در راه.
Open in Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
387
Subscribers
-124 hours
-27 days
+730 days
Number of Posts
Data loading in progress...
Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by
Data loading in progress...
Publication analysis
Posts | Views dynamics | |||||
Video message | 108 | 5 | 0 | 0 | Loading... | |
قلبم سراسر درده، قلبم درد میکنه. کلمه با ما چه کرد. قلبم ورم کرده از درد. قلبم درد میکنه از غم. از روایت. | 123 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
زنها عربده خواهند کشید و آروارههای مردان گرگوار برای دریدن باز خواهد شد.
آری همین پیرهنپارگان خواهند بود و همین غرش رعدآسای کفشهای چوبین روی زمین سرد و همین هیاهوی وحشتناک. همین بدنهای خاکآلود و همین نفسهای بدبو دنیای کهنه را زیر فشار طغیان وحشیانهٔ خود خواهند روفت. آتشها به آسمان خواهد رفت و در شهرها سنگ روی سنگ نخواهد ماند و پس از این التهاب عظیم جفتگیری و این ضیافت خونین، بیچارگان یکشبه شکم زنان اعیان را خواهند درید و گنجشکهاشان را خالی خواهند کرد. این وضع باقی خواهد بود تا روزی که شاید زمین نوی دوباره پدید آید.
_ژرمینال
_امیل زولا
_برگردان سروش حبیبی | 119 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
«من در توام… میان تنت، روحت…
از پشت پلکهای تو میبینم
فردا که روز خنده و آزادیست
من در میان سینهی تو شادم
حبسم بکن میان نفسهایت
من توی دستهای تو آزادم» | 53 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
بیضایی رو گذاشتم کنار فردوسی که بهش خوش بگذره. | 117 | 3 | 0 | 0 | Loading... | |
همیشه به دوستام به شوخی میگم اگر رشتهای تحت عنوان « ارتباط با آدمهای جدید و اتفاقی» در دانشگاهها بود من سرآمد میشدم. تنها استعدادم | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
از خوندن کتابهای خوب سر شوق میام، از دیدن فیلمهای خوب مجنون میشم و هروقت دستم طرحی رو خلق کنه شادم، اما به بیشترین چیزی که دیوانم میکنه فکر میکنم: به زندهترین حالتم، به وقتهایی که راه رفتنم از فرط شادمانی شبیه رقصه. در تمام اینها پای یک انسان وسطه، تعامل با یک آدم، خندوندن و شوخی کردن، گفت و گو، برسی کتابها، دیدن آدمها، حرف زدنشون از چیزهای موردعلاقهشون، شوق و زندگیشون، تلاششون برای مقابله با ناکامیها، همیشه یک انسان هست، همهش همینه. تمامش همینه. | 425 | 8 | 0 | 0 | Loading... | |
تمیز کردن کتابخانهام
هفت قفسهی بزرگ دارم که همه سرشار از کتاب هایی در ردیفهای عمودی هستند، در یکسال گذشته روی ردیفهای عمودی، چندین کتاب بهصورت افقی چیدهام. در پنجماه گذشته هم کتابهای بیشتری روی پاتختی کنار تخت ردیف بلند بالایی تشکیل دادهاند و تمام اطاق پر شده از کتاب. به مادر گفتم باید به فکر قفسهی جدیدی باشم، گوشهی اطاق باشد، از سقف تا کف را در بر گیرد. باید مرتبشان کنم، برخلاف نظر پیشینم که قادر به برقراری نظمی مشخص در کتابهایم نبودم، حالا دلم کمی توازن میخواهد.
کتابهارا تماما از قفسهها بیرون میآورم: با احتیاط، بیرون آوردن هر کدام، باز شدن راه مخفی عجیبیست به دنیایی عجیبتر، خاطرهها را بیرون میکشم، کلمات نوشته شده، آدمهای رفته، آدمهای بازگشته، امیدها و نگرانیها.
در سهسال گذشته برای خودم یک باتلاق از آرزوهایم ساختهام. امیدهای هرسالهام در پایان آن سال باتلاق را عمیقتر و کشندهتر میکنند. با این حال دست از پا درازتر، امیدوارتر ادامه میدهم، در یک کتاب نوشتهام: ایران آزاد میشه، امیدوارم، امیدوارم. دستم را روی کلمات میکشم، سهسال از آن نوشته گذشته و من تجربهی زیادی در زیستن در رنجِ نشدن بدست آوردهام، اما زیستهام، قلبم در این سهسال ثانیهای از کار نیفتاده و امروز در شرم زنده بودن خودم در نبود دوستانم، هنوز هستم.
