en
Feedback
V e n u S i a n🪴

V e n u S i a n🪴

Open in Telegram

دنباله رَو آرامش Violin🎻& ballet🩰 @VenSamBoT:حرف

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
+124 hours
+27 days
+630 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+4
in 2 channels
August '26
+53
in 5 channels
Get PRO
July '260
in 1 channels
Get PRO
June '260
in 7 channels
Get PRO
May '26
+32
in 2 channels
Get PRO
April '260
in 1 channels
Get PRO
March '260
in 1 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '26
+171
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+1
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September+1
01 September+1
Channel Posts
sticker.webp0.07 KB

2
No text...
64
3
No text...
65
4
No text...
135
5
گاهی باید بگذاریم طبیعت کار خودش را بکند.
76
6
No text...
86
7
حق با رها بود. زندگی! یک سیب؛ یک آدم.
103
8
No text...
113
9
sticker.webp
101
10
دوستانی بعد خواندن یادداشت تو تصمیم گرفتند که کتاب را بخوانند
100
11
No text...
96
12
نخستین بار که نام کتاب «جای خالی سلوچ» را شنیدم، خیلی تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم و همان روز آن را به فهرست کتاب‌هایی که بای
نخستین بار که نام کتاب «جای خالی سلوچ» را شنیدم، خیلی تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم و همان روز آن را به فهرست کتاب‌هایی که باید بخوانم اضافه کردم. حالا که کتاب را خوانده‌ام، اهمیت و تأثیر آن برایم بیشتر شده است. رنج، تنهایی و عشقِ موجود در این داستان، برای من شباهت زیادی به زندگی و روزهای سخت کشور خودم، افغانستان دارد. سرنوشت هاجر بیشتر از همه مرا به یاد دختران و زنان سرزمین خودم انداخت؛ او که مجبور می‌شود مسیری را بپذیرد که خودش انتخاب نکرده است. همین موضوع برای من بسیار دردناک بود. گاهی هنگام خواندن داستان، به این فکر می‌کردم که شاید برای هاجر، مرگ آسان‌تر از زندگی در کنار کسی بود که قدرش را نمی‌دانست و با او ظلم می‌کرد. ادامۀ نوشته: https://gandomin.com/5713/ #گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
89
13
بعد از جنگ با چوب دستم، انجیر های تازه را برای تو خواهم چید!
104
14
خاکستری، خاکستری، خاکستری؛ صبح، مه، باران ابر، نگاه، خاطره در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی. در من آیینه‌ای نبود، تو دیدی. ريشه‌اى بودم در خواب خاک هاى متبرک. بى باران در نگاه تو سبز شدم. برق از جشمانت برخواست. نگاهم بارانى شد. گونه هايت خيس باران، چشم هايت آفتابى. گرگ ها مى زايند! بره هارا دريابيد. تو با چشمانت مرا بنواز. چوب دست چوپانى ام، صلاح كارگر خواهد شد. تو با چشمانت مرا بنواز. چوب دست چوپانى ام، صلاح كارگر خواهد شد. بعد از جنگ با چوب دستم، انجير هاى تازه را براى تو خواهم چید. با تو خواهم ماند؛ با تو خواهم خواند؛ و ترا در بهد آفتابيت خواهم بوسيد. اگر ابرها بگذارند…. محمد ابراهیم جعفری
108
15
«اینجا اگر‌چه گاه گل به زمستانِ خسته، خار می‌شود… اینجا اگر‌چه روز گاه چون شب، تار می‌شود اما بهار می‌شود.»
94
16
+3
No text...
120
17
No text...
94
18
No text...
95
19
زندگی:
زندگی:
122
20
No text...
93