en
Feedback
TheGandomin

TheGandomin

Open in Telegram

https://gandomin.com

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
338
Subscribers
-124 hours
-67 days
+130 days
Posts Archive
Repost from N/a
گاهی وقتی نوشته ای را میخوانم یاد خاطرات خودم میفتم. و امروز با خاطرات که از گندمین خواندم. یاد آن خاطره آخرین روز مکتب ام افتادم. یادم می آید همیشه در آخرین روز امتحان با چند نفر از دوستانم به رستورانت می‌رفتیم. تا ذلت این بیست روز امتحانات مکتب را با هم جشن بگیریم. همه نظر به امتحان که پشت سر گذرانده بود نمرات خود را حدس میزدند. و در بین ما زکیه تنها کسی بود که اصلا به فکر نمره که می‌گرفت نبود و مدام به ما می‌گفت بس کنید، دیگر از امتحان صحبت نکنید. بیاین راجع به موضوع دیگری گپ بزنیم. همه از رخصتی که در پیش داشتیم صحبت میکردیم. زهرا همیشه در رخصتی ها پیش پدر و مادر خود به غزنی می رفت، زکیه هم که هر سال به یک ولایت سفر میکرد. و من هیچ پلان برای رخصتی نداشتم، یادم است آخرین بار که امتحان چهار نیم ماهه را سپری کردیم. هیچ جای نرفتیم. چون آن روز ها اوضاع دگرگون بود و باید همگی زود تر خانه می‌رفتیم. و آن روز مثل هر روز همگی باهم خداحافظی کردیم، و نمی‌دانستیم که این آخرین خداحافظی ما خواهد بود.

Repost from N/a
دیشب شوق و ذوق همه برای مجلهٔ گندمین، مرا هم واداشت تا سری به نوشته‌های دخترانی بزنم که از خاطرات مکتب‌شان نوشته بودند. چندین بار سایت را باز کردم، اما هر بار بی‌نتیجه بود. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم، ولی سنگینی خواب بر چشمانم غلبه کرد و خوابم برد. صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. دستم را دراز کردم تا خاموشش کنم که ناگهان چشمم به سایت گندمین افتاد؛ باز شده بود. لبخندی بی‌اختیار بر لبم نشست. نمازم را خواندم و نشستم تا یادداشت‌های دختران گندمین را بخوانم. در هر سطر این نوشته‌ها اندوهی پنهان بود؛ اندوهی آشنا. با خواندن هر خاطره، بخشی از خودم را پیدا می‌کردم. یاد روزهایی آخر در مکتب افتادم که امتحان چهارونیم‌ماهه را تمام کرده بودم و بی‌صبرانه منتظر رخصتی بودم؛ تا چند روزی از درس ها دور باشم و خوش بگذرانم. اما نمی‌دانستم آن رخصتی، پنج سال طول خواهد کشید. صدای مادرم مرا از میان آن خاطره‌ها بیرون کشید. آن‌وقت بود که متوجه شدم اشک‌هایم بی‌صدا بر گونه‌هایم جاری شده‌اند. با عجله با چادرم اشک‌هایم را پاک کردم تا مبادا مادرم ببیند و ناراحت شود. وقتی به ساعت نگاه کردم، ساعت پنج و نیم را نشان میداد بیش از یک ساعت گذشته بود و من اصلاً متوجه گذر زمان نشده بودم. دلم می‌خواست بیشتر بخوانم؛ بیشتر در میان خاطراتی قدم بزنم که انگار بخشی از زندگی خودم بودند. خواندن این نوشته‌ها مرا به یاد جمله‌ای انداخت که می‌گفت: گاهی انسان خودش را در میان واژه‌های دیگری پیدا می‌کند. ناگهان می‌فهمد کسی در گوشه‌ای دیگر از دنیا، با همان حسرت‌ها، همان دیدگاه و همان دردها زندگی کرده است. و این شبیه اینست که آن نفر دستت را می‌گیرد و آرام در گوشت می‌گوید: تو تنها نیستی. شاید به همین دلیل بود که در بیشتر این نوشته‌ها، خودم را یافتم.