برای مرتب کردن شاهنامه حواسم را جمع میکنم، با چه شوقی چهار جلد آن را برایم تولدم هدیه گرفتم. روح حماسه در مویرگهای چشمم داد میزند، صفحهی اول را باز میکنم و بلند میخوانم؛ در ستایش خرد: خرد بهتر از هرچه ایزدْت داد
ستایش خرد را به، از راه داد!
خروشان میشوم، گر میگیرم، سلول به سلول تنم روایت میکنند، روایت بیدادگری، روایت جنگ، روایت ساختن، روایت فرهنگ و روایت زنده ماندن، همهمان راوی قصههای خود هستیم و تقدیر دل ماست که هرکس، به طریقی. فردوسی را با احترام بر میدارم، دست انسانهای بزرگ را میبوسم، دست آزادگان دور از وطن که کوششهای چندسالهی آنها میراث سالهای دور را در دستم میگذارد.
گور به گور فاکنر به چشمم میخورد، برش میدارم؛ اولش نوشتهام: «برای اینکه سال آینده کمی از رنج و سختیم کم بشه، خسته شدم.» تکان میخورم، موج خاطرات حجوم میآورند و من، خسته در پایان راه، اجازه میدهم تنم را فتح کنند. از رنجی کم نشده اما، ساحلِ امروز قصهگوی جدیدیست، در پس این سیاهیها انسانیت خفتهست، در پس همهی این گندزارها، انسانتر شدهام. روح عزیزان خفتهام، روح سبزِ در جریانِ عزیزانم در قلب من میماند و در این میان، از زنده ماندن بازماندههای زندگیام شکرگزارم، در نهایت، همین مهم است، بودن. بودن فرای همهچیز.
اطاقی از آن خود ویرجینیا آن گوشهست، با مداد سبز خط کشیدهام جایی که گفته: My heart is like an apple tree. دستهایی که طناب بودند دور گردنم شاخههای درخت سیب میشوند و نجاتم میدهند، درختها، درختهای سبز و خستهای که پناهگاه پرندههای خسته هسند، درختهای اعجاب انگیز، درختهای چارباغ و من که سرم را بالا میبرم و تلاش میکنم آنها را بگیرم، میپرم، دستم را بلند میکنم و نمیرسم. نمیرسم و نمیرسم و این ناراحت کنندهترین قصهی تکراری ماست. تو نور را نشانم دادی، ثانیهای لذت آن را به من چشاندی و بعد در تاریکیها تنهایم گذاشتی، وسوسهی رسیدن، از اینجا تا همان بهشتی که اکنون خانهی چشمهای آهویی توست، رهایم نمیکند. وسوسهی گاز زدن به سیب، وسوسهی نافرمانی، هنجار شکنی، دیوانگی و زنده بودن و زیستن.
کتاب تاملات در شعر فروغ از دستم میافتد، ناراحت میشوم؛ صفحهی باز شده چنین است: شعری از مهدی حمیدی شیرازی:
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد،
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
برای نوشتن از مرگ نباید مرد، من از تو میمردم و اندیشهی مرگ از من جدا نیست. اندیشهی توحشی که آن شب پای داربست چشیدید. اندیشهی آن دقایق آخر، آن سیب که افتاد، آن اشک که چکید، آن نور که خاموش شد. و غمی که پایان ندارد عزیزم.
مرا این کاسهی خون است، مرا این ساغر اشک است، چنین آسان مگیریدش، چنین آسان منوشیدش. | 278 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
No text... | 226 | 2 | 0 | 0 | Loading... | |
این هم از قصههای هزار و یک شبه، یادمه با این جمله یکساعت داشتم میخندیدم. طرف توی یکشهر خوابیده و صبح جای دیگه بیدار شده.
مگر حشیش نیز میخوری؟ | 44 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
شاید چون نویسندهش زولاست و مترجم هم سروش حبیبیه یا شاید چون اصطلاح قشنگیه؟ | 62 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
صفحات قبلی کتابم رو ورق میزدم دیدم زیر این خط کشیدم. اما یادم نمیاد چرا زیر این خط کشیدم. عجب | 62 | 1 | 0 | 0 | Loading... |

