"زنی کهگم کردم "
رفتن به کانال در Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
نمایش بیشتر4 409
مشترکین
-124 ساعت
-107 روز
-3130 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+12
در 1 کانالها
سپتامبر '26
+23
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '26
+30
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+135
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+139
در 3 کانالها
Get PRO
مه '26
+13
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+117
در 6 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+5
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+24
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+21
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+18
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+23
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+19
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+20
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+19
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+120
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+29
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+26
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+30
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+33
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+81
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+136
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '24
+39
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+59
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+56
در 4 کانالها
Get PRO
مه '24
+45
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+199
در 69 کانالها
Get PRO
مارس '24
+59
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+42
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+135
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+42
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+30
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+135
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+48
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+105
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+295
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+166
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+44
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+136
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+302
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+22
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+226
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+1 618
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+1 017
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+299
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+67
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+139
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+3 863
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+1 796
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+619
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+127
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+510
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+383
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+558
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+423
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+405
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+209
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+504
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+272
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+297
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+329
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+438
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+422
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+518
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+5 521
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 21 اکتبر | +1 | |||
| 20 اکتبر | 0 | |||
| 19 اکتبر | +1 | |||
| 18 اکتبر | +1 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | 0 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | +2 | |||
| 10 اکتبر | +1 | |||
| 09 اکتبر | 0 | |||
| 08 اکتبر | 0 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | 0 | |||
| 05 اکتبر | 0 | |||
| 04 اکتبر | +1 | |||
| 03 اکتبر | +1 | |||
| 02 اکتبر | +4 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
Repost from "زنی کهگم کردم "
تنهایی ،نه یک هراس ست نه یک سرنوشت بلکه یک واقعیت ست.
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
| 2 | 💔🥺❤️ | 508 |
| 3 | Reza Mortazavi Waltze Darya.mp3 | 514 |
| 4 | بدون متن... | 580 |
| 5 | دنیا پر است از حرفهای نگفته،
پر است از راههای نرفته،
کارهای نکرده،
خیالهای بر باد رفته ...
توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
نیست. | 635 |
| 6 | بدون متن... | 700 |
| 7 | من تا مدتها ترانه ی لبیروت را در پلی لیست گوشی خودم داشتم (هنوز هم دارم به گمانم) نه معنی اش را می دانستمنه تاریخچه ی اثر را ولی این آهنگ را همیشه با ولع شنیده ام .
حزن پنهان شده در تار و پود این قطعه قلبم را لمس می کند .
و حس میکنم دوباره کودک شده ام و دوباره مادرم ترانه های احمدظاهر را در ضبط کوچکش فرسنگها دور تر از خانه میشنود و اشکهایش می ریزد .
شهرها و ترانه ها بطرز عجیبی با هم عجین هستند .
تو از ترانه ها میتوانی به دل شهرها بروی
ولو که شهرهای ویران ولو که شهرهای تا ابد رها شده .
#عادله_زمانی
@adelehz | 639 |
| 8 | مادربزرگ هربار در آفتاب موهای رنگ و بلندش را شانه می زد،گاهی اوقات سر صبح تابستان که آفتاب هنور آنقدرها سوزان نبود یا وسط ظهر خزان و زمستان که رمق آفتابِ بی رمقِ سرمازده بیشتر بود و میتوانست پوست سرش را گرم کند .
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz | 680 |
| 9 | بدون متن... | 708 |
| 10 | بدون متن... | 715 |
| 11 | Albinoni-Adagio In G Minor.mp3 | 788 |
| 12 | دوستان ما دلمون نازک شده
واسه همینه که برای هر محتوای توی اینستاگرام گریه میکنیم .
واسه همینه که اشک مون دم مشک مونه .
بچه ها
واقعیت اینه که ما چیزایی دیدیم تو این دنیا که دل مون و اندازه پر پیاز نازک کرده .
