en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Open in Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Show more
4 413
Subscribers
-124 hours
-87 days
-2930 days
Attracting Subscribers
Oct '26
October '26
+9
in 1 channels
September '26
+23
in 1 channels
Get PRO
August '26
+30
in 2 channels
Get PRO
July '26
+135
in 3 channels
Get PRO
June '26
+139
in 2 channels
Get PRO
May '26
+13
in 1 channels
Get PRO
April '26
+4
in 1 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+117
in 6 channels
Get PRO
January '26
+5
in 1 channels
Get PRO
December '25
+24
in 0 channels
Get PRO
November '25
+21
in 2 channels
Get PRO
October '25
+18
in 1 channels
Get PRO
September '25
+23
in 0 channels
Get PRO
August '25
+21
in 1 channels
Get PRO
July '25
+19
in 0 channels
Get PRO
June '25
+21
in 1 channels
Get PRO
May '25
+20
in 2 channels
Get PRO
April '25
+19
in 1 channels
Get PRO
March '25
+120
in 1 channels
Get PRO
February '25
+29
in 1 channels
Get PRO
January '25
+26
in 1 channels
Get PRO
December '24
+30
in 1 channels
Get PRO
November '24
+33
in 1 channels
Get PRO
October '24
+81
in 2 channels
Get PRO
September '24
+136
in 4 channels
Get PRO
August '24
+39
in 2 channels
Get PRO
July '24
+59
in 2 channels
Get PRO
June '24
+56
in 4 channels
Get PRO
May '24
+45
in 1 channels
Get PRO
April '24
+199
in 69 channels
Get PRO
March '24
+59
in 2 channels
Get PRO
February '24
+42
in 0 channels
Get PRO
January '24
+135
in 3 channels
Get PRO
December '23
+47
in 0 channels
Get PRO
November '23
+42
in 2 channels
Get PRO
October '23
+30
in 1 channels
Get PRO
September '23
+135
in 0 channels
Get PRO
August '23
+47
in 0 channels
Get PRO
July '23
+48
in 0 channels
Get PRO
June '23
+105
in 0 channels
Get PRO
May '23
+295
in 0 channels
Get PRO
April '23
+166
in 0 channels
Get PRO
March '23
+44
in 0 channels
Get PRO
February '23
+136
in 0 channels
Get PRO
January '23
+302
in 0 channels
Get PRO
December '22
+22
in 0 channels
Get PRO
November '22
+226
in 0 channels
Get PRO
October '22
+1 618
in 0 channels
Get PRO
September '22
+1 017
in 0 channels
Get PRO
August '22
+299
in 0 channels
Get PRO
July '22
+67
in 0 channels
Get PRO
June '22
+139
in 0 channels
Get PRO
May '22
+3 863
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 796
in 0 channels
Get PRO
March '22
+619
in 0 channels
Get PRO
February '22
+127
in 0 channels
Get PRO
January '22
+510
in 0 channels
Get PRO
December '21
+383
in 0 channels
Get PRO
November '21
+558
in 0 channels
Get PRO
October '21
+423
in 0 channels
Get PRO
September '21
+405
in 0 channels
Get PRO
August '21
+209
in 0 channels
Get PRO
July '21
+504
in 0 channels
Get PRO
June '21
+272
in 0 channels
Get PRO
May '21
+297
in 0 channels
Get PRO
April '21
+329
in 0 channels
Get PRO
March '21
+438
in 0 channels
Get PRO
February '21
+422
in 0 channels
Get PRO
January '21
+518
in 0 channels
Get PRO
December '20
+5 521
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
17 October0
16 October0
15 October0
14 October0
13 October0
12 October0
11 October+2
10 October+1
09 October0
08 October0
07 October0
06 October0
05 October0
04 October+1
03 October+1
02 October+4
01 October0
Channel Posts
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد . ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد . صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که می‌خواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد . سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا می‌خوابید می چسباند . گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند . آنجا بود که مه گل را دید . دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید . هربار سمیع سفارشات را می‌برد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را می‌بست. روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت. از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت .. و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید .. اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا .. بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند . سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد .. روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت . رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد .. سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت . یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ، عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی عکس دو دختر کوچک و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند. #عادله_زمانی @adelehz

2
در عصر جمعه ازتون میخوام این قطعه رو بشنوید . و دل تون‌رو به "او" بسپارید...
