سایت قره چمن
前往频道在 Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
显示更多1 549
订阅者
+124 小时
+17 天
+530 天
帖子存档
1 550
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_هشتادوشش
قبل رفتن یکبار وقتی داشتم چند تا سوغاتی تو ساک رعنا میذاشتم، رعنا علی رو داد بغلم و مشغول بستن ساک شد و با کنجکاوی گفت :یک سوال ازت دارم ماهی...
سوالی نگاهش کردم:میخوام بدونم تو اون روز واقعا راست گفتی؟ که گفتی از شنیدن خبر سکته ی عمه خوشحال نشدی؟ یعنی واقعا عمه و صفدر رو بعد اون همه ظلم بخشیدی؟
خیره شدم به یک نقطه و به فکر فرو رفتم، حقیقتش من انقدر غرق تو خوشی بودم که وقتی برای فکر کردن به عمه و صفدر و گذشته ام رو نداشتم....
خیره شدم به یک نقطه و به فکر فرو رفتم.....
حقیقتش من انقدر غرق تو خوشی بودم که وقتی برای فکر کردن به عمه و صفدر و گذشته ام رو نداشتم.....
آهی کشیدم و گفتم:میدونی چیه رعنا، شاید اگر من هنوز تو ده بودم، اگر هنوز تو اون اتاق خودم رو حبس کرده بودم با شنیدن این خبر خوشحال میشدم..... میگفتم من عذاب کشیدم بذار اونام عذاب بکشن... اما باورت میشه من دیگه مدت هاست حتی تو آیینه به زخم هام نگاه هم نمیکنم؟ مدت هاست دیگه به گذشته و تلخی هاش فکر نمیکنم؟ میدونی چرا؟ چون انقدر با محمدرضا خوشبختم که وقتی برای کینه و دشمنی ندارم... چون انقدر به ساختن روزهای خوش فکر میکنم که وقتی برای مرور روزهای سخت زندگیم ندارم......
محمدرضا زخم های من رو نادیده میگیره، من چرا بابتش خودم رو عذاب بدم؟زندگی نصیبم شده که تو خواب هم نمیدیدم!
واسه چی وقتم رو با کینه و دشمنی بگذرونم؟ شاید اگر عمه هم زندگی خوبی داشت این همه سال کینه هاش رو روی هم انباشته نمیکرد...
رعنا محکم بغلم کرد و با بغض گفت:الهی قربونت برم، به خدا جز خوشبختی تو هیچی از خدا نمیخوام... فقط ماهزاده ،جون من دیگه برای هیچکس از زندگیت تعریف نکن، جلوی هیچکس انقدر با ذوق از شوهر و زندگیت نگو... به خدا چشمتون میکنن...
خندیدم و گفتم:شبیه ننه حرف میزنی ها.....
رعنا با حرص گفت:مگه بد میگم؟ من خواهرتم، از خوشی تو خوشحال میشم، انقدر که زندگی تو واسم مهمه زندگی خودم برام مهم نیست، چون دیدم چقدر سختی کشیدی و میدونم لیاقت این زندگی و این خوشبختی رو داری، اما کافیه یکی حسرت زندگیت رو بخوره، یکی آه بکشه به خاطر خوشبختیت... نکن خواهر من، از خوشی زندگیت واسه هیچکس حرفی نزن.....
چشم بلندی گفتم و برای اینکه موضوع رو عوض کنم گفتم:راستی از سعیده چه خبر؟ شب عروسیش با اون اتفاق خراب نشد؟
رعنا سری تکون داد و گفت:نه بابا، وقتی خبر تو ده پخش شد که حنابندون تموم شده بود، مراسم شب دوم هم که تو ده خودمون نبود......هرچند سعیده خیلی نگرانت بود، یکی دوباری که اومده ده اومد خونه ی ما و سراغت رو گرفت، منم بهش گفتم حالت خوبه تا خیالش راحت شه. زندگی بدی نداره، شنیدم خیلی از شوهرش تعریف میکردن، خودشم راضی بود از زندگیش، آب افتاده بود زیر پوستش، آخرین بار که ننه اش رو دیدم میگفت حاملس و یه مدت ده نمیاد...
