«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
324
Subscribers
-124 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
324
Repost from TheGandomin
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
324
به روی حویلی قدم می زنم، گروپ را خاموش می کنم تا مثلاً قدم زدن من را کسی نبیند، مهتاب هم رنگش به نارنجی و سرخ می ماند و فکر کرده روانم که به «گندمین و واژهی گندمین» چی بنویسم؟
زیست و احیا ماندن انسان ها ربط می گیرد به همین خوشهی گندم و آرد و نان؛ ما افغانها و بیشتر ممالک آسیایی از گندم تغذیه می کنیم؛ شاید هم تمام کره خاکی تا جان بگیریم، روزها شارژ در بدن ما باشد و واژهی «گندمین» نیز همین گونه برای ما انرژی می دهد .
نشر این مجله آن هم از راه دور مثل گندمی است که دهقانان آن را دَرو می کند، سپس آن را به آسیاب کردن می فرستن، زیر آسیاب گندم ریز ریز میشود، به آرد مبدل می شود ، سپس آرد صاف می شود از اِلَک که ذره خس و خاشاک اضافی نماند تا به دست ما می رسد. مادران و دختران این زمین، آب گرم می کنند، نمک و خمیر مایه سر سفره می گیرند و آرد را باز هم اِلَک می کنند، سپس بر یک تشت بزرگ آرد را با آب درهم میآمیزند و زیر مشت های خود آن را خمیر می کند، می گذارد یک مدتی دم بگیرد، تا اینکه خمیر دم بگیرد، تنور را آتش می کنند. بعد از دم دوباره آن را به زواله های گرد گرد مبدل می کنند و هموار می کنند تا تنور گرم بی آید، سپس آنها را بر یک پتنوس میگیرند و می برند نزد تنور و هر کدام را دانه دانه بر دیواره های تنور می زنند؛ تا اینکه نان گرم و نرم به دست می آید و زیر دندان های ما له می شود و آدمی پر از انرژی می شود.
با بانو بهشته خرم از سالهای ۲۰۱۸ یا ۲۰۱۹ همان سالهای که با انجمن ادبی «خانه داستان بلخ» در کانتین فرهنگی و اجتماعی «اپسو» آشنا شدم، همان سالهای که در مکتب لیسه عالی «گوهر خاتون» می رفتم و در همان کوچه «اپسو» نیز بود. همان سالها باعث شد به طور جدی در قسمت ادبیات و هنر با آشنای استادان و دوستان چون «مهدی نیازی»، «تقی واحدی»، «شفیق نامدار»، «فاطمه خاوری»، «خواهران کامگار»، «دوقلوهای امیری» و خیلی از نامداران شهر مزارشریف آشنایی پیدا کردم و همین شخصیت ها باعث شد به طور مداوم و با شوق و علاقه خاص در این زمینه فعالیت کنم.
همین سالها فیس بوک به خود جور کردم و با دنبال نمودن شخصیت های بزرگ بانو خرم را نیز دنبال کردم، نمی دانم شاید من بانو خرم را آنقدرها نمی شناختم ولی از همان اوایل ۱۴ سالگی من دور و بر دانشگاه بلخ، مکتب سلطان راضیه و دیگر جاها که برنامه ها برگزار می شد با بزرگان خانواده یا اساتید می رفتم. ولی هیچگاه بانو خرم را به یاد ندارم که از نزدیک ملاقات کرده باشم.
خوب به هر حال خوشحالم در این اواخر همراهشان آشنا شدم، هرچند که ما را با نشر نمودن عکس های زیبا، دکلمه شعر ها و متن های قشنگ با قلم بی نظیر شان از سالهای پیش همراهی می کردن و اکنون که « گندمین » با همکاری فرحناز حامد و همسر عزیزشان نثار آریاننفر ساختن و دست و خاطره هفتاد زن و دختر را گرفتن و به این مجله نشر نمودن دل های ما را شاد کردن.
کاری که شاید در ظاهر تنها گردآوری چند نوشته و تصویر به نظر برسد، اما در حقیقت تلاشی بزرگ برای کنار هم آوردن صداهای زنانی است که هر کدام حرفی برای گفتن، خاطرهای برای روایت کردن و نگاهی برای بخشیدن به جهان دارند.