552
3
Khodae Dige.mp3
545
4
Haamim Ghalbe Mani.mp3
287
5
@adelehz
214
6
عصری به ورزش رفتم. منشی سالن، دختر جوانی حدوداً بیست‌ودو، شاید هم بیست‌وسه‌ساله است. جوانی و بی‌تجربگی در چشمانش موج می‌زند. آرام است و گاهی که با او شوخی می‌کنیم، با حرارت می‌خندد. چند روزی بود که می‌دیدم دقایق طولانی با گوشی تلفن حرف می‌زند و همان‌طور که برگ‌های گل‌های آپارتمانی سالن را تمیز می‌کند، گوشه‌ی لبش کش می‌آید. حین حرف زدن، آن «لبخند لعنتیِ ویرانگر» را بر لب‌هایش می‌دیدم. لبخند لعنتیِ ویرانگر، همان لبخند ناخودآگاهی‌ست که وقتی تازه با کسی آشنا شده‌ای و با او حرف می‌زنی، روی لب‌هایت می‌نشیند. در دلم گفتم: دخترجان، این لبخندت دلم را می‌لرزاند. چون در قبیله‌ی ما، زنان، این لبخند نشانه‌ی خوبی نیست. خیل عظیمی از دخترانی که روزی این لبخند را بر لب نشاندند، روزی هم ویران شدند! القصه؛ بعد از یک هفته، امروز دوباره دیدمش. دیگر دوروبر گلدان‌ها نمی‌گشت. پشت میزش، روی صندلی‌اش مچاله شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود. از چشمان ورم‌کرده و دماغ قرمزش، و از اینکه هر چند دقیقه یک‌بار صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن و خاموش می‌کرد، فهمیدم صدای پشت تماس‌های چندساعته، راهش را کشیده و رفته است. اندوه را در چشمان دخترک به‌وضوح می‌دیدم؛ آن‌قدر که گویی اندوه از جسمش عبور کرده و به گیسوان بلندش نفوذ کرده بود. فرصتم اندک بود. تا از رختکن به سالن برگشتم، شیفتش تمام شده بود و از سالن خارج شده بود. می‌خواستم پیش از رفتنش، در آغوشش بکشم و به او بگویم: به قبیله‌ی ما خوش آمدی، دختر... قبیله‌ی زنان؛ آن‌هایی که دست‌کم یک‌بار در عمرشان، شبی را با لبخند خوابیده‌اند و شب‌های دیگر را با چنان اندوهی به بستر رفته‌اند که اتاق از حجم اندوهشان به تنگ آمده است. آنان که رؤیا خریدند، اما فروشنده هرگز با ایشان منصف و صادق نبود؛ پس رؤیاهایی که خریده بودند، زود فرو ریختند. پیش از آنکه بتوانم همه‌ی این‌ها را بگویم، او رفته بود و در باد سرد پاییزی خیابان گم شده بود. رفته بود، اما تبِ اندوهش هنوز در هوای اتاقِ پذیرش موج می‌زد. مثل موج زدن اندوه هزاران زن در هوای تاریخِ جهان... #عادله_زمانی @adelehz
678
7
No text...
638
8
تو الیگودرز لرستان یه پسری سنگای معمولی رو از تو بیابون جمع میکرد و میاورد تو شهر و به مردم با قیمت خیلی بالا به عنوان شهاب س
تو الیگودرز لرستان یه پسری سنگای معمولی رو از تو بیابون جمع میکرد و میاورد تو شهر و به مردم با قیمت خیلی بالا به عنوان شهاب سنگ میفروخت که از این راه ۲.۵ میلیارد درآمد داشت، که توسط پلیس بازداشت شد.🤣 • کارو • @OfficialPersiaTwiter
678
9
نور نام دیگر تو بود . تو که نور به نامت شباهت دارد می تابی و تاریکی های مرا میشکافی. میدانی من معتقدم زندگی هر قدرم که سخت با
نور نام دیگر تو بود . تو که نور به نامت شباهت دارد می تابی و تاریکی های مرا میشکافی. میدانی من معتقدم زندگی هر قدرم که سخت باشد .اگر هرکس نور خودش را در زندگی داشته باشد هیچ چیز سخت باقی نمی ماند . فروزان باشی نور من #عادله_زمانی @adelehz
783
10
