en
Feedback
سپیدگاه

سپیدگاه

Open in Telegram

کلمه‌ها نجات‌دهنده‌اند. سپیده بیگدلی

Show more
1 795
Subscribers
+1024 hours
+217 days
+1630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+39
in 1 channels
August '26
+46
in 2 channels
Get PRO
July '26
+56
in 4 channels
Get PRO
June '26
+39
in 2 channels
Get PRO
May '26
+83
in 7 channels
Get PRO
April '26
+7
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+63
in 10 channels
Get PRO
January '26
+32
in 5 channels
Get PRO
December '25
+17
in 4 channels
Get PRO
November '25
+31
in 4 channels
Get PRO
October '25
+34
in 6 channels
Get PRO
September '25
+13
in 1 channels
Get PRO
August '25
+11
in 1 channels
Get PRO
July '25
+12
in 1 channels
Get PRO
June '25
+15
in 6 channels
Get PRO
May '25
+21
in 2 channels
Get PRO
April '25
+27
in 3 channels
Get PRO
March '25
+121
in 24 channels
Get PRO
February '25
+109
in 7 channels
Get PRO
January '25
+19
in 4 channels
Get PRO
December '24
+74
in 4 channels
Get PRO
November '24
+23
in 2 channels
Get PRO
October '24
+22
in 1 channels
Get PRO
September '24
+128
in 6 channels
Get PRO
August '24
+38
in 0 channels
Get PRO
July '24
+23
in 2 channels
Get PRO
June '24
+18
in 3 channels
Get PRO
May '24
+27
in 1 channels
Get PRO
April '24
+94
in 4 channels
Get PRO
March '24
+33
in 1 channels
Get PRO
February '24
+24
in 1 channels
Get PRO
January '24
+26
in 1 channels
Get PRO
December '23
+38
in 1 channels
Get PRO
November '23
+15
in 1 channels
Get PRO
October '23
+15
in 0 channels
Get PRO
September '23
+26
in 0 channels
Get PRO
August '23
+19
in 0 channels
Get PRO
July '23
+19
in 0 channels
Get PRO
June '23
+21
in 0 channels
Get PRO
May '23
+13
in 0 channels
Get PRO
April '23
+24
in 0 channels
Get PRO
March '23
+128
in 0 channels
Get PRO
February '23
+40
in 0 channels
Get PRO
January '23
+214
in 0 channels
Get PRO
December '22
+16
in 0 channels
Get PRO
November '22
+25
in 0 channels
Get PRO
October '22
+10
in 0 channels
Get PRO
September '22
+23
in 0 channels
Get PRO
August '22
+31
in 0 channels
Get PRO
July '22
+15
in 0 channels
Get PRO
June '22
+26
in 0 channels
Get PRO
May '22
+41
in 0 channels
Get PRO
April '22
+167
in 0 channels
Get PRO
March '22
+26
in 0 channels
Get PRO
February '22
+12
in 0 channels
Get PRO
January '22
+78
in 0 channels
Get PRO
December '21
+14
in 0 channels
Get PRO
November '21
+25
in 0 channels
Get PRO
October '21
+17
in 0 channels
Get PRO
September '21
+14
in 0 channels
Get PRO
August '21
+11
in 0 channels
Get PRO
July '21
+12
in 0 channels
Get PRO
June '21
+18
in 0 channels
Get PRO
May '21
+7
in 0 channels
Get PRO
April '21
+90
in 0 channels
Get PRO
March '21
+19
in 0 channels
Get PRO
February '21
+15
in 0 channels
Get PRO
January '21
+19
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 159
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September+9
05 September+11
04 September+12
03 September+3
02 September+1
01 September+3
Channel Posts
آن‌چه ما را در بیست‌سالگی از دوستان‌مان جدا می‌كرد، حضور تاريخ بود. برای آن‌ها هيچ‌چيزی پيش نيامده بود، اما ما كسانی هستيم كه تاريخ همچون تانكی از روی ما می‌گذرد. آندره مالرو

2