همانگونه که از یک دانهی گندم تا رسیدن نان بر سفره، راهی طولانی و پرزحمت پیموده میشود، «گندمین» نیز حاصل ساعتها تلاش، همدلی، صبر و عشق است. هر متن این مجله دانهای است که در زمین تجربه و خاطره کاشته شده و امروز به خوشهای تبدیل گردیده که خوانندگان میتوانند از آن بهره بگیرند.
ولی از همان روز که بانو خرم در کانال خود اعلام نمودن که «خاطرات دختران مکتب» را فردا نشر می کند؛ من بی صبرانه منتظر بودم فردا شود و بیبنم چه کسی از مکتب ما « گوهر خاتون» خاطره نوشته است، تمام فکر و ذکرم همین بود. چون ما دختران زیاد داشتیم که اهل ادبیات بودن، هنر و قلم بی نظیر داشتن. اما دیدم که هیچ کس از مکتب ما نبودم و مأیوس شدم و حیف که منم دیر از این موضوع خبر شدم وگرنه می نوشتم و می فرستادم.
به هر حال این دست آورد بزرگی است که دل های ما دخترها چند روز شده باغ باغ کرده و از خوشحالی من با خانواده و دوستان خارجی خود نیز شریک ساختم.
امیدوارم «گندمین» مثل هر بذرش خوشهای پر بار بشود و این نام مزرها را بشکند و به زبان های دنیا ترجمه شود.
دوستانی دارم که ادبیات پارسی را دوست می دارند و عاشقش هستن و پیشنهاد من به بانو خرم این است که به زبان انگلیسی و عربی اگر بشود « خاطرات دختران مکتب » را ترجمه نموده و آن طرف ها نیز به نشر رسانده شود؛ استقبال گستردهی خواهد شد.
برای بانو بهشته خرم، فرحناز حامد، نثار آریاننفر و همهی بانوانی که در شکلگیری این مجموعه سهم داشتهاند، آرزوی موفقیت دارم؛ باشد که این نانِ گرمِ فرهنگ و ادبیات، سفرهی دل بسیاری از ما را روشنتر و پربارتر سازد.
و در مورد پیشنهاد که کردم هر خدمتی باشد من نیز دریغ نمی کنم🙏🏻
324
من از جنگ و سر و صدا خیلی می ترسم، حتی که اگر جنگ و سر و صدایی معمولی باشد.
ساعت ها تمرکزم را از دست می دهم و نمی دانم این ترس را چگونه از بین ببرم
324
همو که میگن چوپ خدا صدا ندارد راست است.
مادرم چند بار صدا زد گفت بخیر نماز عصر قضا شده رایست. ولی من مصروف نوشتن متنی خیلی قشنگی برای «گندمین» بودم که با شنیدن صدای مادر ورخطا شده از صفحه برآمدم حالت که دوباره برگشتم متن قشنگ من پاک شده بود😢
اینالی مجبور دوباره باید بنویسم، شاید نماز را که خواندم بهتر هم شود چی بدانم
324
Repost from کلانتر میخکوب
یک حرکت فمینیستی مثبت
امروزه، گروههای زیادی هستند که با ادعاهای بزرگ، جز حس بد از یک ایدهٔ مثبت، چیزی بار نمیدهند. منظورم آنهایی هستند که زیر نام فیمینیسم و حمایت از زنان محروم، حرکتهایی انجام میدهند که عایدش تنش و دشنام و بدگمانی و ناامنی و اختناق است.
اما یک جریان خیرخواه و مثبتاندیش، نباید تاختوتاز داشته باشد. در تاریخ، حتا آنهایی که مبارزات چریکی انجام داده اند نیز، بنا بر باورهای مثبتشان، منجر به اتحاد و همدلی شده و گروههای مختلفی را در بر گرفته اند. هدفم این است که با نیکویی و نرمش هم میتوان مبارز بود.