ما نه مریضیم نه غیر طبیعی
ما فقط بی مهری دیدیم .
دلمون شکسته ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz | 827 |
| 13 | سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که میخواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا میخوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را میبرد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را میبست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.
#عادله_زمانی
@adelehz | 960 |
| 14 | در عصر جمعه ازتون میخوام این قطعه رو بشنوید .
و دل تونرو به "او" بسپارید... | 969 |
| 15 | Khodae Dige.mp3 | 1 067 |
| 16 | Haamim Ghalbe Mani.mp3 | 287 |
| 17 | @adelehz | 214 |
| 18 | عصری به ورزش رفتم. منشی سالن، دختر جوانی حدوداً بیستودو، شاید هم بیستوسهساله است.
جوانی و بیتجربگی در چشمانش موج میزند. آرام است و گاهی که با او شوخی میکنیم، با حرارت میخندد.
چند روزی بود که میدیدم دقایق طولانی با گوشی تلفن حرف میزند و همانطور که برگهای گلهای آپارتمانی سالن را تمیز میکند، گوشهی لبش کش میآید.
حین حرف زدن، آن «لبخند لعنتیِ ویرانگر» را بر لبهایش میدیدم.
لبخند لعنتیِ ویرانگر، همان لبخند ناخودآگاهیست که وقتی تازه با کسی آشنا شدهای و با او حرف میزنی، روی لبهایت مینشیند.
در دلم گفتم: دخترجان، این لبخندت دلم را میلرزاند.
چون در قبیلهی ما، زنان، این لبخند نشانهی خوبی نیست.
خیل عظیمی از دخترانی که روزی این لبخند را بر لب نشاندند، روزی هم ویران شدند!
القصه؛ بعد از یک هفته، امروز دوباره دیدمش. دیگر دوروبر گلدانها نمیگشت. پشت میزش، روی صندلیاش مچاله شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود.
از چشمان ورمکرده و دماغ قرمزش، و از اینکه هر چند دقیقه یکبار صفحهی گوشیاش را روشن و خاموش میکرد، فهمیدم صدای پشت تماسهای چندساعته، راهش را کشیده و رفته است.
اندوه را در چشمان دخترک بهوضوح میدیدم؛ آنقدر که گویی اندوه از جسمش عبور کرده و به گیسوان بلندش نفوذ کرده بود.
فرصتم اندک بود. تا از رختکن به سالن برگشتم، شیفتش تمام شده بود و از سالن خارج شده بود.
میخواستم پیش از رفتنش، در آغوشش بکشم و به او بگویم:
به قبیلهی ما خوش آمدی، دختر...
قبیلهی زنان؛ آنهایی که دستکم یکبار در عمرشان، شبی را با لبخند خوابیدهاند و شبهای دیگر را با چنان اندوهی به بستر رفتهاند که اتاق از حجم اندوهشان به تنگ آمده است.
آنان که رؤیا خریدند، اما فروشنده هرگز با ایشان منصف و صادق نبود؛ پس رؤیاهایی که خریده بودند، زود فرو ریختند.
پیش از آنکه بتوانم همهی اینها را بگویم، او رفته بود و در باد سرد پاییزی خیابان گم شده بود.
رفته بود، اما تبِ اندوهش هنوز در هوای اتاقِ پذیرش موج میزد.
مثل موج زدن اندوه هزاران زن در هوای تاریخِ جهان...
#عادله_زمانی
@adelehz | 1 186 |
| 19 | بدون متن... | 1 019 |
| 20 | تو الیگودرز لرستان یه پسری سنگای معمولی رو از تو بیابون جمع میکرد و میاورد تو شهر و به مردم با قیمت خیلی بالا به عنوان شهاب سنگ میفروخت که از این راه ۲.۵ میلیارد درآمد داشت، که توسط پلیس بازداشت شد.🤣
• کارو •
@OfficialPersiaTwiter | 930 |