با ذوق گفتم:راست میگی؟ وای چقدر دلم براش تنگ شده...
رعنا چشمکی زد و گفت:من کی خاله میشم ماهزاده خانم؟
سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:هنوز زوده...
رعنا اخمی کرد و گفت:کجا زوده؟ من همسن تو بودم علی رو حامله بودما... تازه ترنج که همسن تو بود،دومی رو حامله بود...
به سختی گفتم:خب... خب محمدرضا میگه باید درست رو بخونی، میگه وقت واسه بچه دار شدن هست. دلش میخواد من دیپلمم رو بگیرم، خودمم دلم میخواد درسم رو بخونم بعد با خیال راحت بچه دار بشم. آخه من که اینجا کمکی ندارم، اگه بچه دار شم باید قید درس خوندن رو بزنم...
رعنا شونه ای بالا انداخت و گفت:خب قیدش رو بزن! زندگیت مهمتره یا درس؟ باور کن ماهی،اگر یک بچه بیاری انقدر ارج و قربت پیش محمدرضا بالا میره...
توام که میگی هنوز خانواده اش رو ندیدی! اونا شاید تو رو قبول نکنن، ولی وقتی ببینین یه کاکل زری و یک گیس گلابتون داری بی شک قبولت میکنن، بچه که داشته باشی دیگه جای پات محکمه، هیچکس نمیتونه تو رو از زندگی محمدرضا حذف کنه.....
کمی فکر کردم، راستش بدم نمیومد یه بچه داشته باشم، اما محمدرضا مخالف بود، میگفت اول درس، بعد سرفرصت بچه دار هم میشیم، منم خب دلم نمیخواست باهاش مخالفت کنم. لب ورچیدم و رو به رعنا گفتم:دوست ندارم با محمدرضا مخالفت کنم.....
رعنا چپ چپ نگاهم کرد و ادام رو درآورد و گفت:خوبه توام... آدم انقد شوهر زلیل ندیده بودم.....
از ادا اطوار رعنا با صدای بلندی زدم زیر خنده، رعنا با بودنش همیشه لبخند به لبم میاورد و آخ که چقدر دلم میخواست این بودن همیشگی باشه....
خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم زمان برگشتن رعنا و مهدی و علی کوچولویی که حسابی بهش عادت کرده بودیم گذشت.....
موقع رفتن انقدر تو بغل رعنا گریه کردم که داشتم از حال میرفتم، میدونستم ممکنه به زودی نبینمش،
ادامه دارد...
@qaracheman
1 550
❌ این پیام هکره و میخواد حساب خالی کنه!!!
توی روبیکا بهم پیام داده! به هیچ عنوان به اینجور پیام ها توجه نکنید!!!
1 550
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_هشتادوپنج
بعدم زد زیر گریه، با ناراحتی بغلش کردم و گفتم:گریه نکم رعنا، چتون شده شما دو تا...
مهدی کلافه گفت:بچه ام رو با همین گریه های بیخودش به مردن داد، زندگی رو واسمون تلخ کرده...
گریه ی رعنا شدت گرفت و گفت:بچه ات؟؟ بچه ی من نبود؟مگه قابله نگفت نباید زود باردار شم؟
بعدم آستینش رو بالا زد و کبودی تازه تری رو نشونم داد و گفت:ببین... من بچه امون رو از دست داده بودم، به جای اینکه دلداریم بده، افتاد به جونم... من ولی به هیچکس نگفتم، آقاجونم گفت چی شده، گفتم از پله افتادم بچه ام از بین رفته و صورتم کبود شده تا یک وقت بلایی که سر صفدر اومد سر شوهر من نیاد...
