهران: حالا حالاها نمیخواستم بهت بگم ولی از اونجایی که امروز همه چیز رو فهمیدی مجبورم برات توضیح بدم.. یعنی حقته که بدونی.. من حس میکنم دوستت دارم ولی نمیخوام بهم فرصت بدی تا خودمو بهت ثابت کنم... من خودم رو بیرون گود نگه میدارم و به عشق تو وسروش احترام میذارم اما اگه بفمم سروش رو رد کردی اون موقع دیگه هیچ دلیلی برای عقب نشینی نمیبینم -باورم نمیشه که این تویی که داری چنین حرفایی رو بهم میزنی مهران: من یه بار همه ی هست و نیستم رو باختم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... ترجیح میدم همه چیز رو بدونی و درست انتخاب کنی میخوام چیزی بگم که دستش رو بالا میاره و با جدیت ادامه میده: حقیقت رو به سروش بگو -چی؟ مهران: به جای سروش تصمیم نگیر... هم من هم تو خوب میدونیم که تو و سروش همدیگه رو دوست دارین.. دلیل مخالفتت رو با ازدواج میدونم... خوب میدونم که بعد از سروش هم به خاطر عشقت به سروش و هم به خاطر مشکل جدیدت هیچوقت به ازدواج فکر نمیکنی پس این فکر رو از سرت بیرون کن که بعد از پس زدن سروش دست از سرت بردارم... یکی مثل من که یه بار اشتباه کرده برای بار دوم اون اشتباه رو تکرار نمیکنه -قرارمون این نبود مهران مهران: میدونم خانوم خانوما ولی کاره دله دیگه نمیشه پیش بینیش کرد... خودش دل میبنده.. خودش داغون میکنه.. خودش دوباره یه ویرونه رو از نو میسازه فقط نگاش میکنم لبخند کمرنگی میزنه و میگه: بهش فکر نکن -مگه میشه مهران: آره.. مگه من نتونستم؟.. پس تو هم میتونی از روی تخت بلند میشم مهران: کجا؟ حتی حوصله ی جواب دادن هم ندارم فقط زیر لب زمزمه میکنم: شرکت مهران: واستا خودم میرسونمت -نه مهران: اما...... .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

sticker.webp0.61 KB

☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘ ۲۶ شهریور زادروز رابعه زند (زاده ۲۶ شهریور ۱۳۶۲ تهران) نوازنده قانون موسیقی را از ۹ سالگی با نوازندگی سنتور آغاز کرد و همزمان با موسیقی روش کارل اُرف و سازهای آن دسته نیز آشنایی یافت. در ۱۱ سالگی وارد هنرستان موسیقی شد و ساز قانون را انتخاب کرد و نزد ملیحه سعیدی آموزش دید. وی در هنرستان از استادان بزرگ در زمینه دروس موسیقی و سازهای مختلف ایرانی و جهانی بهره برد و پس از دیپلم موسیقی، از دانشگاه عالی وابسته به هنرستان موسیقی، در رشته موسیقی ایرانی و نوازندگی ساز قانون فارغ‌التحصیل شد. او تاکنون در کنسرت‌ها و فستیوال‌های کشورهای زیادی به‌عنوان تکنواز قانون و در گروه نوازی حضور داشته است. وی در اين سال‌ها ضمن اجرا در گروه‌های مختلف، آلبومی را باعنوان «قانون بی‌قانون» منتشر كرده كه سال ۱۳۹۶ در فهرست برگزيدگان جشنواره موسيقی فجر بود. اگرچه او در اعتراض به‌مديريت جشنواره از دريافت اين جايزه خودداری کرد، اما همچنان «قانون بی‌قانون» در صدر پرفروش‌ترين آلبوم‌های موسيقی سازی سال ۹۶ قرار داشت. بانو زند در یکی از گفتگوهایش درباره موسیقی سنتی و سلیقه هنری چنین گفت:  "با وجود تعصب خاصی كه نسبت به موسيقی اصيل دارم، با نوآوری نيز بسيار موافقم. اما بايد در نظر داشت كه موسيقيدانان هر كشوری به موسيقی كلاسيك‌شان وقوف كامل دارند. موسيقيدانان ايرانی هم قبل از اينكه دست به نوآوری بزنند، بايد دستگاه‌های موسيقی ايرانی را بدانند و به‌ چند و چون فرم‌ها كاملا مسلط شوند. كشورهای ديگر هميشه به موسيقی دستگاهی و مقامی خود پايبندند. ما هميشه ورای مدرنيسم حركت كرده و تعادل را حفظ نمی‌كنيم. متاسفانه سليقه مخاطبان عام ما بسيار پایین آمده. زمانی كه كنسرت خواننده پاپ با فالش‌خوانی‌های مكرر در كمتر از چند دقيقه ظرفیت سالن‌ها پُر می‌شود نبايد از سليقه هنری در جامعه حرف زد." ‎🆔 @bargi_az_tarikh #برگی_از_تقویم_تاریخ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ #رابعه_زند، ز

