«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
-124 hours
-27 days
+1030 days
Posts Archive
330
Repost from تاکستان انگور
من و کوثر بخارایی، شاید از سال ۱۴۰۱ یکدیگر را میشناسیم. در انجمن خانهی داستان بلخ آشنا شده در رونمایی کتابِ "گودیگکِ یادگاری" با هم ملاقات کردهایم. من که دیگر تاریخها را یادداشت نمیکنم، نمیدانم چند سال از این حضور و رفاقتی که بابتِ سعی و درک و لطفِ کوثر تا اینجا رسیده، میگذرد. قبول دارم که گاهی نمیتوانیم با هم کنار بیاییم؛ ولی خوب هست که یکدیگر را کنار نگذاشتهایم. میترسم شکرِ نعمت کنم چون از کفم بیرون میشود؛ ولی با این وجود حضورش برای من باارزش هست. دوستش دارم. رنجهایش را، رنجهایمان را، تقلایش برای زندهگی را، امیدی را که در کنج سینهاش خانه دارد، چشمهای معصوم و دل بزرگش را دوست دارم. من هرگاه خواستهام که برایش بنویسم، به ناتوانیام در کنار هم چیدنِ واژهها بیشتر پی بردم. او در روزهایی کنارم ماند و برای خوب شدن حالم تلاش کرد تا مرا به زندهگی برگرداند که من به چیزی غیر از مرگ نمیاندیشیدم. این روزها با خودم میگویم، حق دارد که خسته باشد، چون بارِ زندهگی و خانواده و حتا رفیقهایش را بیش از آنچه که باید برداشته و با خود به جلو کشیده. من هرگاه که به شباهتمان -حتا در نوع رنج کشیدنمان- نگاه میکنم، یاد این شعر میافتم و با خودم میگویم به امید روزی که بتوانم آنچه را که میخواهم برایش بنویسم.
خستهای، غمزدهای، مثل منی، میفهمم
دوست داری ز خودت دل بکنی میفهمم
زیر سنگینیِ دنیا کمرت خم نشود
در تلاشی که فقط جا نزنی میفهمم
آنقدر رهگذران زخم زبانت زندهاند
که فقط در پی تنها شدنی میفهمم
ظاهرن طاقت هر حادثهیی را داری
از درونت هم اگر میشکنی میفهمم
صحبت از هر چه کنی بر ضررت خواهد بود
حرف داری و نباید بزنی میفهمم
شاعر: مچوم.
330
اگر من هنر را رها نمی کردم🥲
پدر می گفت: کوثر هنر در رگ رگ بخارایی ما است، پدرت، پدر کلانت، مادر کلانت و همه و همه هنرمند بودهاند. روز اگر شود می برمت بخارا تا بیبنی هنر خانه هایمان را در آنجا که مادر کلان ما چی نقش های در کلکین های خانه زده است 🫠
نرفتیم و نصیب نشد و منم از هنر دور شدم
If I hadn’t given up art 🥲
My father used to say, “Kawther, art runs through every vein of our Bukhara blood. Your father, your grandfather, your grandmother — all of them were artists. If the day ever comes, I’ll take you to Bukhara so you can see the artistry of our old homes there, and the beautiful designs your grandmother carved into the windows.”
But we never went. It was never meant to be, and little by little, I too drifted away from art.
330
Listen to Extrait - Duo Charbel Rouhana & Kiya Tabassian by Charbel Rouhana & Kiya Tabassian on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/mpaujIR4FNPVS69IzX
330
رزما همینجا بیا یک قولی بدهیم به همدیگر🤝
که من و تو هم ارزش خود را باید بدانیم و پایمالش نکنیم🫠
330
باز هم از گوشهی کار برایتان عکس می گذارم و می نویسم؛ میزک کارم را نیافتم بیخی کمرم را درد گرفت اینطور به زمین نشسته و کار کرده🫠
330
هی هی چی حرفهای که زدیم و خوشحال بودیم
رفیقم و غمخوارم رزما صراحت 🫂🫠
بابت ویدیو هم از زلیخا زروان سپاس گذارم 🌸🌚
330
Repost from تاکستان انگور
حالاست که رهی مسکین از قبر بیاید و بگوید، غلط کردم. لطفن نخوان که بیخی خراب کردی.