یکی دو روزی بود که نام گندمین را هر طرف می‌دیدم و نمی‌فهمیدم که چه است. تا این‌که کوثر بخارایی برای پیام کرد و از مجله گندمین گفته و پرسیدند که خوانده‌ام. وقتی گفتم نه، نسخه الکترونیکی مجله را فرستادند و من با بی‌حوصله‌گی تمام آن را مرور کردم. در همان نگاه اول فهمیدم که کار ارزش‌مندی است و لیاقت تمجید را دارد. که خیلی‌ها هم از آن تمجید کرده‌اند و نیاز نمی‌بینم که من هم واژه‌ها را سرٍهم کنم؛ فقط یکی-دو پیشنهاد کوچکی دارم. نخست این‌که گندمین در پهلوی زبان فارسی به زبان‌های دیگری -خصوصن انگلیسی- هم باید کار و نشر شود. به عقیده‌ای من اگر این مجله همین‌طوری بماند و به هیچ زبانی ترجمه نشود، چند سبا روز دیگر به باد فراموشی سپرده می‌شود. در زمان کنونی یک جریان زمانی مثبت و فراگیر شده می‌تواند که یکی یا دو زبان بین‌المللی نیز در آن شامل باشد. بهتر بگویم منظورم این است که همین خاطره‌ها باید به انگلیسی ترجمه شوند. دوم ادر این شماره بیشتر خاطره‌ها از دخترانی‌ست، که مزار زنده‌گی می‌کنند و تعداد کمی هم از استان‌های دیگر. از آن‌جای که این شماره اول بود، قابل درک است. ولی باید این سلسله ادامه پیدا کند و‌ فراگیرتر شود.

آن‌قدر خوب و احساسی و صادقانه می‌نویسید که دلم می‌خواهد همهٔ این یادداشت‌ها را نیز در گوشه‌ای امن ثبت کنم تا از حافظهٔ تاریخ محو نشوند.

در میان خاطرات سال‌های اخیر دختران گندمین، خاطرات آخرین روزهای مکتب خودم نیز زنده شدند؛ خاطراتی که هنوز هم یادآوری‌شان تلخ است و باعث می‌شوند که بگویم لعنت به آن روزها و عدد بیست‌‌ویک. قوس ۱۴۰۱ بود. روزهای خزان در بی‌خبری و نوعی بیهودگی فرساینده می‌گذشتند و من در بلاتکلیفی عجیبی گیر مانده بودم. قرار بود آن روزها و سا‌ل‌ها از مهم‌ترین روزها و سال‌های زندگی‌ام باشند؛ قرار بود برای امتحان کانکور آماده شوم، اما به‌جای آن با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کردم. هر روز در کتابچه بزرگ ریاضی‌ام نامه‌های شکایت می‌نوشتم؛ نامه‌هایی به آدرس‌های نامعلوم. در همان روزها، یک شام خبر امتحان نهایی صنف دوازدهم در صفحات مجازی منتشر شد که گفته بودند چهار روز بعد به مکتب بیایید و امتحان تمام مضمون‌های صنف دوازدهم را در یک روز بدهید. من اهل دست روی دست گذاشتن نبودم. همان شب دنبال کورسی گشتم که بتواند در چند روز مضامین اصلی را به‌صورت فشرده تدریس کند. بالاخره یکی پیدا کردم و همراه دو سه نفر از هم‌صنفی‌هایی که در منطقه ما زندگی می‌کردند ثبت‌نام کردیم. چهار روز بعدی را میان کورس و کتاب گذراندم. شب و روز درس می‌خواندم و صفحه‌های کتاب را با عجله ورق می‌زدم، اما هیچ چیز در ذهنم نمی‌ماند. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، بیشتر متوجه می‌شدم که زمان از دست رفته را نمی‌شود در چند روز جبران کرد. در همان چند روز وزن کم کردم. دور چشم‌هایم از بی‌خوابی سیاه شده بود و اضطراب لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. در روزهای سرد خزان، از ۳۱۵ تا حصه اول پیاده می‌رفتم تا به کورس تیموریان برسم. تمام راه با خودم فکر می‌کردم اگر بیشتر بخوانم و بیشتر به خودم فشار بیاورم، شاید بتوانم از پس امتحان برآیم. بلاخره روز امتحان فرارسید و با صورتی رنگ‌پریده و اضطرابی که پنهان نمی‌شد وارد مکتب شدم. استاد کمپیوتر، هنگام تلاشی، بعد از پایین آوردن ماسکم نگاهی به صورتم انداخت و گفت: «چه شده دخترم؟ از حال خودت ره باختی. خیر است، خدا مهربان است.» همان چند جمله تنها دلگرمی آن روزم بود و با دیدن صف معلمان سیاه‌پوشی که جای ماموران امر به معروف را گرفته بودند و رفتار خشک و سنگین‌شان با شاگردان، حس ناخوشایندم را دوباره چند برابر کردند. باورم نمی‌شد این‌ها همان آدم‌هایی باشند که روزی برای ما درس می‌دادند. گفته بودند فقط یک قلم با خود داشته باشیم. لباس دراز و تیره، حجاب کامل و ماسک اجباری بود. ترس در تمام وجودم پخش بود. حالت تهوع داشتم و دست‌هایم می‌لرزید. شاگردان صنف‌های دوازدهم را در چند صنف مختلف تقسیم کرده بودند و هر کسی گوشه‌ای افتاده بود. من و مهدیه، هم‌صنفی و دوم‌نمره سال قبل، در یک صنف افتاده بودیم. آن روز برای نخستین بار او را نه به چشم رقیب، بلکه به چشم کسی دیدم که مثل خودم درگیر همان نگرانی‌ها بود. او هم فرصت چندانی برای درس خواندن نداشت، اما آرام‌تر از من به نظر می‌رسید و در جریان امتحان مدام دنبال راهی برای پیدا کردن جواب‌ها می‌گشت. اما من هرچه تلاش می‌کردم، اضطراب و استرسم اجازه تمرکز نمی‌دادند. امتحان را به سختی پشت سر گذاشتم، اما امیدوار بودم در تصحیح برگه‌ها شرایط ما را هم در نظر بگیرند. چند روز بعد دوباره همه را برای گرفتن پارچه صنف دوازدهم و دیدن نتایج خواستند. نمره‌ها برایم مهم بود؛ هرچند که همه می‌گفتند مهم نیست. وقتی نتیجه را خواندند، از جایگاه اول‌نمرگی به رتبه بیست‌ویکم رسیده بودم. در وسط مکتب اشک‌هایم را نتوانستم نگه دارم. جلوی همه گریه کردم، بی‌آنکه برایم مهم باشد چه کسی مرا می‌بیند. یکی از هم‌صنفی‌هایم که نتیجه‌اش زیاد هم بد نبود، سرم را روی شانه‌اش گذاشت و اجازه داد هرقدر می‌خواهم گریه کنم. با چشم‌های سرخ به خانه برگشتم و وقتی ماجرا را برای خانواده تعریف می‌کردم، دوباره گریه‌ام گرفت. بعد از آن ساعت‌ها خوابیدم و تا دو روز مثل بیمارها بودم و تا حال از دیدن نمرات صنف دوازده در شهادت‌نامه و یادآوری مکتب زلیخا حالم بد می‌شود.

