در راه.
Open in Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
379
Subscribers
+424 hours
+107 days
+3630 days
Posts Archive
379
نرگسهای دیماهی را خوب یادم هست. آن روز که اذان صبح را شنیدم هم دیماه بود. طنابها را مثل شاخههای پیچک دور گردنت پیچیدند، من هنوز زندهام عزیزم و هنوز نوری از امید هست. هنوز لکههای شناور آفتاب روی اقاقیها میتابند و هنوز جوهر آبی رگهات شکلی از معصومیت را نشانم میدهند. من هنوز زندهام و هنوز نقشیاز صد و هفتاد و شش ستاره در پشت پلکهام حک شده.من هنوز زندهام و هنوز در شیشههای بخارگرفتهی مغازهها ژینا گیان را میبینم. من هنوز زندهام و هنوز انگار، تکتک هجاهای آزادی را تکرار میکنم، هنوز زندهام عزیزم و هنوز هم امیددارم.
379
تنم از خشم و از انزجار میلرزه، تنم از دیدن اسمهای کوچکی که میبینم میلرزه، تنم از حجم نفرت و عفونت و تعفن سالهای پلید این حکومت میلرزه.
379
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه،نه من اين يقين را باور نمي كنم
تا همدم من است نفس هاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم
آخر چگونه گل خس وخاشاك ميشود؟
آخر چگونه اينهمه روياي نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي پژمرد به جان من وخاك ميشود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز وشب
اينها چه ميشود؟
آخر چگونه اينهمه عشاق بي شمار
آواره از ديار
يكروز بيصدا
در كوره راه ها همه خاموش ميشوند
بخشی از شعر باور،سیاوش کسرایی
379
بهمادرم گفتم دیگر تمام شد. یادم نیست آخرین بار کی با خیالی راحت از خواب بیدار شدم. آقای دکتر وطنزده میگفت: زمان ما آدمها بادمجان دور قابچین بودند.نشد که نشد.بعد ضایعات بهجا ماندهی چشمم تصویری از مرگ و خون را به مغزم مخابره کرد.نه باور نمیکنم. من مرگ هیچعزیزی را باور نمیکنم.
379
معشوق در شعر سعدی جفاکار، زیبا، سرد و بیمهر و گاهی هم حتی آشکارا خشمگینه.
اونچه جفای یار رو برای عاشق تحمل پذیر میکنه زیباییش هست، عاشق به واسطهی زیبایی معشوق وارد وادی جنونآسای عشق میشه.
«هر که چنین روی دید جامه چو سعدی درید
موجب دیوانگیست آفت بشناختن»
379
گمانم حالا هزارسالهام. مغزم را که بیرون میآورم، چند حشرهی سبزرنگ و لزج بیرون میآیند. دلم میخواهد مشتمشت خاک تناول کنم. یک جانور موذی از انحنای دستهات بیرون میآیند و در پیچ و خم چشمهات سقوط میکنند و تو میدانی هزارسال از پایان میگذرد. گمانم حالا هزارساله باشم. حالا که هوا سرمای مرگآفرین دارد و یادمان رفته شهید کیست. گمانم حالا و حتی هنوز که هزارسالهام میدانم که درختهای بید از هم میپرسند، از راه که میآمدی اسمی از ژیان به گوشت نرسید؟
379
اون مدتی که در رنج و غم بسیار بودم انگار همهچیز اهمیتش رو از دست داده بود. حالا امروز که دوستی ازم پرسید اینجا شلوغ شده یا نه یکآن یادم افتاد که چقدر ناراحتم و چقدر خشمگین و چقدر عصبانیام از اوضاعی که وجود داره، چقدر ناتوانم و چقدر این استیصال آزاردهندهاس. اگر فلان جا فلانطور شد من باید چیکار کنم و واکنش درست چیه، آینده چطور میشه و چجور میشه با حجم غم و ناراحتیِ سالهایی که در سختی گذشت کنار بیام.
379
🍎
Sunday is gloomy
My hours are slumberless
Dearest the shadows
I live with are numberless
Little white flowers
Will never awaken you
Not where the black coach
Of sorrow has taken you
@windmillofyourmind
379
پیش از اینها چنین_من_لاشهخوری را دیده بودم، که بر لاشهی خود نشسته بود. و شیونی داشت در سوگ خود. من شنیدم که فریاد آسمان شکاف بر میداشت. اندوه بر من چیره بود.
سهبر خوانی، بهرام بیضایی.