‍ ‍ ‌‍ ‍ ‍ ☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘ ۲۶ شهریور سالروز درگذشت واروژان (زاده ۱۳ آذر ۱۳۱۵ قزوین -- درگذشته ۲۶ شهریور ۱۳۵۶ تهران) موسیقیدان و آهنگساز از بنیانگذاران موسیقی پاپ در ایران بود، در کودکی به سبب بی‌سرپرست بودن، به مدرسه شبانه‌روزی ایتالیایی‌ها «اندیشه» سپرده شد که در آن دوران روش خواندن دعا همراه با موسیقی پیانو در مدرسه، در شکل‌گیری علاقه‌اش به موسیقی، مؤثر شد. او پس از پایان دوره هنرستان‌عالی موسیقی تهران، به آمریکا رفت و دوره آرنژمان موسیقی را به‌پایان برد. پس از بازگشت به آهنگسازی و رهبری ارکستر پرداخت و خیلی زود در موسیقی ایران تحولی به‌وجود آورد. پیش از آن‌که به ساخت موسیقی متن برای فیلم‌ها بپردازد، در برخی از فیلم‌ها آهنگ ترانه‌هایی را که خوانده می‌شد، تنظیم می‌کرد. به همین دلیل هم نامش در فیلم‌هایی همچون جهنم سفید (ساموئل خاچیکیان ۱۳۴۷) با چنین مسئولیتی نوشته شده است. حسن‌کچل (علی حاتمی ۱۳۴۹) نخستین فیلمی است که نام واروژان در عنوان‌بندی آن در کنار چند آهنگساز مطرح دیگر به‌عنوان سازنده موسیقی متن و آهنگ‌ها آمده است. اما شاید بتوان رشید (پرویز نوری ۱۳۵۰) را نخستین تجربه مستقل واروژان در زمینه ساخت موسیقی متن فیلم دانست. او در کنار اسفندیار منفردزاده جزو آهنگسازان مطرح برای فیلم بود و به سبب آشنایی‌اش با موسیقی ایران در دوران تحصیل در هنرستان موسیقی تم ایرانی در آثارش به خوبی شنیده می‌شد. موسیقی متن فیلم‌های همسفر، نازنین و مجموعه تلویزیونی سلطان صاحبقران نیز از جمله آثارش هستند. او آهنگ‌های فولکلور پری زنگنه را نیز با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اجرا کرد. آخرین اثرش در زمینه آهنگسازی نیز ترانه‌ای بود با نام «اجازه» که مرگ اجازه ساخت ترانه‌ای دیگر را به او نداد. وی به خاطر موسیقی متن صبح روز چهارم (کامران شیردل ۱۳۵۱) موفق به دریافت جایزه سپاس شد. آرامگاه وی در گورستان (بوراستان) تهران است. ‎🆔 @bargi_az_tarikh #برگی_از_تقویم_تاریخ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ #واروژان، د