به روی حویلی قدم می‌زنم، گروپ را خاموش می‌کنم تا مثلاً قدم زدن من را کسی نبیند. مهتاب هم رنگش به نارنجی و سرخ می‌ماند و فکر کرده روانم که به «گندمین و واژه‌ی گندمین» چی بنویسم؟ زیست و احیا ماندن انسان‌ها ربط می‌گیرد به همین خوشه‌ی گندم و آرد و نان؛ ما افغان‌ها و بیشتر ممالک آسیایی از گندم تغذیه می‌کنیم؛ شاید هم تمام کره‌ی خاکی تا جان بگیریم، روزها شارژ در بدن ما باشد و واژه‌ی «گندمین» نیز همین گونه برای ما انرژی می‌دهد. نشر این مجله، آن هم از راه دور، مثل گندمی است که دهقانان آن را دَرو می‌کند، سپس آن را به آسیاب کردن می‌فرستن؛ زیر آسیاب گندم ریز ریز می‌شود، به آرد مبدل می‌شود، سپس آرد صاف می‌شود از اِلَک که ذره خس و خاشاک اضافی نماند تا به دست ما می‌رسد‌. مادران و دختران این زمین آب گرم می‌کنند، نمک و خمیرمایه سر سفره می‌گیرند و آرد را باز هم اِلَک می‌کنند، سپس بر یک تشت بزرگ آرد را با آب درهم می‌آمیزند و زیر مشت‌های خود آن را خمیر می‌کند، می‌گذارد یک مدتی دم بگیرد، تا اینکه خمیر دم بگیرد، تنور را آتش می‌کنند. بعد از دم دوباره آن را به زواله‌های گرد مبدل می‌کنند و هموار می‌کنند تا تنور گرم بیاید، سپس آنها را بر یک پتنوس می‌گیرند و می‌برند نزد تنور و هر کدام را دانه دانه بر دیواره‌های تنور می‌زنند؛ تا اینکه نان گرم و نرم به دست می‌آید و زیر دندان‌های ما له می‌شود و ‌آدمی پر از انرژی می‌شود. با بانو بهشته خرم، از سال‌های ۲۰۱۸ یا ۲۰۱۹، همان سال‌های که با انجمن ادبی «خانه داستان بلخ» در کانتین فرهنگی و اجتماعی «اپسو» آشنا شدم، همان سال‌های که در مکتب لیسه عالی «گوهر خاتون» می‌رفتم و در همان کوچه «اپسو» نیز بود، آشنایی پیدا کردم. همان سال‌ها باعث شد به طور جدی در قسمت ادبیات و هنر، با آشنای استادان و دوستان چون «مهدی نیازی»، «تقی واحدی»، «شفیق نامدار»، «فاطمه خاوری»، «خواهران کامگار»، «دوقلوهای امیری» و خیلی از نامداران شهر مزارشریف آشنایی پیدا کردم و همین شخصیت‌ها باعث شد به طور مداوم و با شوق و علاقه خاص در این زمینه فعالیت کنم. همین سال‌ها فیس‌بوک به خود جور کردم و با دنبال نمودن شخصیت‌های بزرگ، بانو خرم را نیز دنبال کردم. نمی‌دانم، شاید من بانو خرم را آنقدرها نمی‌شناختم، ولی از همان اوایل ۱۴ سالگی من، دور و بر دانشگاه بلخ، مکتب سلطان راضیه و دیگر جاها که برنامه‌ها برگزار می‌شد، با بزرگان خانواده یا اساتید می‌رفتم. ولی هیچگاه بانو خرم را به یاد ندارم که از نزدیک ملاقات کرده باشم. خوب، به هر حال خوشحالم در این اواخر همراهشان آشنا شدم، هرچند که ما را با نشر نمودن عکس‌های زیبا، دکلمه شعرها و متن‌های قشنگ با قلم بی‌نظیرشان از سال‌های پیش همراهی می‌کردن و اکنون که «گندمین» با همکاری فرحناز حامد و همسر عزیزشان، نثار آریان‌نفر، ساختن و دست و خاطره‌ هفتاد زن و دختر را گرفتن و به این مجله نشر نمودن، دل‌های ما را شاد کردن. کاری که شاید در ظاهر تنها گردآوری چند نوشته و تصویر به نظر برسد، اما در حقیقت تلاشی بزرگ برای کنار هم آوردن صداهای زنانی است که هر کدام حرفی برای گفتن، خاطره‌ای برای روایت کردن و نگاهی برای بخشیدن به جهان دارند. همان‌گونه که از یک دانه‌ی گندم تا رسیدن نان بر سفره، راهی طولانی و پرزحمت پیموده می‌شود، «گندمین» نیز حاصل ساعت‌ها تلاش، همدلی، صبر و عشق است. هر متن این مجله دانه‌ای است که در زمین تجربه و خاطره کاشته شده و امروز به خوشه‌ای تبدیل گردیده که خوانندگان می‌توانند از آن بهره بگیرند. ولی از همان روز که بانو خرم در کانال خود اعلام نمودن که «خاطرات دختران مکتب» را فردا نشر می‌کند؛ من بی‌صبرانه منتظر بودم فردا شود و ببینم چه کسی از مکتب ما «گوهر خاتون» خاطره نوشته است. تمام فکر و ذکرم همین بود؛ چون ما دختران زیاد داشتیم که اهل ادبیات بودن، هنر و قلم بی‌نظیر داشتن. اما دیدم که هیچ کس از مکتب ما نبودم و مأیوس شدم و حیف که منم دیر از این موضوع خبر شدم وگرنه می‌نوشتم و می‌فرستادم. به هر حال، این دست‌آورد بزرگی است که دل‌های ما دخترها چند روز شده باغ باغ کرده و از خوشحالی من با خانواده و دوستان خارجی خود نیز شریک ساختم. امیدوارم «گندمین» مثل هر بذرش خوشه‌ای پربار بشود و این نام مزرها را بشکند و به زبان‌های دنیا ترجمه شود. دوستانی دارم که ادبیات پارسی را دوست می‌دارند و عاشقش هستن و پیشنهاد من به بانو خرم این است که به زبان انگلیسی و عربی، اگر بشود، «خاطرات دختران مکتب» را ترجمه نموده و آن طرف‌ها نیز به نشر رسانده شود؛ استقبال گسترده‌ی خواهد شد. برای بانو بهشته خرم، فرحناز حامد، نثار آریان‌نفر و همه‌ی بانوانی که در شکل‌گیری این مجموعه سهم داشته‌اند، آرزوی موفقیت دارم؛ باشد که این نانِ گرمِ فرهنگ و ادبیات، سفره‌ی دل بسیاری از ما را روشن‌تر و پربارتر سازد. و در مورد پیشنهاد که کردم، هر خدمتی باشد من نیز دریغ نمی‌کنم. 🙏🏻

