330
Subscribers
+124 hours
-27 days
+630 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 6 channels
August '26
+27
in 2 channels
Get PRO
July '26
+51
in 2 channels
Get PRO
June '26
+29
in 3 channels
Get PRO
May '26
+86
in 7 channels
Get PRO
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+10
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8
in 0 channels
Get PRO
January '26
+32
in 3 channels
Get PRO
December '25
+14
in 1 channels
Get PRO
November '25
+20
in 1 channels
Get PRO
October '25
+21
in 2 channels
Get PRO
September '25
+18
in 2 channels
Get PRO
August '25
+23
in 2 channels
Get PRO
July '25
+22
in 0 channels
Get PRO
June '25
+18
in 0 channels
Get PRO
May '25
+115
in 1 channels
Get PRO
April '25
+104
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | +1 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | +1 | |||
| 03 September | +1 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
| 2 | ❤️🩹 | 57 |
| 3 | خودکشی را نمیتوان صرفاً بهعنوان میل به مرگ فهم کرد در بسیاری از موارد، آنچه انسان میخواهد پایان یابد، خودِ زندگی نیست، بلکه رنجیست که دیگر توان تحمل و معنابخشی به آن را ندارد. هراسانگیزترین بخش ماجرا نیز مرگ نیست فرسایشیست که پیش از آن در روان انسان رخ داده است جایی که درد، امید را به حاشیه میراند و ذهن، مرگ را نه بهعنوان نابودی، بلکه بهعنوان تنها راه گریز از رنج تصور میکند تراژدی واقعی همین باشد انسانی که هنوز زنده است، اما دیگر دلیلی برای ادامهدادن در ذهنش باقی نمانده است. | 70 |
| 4 | کلانتر مسکین وقتی خانه قومی میره لایتر و سگرتشه به مه تسلیم میکنه. | 83 |
| 5 | No text... | 1 |
| 6 | https://t.me/HarfChatBot?start=a7ad5f95d6b0
این روزها مد شده و ما هم دوباره میگذاریم. حرفی یا انتقادی بود بگویید. | 82 |
| 7 | بیگانهتر گیاهِ زمینم، ولی منم!
خورشید قهر کردهترینم، ولی منم!
هقهقترین پرنده شدم در سکوت کوه
پژواک یادهای پسینم، ولی منم!
در کهکشان شیریِ پیشانیات گلم
باریکهای به وسعت چینم، ولی منم!
در خواب دستهای تو شاید کبوترم
اما برای خود که همینم، ولی منم!
گفتی شکستهای و غمینی و سرکشی
بدتر! کلافهام و ظنینم، ولی منم!
آنی نبودهام که تو میخواستی عزیز!
شرمندهام، خلاصه که اینم، ولی منم.
گفتی که باربار نوشتی در این غزل:
من من منم، چنان و چنینم، ولی منم
اما گلم! نه منم این"منی" که گفت:
افسرده و تباه و غمینم، ولی منم
هرچند می شناسیم اما نگو که من
بیگانهتر گیاه زمینم، ولی منم!
مسعود حسنزاده | 99 |
| 8 | در ستایش بیسوادی
آیا ممکن است سواد، گاهی ما را از فهمیدن دورتر کند؟
مردی را میشناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبهرویش مینشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود میفهمید کجای زندگیاش درد میکند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی میدانست. فقط نگاه میکرد. گوش میداد. عجلهای هم برای پاسخدادن نداشت. سالها بعد، من دهها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوشدادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژهها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آنجا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بیسوادی.
منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بیسوادی واقعی میتواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش میکنم چیز دیگری است: لحظهای که آدم حاضر میشود دانستههایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیهی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیشفعال»، رابطهای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نامگذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را میگیرد.
افلاطون در «فایدروس» گفتوگویی را روایت میکند که در آن سقراط افسانهی تئوث و تاموس را بازمیگوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی میکند؛ تاموس پاسخ میدهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است دربارهی فاصلهای که میتواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر میشود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جستوجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس میکنیم خودِ موضوع را هم فهمیدهایم.
سواد نوعی اعتمادبهنفس تولید میکند؛ و همینجا خطر آغاز میشود. آدم کماطلاع ممکن است بگوید «نمیدانم». آدم نیمهمطلع اغلب توضیح میدهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کتوشلوار میپوشد، تشخیصش دشوارتر میشود. تاریخ اندیشه پر از آدمهای باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همینطور. خواندن، بهتنهایی، کسی را از حماقت یا بیرحمی مصون نمیکند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیقتری میدهد.
پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» میآید. جملهاش برای من از بسیاری تعریفهای رسمی سواد جدیتر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی میکند بخواند. ممکن است دربارهی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روانشناسی بداند و هیچوقت متوجه نشود فرزندش از او میترسد. اگر اینها را نمیخوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟
دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمیخواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که میدانیم. کتاب روی میز، جملهای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفتوگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمیگذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا میآوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابلعرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظهای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بیسوادیِ مورد علاقهی من همینجا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم.
من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم میشود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب میکند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم میزند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقینها و همان دشمنها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمیمان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانهها محل کشفاند؛ بعضی دیگر انبار مهمات.
برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمیدانم» جملهی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحلهی سواد همین باشد: آنقدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی.
نویسنده: مصطفی سلیمانی
منبع نشر: کانال فلسفه اخلاق
t.me/dehatashin | 80 |
| 9 | پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است
دلم از سایۀ خود نیز گریزان شده است
تازه از آمدن سال دو روزی نشده
که سفر کرده پرستو و زمستان شده است
باد، خوابیده؛ ولی راوی بر بادیهاست
برگ زردی که رها روی خیابان شده است
پاره پاره دل توفانزدۀ غمگینم
گل سرخیست که زیر لگد تان شده است
بیتو، بی صبح تن تو، چه حزین میسوزد
بر سر طاقچه شمعی که فروزان شده است
ردی از سایۀ یک سار در آن پیدا نیست
چقدر پنجره لبریز کلاغان شده است
نیشخندی ـ چه گزنده ـ به سیهکاری ماست
پشت لبخندم اگر گریه نمایان شده است
| #عفیف_باختری | | 76 |
| 10 | بگذر از من که دلی خسته و پُر غم دارم
درد، ارثیست که از حضرتِ «آدم» دارم!
جانِ من جور و تیار است، چرا مشکوکی؟
به دعایِ تو، دو تا دیدهیِ پُر نم دارم...
حرف تنها به سرِ چهرهیِ گلگونِ تو نیست
گله از بختِ «پدرلعنتِ» خود هم دارم!
هر فروشندهیِ تریاک به من میگوید:
«اگر از زندگیات سیر شدی، سَم دارم!»
چه کنم؟ دستِ خودم نیست، به قولِ معروف:
در بغل، شیشهیِ ناموسِ دو عالم دارم...
مثلاً روزی اگر بر جسدم شک کردی
رویِ بازویِ چپم، تاپهیِ «مریم» دارم!
#کاوه_جان | 99 |
| 11 | میگه: ما نسلی استیم که شبها به امید فردای زبیا نه؛ بلکه به امید مردن در خواب، میخوابیم. | 161 |
| 12 | که تو از ازل غمگین بودی، خنده غمگینترت میکند.
که تو از ازل تنها بودی، خنده تنهاترت میکند.
آنکه چون من با دردی ژرف به زمین آمده باشد، با خنده خوشبخت نمیشود.
بختیار علی
خنده غمگینترت میکند، ترجمهی مریوان حلبچهای | 94 |
| 13 | نوصا صراد گفت: چون بیدل از واژه «آیینه» زیاد استفاده میکرد، برایش شاعر آیینهها میگویند.
بنده هم گفت: اینطوری خودت را باید «شاعر باردار» بگویند. | 95 |
| 14 | بیزارم از دنیای آدمها
بگذار تو افسانهام باشی
من تا همیشه از تو میگویم
تو میشود دیوانهام باشی؟
من در خودم آوارهام دختر!
تو خانمی کن خانهام باشی...