این متن سپیده من رو یاد متنی انداخت که برای دوست از دست رفته‌ی خودم نوشته بودم، قبلا گمونم منتشر کرده بودمش ولی خب... دوباره: او دوست من بود، دوست همه‌جانبه‌ام! دوستی که روزها را با هم می‌گذراندیم، دوستی که خانه‌اش نزدیک بود و کافی بود بغض کنم تا وقتی می‌زنم زیر گریه، وسط خانه‌اش ایستاده باشم. آن سال‌ها من اهل آشپزی نبودم اما او بود. برایم غذا درست می‌کرد، خوراکی‌های خوشمزه می‌چید روی میز، می‌نشستیم کنار شومینه و گپ می‌زدیم. گپ و گفت طولانی و ادامه‌دار! او دوست من بود و ما تمام رشت را با هم قدم زده بودیم. کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌هایش را کشف کرده بودیم، غصه‌ی هم را خورده بودیم و بیشتر وقت‌ها با صدای بلند با هم خندیده بودیم! حالا او رفته‌است. دور شده و ما دیگر صبح تا شب با هم چت نمی‌کنیم. دیگر صندوق ایمیل‌هایمان از نامه‌های هم پر نمی‌شود. دیگر از جزییات با هم حرف نمی‌زنیم. دیگر از پله‌هایی که بالا رفته‌ایم، از سختی‌های آسان شده و آسان نشده چیزی نمی‌گوییم. همه‌چیز جوری منجمد شده و جوری از بین رفته که انگار هیج‌وقت وجود نداشته‌است. ما در یک سوءتفاهمِ ابدی غوطه‌وریم. ما در برداشت‌های غلط، در تحلیل و تفسیرهای اشتباه دست و پا زدیم و برای همیشه هم‌دیگر را از دست دادیم و این از دست دادن، حالا آن‌قدر طبیعی شده که دیگر حتی قلبم را نمی‌لرزاند. او را نمی‌دانم من اما فکر می‌کنم ما زمانی بهترینِ هم بودیم. زمانی بهترین خاطره‌ها را برای هم ساختیم و شاید باقی‌اش دیگر در توانمان نبود. دیگر چیزی برای اضافه کردن به آن صمیمیت کُشنده نمانده بود. وقتش رسیده بود هم‌دیگر را از دست بدهیم، که شروع کنیم به پاک‌سازی و فراموشی! می‌‌دانید؟! صدیقه حسینی | یادداشت‌ها https://t.me/abrakaneh
197
3
مرثیه‌ای برای یک دوستی ازدست‌رفته ز عزیزم، حالا نزدیک به سه سال است که هیچ خبری از تو ندارم. درست از روز تولد ۲۹ سالگی‌ام‌ که یک هفته بعد از تولد تو بود. نزدیک به سه سال است پیام‌هایت را که همه‌شان بدون استثنا با سپیدی شروع می‌شد، نمی‌بینم. از رنج‌های بی‌شمارت که هیچوقت زور ما سه نفر بهشان نرسید خبر ندارم و نمی‌دانم کجایی و چه کار می‌کنی. روزهای زیادی دلتنگت شده‌ام. تو بهتر از هر کس دیگری می‌دانستی من آدمِ ترک کردن آدم‌ها نیستم، آدمِ گذاشتن و رفتن. تو می‌دانستی من آدم تا ته ماندنم، می‌دانستی وقتی دوستی را شروع می‌کنم، کمتر چیزی در جهان می‌تواند وادارم کند نقطه‌ی پایانی برایش بگذارم، ولی تو آدمِ رفتن بودی. از همان آدم‌ها که یک شبه به همه‌چیز پشت‌پا می‌زنند و من با اطلاع از این احتمال با تو دوست مانده بودم و این یعنی دوستت داشتم. تو اهل رفتن بودی، همان‌طور که بارها و بارها ما سه نفر را ترک کردی و رفتی و ما همیشه سعی کردیم به رنج‌هایت که چیزی از ریشه‌هایشان نمی‌دانستیم، احترام بگذاریم. به اشک‌های ناگهانی‌ات وسط حیاط دانشگاه، به ترس‌های عجیب و وسیع‌ات. بعد از تو هیچکس من را سپیدی صدا نزد، هیچکس به اندازه‌ی تو تحسینم نکرد و هیچ‌کس به اندازه‌ی تو با لق بودن دوستی‌اش آزارم نداد. ز عزیزم، امروز یکی از عکس‌های قدیمی‌مان را دیدم. همان که وقت انجام یکی از پروژه‌های دانشگاه همدیگر را بغل کرده‌ایم و هر دو لبخند می‌زنیم. دروغ چرا، دلم برایت تنگ شد. حتی بااین‌که تصمیم گرفته بودم این بار دیگر مثل بارهای گذشته درها را باز نگذارم تا تو دوباره برگردی و دوباره بروی. دوست داشتم باشی و مثل همیشه حرف‌هایم را بشنوی. ز عزیزم، ما چهار نفر دیگر آن دخترک‌های بیست ساله نیستیم و متاسفانه من دیگر منِ جسور آن سال‌ها نیستم که دنبالت بیایم، با وجود این احتمال که ممکن است هرگز در را به رویم باز نکنی. ز عزیزم، زندگی ورطه‌ی تلخ از دست دادن‌هاست و این یکی را مطمئنم هزار ساله هم که باشم، نمی‌توانم بپذیرم و بهش عادت کنم. پس خیره می‌مانم به لبخند زیبایت و آرزو می‌کنم آن رنج‌های سمج همیشگی کمی، فقط کمی راحتت گذاشته باشند دخترک. تولدت مبارک، دوست قدیمی تو، سین.⁩
270
4
از روزهای کرونا.