آن حرکت فمنیستی مثبتی که در این چند روز شاهدش بودیم، ابتکار مجلهٔ گندمین است تحت عنوان «فصلنامهٔ گندمین، ویژهٔ خاطرات دختران افغانستان از مکتب». این حرکت، یک فضای بزرگ همدلی و صمیمیت و زیبایی خلق کرده که نیاز مبرم روحیهٔ جوانان افغانستان است؛ جوانانی که غرق در تاریکی و ناامیدی هستند و خود را گمنام و فراموششده حس میکنند و حتا از همدیگر دور افتاده اند. مجلهٔ گندمین، دعوت کرده تا بانوان افغانستان از خوشیها، غمها، خاطرهها، آرزوها، شکستها، صمیمیتها و همدلیها، بنویسند؛ حدود هفتاد تن به این دعوت لبیک گفته اند و یک مجموعهٔ شیرین و زیبا و تاریخی با هم ساخته اند. من که میبینم، این شادی بزرگی به همه بخشیده است. نه تنها به خود این هفتاد بانو، بلکه به مخاطبها نیز حس خوب داده است. به نظر من، این جریان مثبت است، چه زیر نام فمینیسم باشد چه نباشد. قوه و نیرو و حسی که گندمین بخشیده، به مراتب بهتر است از حرکتهایی که پُر از تنش و جنجال و بار منفیست.
جا دارد قدردانی ویژه شود از بانوی زحمتکش و پرمهر، بهشته خرم که مدیر مسوول این فصلنامه هستند و ویراستار فداکار و زحمتکش فصلنامه، بانو فرحناز حامد. قدردانی ویژهتر هم از نثار جان آریانفر که طراح گرافیک و صفحهآرای فصلنامه هستند. و ویژهترین قدردانی هم باید از آن هفتاد بانویی شود که نوشتند تا این فصلنامه شکل بگیرد.
324
Repost from آنچهدرمنماند.
به نظر میرسد از ساختنِ زندگیِ مشترکمان دست کشیدهایم و به همین سادگی به درونِ امنِ خودمان عقبنشینی کردهایم. ما به جای صلحکردن، صلح را حفظ میکنیم. از درگیری اجتناب میکنیم اما تنهاتر میشوم و بیشتر میترسم.
«گلنن دویل ملتن»
324
Repost from TheGandomin
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
324
كتب في أحد الأماكن: "إذا وقع كاتب في حبك، فلن تموت أبدًا"
در یکجای نوشته بود "اگر نویسنده ای عاشق شما شد، شما هرگز نمی میرید".
324
مرا بخوان
همین لحظه ساعت 8:38 شب است در افغانستان، یکشنبه ۱۴ دلو ۱۴۰۳.
خاطرهای را که می نویسم در این چند هفته در عین حال که عذابم می دهد بعد از اینکه آنرا می نویسم و هر صحنه اش را با کلمات واقعی از زنده گی روی ورق می گذارم؛ احساس آزادی می کنم، نمی دانم چرا من اکنون او را رها کرده و برای شما ها آمدم چیزکی بنویسم، با این کارم فقط این را می دانم که ما دخترها، زنها، دختران کوچولو و پیرزنان از آغاز زندگی تا روز مرگمان بابت هر چیزی ناراحت می شویم و بابت هر چیزی محکوم می شویم، بابت کارهای که حتی خودمان نکرده ایم.
از سرزمین خود رانده شده ایم و نمی پذیرند ما را تا اثبات نکنیم آدمی مفیدی بر وطن هستیم (بخارای من)، در سرزمین دیگر پیدا شده ام و آنجا بزرگ شده ام که تمام خصلتم مثل آنها است و گاهی بعضی ها می گویند «چرا رفتارت عربها واریست» اما نمی دانم واقعا مثل آنها هستم؟ (جده)، سرزمین دیگری که اسمش به شناس نامه ام نوشته و من یک افغان ازبیک هستم، جای که ادبیات را برای من آموختاند، معنای زندگی چی فهمیدم، دوستان خوب و بد، استادان بزرگ و با شخصیت را برای زندگی ام راه داد و بیشترشان را از نزدیک توانستم بیبنم و با تعدادی دوست شدم و از آنها آموختم و می آموزم تا هنگام مرگم فرا برسد می آموزم از آنها و از شما ها.