حسین توحیدی | 108 |
| 15 | جامعهی ما قدم به قدم با محرومیتها کنار میآید؛ تا جایی که نشستنِ زنی کنار پارکها و اماکن عمومی بخاطر اجازه ندادن شان، دیگر کسی را شوکه نمیکند. البته ماهایی که این موضوع را بازنشر میکنیم، به خیال خود از این فاجعه رنج میبریم؛ ولی میدانید که این بازگو کردنها، رنج ما را به یک کلیشه تبدیل کرده است. کسی اهمیت نمیدهد. آنهایی هم که اندک توجهی نشان میدهند، طوری نیست که به درد این وضعیت بخورد. در واقع بیشتر ما با گذاشتن یک پست، تصور میکنیم رسالت اجتماعی خود را انجام دادهایم و بار گناهِ هیچکاری نکردنمان را تخلیه میکنیم، در حالی که در دنیای واقعی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
حداقل کاری که شوهر آن خانم میتوانست انجام دهد، این بود که از رفتن به باغوحش منصرف شود، یا حداقل زمانی دیگر بدون خانمش بیاید. او باید به فرزندانش نشان میداد که در برابر یک آپارتاید جنسی در وقیحانهترین شکل ممکن قرار دارند و نباید در قبال این موضوع بیتفاوت بود. این حداقل کاریست که ما در شرایط کنونی میتوانیم انجام دهیم؛ اینکه به اطرافیان مان بفهمانیم نباید با این قید و بندها به تدریج عادت کرد و آن را عادی جلوه داد. اما واقعیت این است که فردی که خودش محروم نشده، به سختی میتواند عمق تحقیر فرد محرومشده را درک کند؛ مگر اینکه به سطح بالایی از خودآگاهی و همدلی رسیده باشد.
محرومیتهای اولیه را نباید به یک روال روزمره تبدیل کرد؛ چرا که پیامد آن، تولد نسلی از کودکان است که فکر میکنند مادران، خواهران، همسران و دخترانشان موجوداتی درجهدوم هستند. همانطور که بیتوجهی به عادی شدن این تبعیض کمک میکند، اینکه عادیسازی را بشکنیم و زیر بار این مرزبندیهای غیرانسانی نرویم، هم میتواند کمک کند با شرایط فعلی مقابله کنیم.
البته تا زمانی که جامعه به ویژه مردان این تحقیر را به عنوان یک امر طبیعی بپذیرند، هیچ تغییری در حال و وضع ما به وجود نمیآید؛ مگر اینکه مردم ما واقعاً میخواهند اوضاع ما اینگونه باشد، که البته با دیدنِ بعضیها میتوان فهمید که چندان ازین اوضاع ناراحت هم نیستند.
خلاصه، پیامد این بلاهت جمعی چیزی جز تولید جامعهای اخته و روانی نیست. فرزندی که فردا خودش ستمگری خواهد شد و همین زنجیرهی حقارت را ادامه میدهد، خانوادهها میپوسند و شهر تبدیل به طویلهای خواهد شد که در آن، فقط یک عدهی خاص حق نفس کشیدن دارند. | 63 |
| 16 | کنار باغ وحش، زنی را دیدم که پهلوی موترسایکل، روی خاک نشسته و به فکر فرو رفته است. پنداشتم که گدا باشد، ولی دیدم لباس پاک و منظم بر تن دارد، ظاهرش به گدا نمیماند و نبود. از کنارش رد شدم ولی ذهنم درگیرش شد... درگیر اینکه چرا آنجا روی زمی نشسته باشد. میدانید، نتیجهاش چه شد.
اینکه شوهر و فرزندش داخل باغ وحش رفته اند و او چون اجازه داخل شدن ندارد، آنجا منتظر شان نشسته است. | 419 |
| 17 | اوسترات اسپیریدونیچ آه کشید و گفت: «خدا کند اینطور باشد. رذلِ پست بودنش درست، اما آدم نیکوکاری است!... نباید رنجاندش!...»
#ماسک
#چخوف
#عبدالحسیننوشین | 168 |
| 18 | غروب بود و به خود باربار خندیدم
به چای، سگرت و میز قمار خندیدم
به فاضلانهترین کار های این مَردم-
به عشق و نفرت این رهگذار خندیدم
به زندگی، به ندامت، به شعر شاعرها
به هرچه مضحکه شد نیچهوار خندیدم
دوباره حرف بزرگ و دوباره سر به هوا
دوباره گردن منصور و دار... خندیدم!
دوباره شب شد و تاریکی توانفرسا
به بوف کور و تماشای یار خندیدم!
سیاووش | 165 |
| 19 | کیستم من؟
قطرهای از بادههای آسمان... | 142 |
| 20 | من آن زمانکه به پوچی تلخ بردم
غروب بود و به خود بار بار خندیدم
سیاووش | 159 |