هنگام خواندن یکی از خاطره‌ها در گندمین، به بخشی رسیدم که عزیزی نوشته بود در مکتب به خاطر لهجه‌اش به او می‌خندیدند. آن قسمت مرا دوباره به یاد یک‌سری خاطرات مکتب خودم انداخت. برخلاف او، کسی در مکتب لهجه مرا مسخره نمی‌کرد؛ چون اصلا لهجه غلیظ بدخشانی نداشتم. من در کابل به دنیا آمده‌ام، در کابل بزرگ شده‌ام و همین‌جا درس خوانده‌ام. اما این به آن معنا نبود که در مکتب از آزار و کنایه در امان باشم. چیزی که گاهی مرا می‌رنجاند، شوخی‌ها و قضاوت‌هایی بود که درباره بدخشان و بعضی چهره‌های شناخته‌شده‌اش می‌شد. خوب به یاد دارم سال‌هایی را که برنامه «ستاره افغان» پخش می‌شد و میر مفتون حسابی با حرف‌ها و حرکت‌هایش بر سر زبان‌ها افتاده بود. در صنف ما چند نفر بودند که هر از گاهی با لبخندی آمیخته به تمسخر مرا «خیشای میر مفتون» صدا می‌زدند. آن روزها دلم می‌خواست به همان هم‌صنفی‌ها بگویم که اگر قرار باشد آدم‌ها را با چند نام و چند چهره مسخره کنیم، هیچ‌کس از این قاعده جان سالم به در نمی‌برد. من ترجیح می‌دهم خیشای میر مفتون باشم تا از شرافت پروانی. شرافت پروانی هم در آن سال‌ها با «اینمتو» گفتن‌هایش حسابی بر سر زبان‌ها افتاده بود و همان عزیزان از وجود مبارکش و محفل‌هایی که برگزار می‌کرد، فخر می‌فروختند. البته هیچ‌وقت این حرف‌ها را به زبان نیاوردم؛ چون به اندازه کافی با مسئولان انضباط و بعضی استادان مکتب مشکل داشتم و خواهان جنجال بیشتر نبودم. اما هرگاه در کتاب‌های درسی نامی از بدخشان برده می‌شد، خوشحال می‌شدم. انگار از لابه‌لای همان صفحه‌ها، تاریخ، فرهنگ، شعر، موسیقی و انسان‌های بزرگش جواب آن هم‌صنفی‌ها را به‌خوبی می‌دادند. اما اگر بخواهم از چیزی بگویم که واقعا در تمام این سال‌ها دلم را آزرده است، فاصله‌ای است که میان زبان روزمره من و لهجه شیرین زادگاهم افتاده است. چون در کابل بزرگ شده‌ام، ناخودآگاه در بیرون از خانه شبیه آدم‌های اطرافم حرف می‌زنم. لهجه‌ام رنگ کابلی گرفته و آن آهنگ شیرین بدخشانی کمتر در صدایم شنیده می‌شود. گاهی دلم می‌خواهد مثل آدم‌های وطنم حرف بزنم؛ همان‌طور که واژه‌ها از دهان‌شان می‌ریزد و انگار با هر جمله، قند و شکر پخش می‌شود. اما نمی‌شود؛ یا دست‌کم آن‌گونه که دلم می‌خواهد نمی‌توانم حرف بزنم. نمی‌دانید وقتی حوریا جان در کانالش صحبت می‌کند یا زینب در صنف آنلاین حرف می‌زند، چقدر با اشتیاق گوش می‌دهم. آن لهجه شیرین را می‌شنوم و حس می‌کنم چیزی شبیه قند و شکر در دلم آب می‌شود. شاید بعضی‌ها لهجه خود را پنهان می‌کنند تا به قول عام، شهری یا کابلی به نظر برسند؛ اما من سال‌هاست آرزوی برعکس دارم. آرزو دارم روزی بتوانم همان‌گونه حرف بزنم که مردم کوه‌ها و دره‌های بدخشان حرف می‌زنند؛ با همان شیرینی، گرما و موسیقی دلنشینی که هر بار شنیدنش مرا به خانه‌ای بی‌بی‌ جان و بابه‌ام می‌برد.