334
5
می‌دونین این روزا به من چی یاد داد؟ این که داشته‌هامون گذران؛ گذراتر از چیزی که تصور می‌کنیم. یهو چشماتو باز می‌کنی می‌بینی چیزایی که فکر می‌کردی تا ابد مال توان، از دستت سُر خوردن و رفتن. بوسیدن پدر مادرت رفته، قدم زدن با خواهرت رفته، مسافرت با دوستات رفته، کافه‌ها، دورهمی‌ها، عاشقی‌ها، آغوش‌ها، همشون تو یه لحظه طوری سُر خوردن و رفتن که انگار وجود نداشتن. اگه زنده بمونم، اگه سالم دربیام، می‌خوام به شیوه‌ی خانه‌ی سبز فریاد بزنم می‌دونی چی می‌خوام؟ لحظه لحظه‌ی زندگی رو... كمتر از لحظه هم داريم؟ اونم می‌خوام... بغل مامان بابا رو می‌خوام، تو سروکله کوبیدن با سحر رو می‌خوام، جلسه‌های داستان‌خونی رو می‌خوام و حتی ازدحام مترو رو هم می‌خوام‌... سپیده در قرنطینه
331
6
نشستم یاددشت‌های قدیمی‌م رو این‌جا و توی کانال شخصی‌م خوندم و به خود جوان‌ترم خندیدم و دلم براش تنگ شد.
330
7
«شب مرا می‌افر‌وخت خواب مسکنم بود.»
373
8
در این دنیا فقط یک‌دسته از آدم‌ها حسودی من رو برمی‌انگیزند؛ آدم‌هایی که ذهنشون مثل مثلث برمودا هر فکر بیخودی رو که از آسمون رد می‌شه نمی‌بلعن؛ آدم‌هایی که تا این حد روی جزئیات جهان حساس نیستن و می‌تونن آگاهانه از روی بعضی فکرها بگذرن. واقعا لازم نیست آدم انقدر به همه‌چی فکر کنه و خوشا به حال ‌اونا که ذهن چسبناکی ندارن و همیشه درگیر یه سمساری شلوغ نیستن.