‍ ☘☘ برگی از تقویم تاریخ ☘☘ ۲۶ شهریور سالروز درگذشت محمدجان شکوری‌بخارایی (زاده ۷ آبان ۱۳۰۵ بخارا -- درگذشته ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ دوشنبه) ادیب، نویسنده و عضو فرهنگستان علوم و زبان و ادب فارسی تاجیکستان آثار بسیاری درباره زبان فارسی "تاجیکی" و فرهنگ و تمدن فرارود "ماوراءالنهر" دارد و درباره تغییر خط در تاجیکستان گفته‌است: «یک مقصد تغییر خط که با یک فرمان عملی شد، همین بود که این خلق‌ها از گذشته خود جدا شوند. یک نیست‌انگاری تاریخی و فرهنگی به وجود آمد. به‌ گذشته، گذشته لعنتی می‌گفتند. تاریخ بشریت [در این دیدگاه] از دوره سوسیالیسم شروع می‌شد. اینطور عقیده پیدا شده بود که چیزی که تا این وقت بود تاریخ نیست.» همچنین درباره سلطه زبان روسی بر تاجیکستان گفته‌است: «تا سال استقلال ۱۳۷۰ همه جلسه‌ها به روسی برگزار می‌شد. منصبداران تاجیک نمی‌توانستند در یک جلسه رسمی به تاجیکی صحبت کنند و لازم بود هم نمی‌توانستند. ملکه نبود، عادت نبود، اما امروز به تاجیکی صحبت می‌کنند. بعضی‌ها بسیار شکسته، لیکن بعضی‌ها خیلی خوب صحبت می‌کنند. این موفقیت بسیار بزرگ، در همین ده پانزده سال آخر به‌دست آمده‌است و اگر چند سال جنگ داخلی نمی‌بود، خیلی بیشتر گسترش می‌یافت. لیکن الان هم این روند ادامه دارد، روند از خود شدن زبان مادری در سطح بلند دولتی.» وی در سال‌های اخیر به‌عنوان چهره ماندگار معرفی شد و در برخی از سمینارهای مهم زبان فارسی در ایران شرکت کرد و با چهره‌های نامی شعر و ادب و فرهنگ ایرانی نیز ارتباط علمی بسیاری داشت. از جمله آثار مهم او سرپرستی فرهنگ فارسی تاجیکی در دوجلد بود که در دوره حکومت شوروی سابق به کوشش او و چندتن از ادیبان روسی و تاجیکی فراهم آمد. این فرهنگ به‌خط سیریلیک بود که در سال ۱۳۸۵ و به کوشش محسن شجاعی و زیر نظر دکتر شکوری به‌خط فارسی تبدیل و سپس از سوی انتشارات فرهنگ معاصر در دوجلد به بازار کتاب عرضه شد. ‎🆔 @bargi_az_tarikh #برگی_از_تقویم_تاریخ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ #محمد_جان_شکوری_بخارابی، د