با تاسف سری تکون دادم و گفتم:با دعوا که چیزی درست نمیشه، مهدی تو زندگی من رو دیدی... دیدی چطور صفدر با قلدر بازی هاش زندگی رو به کام هر دو نفرمون رو تلخ کرد... تو بچه ات رو از دست داده بودی؟رعنا هم بچه اش رو از دست داده بود، اونم بچه ای که حسش میکرده... تو رو خدا به جای دعوا و کتک کاری بشینید باهم حرف بزنید مشکلات رو حل کنید، نه با دعوا، یک مشکل دیگه به مشکلاتتون اضافه کنید...
مهدی نفس عمیقی کشید و جلو اومد،
با فاصله از رعنا نشست و زیر چشمی بهش نگاه کرد، رعنا هم به حالت قهر رو گرفت ازش...
لبخندی زدم و با گفتن اینکه میرم چایی بیارم تنهاشون گذاشتم، درست لحظه ای که در اتاق رو بستم صدای گرفته ی مهدی که داشت از رعنا معذرت خواهی میکرد.... با ذوق خندیدم و به سمت مطبخ رفتم.
مهدی آدم بدی نبود، اما گاهی به شدت غد و یکدنده میشد... رعنا هم بلد نبود با زبون خوش با مهدی حرف بزنه، یعنی هیچکدوم از ما بلد نبودیم....
وقتی با چایی برگشتم تو اتاق صورت رعنا از خوشحالی برق میزد، مهدی هم لبخند محوی روی لبش بود و داشت صبحانه میخورد....
یکی از بهترین روزهای عمرم بود اون روز، بعد صبحانه، محمدرضا به بهانه ی کار داشتن از خونه بیرون زد، منم پسر رعنا رو بغل گرفتم و رفتم سمت مطبخ تا یکم دیگه رعنا و مهدی با هم تنها باشن....
سرم گرم خورد کردن پیاز بود و داشتم برای علی با صدای بچگونه شعر میخوندم که رعنا با صورت گل انداخته وارد مطبخ شد. با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:عین دختر بچه ها صورتت گل انداخته...
رعنا با هیجان جلو اومد، علی رو بغل گرفت و گفت:کاش مهدی راضی میشد ما هم میومدیم شهر زندگی میکردیم..
ابرویی بالا انداختم و گفتم:چطور مگه؟از اینجا خوشت اومده؟
رعنا لب گزید و گفت:به خدا انگار از وقتی اومدیم اینجا مهدی از این رو به اون رو شده، شایدم تاثیر حرف های دیشب شوهر توئه...
با تعجب گفتم:حرف های محمدرضا؟ مگه چی گفته؟
+دیشب که ما داشتیم تو اتاق حرف میزدیم، این دو تا هم حسابی با هم عیاق شدن، انگار محمدرضا نشسته واسه مهدی از دوست داشتن تو گفته، بهش گفته ماهزاده واسه من خیلی عزیزه و من انقدر دوستش دارم که حاضر نیستم اشک به صورتش بشینه،بعدم از مهدی خواسته هروقت فرصت خوبی بود بهش خبر بده تا بیایید ده واسه معذرت خواهی از آقاجون......گفته من به خاطر ماهزاده غرورم رو زیر پا میذارم......
مهدی که اینا رو گفت خیلی تعجب کرده بود، انگار باورش نمیشد یه مرد بتونه انقدر زنش رو دوست داشته باشه و بهش محبت کنه. بعدم رفتار پر از احترام تو رو با محمدرضا دیده انگار یکم عقلش اومده سرجاش... خلاصه که شبیه مهدی روزهای اول ازدواجمون شده......
محکم گونه ی رعنا رو بوسیدم و گفتم:توام یکم بهش محبت کنی و دست از غر زدن برداری زندگیتون بهشت میشه به خدا...
رعنا خندید و گفت:به به، حالا دیگه آبجی کوچیکه درس زندگی به ما میده.....