Repost from N/a
دیروز فصلنامه‌ی «گندمین» نخستین شماره‌ی خود را منتشر نمود. در این شماره، «گندمین» هفتاد خاطره از بانوان در دوره‌های مختلف را در خود جا داده است. زمانی‌که بهشته جان لینک مجله را فرستاد، با دیدن تصاویر گذشته و سیر تاریخی معارف در ادوار مختلف، حس کردم به گذشته سفر کرده‌ایم. تصاویر، عنوان‌ها و متن‌ها در کنار خاطره‌های خواندنی و دلچسپ، زیبایی بصری مجله را بیشتر کرده بود و دیدن تصاویر قشنگ دختران با مکتب‌هایشان این روایات را زنده‌تر و ملموس‌تر ساخته بود. یکی از چیزهایی که بعد از نشر مجله متوجه شدم و برایم دوست‌داشتنی بود، اتحاد و حمایت همه‌ی دختران از همدیگر و سهم چشمگیرشان در نشر و بازنشر کانال، مجله و خاطرات یکدیگر بود. خوشحالم که من هم سهم کوچکی در این مجله داشتم. هرچند مطمئنم بعداً روی نوشته و شیوه‌ی خاطره‌نویسی خودم ایرادهایی خواهم گرفت، اما ثبت این خاطره در اینجا بهترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم و همیشه بابتش خوشحال خواهم بود. در اخیر هم مثل همیشه مدیون زحمات فرحناز عزیزم و لطف و مهربانی‌های همیشگی بهشته جان خرم و حمایت‌شان از بانوان هستم. همیشه شاهد بوده‌ام که دختران را به نوشتن، هرچند کم و کوچک، تشویق می‌کنند و از کوچک‌ترین کارها حمایت می‌نمایند. این باعث می‌شود من و دخترانی مثل من بیشتر به خود و نوشتن خود باورمند شویم.