☘ ☘ برگی از تقویم تاریخ ☘ ☘ ۲۶ شهریور سالروز درگذشت ثمینه باغچه‌بان (زاده ۴ فروردین ۱۳۰۴ تبریز -- درگذشته ۲۶ شهریور ۱۴۰۴ تهران) نویسنده کودک و نوجوان او درباره خودش نوشته بود: «زمانی‌که به گذشته‌ام می‌نگرم، دلم پر از شادی می‌شود، چه سعادتی بود همدوش پدرم کنار فرزندان ناشنوایم بودم. هر روز زندگی‌ام در دبستان کَر و لالها و آموزشگاه باغچه‌بان سراپا شادی بود. اگر دوباره به‌دنیا بیایم باز همین راه را در پیش خواهم گرفت و خداوند را سپاسگزارم که مرا به این راه رهنمون شد.» وی در کودکستان «باغچه اطفال»  نخستین کودکستان ایران که توسط جبار باغچه‌بان بنا نهاده شده بود، زاده شد. پس از چند سال همه خانواده به شیراز رفتند و او در کودکستانی که پدرش در شیراز بنیاد نهاد، بزرگ شد و درسال ۱۳۱۱ به تهران آمدند. پدرش در محله سنگلج دبستان کر و لال‌ها را تأسیس کرد. او به دانشسرای مقدماتی پامنار رفت و همزمان به تدریس در مدرسه کر و لال‌ها پرداخت. در دانشسرا با راهنمایی و آموزش بدرالملوک بامداد و مهری آهی وارد دانشسرای عالی شد و در ۱۳۲۷ در رشته زبان انگلیسی فارغ‌التحصیل شد. درسال ۱۳۲۹ با استفاده از بورس به آمریکا رفت و در کالج لیندن وود در ایالت میسووری در زمینه آموزش و پرورش ناشنوایان به تحصیل پرداخت. درسال ۱۳۳۲ در مقطع کارشناسی ارشد آموزش و پرورش ناشنوایان از دانشگاه کلمبیا فارغ‌التحصیل شد و سپس در رشته گفتاردرمانی در همان دانشگاه به تحصیل ادامه داد. پس از بازگشت از آمریکا و تجدید نظر برای کتاب‌های درسی در جلسات دفترکل امور ابتدایی با حضور عباس یمینی شریف و لیلی آهی و توران میرهادی حضور یافت. براساس این جلسه، او درسال ۱۳۴۰ از طرف آموزش و پرورش، مسئول تشکیل کلاس‌های کارآموزی و کارورزی آموزگاران کلاس اول در سطح کشور شد. همچنین کتاب روش تدریس مخصوص سپاه دانش را بر اساس روش پدرش تهیه کرد که در افغانستان و تاجیکستان هم کاربرد داشت و به این ترتیب روش باغچه‌بان فراگیر شد. این کتاب با همراهی لیلی آهی تهیه شده بود. پس از مرگ پدر، او مسئولیت آموزشگاه باغچه‌بان و پس از آن ریاست آموزشگاه مدیریت فنی جمعیت کر و لال‌ها را برعهده گرفت. همچنین در ۱۳۵۰ مدیرعامل و مسئول برپایی سازمان ملی رفاه ناشنوایان و در ۱۳۴۵ مدیر امور بالینی و دوره تربیت متخصص شنوایی سنجی و رابط ناشنوایان در دانشگاه ملی شد و درسال ۱۳۴۱ در پی تأسیس شورای کتاب کودک، فعالیتش را در آنجا آغاز کرد. آثار: دو کتاب «پل چوبی» و «نوروزها و بادبادک‌ها» به‌قلم او از کتاب‌های برگزیده شورای کتاب کودک است. ارائه ترانه فولکلوریک «دویدم و دویدم» در قالب کتاب و تهیه ویدئوی آن به‌زبان اشاره با کمک یونیسف صورت گرفت. همچنین درسال ۱۳۷۷ بنا به درخواست یونیسف، برگردان فارسی کتاب «پیمان جهانی» به‌قلم او انجام پذیرفت و به‌چاپ رسید و از آن ویدئویی به‌زبان اشاره تهیه شد. از دیگر آثار او کتاب‌های «جم جمک برگ خزون» «آفتاب مهتاب چه رنگه» و کتاب «روشنگر تاریکی‌ها» "درباره پدرش جبار باغچه‌بان" است که کتاب آخر با مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان انجام گرفته‌است. افتخارات: در سال ۱۹۷۷ از سوی Clarke School Fellowship For The Middle East USA یک بورس تحصیلی به نام او نامگذاری شد. کتاب ثمینه باغچه‌بان: خادم فرهنگ و جامعه، نوشته رضا محمودی و محمد نوری زندگینامه اوست. ‎🆔 @bargi_az_tarikh #برگی_از_تقویم_تاریخ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ #ثمینه_باغچه_بان، د

کوروس_سرهنگ_زاده=محلی_شیرازی_وای_دلبر_.mp33.93 MB

معین=به تو می اندیشم.mp35.46 MB