330
And in the middle of their lecture, I lose consciousness. When I open my eyes, I am surrounded by patients. I scream and scream for them to get me out of that room. I keep crying out until my brothers come and bind my hands tightly. A doctor approaches and says: “Stop making all this noise. This is a hospital.” I curse him with every insult I know until he injects me with a sedative. After that, I am no longer myself. I drift into another world. Into the past. Memories come and go, come and go. My brother is sitting on one side of me, my cousin’s husband on the other, when I see a man dressed in black walking toward me from the far end of the ward. A smile forms on my lips, and I whisper: “Take me.” He stands at the foot of my bed, balanced lightly on his toes, and with his eyes tells me that my time to say farewell has come. I surrender my body to him. And I say to my brother: Saud, bring me a glass of water. But before he returns, my soul is no longer in my body. Little by little, I have handed it over to Azrael. I open my eyes. I am lying in a dark room, clothed in white. The room is so narrow that I can only rise and sit. Then two figures — whether angels or men, I cannot tell — come to me and ask: “What is your religion? ...” #Bukharay
330
أعيشُ أيامًا لا أدري كيف أُصبح ليلها، ولا كيف أُمسي نهارها. أنهكني العمل طوال اليوم، بجسدٍ واهنٍ ومتعب، حتى لم يعد فيَّ متّسعٌ للفرح، أو للضحك، أو للحديث مع الأصدقاء والعائلة. لقد تعبتُ من القتال، لكن حين تضطرب أعصابي، أطلق صرخةً مدوّية. لكن هل تعلمون ماذا يحدث؟ يخور جسدي، ويشتدّ صداع رأسي، ويضيق نفسي، حتى لا يعود الهواء يبلغ أنفي، فأكاد أبلغ حدّ الإغماء. كانت أمّي تريد أن تأخذ أختي إلى الطبيب، لكن لم يبقَ في الجيب حتى قرشٌ واحد. قلتُ مرةً، ومرتين، وللمرة الأخيرة: ليس عندي مال، هذا مال الدفتر، وليس مالي. فتصرخ وتولول، فأُجبر على إعطائها المال. ثم أغرق في التفكير: كيف سأعيد المال إلى مكانه؟ تتهاجم الكلمات على رأسي، ولا أستطيع السيطرة عليها. أنهض من مكاني، وأتجه إلى الصالة ـ وفي زاويتها مطبخٌ مفتوح ـ وأبحث عن دواء، عن شيءٍ ما، يُنهي كلّ شيء. نعم... هو ذا. وجدته. أنا حزين، وفي الوقت نفسه سعيد. أدخل الغرفة الأخرى، حيث يجلس الجميع، وأقول: أحسنتم، أحسنتم... واصلوا حياتكم بلا همّ. الليلة ستتخلّصون مني. ثم أخرج من الغرفة. وكانت أختي هناك أيضًا، نائمةً تحت المصل. أذهب إلى غرفة الضيوف، وأضع بجانبي شيئًا حادًّا حتى لا يجرؤ أحد على إزعاجي. أفتح الزجاجة، وأبتلع كلّ ما فيها. ولم يبقَ منها إلا القليل، حتى جاء أخي راكضًا وانتزعها من يدي. أصرخ، وأتشاجر. أضرب أخي، وأطالبه أن يعيد لي ما تبقّى. أفتعل الضجيج مع الجميع، حتى جاء جمعٌ من الرجال وأجبروني على الصمت. وأثناء حديثهم... فقدتُ الوعي. حين فتحتُ عينيّ، كان المرضى يحيطون بي من كلّ جانب. صرختُ وصرختُ كي يُخرجوني من تلك الغرفة. ظللتُ أصرخ حتى جاء إخوتي، وأمسكوا بيديّ وربطوهما بإحكام. جاء طبيبٌ وقال لي: "كفّ عن هذا الصخب، هذا مستشفى." فانهلتُ عليه بكلّ ما أعرف من شتائم، حتى حقنني بمهدّئ. وعندها... لم أعد أنا. ذهبتُ إلى عالمٍ آخر. إلى الماضي. تدفّقت الذكريات، تأتي وتمضي، تأتي وتمضي. كان أخي جالسًا إلى جانبي، وزوج ابنة عمّتي إلى الجانب الآخر، حين رأيتُ رجلًا بثيابٍ سوداء يقترب من الطرف الآخر للصالة. ارتسمت ابتسامةٌ على شفتي، وقلت: خذني. وقف عند طرف سريري، وأفهمني بعينيه أن ساعة الوداع قد حانت. فأسلمتُ له جسدي. وقلتُ لأخي: سعود، ناولني كأس ماء. لكن قبل أن يعود بالماء، لم تعد روحي في جسدي. وشيئًا فشيئًا، سلّمتها إلى عزرائيل. فتحتُ عينيّ. كنتُ مستلقيًا في غرفةٍ مظلمة، مرتديًا ثوبًا أبيض. كانت الغرفة ضيّقةً إلى حدّ أنني لم أستطع سوى النهوض والجلوس. ثم جاءني شخصان ـ لا أدري أهما مَلَكان أم بشر ـ وسألاني: "ما دينك؟ ..." #بخاري
There are days when I do not know how I turn night into morning, nor how I turn morning into night. Exhausted from endless work, with a frail and weary body, I no longer have the strength for joy, laughter, or even speaking with friends and family. I am tired of fighting, yet when my nerves collapse, I scream. But do you know what happens then? My body grows weak, my head throbs with pain, my breathing tightens, and the air no longer reaches my nose until I nearly faint. My mother wants to take my sister to the doctor, but there is not even a single coin left in my pocket. Once, twice, and for the last time, I say: this money is for my notebook, not mine to spend. She shouts and wails, and I am forced to hand it over. Afterward, I sink into thought, wondering how I will ever replace it. Words storm through my head, and I cannot control them. I rise from where I sit and walk into the hall — with its open kitchen in one corner — searching for medicine, for something, anything, that might end it all. Yes. There it is. I am both sorrowful and strangely relieved. I walk into the other room, where everyone is sitting, and say: Bravo, bravo. Keep living your carefree lives. Tonight, you will finally be rid of me. Then I leave. My sister is there too, asleep beneath an IV drip. I go to the guest room and place something sharp beside me so no one will disturb me. I open the bottle and swallow everything inside. There is only a little left when my brother comes running and snatches it from my hand. I shout. I fight him, demanding he give me the rest. I argue with everyone until a group of men arrives and forces me into silence.
