در راه.
Відкрити в Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
367
Підписники
Немає даних24 години
+167 днів
+8130 день
Архів дописів
367
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ گاهی ریحان میچیند، مرگ گاهی ودکا مینوشد.
گاه در سایه نشستهست به ما مینگرد.
🍄
367
همیشه از نحوهی دیدن بچهها شگفتزده میشم. برادر کوچکم برام یکداستان تعریف کرد. گفت که یکبار در غذاش مورچه دیده بود و تصمیم گرفت تمام مورچههارو به قتل برسونه. گفت بعدش عذاب وجدان گرفتم، پرسیدم چرا و گفت چون که دیدم دوتا مورچه اونی که کشته شده رو حمل میکردن، داشتن جنازهش رو میبردن.
شگفت زده میشم و باور نمیکنم دنیای رنگارنگ و پراز قصهی بچههارو.🐜🍄
367
عنصر جدیدی که از لذت ادبی کشف کردم «یهویی» بودنه. اینکه درحالی که از کنار یککتابفروشی رد میشی همینطوری از سر کنجکاوی یکصفحه رو باز کنی و جادوی زمان و مکان و ادبیات همه در یک لحظه در تو حل میشن، هیچ لذتی بالاتر از این نیست، همهچیز یکلحظهاست، یکلحظه زیستن، یک لحظه دیدن کلمههای آشنا، یک لحظه خواندن یک داستان کوتاه که قرار نبوده اصلا خوانده بشه. یک لحظه بوییدن و لمس کردن تکتک اجزای اون کتاب و یکلحظه حس آشنایی انگار کهدوست چندسالهت رو بعد از مدتها در آغوش گرفتی.یکلحظهی جادویی🌳🍎
367
قرمز بودن درد داشت، یادم نبود نباید برای درختهای سوخته گریه کنم. چشمهای مادربزرگ چسبیده بودند بههم. بازشان که کردم با نگاه گفت که نمیخواهد ببیند، دلشسته.آسمانخیلی وقت بود نمیبارید، ابرها را نشمار. آنروز که جنگل بوی جنگل میداد تمام شد، حالا بوی سوختگی و خوناست.چشمهای مادربزرگ را بستم. بهتر که نبیند.
367
چه چیز میتوانستم برایش به ارمغان بیاورم جز بازگشت به برهوتی وحشیانه که خردش کرده بود؟
حالا تپهها صاحب او بودند. بگذار این تپهها پنهانش کنند. بگذار به تنهایی تپههای صمیمی برگردد. بگذار با سنگها و آسمان زندگی کند و باد تا آخرین لحظه بر موهایش بوزد. بگذار از آن راه برود.
🌳🌾🍄🟫
367
به صورتهای دور و برم نگاه کردم و میدانستم صورت خودم هم عین آنهاست. صورتهایی رنگپریده، درهم، نگران، سردرگم.صورتهایی مانند گلهایی که از ریشه درشان آورده و توی گلدان چپانده باشند، رنگهایی که زود محو میشدند. باید از آن شهر میرفتم.
از غبار بپرس، جان فانته
برگردان محمدرضا شکاری
367
همه ترسیده بودند، اما وحشتی حکمفرما نبود. اینجا و آنجا آدمهایی لبخند میزدند، آنها آدمهای شجاعی بودند. بسیار از خانه دور بودند، اما شهامتشان را با خود آورده بودند.آدمهای سرسختی که از هیچچیز نمیترسیدند.
از غبار بپرس، جان فانته
برگردان محمدرضا شکاری
367
عاشق بچههام، عاشق اینم وقتی نگام میکنن یواشکی یکچشمک بهشون بزنم یا زبونمو در بیارم و شکلکدربیارم.
اونا همیکثانیه با ناباوری نگام میکنن و بعد میخندن و خجالت میکشن.
🍎🍎🍎🍎
367
نامهی اول
آیا گوشهی اطاق تو به منظرهی دریایی مبدل میشود؟ هروقت همهی اینها هستی داشت و در اطاق محقر تو دنیایی جا گرفت، در صفا و پاکیزگی خلوت خود شک نکن.