✨

Repost from N/a
این روز‌ها شدیداً بسیاری از دختران برای نشر نخستین مجله‌ای گندمین که در آن هفتاد خاطره از دوره‌ای مکتب‌شان را نشر کردند، خوشحالی دارند. حتا اگر من هم سهمی در آن ندارم، خوشحالم کرده و وقتی تلگرام را باز می‌کنم؛ چشم‌هایم برق می‌زنند. گندمین را یک مدت قبل وقتی در انستاگرام در استوری گیتی‌جان دیدم، خواستم سهمی کوچکی در آن بگیرم. با بهشته عزیز آشنا شدم و یکبار دیگر هم ممنونم برای این کار بسیار ارزشمند‌شان و فرصت قشنگی که در اختیار ما گذاشتند تا نشر مطالبی از خود داشته باشیم. وقتی مجله‌ای گندمین «هفتاد خاطره» نشر شد، برای بهشته عزیز پیام کردم که آیا همه حق اشتراک در این مجله را داشتند یا فقط باید دانش آموزان فعلی؟ گفت: «بلی برای همه بود.» و گفتم: «چطور جا ماندم با وجود اینکه همه جا خبرش است.» با مهربانی گفت: «نگران نباش حسنا جان، کار اول و آخر ما نیست. فصل بعدی شخصاً برت میگم.» وقتی چند خاطره‌ای از آن‌را خواندم با خود گفتم اگر خبر می‌بودم، چه خاطره‌ای باید می‌فرستادم؟ دیروز و امروز فکر کردم و هیچ خاطره‌ای به یادم نیامد. دلم به لرزه افتاد که چطور ممکن است؟ چطور دوازده سال در مکانی بودم که می‌توانست پُر از خاطره باشد اما من یکی هم ندارم؟ چطور آن همه سال را گذراندم؟ چطور مثل بقیه خاطرات خوب ندارم؟ به این نتیجه رسیدم که آن دوازده سال را در سکوت و گوشه‌ای تنهایی سپری کرده بودم. صنفی‌های زیادی داشتم که با بعضی‌ از آنها دوست بودم، ( حداقل خودم اینطور فکر می‌کنم). اما حرف این‌جاست که آن‌ها با من دوست نبودند. بیش از حد آرام و بی‌آزار بودم و این مورد پسندشان نبود. وقتی حرف‌های دخترانه می‌زدند من نمی‌دانستم چی بگویم. سریال نمی‌دیدم که مثل خودشان در جمع‌های شان قصه کنم و یا هر چیزی دیگر… همیشه از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم، به جوی آب و درختان چنار و توت که کنار آن بودند. از تنه و شاخه‌های شان با پنسل رسم می‌کشیدم و هیچ کسی مثل من از این کارها نمی‌کرد. غرق شدن از پنجره به ابرها، به درختان و صدای آب در جوی و باغ مقابل مکتب‌مان که یک درخت توت قدیمی داشت و اطرافش درخت دیگری نبود. همه در واقعیت زندگی می‌کردند من در خیالم. دوازده سال آن گونه گذشت. وقتی صنف دوازدهم بودیم، می‌دانستم که مکتب یک دوره‌ای خوب است. بی‌مسوؤلیت‌ایم و قرار نیست تکالیف ما زیاد باشد. اما بعد از اتمام آن مسوؤلیت‌ها زیاد و زندگی سخت‌تر می‌شود. وقتی برای صنفی‌هایم می‌گفتم: «اوقدر هم خوش نیستم از این‌که مکتب تمام می‌شود. قرار است مشکلات زندگی بیشتر شود و مسوؤلیت‌های ما زیاد شود.» به حرفم اعتنایی نمی‌کردند و به من می‌خندیدند. برای این‌که بیشتر به مکتب وصل باشم و برایش وقت بگذرام، کتابچه‌های جدید می‌گرفتم. درس‌های بیولوژی و کیمیا را در آن‌ها پاک نویسی می‌کردم و برای صنفی‌هایم می‌دادم. آن‌ها تعجب می‌کردند که چرا؟ و می‌گفتند: «حسنا تو زیاد مهربان هستی.» اما من برای خودم این‌کار را می‌کردم نه آن‌ها. مهربان نبودم به بعد آن روز‌ها فکر می‌کردم که قرار است زندگی بعد از مکتب چه شکلی می‌شود و چی اتفاقاتی در انتظارم است. خیلی زود یک فاجعه بد رخ داد و نگرانی‌هایم به واقعیت تبدیل شد؛ که تاثیرات آن تا ابد بر روح و جسمم باقی است و با من زندگی می‌کند. در آن دوره هرگز نتوانستم خودم را بشناسم، خودم را پیدا کنم و بفهمم به چی تعلق دارم. یا این‌که اصلاً روزی چیزی می‌شوم یا نه، مطمئن نبودم. وقتی تمام شد پدرم گفت: «تو هنوز هم برای رفتن به دانشگاه خورد هستی و آماده نیستی. باید کمی صبر کنی.» اما از دانشگاه تا دل‌تان بخواهد حرف دارم. مدت کمتر از سه سال، از ارزشمند‌ترین سال‌های زندگی‌ام است که هرگز فراموش نمی‌کنم. حتا در دوره امارت هم مدتی که رفتیم باعث خوشحالی‌ام بود. آن سه سال باعث شد چیزی باشم که امروز هستم. هرگز در مورد مکتب حرف نزده بودم، حالا فرصت خوبی بود.