330
روزگاری دارم که شب را چگونه صبح میکنم و صبح را چگونه شب، نمیدانم. روز از کار بسیار، با تنی ضعیف، خسته و ذله میشوم و دیگر حوصلهی عشرت و خندیدن و حرف زدن با دوستان و خانواده نمیماند.
از جنگیدن خسته شدهام، ولی اعصابم که بههم میریزد، فریادی میزنم. اما میدانید چه میشود؟
تنم سست میشود و سرم درد میگیرد و بر نفس و ششهایم تأثیر میگذارد. هوا به دماغم نمیرسد تا اینکه به ضعف کردن میرسم.
مادر، خواهرم را میخواهد داکتر ببرد، ولی در جیب یک قیران هم نمانده است. یک بار، دوبار و بار آخر میگویم: نزد من پول دفتر است، نه از خودم.
فریاد میزند و داد و واویلا میکند و مجبور میشوم پول را بدهم.
بعدش به فکر فرو میروم که پول را چگونه دوباره به سر جایش بگذارم.
کلمات بر سرم هجوم میآورند و نمیتوانم کنترلشان کنم. از جای خود برمیخیزم، به صالون ـ که در یک گوشهاش آشپزخانهی باز دارد ـ میروم و به دنبال دوایی، چیزی میگردم که خلاص کند.
بلی! خودش است. یافتم.
هم ناراحتم و هم خوشحال.
به اتاق دیگر، که همه نشستهاند، میروم و میگویم: آفرین، آفرین، همینطور بیغم زندگی کنید. امشب از دست من خلاص خواهید شد.
و از اتاق بیرون میآیم. خواهرم هم در همان اتاق، زیر سیروم، خوابیده بود.
به مهمانخانه میآیم و یک چیز نوکتیز هم کنارم گذاشتهام تا کسی آمده مزاحمت نکند.
دهن بوتل را باز میکنم. هر آنچه که داخلش است را میخورم، یعنی به دهن میاندازم. اندکی مانده که برادرم دواندوان میآید و آن را از دستم میقاپد.
دعوا و سر و صدا میکنم.
برادرم را میزنم و بقیه را هم میخواهم بدهد. با همه دعوا و سر و صدا میکنم تا اینکه گروهی از مردها میآیند و مرا ساکت میکنند.
در جریان سخنرانی آنها، من بیهوش میشوم.
---
چشمانم را که باز میکنم، دور و برم پر از مریض است.
داد و فریاد میکنم که مرا از آن اتاق بکشند بیرون.
چیغ میزنم و چیغ میزنم تا اینکه برادرانم میآیند و دستانم را محکم میبندند.
داکتری میآید و برایم میگوید: ایقدر غالمغال نکو، اینجه شفاخانه است.
هرچه فحش بلد استم نثار داکتر میکنم تا برایم آرامبخش تزریق میکند. دیگر من خودم نیستم.
به عالمی دیگر رفتهام. به گذشته.
یک عالم خاطره میآیند و میروند، میآیند و میروند.
برادرم یک پهلوی من نشسته است و شوهر دخترعمهام دیگر پهلویم، که مردی با لباس سیاه را میبینم؛ از آن طرف صالون به من نزدیک میشود.
تبسمی بر لبم نقش میبندد و میگویم:
« مرا ببرد.»
بر نوک پاهایم نزد تختم ایستاده است و با چشمانش برایم میفهماند که دیگر وقت خداحافظی من است.
تنم را، جسمم را، تسلیمش میکنم.
و به برادرم میگویم:
سعود، برای مه یک گیلاس آب بده.
ولی تا او برایم آب میآورد، دیگر روح من در تنم نیست و کمکم روح را به دست عزرائیل سپردهام.
---
چشمانم را باز میکنم.
در اتاقی تاریک، با لباسی سفیدی بر تن خوابیدهام.
آنقدر اتاق تنگ است که فقط میتوانم برخیزم و بنشینم.
دو آدم ـ که ملکاند یا انسان ـ نزد من میآیند و میپرسند:
«دینت چیست؟ ...»
#بخارایی
330
یک قصهای را اینجا می نویسم ولی داستان را برعکس می کنم خود را به جای پدرم می گذارم.
چون من همین لحظه او هستم🥀
330
کسانی که قدرت این را دارند شب بیدار بمانند می ستایم، چون من دیگر برایم طاقتی نماند و باید یک ساعتی بروم و بخوابم🥀
