en
Feedback
در راه.

در راه.

Open in Telegram

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
368
Subscribers
No data24 hours
+157 days
+7730 days
Posts Archive
photo content

عاشق بچه‌هام، عاشق اینم وقتی نگام می‌کنن یواشکی یک‌چشمک بهشون بزنم یا زبونمو در بیارم و شکلک‌دربیارم. اونا هم‌یک‌ثانیه با ناباوری نگام می‌کنن و بعد می‌خندن و خجالت می‌کشن. 🍎🍎🍎🍎

نامه‌ی اول
آیا گوشه‌ی اطاق تو به منظره‌ی دریایی مبدل می‌شود؟ هروقت همه‌ی این‌ها هستی داشت و در اطاق محقر تو دنیایی جا گرفت، در صفا و پاکیزگی خلوت خود شک نکن.

«روزگاری‌ست که سودای بتان دین من است.»

«تپه‌هایی که‌مدت‌ها پیش گم شده‌اند»

photo content

این موسیقی چیزی فراتر از خاطره‌اس، حالا به هیچ‌چیز نرسیدم و انگار میلی هم به رسیدن ندارم و گاهی یادم می‌ره رسیدن دقیقا یعنی چه. تمام چیزی که به‌یاد دارم گذر هر لحظه‌اس، تمام چیزی که می‌دونم همینه. @windmillofyourmind

زمان سالخورده‌ی ما. درختان سیب را ببین. رنج او را نابود می‌کرد. به خواهرم گفته بودم دست‌هایم را قطع کنید. جای دست درخت بکارید. فردا روزها شاخه‌های همان درختان دور گردنم پیچ خوردند. مرگ که چیزی نیست، من فقط بی‌خبر رفته‌ام اطاق بغلی.

آخرش هم خودت و اندوه

باید عکس آدم‌هارو چاپ کنم، عکس‌های دیجیتال کافی نیست، باید برای هر سوگ یک عکس داشته باشم، باید هربار به زیستن در دنیا به شکل سوگواری عادت کنم، باید عادت کنم به حمل کردن عکس‌های رفتگان، باید شب‌ها اسم‌هاشون رو بشمرم تا یادم نره، باید یاد بگیرم از دست دادن رو. باید یادبگیرم سوگوارانه زیستن رو و باید خودم رو عادت بدم به از دست دادن و گریستن و دوباره ادامه دادن.

photo content
+1

بعضی روزها سرشارم، همانطور که بعضی روزها هم تهی هستم. حالا منتظر کبوترهای سالی‌یک‌بار پنجره‌ی خانه‌مان می‌مانم، حالا آنقدر عمرم طولانی‌ست که‌تمامش را صرف انتظار رسیدن بهار می‌کنم. حالا که سرشارم، حالا که می‌دانم و بیش‌از هرزمان دیگر نمی‌دانم.

One day you finally knew what you had to do, and began, though the voices around you kept shouting their bad advice— though the whole house began to tremble and you felt the old tug at your ankles. “Mend my life!” each voice cried. But you didn’t stop. You knew what you had to do, though the wind pried with its stiff fingers at the very foundations— though their melancholy was terrible. It was already late enough, and a wild night, and the road full of fallen branches and stones. But little by little, as you left their voices behind, the stars began to burn through the sheets of clouds, and there was a new voice, which you slowly recognized as your own, that kept you company as you strode deeper and deeper into the world, determined to do the only thing you could do— determined to save the only life you could save. Mary Oliver

photo content

آلبر عزیزم، اگر بودی، احتمالا امروز صد و دوازده-سینزده‌سالی از عمرت می‌گذشت. تولدت مبارک و ممنونم🪴
آلبر عزیزم، اگر بودی، احتمالا امروز صد و دوازده-سینزده‌سالی از عمرت می‌گذشت. تولدت مبارک و ممنونم🪴

منم مثل بنژامن کنستان واقعا موافقم که «عواطف آدمی آشفته و مغشوشند؛ ترکیبی از توده‌ای حس‌های گوناگون که قابل توجیه نیستند: واژه‌ها، که همواره زمخت و عامیانه‌اند، می‌توانند نامی به آنها بدهند اما هرگز نمی‌توانند آن‌هارا توصیف کنند.»

فهمیده‌ام که می‌توان مرد و از نو متولد شد، می‌توان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دستی، ریسمانی، امیدکی آویزان شد و بیرون آمد. دو دنیا، گلی ترقی

خداحافظ غم، دارم به خانه برمی‌گردم. @windmillofyourmind

You just slip out the back, Jack Make a new plan, Stan You don’t need to be coy, Roy Just get yourself free
@windmillofyourmind

از برادر کوچک‌ترم می‌پرسم که چرا منو دوست داری، اولین جوابش اینه که چون دیوونه‌ای. اما در ادامه می‌گه اگر نبودی هم دوستت داشتم. لبخند می‌زنم. 🍎