Repost from N/a
با وجود خستگی و بی‌خوابی بعد از یک سفر هفت-هشت ساعته، نشسته‌ام و مجله‌ی گندمین را می‌خوانم؛ روایت‌های شیرین و آشنایی که مرا به‌یاد روزهای خوب و فراموش‌نشدنیِ دوران مکتبم می‌اندازند. خوش‌حالیِ زنگ تفریح، ترس از امتحان، خستگیِ راهِ مکتب، شوخی و «مذاق» با هم‌صنفی‌ها و... این حجم از احساسات مثفاوت، چنان برایم زنده و قابل لمس است که احساس می‌کنم روی چوکی صنف نشسته‌ام و خاطرات خودم را مرور می‌کنم. در واقع، نوشتن روایت‌های دوران مکتب فقط یادآوری خاطرات گذشته نیست، بلکه ثبتِ واقعیت‌های تلخ امروزی جامعه خاموشِ ما است. صد آفرین و خسته نباشید به همه، مخصوصاً گردآورندگان این مجله، بهشته خرم و فرحناز حامد که چنین اقدامِ مهمی را به راه انداختند. https://t.me/theGandomin/8

Repost from دُژَم
از میان دوستانم، گاهی دربارهٔ مجله و کارهایش با «عمره» صحبت می‌کردم. هر بار که روی موضوعی گفت‌وگو می‌کردیم، در میان حرف‌ها سر
+3
از میان دوستانم، گاهی دربارهٔ مجله و کارهایش با «عمره» صحبت می‌کردم. هر بار که روی موضوعی گفت‌وگو می‌کردیم، در میان حرف‌ها سراغ «گندمین» را می‌گرفت و می‌پرسید کارها به کجا رسیده است. همچنین هر بار یادآوری می‌کرد که من می‌توانم به‌خوبی از عهدهٔ این کار برآیم. در همان گفت‌وگوها، از عمره نیز خواهش کردم که خاطره‌اش را بنویسد. می‌دانستم که او به جریان‌ها سطحی نگاه نمی‌کند. حتا از او خواستم با همان نگاه نقادانه‌اش از مکتب و خاطره‌هایش بنویسد. با وجود درگیری‌های کاری و امتحان‌هایش، گفت که تلاش می‌کند چیزی بنویسد. خاطرهٔ عمره از آخرین نوشته‌هایی بود که به دست ما رسید و من تا همان لحظه‌های آخر، منتظر رسیدنش بودم. در ضمن، به گمان من، خاطرهٔ او حزین‌ترین و سنگین‌ترین خاطرهٔ «گندمین» نیز بوده است. هر بار که به خاطرهٔ او می‌رسیدم، حزن و اندوهم تازه می‌شد. از همین‌جا بار دیگر، شخصن از او، از خاطره‌اش و از حضور ارزشمندش، بسیار سپاس‌گزارم.

Repost from دُژَم
برای این مجله، برای دو نفر بیش از حد اصرار کردم که خاطره بنویسند. اگر اختیار کامل دست خودم می‌بود، از بیشتر دوستانم هم می‌خوا
+1
برای این مجله، برای دو نفر بیش از حد اصرار کردم که خاطره بنویسند. اگر اختیار کامل دست خودم می‌بود، از بیشتر دوستانم هم می‌خواستم و اصرار می‌کردم که چیزی بنویسند؛ اما می‌دانم که نوشتن با زور و اجبار ممکن نیست. با این همه، در بخش خانواده گاهی شاید اندکی پافشاری لازم باشد. البته من از زور و اجبار کار نگرفتم؛ فقط هر از گاهی به «مرسل» و «ح» یادآوری می‌کردم که باید خاطرهٔ‌شان را بنویسند. مرسل شرطی گذاشت و پس از آن‌که من به آن شرط عمل کردم، پذیرفت که خاطره بنویسد. از این بابت بسیار خوشحال شدم. اما «ح» اصلن زیر بار نرفت و ثابت کرد که از خودم هم لجبازتر است. مرسل خاطره‌اش را نوشت و در واتساپ فرستاد. وقتی آن را خواندم، از این‌که بالاخره خاطره‌اش را نوشته بود، بسیار خوشحال‌ شدم؛ اما از جریان خاطره‌ نیز ناراحت شدم، چون من شاهد آن دوستی بسیار خوب و قشنگ بودم. اگر مرسل به مکتب می‌رفت، امروز دانشجو می‌بود؛ با این‌همه، می‌دانم که راه خود را پیدا کرده و به شیوهٔ خودش می‌آموزد. گاهی حتا من هم از او چیزهایی می‌آموزم.