432
9
امشب یک نمایش مشهور و پرطرفدار دیدیم که به جرات می‌توانم بگویم از بدترین و خسته‌کننده‌ترین نمایش‌هایی است که به عنوان یک شیفته‌ی تئاتر و نمایش تا به حال دیده‌ام. وقتی زن زیبای بازیگر روی میز فریاد می‌کشید سرزمین من فاسد شده، سرزمین من غرق ظلم و تباهیه، سرزمین من به غارت رفته، با خودم فکر می‌کردم وقتی شانزده هفده ساله بودم چقدر برای این جمله‌ها به وجد می‌آمدم و شورمندانه دست‌هایم را به هم می‌کوبیدم و احساس می‌کردم طغیان همین است! هنر باید همینقدر عصیان کند. سال‌های سال باید می‌گذشتند، رنج‌های رنگارنگ باید به جانم می‌نشستند تا پشت خالی این جمله‌ها را ببینم، تا بفهمم اتفاقا رسالت هنر شعار دادن و رجز خواندن نیست، بازتاباندن زندگی و زمانه‌ی خود است. آن‌هم در جزئیات. تاریخ سراسر رنج و تباهی و جنگ و سیاهی است و ما، به عنوان مردمانی بسیار رنج‌کشیده، نیازمند جمله‌های کلیشه‌ای و شعارزده‌ای‌ نیستیم که در هر زمانی و برای هر جغرافیایی صدق می‌کنند؛ در تئاتر و ادبیات و زندگی روزمره. نیازمند هنرمندانی ترسو نیستیم که محتاطانه روی لبه‌ی مردمی بودن و گیر نیفتادن راه بروند و سعی کنند خشم درست و جمعی ما را با این جمله‌های نخ‌نما به باد دهند. ما این روزها بیشتر از هرچیزی محتاج جزئیات زندگی‌ایم؛ در رنج و در شادی. محتاج ذره‌های زندگی‌ هستیم تا خودمان را سرپا نگه داریم؛ سال‌های سال سوگواری نمی‌تواند ذره‌ای از آنچه را بر ما رفته جبران کند اما دست انداختن به باقی مانده‌های زندگی ما می‌تواند تا حدودی نجات‌بخش ما باشد. وقتی از سالن نمایش بیرون آمدیم، گروهی از مردم در پارک دور هم می‌رقصیدند. گروه زیادی از آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌شناختند و در حالی که از کنار جمعیت می‌گذشتیم فکر کردم اتفاقا ما به همین چیزها نیاز داریم، به زندگی واقعی نه سوگواری‌ها و رجزخوانی‌های تکراری‌ای که پشتشان به معنای واقعی کلمه هیچ چیزی نیست، هیچ چیزی.
629
10
جام آخر را می‌نوشم برای خانه‏‌ی ويران، برای زندگی قهرآلود خود، برای تنهايی، در حين با‌هم‌بودن و برای تو من می‌نوشم، برای سرمای بی‌جان چشمانت، برای آنکه دنيا زمخت و بی‌رحم بود، و برای آنکه خدا هم نجاتمان نداد. آنا اخماتووا
510
11
برای عزیزانتون، برای عزیزانمون، برای مردمان شریف و رنج‌کشیده‌ی کشورمون سوگوار باشیم بی درگیر بودن با این‌که سینه‌شون رو گلوله‌‌ها شکافته‌ن یا موشک‌ها. کی مستحق اینه برای ما اندوه و رنج ما تعیین تکلیف کنه جز خودمون؟
56
12
امشب هم شب هوله. اما ما ساکت و خونسردیم، چون از شب‌های هول زیادی زنده بیرون اومده‌ییم و هراس با تکرار قدرتش رو از دست می‌ده. بی‌حس شدن بدترین اتفاقیه که می‌تونه برای آدم‌ها بیفته، از خشم و اندوه هم بدتره.
493
13
‏سخت شکوهمند اما هولناک است که یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو می‌پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد. نامه به ماریا کاسارس، آلبر کامو
441
14
‏چه جوانانی! اسماعيل، می‌بينی؟ ‏چه جوانانی! ‏بسياری‌شان هنوز صورت عشق را بر سينه نفشرده‌اند... رضا براهنی شش سال بعد، به رفتگانِ هزاروچهارصدوچهار🖤
467
15
🗞 ❑ چرا باید ایران را دوست داشت؟ علی‌اشرف درویشیان ایران را دوست دارم چون‌که مزرعه‌های سرسبز و معطّر برنج شمال را دوست دارم. چون جنگل‌های انبوه مازندران و رشت را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون فردوسی و شاهنامه‌اش را دوست دارم. چون رستم و سهراب و گردآفرید و تهمینه را دوست دارم. چون شیراز را دوست دارم. حافظ و سعدی را دوست دارم. چون کرمانشاه را دوست دارم و ابوالقاسم لاهوتی شاعر نامدار کرمانشاهی را دوست دارم. باغ‌های کرمانشاه و درخت‌های آلوچه و انگور و سیب و گلابی‌اش را دوست دارم. چون بیستون و شیرین و فرهاد را دوست دارم. چون