سرم را به پشتی صندلی تکیه داده‌ام و چشمانم را بسته‌ام. نمی‌دانم کجا هستم. مترو، اتوبوس، مطب دکتر یا یک اداره‌ی دولتی؛ چه فرقی دارد؟ در مکانی عمومی نشسته‌ام. کسی کنارم می‌نشیند. نمی‌بینمش، اما ریتم ملایم نفس‌هایش را که گرمایی از آن حس می‌شود، می‌شنوم. کسی کنارم نشسته است. بوی مام یا عطر ارزان‌قیمتش مشامم را پر کرده است. من کی هستم؟ بزرگ‌ترین عطر‌فروش شهر یا کارآزموده‌ترین لوازم‌آرایش‌فروش محله؟ از کجا می‌توانم تشخیص دهم که این عطر ارزان است؟ این مام، بادی‌اسپلش یا هرچه نامش را می‌دانی و می‌گذاری، ارزان است. در حقیقت، هیچ‌کدامش نیستم، اما حدسم درست است. چشم که باز می‌کنم، زنی را می‌بینم با ظاهری ساده. انسان‌های ارزان هم مثل همین عطرهای ارزان، خوشایند نیستند؛ اما قادرند تمام زندگی‌ات را به خودشان آغشته کنند و هر جا که بروی، حتی اگر کسی تو را نبیند، نشان دهند که تو با یک آدم ارزان دم‌خور هستی. ولو دوست باشد، یا همسر و پارتنر. آدم‌های ارزان می‌توانند تو را در همان سطح ارزان‌بودن معرفی کنند؛ حتی اگر ذاتاً گران باشی، حتی اگر آدمی بیهوده و بی‌ارزش نباشی. عطر و دوست و پارتنرت را با دقت انتخاب کن. اگر دوست و پارتنری گران پیدا نکردی، به نوع ارزانش راضی نشو. آدم بدون عطر زدن هم می‌تواند به زندگی ادامه دهد. #عادله_زمانی @adelehz
1 145
11
نیاز دارم شب‌هنگام زودتر بخوابم و نیمه‌شب، با صدای برخورد بارانِ پُرشتاب به پنجره‌های اتاق، از خواب بیدار شوم. روی بسترِ نیمه‌خنکم، خودم را مثل جنینی آرام جمع کنم و بوی سرمایِ برخاسته از باران را نفس بکشم؛ کم‌کم گرم شوم، پلک‌هایم سنگین شوند و دوباره به خواب بروم... #عادله_زمانی @adelehz
1 212
12
Googoosh Makhlough.mp3
1 305
13
مادرم به دست‌پخت خوبش معروف است .کسی نبوده که غذایش را چشیده باشد و طعمش فراموشش شده باشد اما حکایت کتلت های مادرم ،حکایتی جد
مادرم به دست‌پخت خوبش معروف است .کسی نبوده که غذایش را چشیده باشد و طعمش فراموشش شده باشد اما حکایت کتلت های مادرم ،حکایتی جدا ست. آن ذوق و صبری که هنگام صاف کردن مواد کتلت کف دستش دارد آن جلز ولز دوست داشتنی گوشت در روغن که سر ظهرها از آشپزخانه اش به گوش می رسد . و از همه مهمتر آن عطر خوب کتلت که خانه را پر می‌کند. تمامش حکایت از سبک خاص مادرم برای پختن کتلت هایش دارد .بچه که بودم همیشه کنار کتلت هایش یک کتلت کوچک برای من درست می کرد و میگفت این مال دخترم است . شبیه این کتلت کوچک من کنار قلبم یک قلب کوچک فقط برای تو دارم ...تو همان قلب کوچکی .. گاهی احساس میکنم جهان با تمام فراخی اش برای هر مخلوقی به یک چیز ساده ی کوچک بند است و برای این مخلوق به کتلتی کوچک در ماهیتابه ی داغ مادرش کنار باقی کتلت های دیگر ... #عادله_زمانی @adelehz
1 407
14
اولین بار، نه‌ساله بودم که با عطر گل مریم آشنا شدم. در زیرزمین بزرگ یک خانه‌ی ویلایی، سرِ ظهرِ روزهای نخست پاییز؛ وقتی پرتوهای بی‌رمق خورشید از پنجره‌های کوچکِ رو به حیاط می‌گذشت و بر فرش‌های سرخ و دست‌بافتِ کف پذیرایی می‌افتاد. خانه در سکوت مطلق بود و تنها صدای قمری از لابه‌لای شاخه‌های درخت گردوی حیاط به گوش می‌رسید. آن خانه‌ی ویلایی، فردا میزبان یک جشن نامزدی بود و از امروز، دسته‌گل‌های زیادی برای تبریک به عروس و داماد به آدرس خانه رسیده بود. من، نخستین بار، در همان ظهر بی‌رمق، عطر شیرین گل مریم را شنیدم؛ و وقتی به جست‌وجوی منبع آن بو رفتم، به سبد گل بزرگی از مریم و رز رسیدم. ترکیب عطر گل مریم و اسپند روی ذغال‌های تازه‌دم را با ولعی کودکانه نفس می‌کشیدم و از اینکه زیر آن نور کم‌رمق، روی گل‌های سرخِ قالی غلت می‌زدم، لذت می‌بردم. سال‌ها گذشت و من از آن روزها عبور کردم؛ اما هنوز عطر «گوجی بلوم» را فقط به خاطر رایحه‌ی گل مریم، با تمام ولع نفس می‌کشم و تلاش می‌کنم لابه‌لای نت‌هایش، خاطرات و احساسات پنهان‌شده‌ام را یکی‌یکی دوباره احیا کنم. می‌دانم که برای برگرداندن خیلی چیزها دیگر دیر است. اما حتی اگر به اندازه‌ی یک بعدازظهر پاییزی، با آفتابی کم‌رمق، گل‌های سرخِ یک قالی دست‌بافت، سکوتی آرامش‌بخش و عطر بی‌محابای گل مریم باشد، باز هم کافی است. زندگی شاید همین باشد؛ پیدا کردن خاطرات گمشده، لابه‌لای نت‌های عطرها. کسی چه می‌داند؟ #عادله_زمانی @adelehz