مادرم امروز ظهر خاطرهِ «بی‌خاطره‌گی»‌ام را در مجله گندمین خواند. در آشپزخانه بودم که آمد و طولانی نگاهم کرد. طولانی… بعد نزدیکم شد، بغلم گرفت و گریه کرد. مادر بعد از خواندنِ آن خاطره بسیار گریه کرد و با کلمات بریده بریده می‌گفت و تکرار می‌کرد: بمیرم. بمیرم برای دخترم. به مادرم برای دلداری دادن گفتم که اگر بیشتر از این باعث گریه‌شان شوم، ترجیح می‌دهم دیگر چیزی ننویسم. اما دروغ گفتم. می‌نویسم. با این قلم ضعیف و سستم بسیار خواهم نوشت. برای مادرم خواهم نوشت. از بی‌خاطره‌گی‌هایم، از خاطراتِ نداشته‌ی مکتبم، از خاطرات نداشته‌ی مادرم از پدرش و بسیار خواهم نوشت.

مه یک جور های سوپرایز شدم فکر نمی کردم که هر دو خاطره‌ام در گندمین نشر شود.😭💗💗💗
+3
مه یک جور های سوپرایز شدم فکر نمی کردم که هر دو خاطره‌ام در گندمین نشر شود.😭💗💗💗

Repost from N/a
فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندگی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند، تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۵ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند…

Repost from شاپرک آبی
تازه از وظیفه به خانه برگشتم،سری میزنم به فضای مجازی و نشر خاطرات دوره مکتب مان حکم یک گیلاس چای سبز تازه دم شده ره برایم می‌دهد. ینعی از تهی دل خوشحالم! از همه عزیزان که در خصوص تهیه مجله زحمت کشیدند یک دنیا ممنون هستیم. 💛

گوشواره‌های محبوب خواهرم: ]
+2
گوشواره‌های محبوب خواهرم: ]

از بی‌خاطره‌گی من هم در «گندمین» بخوانید.
+1
از بی‌خاطره‌گی من هم در «گندمین» بخوانید.

Repost from N/a
گاهی بعضی نوشته‌ها فقط خوانده نمی‌شوند، بلکه حس می‌شوند؛ «گندمین» برای من چنین تجربه‌ای بود. هنگام خواندن خاطرات این شماره، بارها میان لبخند و اندوه در رفت‌وآمد بودم. هر روایت، دریچه‌ای بود به بخشی از زندگی دخترانی که با امید، شوق و آرزو به مکتب رفته‌اند و مکتب را نه فقط محل آموزش، بلکه بخشی از هویت و رؤیاهای خود دانسته‌اند. آنچه بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، صداقت و سادگی این روایت‌ها بود. در این صفحات، انسان با زندگی واقعی روبه‌رو می‌شود؛ با خاطراتی که گاهی شیرین‌اند، گاهی تلخ، اما همه از دل برآمده‌اند و به دل می‌نشینند. «گندمین» توانسته است بخشی از حافظه جمعی دختران افغانستان را به زیبایی ثبت کند؛ حافظه‌ای که حفظ آن برای امروز و فردای ما اهمیت فراوان دارد. از بانو بهشته خرم،مدیرمسئول گندمین، صمیمانه سپاسگزارم که با تعهد و باور به اهمیت روایت‌های زنان، زمینه خلق چنین اثر ارزشمندی را فراهم کرده‌اند. همچنین از بانو فرح‌ناز حامد، ویراستار این شماره، بابت دقت، حوصله و زحمتی که برای آماده‌سازی این مجموعه کشیده‌اند، قدردانی می‌کنم. «گندمین» برای من تنها یک فصل‌نامه نبود؛ سفری بود میان خاطرات، آرزوها و بخش مهمی از تاریخ نانوشته دختران افغانستان. امیدوارم این تلاش ارزشمند ادامه پیدا کند و روایت‌های بیشتری از زنان این سرزمین فرصت شنیده شدن بیابند.