لاله‌های واژگون لرستان را دوست دارم. ایران را دوست دارم زیرا دکتر محمد مصدق، خسرو روزبه، خسرو گلسرخی و قهرمانانی چون بیژن جزنی و سعید سلطانپور و محمد مختاری و جعفر پوینده و همه‌ی جانباختگان راه آزادی را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون سرزمین پدری و اجدادی من است و مزار عزیزانم در آن است. پدر، مادر، مادربزرگ و همه‌ی کسانم در آن خوابیده‌اند. ایران را دوست دارم چون مقام‌های سه‌گاه و چهارگاه و شور و دشتی و همایون و افشاری و در نهایت شجریان و آوازش را دوست دارم. و سه‌تار و کمانچه و دف و تنبور را دوست دارم. ایران را و باباکرم را دوست دارم. این‌ها تکه‌هایی از پازل شخصیت و هویت مرا تشکیل می‌دهند. بدون این‌ها که گفتم من بی‌هویت خواهم بود. ایران را دوست دارم و آبگوشت و کوفته‌ی ایرانی را و آش‌های مختلف و ترید و شله‌زرد و شله‌قلمکار و انواع شربت‌ها را دوست دارم. و بوی عطر گلاب قمصر کاشان را دوست دارم. بوی چادر مادربزرگم را و جهان پهلوان تختی و پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی را و نامجو را و همه‌ی کسانی که برای اعتلای نام ایران کوشیده‌اند. ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را و بزرگ علوی را و استاد محمد باقر مؤمنی و جلال آل احمد و استادم دکتر سیمین دانشور را و دکتر امیرحسین آریانپور را. این‌ها همه بخشی از هویت من هستند و اگر این‌ها نبودند من پادرهوا و ول بودم. اما این‌ها همه، آن گل، آن آش، آن شعر و آن تصنیف‌ها همه شخصیت مرا ساخته‌اند و من شدم آنچه که امروز هستم. ایران را و فرش کاشان و شله‌زرد روز اربعین و همه‌ی این‌ها را دوست دارم و روی همه‌ی اینها ایران را دوست دارم و سرزمین دلیرپرور کُردستان را و کردها و شاعران و نویسندگان و مبارزان کرد را دوست دارم. کوچه‌های بچگی‌ام را که در ایران است دوست دارم. معلم‌های گذشته ام را، استادانم را، همه و همه را دوست دارم و ایران را که جایگاه ستار خان و باقر خان و یارمحمد خان کرمانشاهی و صفر خان و صمد بهرنگی است دوست دارم. ایران را دوست دارم زیرا شعرهای شاملو و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی را دوست دارم. و در پایان کلمه‌ی «پایان» را دوست دارم زیرا وقتی در دوران بچگی‌ام در مدرسه مشق‌هایم تمام می‌شد و به پایان می‌رسیدم شاد می‌شدم چون می‌دانستم که دوران زحمت‌ها و خستگی‌هایم به پایان رسیده است. زنده یاد علی‌اشرف درویشیان @sepidgah
155
16
کلمه‌ها حباب‌های بی‌جونی نیستن که با نوک انگشت نیست و نابود بشن طوری که انگار نبودن هیچوقت. کلمه‌ها سخت‌ترین، موندگارترین و تجزیه‌نا‌پذیرترین‌ها هستن. می‌تونن سال‌ها در حافظه و روان یک نفر زنده بمونن؛ بهش امید بدن یا یک زخم باز خون‌چکان باشن.
694
17
لاشه‌ی لطیف خیلی خیلی تند و سیاه بود و واقعا اذیتم کرد. رمان در مورد دورانیه که حیوون‌ها از بین رفتن و کم‌کم قبح گوشت انسان ه
لاشه‌ی لطیف خیلی خیلی تند و سیاه بود و واقعا اذیتم کرد. رمان در مورد دورانیه که حیوون‌ها از بین رفتن و کم‌کم قبح گوشت انسان هم ریخته و کارگاه‌های پرورش انسان به وجود اومدن. اگر روحیه‌ی حساسی دارید اصلا پیشنهاد نمی‌کنم چون بسیار خشن و آزاردهنده‌ست.
733
18
شايد بايد نگويم كه اشک توی چشم‌های من چرخيد، ولی چرخيد. چرايش را نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم اما ديدم باز از آن وقت‌ها شد كه بی‌اختيار اشک می‌آيد. اشکم در آن سال‌ها هربار كه می‌آمد گاهی زود، بيشتر بی‌آن‌كه بفهمم چرا، هميشه بی‌اختيار می‌آمد. اين حال بعدها گم شد. هرگز كتک مرا به گريه نينداخت، دردهای شديد تن و ناخوشی هم نه. نزديكی‌ها و دوری‌های انسانی، چرا. زياد. ابراهیم گلستان
816
19
Sima Bina – Gole Zardom.mp3
747
20
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
1