حرف به کجا ها کشیده شد، بی آید بگویم که امشب چی را تمام می کنم شاید موفق شده ام واقعیت را امشب بدون کدام سانسور بنویسم، چهره واقعی که از هر فرد شخصیت که در زندگی ام بود را بنویسم و آن را فقط یک نوشته نه بلکه برایش جان ببخشم، آنها انسانهای واقعی هستن، انسان های که خدا آفرید و گرفت و باز هم تعدادی را بر زندگی آورد و بدنیا آورد اما توانستم بعد از هشت ماه و از آن اتفاق تقریباً دو و نیم سال گذشته بی آیم و بنویسم.
در این مدت کجا بودم، چرا نمی نوشتم، برای چی اینقدر زمین خورده بودم اینها را همه اش را خوب می فهمم؛ اما دیگر بس است، فکر می کنم هیچ چیزی به اندازهی نوشتن من را خوشحال نمی کند، هیچ چیزی به اندازهی نقاشی کردن مرا خوشحال نمی کند، هیچ چیزی مرا به اندازه کارم (مهره بافی) خوشحال نمی کند و هیچ کسی مرا به اندازهی خودم خوشحال نمی کند.
هنوز خیلی حرف هاست که ننوشته ام و امیدی برای ادامه دادن دارم، هنوز خیلی کارهاست انجام نداده ام و امیدی برای ادامه دادن دارم، هنوز رشته مورد علاقه ام را نخوانده ام و روی دروازه دانشگاه را ندیده ام و امید برای زندگی کردن دارم، هنوز خیلی تصویر هاست که نقاشی نکرده ام و امیدی برای زندگی کردن دارم، هنوز خیلی از کسان است که ندیدم شان و امیدی برای زنده گی کردن دارم و من امید دارم که بتوانم کاری برای همدیگر و برای این سه خاک و جهان انجام بدهم و برای دوستان که من را از سرتاسر دنیا قبول کرده اند و مرا دوست خود می دانند.
سپاسگزارم از شما که این متن مرا می خوانید.
با احترام
کوثر بخارایی
324
جناب بسام خندیده، میگوید: کوثر بخارایی است.
آنها در حالی که در مورد من حرف میزنند، بیاعتنا از پهلوی من میگذرند. من با بند بوتهای خود مصروفم، دوست دیگری که تقریباً آشناست میگویند: بیا کوثر برویم خانه دیگه.
باز یادم میآید که در راه روان هستیم؛ روبهروی مان یک پارک است، آن بزرگان اهل ادب و دوستان بزرگی نشسته اند. به گوشم صدای آشنا میرسد، هر چقدر که نزدیک میشوم، صدا آشناتر است، داستان نیز آشناتر شده میرود و دست به دست آن دوستم روانیم که جمعی برای من کف میزند برای من، باز هم آنها هستند. استاد مجیر از بین آنها برآمده و میگوید: «عارف جان برایم نوشتههایت را خواند، ادامه بده، فکر میکنم باید بنویسی»
جناب بسام نیز میگوید: تو نویسندهی خوبی هستی.
تبسم بر کنج لب نقش میبندد، برایشان میگویم: نویسندهی بی سواد هستم
دوستم صدا میزند؛ که خانه برویم خانه، آنها اصرار میکنند که با ما بروند؛ مردی از آن میان میپرسد: از چه راهی میرویم؟
آن مرد ماما کلانم نریمان Saboor Nariman است برایش با انگشت اشاره، راه مستقیم روبهرو را نشان میدهم، همه میگویند بیا با هم برویم. همین طور قدم زنان روان بودیم؛ که مادرم مرا در نماز صبح بیدار کرد.
برایم جالب است که این خواب را دیدم و چرا؟
ممنون از مسعود خوارزمی عزیز که کمک مان می کند بهتر بنویسیم 🫠🫡
به سفارش دوست مان از مصر این عکس باغ پرتقال هم باشد در این یادداشت.