1 287
15
@adelehz
1 259
16
فیلم مادر فرزندی اتیسم را می دیدم ،رابطه ی عمیق احساسی بین مادر و فرزندی که کم ترین واکنش احساسی از خود بروز نمی دهد . به مادر نگاه میکردم و به عمق تلاش او برای ساختن یک پل احساسی بین خودش و فرزندش، طبق آن سنت الهی هیچ تلاشی هرگز کاملا بی اثر نخواهد ماند ،قطعا که رابطه ای گرچه پر از نقصان بین آن دو شکل گرفته بود . مادر بطرز عجیبی می کوشید آنچه می‌تواند فرزندش را حتی برای لحظه ای در آن جهان آشوبی که در درون وی جریان داشت به آرامش برساند،به او ببخشد. من مطمئنم اگر خوشبین باشیم این مادر سالها به آن کوشش ادامه خواهد داد و بعد.. و بعدش کسی چه می داند چه خواهد شد ‌. به آن اندیشیدم که آیا این فرزند درمانده از بیان ،در جهانی دیگر بازهم مادرش را پیدا خواهد کرد یا نه ؟ مادرش آیا بدنبالش خواهد گشت ؟ آن روزی که مرگِ لعنتی این دو را از هم جدا سازد چه خواهد شد ؟ آیا در کهکشان‌های دیگر همدیگر را صدا خواهند زد ؟ باید برخیزم و پنجره را بازکنم به هوای تازه نیاز دارم حس میکنم بغضی خفه کننده در گلویم چنگ انداخته است ..آه که هزاران جهان برای بزرگداشت و تحسین عشق بازهم کم است . باید برخیزم .. کجاست هوای تازه ای #عادله_زمانی @adelehz
1 423
17
همیشه چنین بوده عشق ژرفای خود را نمی شناسد مگر به هنگام جدایی... 👤جبران خلیل‌ جبران 30May @kafiha
1 296
18
ما هنوز داریم کرونا میگیریم این طاعون جدیده به امواتش میخنده میخواد بیاد آخه😐
1 421
19
ژوان قشنگم❤️💋
1 500
20
@zhuanchannel سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدم‌بزرگ‌ها رفتار می‌کرد و من، بعد از گذشت سال‌ها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم. او ما را دختر‌بچه‌هایی احمق نمی‌دید؛ بلکه مثل انسان‌هایی با ذهنی جست‌وجوگر با ما رفتار می‌کرد که قرار بود دنیا را کشف کنند. حرف‌هایی که می‌زد، حتی پس از گذشت سال‌ها، هنوز برایم زیبا و عمیق‌اند. گاهی عمیقاً به این فکر می‌کنم که چه خوب می‌شود اگر با بچه‌ها، به‌اندازه‌ی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آن‌ها را برای ورود به جهان بزرگ‌سالی آماده کنیم. یکی از حرف‌هایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره می‌ایستم، به یادش می‌افتم، درباره‌ی پیری بود. اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدم‌هایی فکر می‌کنم که روزگاری در زندگی‌ام بوده‌اند. معلمم می‌گفت جسم آدم در پیری خسته می‌شود و به همین دلیل خمیده می‌گردد. برای همین است که آدم‌های سالخورده قامتی خمیده دارند. تعریف می‌کرد که وقتی کودک بوده، خاله‌ی پدرش را پس از مرگ، درحالی‌که بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. می‌گفت باورش نمی‌شده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد! من همیشه به این حرف فکر کرده‌ام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیده‌ام، به یاد معلمم افتاده‌ام. بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته می‌شود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنج‌ها، هجران‌ها و فراق‌ها، همه می‌توانند جسم آدم را خسته کنند؛ آن‌قدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد. و جسمی که خسته است، نمی‌تواند همیشه راست‌قامت بماند. شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظه‌ی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند. و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر می‌کنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف‌ ساده‌اش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر .. #عادله_زمانی @adelehz 💛
2 702