خندیدم و سرم رو گرم درست کردن ناهار کردم....سر ظهر که شد محمدرضا با دو دست لحاف و پتو برگشت خونه و دور از چشم رعنا و مهدی سریع تشک ها رو برد گذاشت تو مطبخ، ما اونقدری وسیله نداشتیم که بتونیم از دو تا مهمون پذیرایی کنیم و چون رعنا و مهدی میخواستن یکی دو شب دیگه بمونن محمدرضا ترجیح داده بود بره تشک بخره.....
ناهار اون روز تو فضای صمیمانه ای خورده شد،محمدرضا حین غذا خوردن با عادت همیشگی اش همش حواسش به بشقاب من بود و همونطوری که غرق حرف زدن با مهدی بود،مدام گوشت و خورشت رو برنج من میریخت و همین کارش باعث تعجب مهدی شده بود، در نهایت محمدرضا انقدر اینکارو تکرار کرد و رعنا هم انقدر با حسرت به مهدی نگاه کرد که مهدی هم برای اینکه عقب نمونه تکه ای گوشت تو بشقاب رعنا گذاشت و با گفتن اینکه چرا هیچی نمیخوری و لاغر شدی لبخندی روی لب رعنا آورد....
دو روزی که رعنا پیشم بود عین برق و باد گذشت..... مهدی قول داده بود بعد برگشتش به ده با آقاجون صحبت کنه و هروقت شرایط جور شد ما رو خبر کنه تا برای دیدن آقاجون بریم و من ته دلم امید داشتم همه چیز ختم بخیر بشه و آقاجونم من رو ببخشه تا مزه ی خوشبختی واقعی رو بچشم......
ادامه دارد...
@qaracheman
1 550
❌ پایان جنگ
توافق شد
انشالله به نفع رفاه و امنیت و راحتی مردم باشه بقیه ش دیگه خیلی مهم نیست!
1 550
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_هشتادوچهار
از اونجا ردش کردن شهر و مشخص شد سکته کرده، الان یک طرف صورتش کج شده،خیلی کم میتونه حرف بزنه، راه میره، ولی بعد کلی دنگ و فنگ با عصا فقط میتونه راه بره....اونم گاهی وقتا یهو زانوش خالی میشه میفته زمین...
خلاصه که خواست آتیش بندازه به جون تو، خودش تو همون آتیش سوخت...
با تعجب گفتم:راست میگی رعنا؟ واقعا این همه بلا سرشون اومده؟
رعنا با خوشحالی گفت:آره دیگه، این همه نشستم واست تعریف کردم...
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... هرچی فکر میکردم احساس خوشحالی نمیکردم، از عذاب کشیدن آدم های دیگه هرچند در حقم ظلم کرده بودند اما باز هم خوشحال نمیشدم... که اگر میشدم منم عین اونا بودم...
رعنا ضربه ای به شونه ام زد و گفت:چیه؟ رفتی تو خودت؟ خوشحال نشدی؟
آهی کشیدم و گفتم :نه... خوشحال نشدم...
رعنا با حرص گفت؛از بس ساده ای دیگه، من انقد خوشحال شدم تا چند روز هی بهش فکر میکردم،هی میخندیدم... وای فکر کن، عمه با اون ابهتش، صفدر چه بلایی سرش آورده....
به عمه فکر کردم، به زنی که قبل اینکه عروسش بشم، عین ننه دوستش داشتم، انقدر که با محبت بود، به زنی که شاید انقدر عقده و کینه تو وجودش بود که خیلی از رفتار هاش دست خودش نبود.
با صدای آرومی گفتم:چرا باید از زجر کشیدن یه آدم دیگه خوشحال بشم رعنا؟ اگر خوشحال بشم منم میشم یکی عین اونا... اتفاقا من براش ناراحتم، ما که نمیدونیم تو زندگی چی به سرش اومده و چی باعث شده انقدر از ما کینه به دل داشته باشه... شاید روزگار انقدر بهش سخت گرفته که این بلا ها سرش اومده.....
رعنا با حرص گفت:فلسفه نباف واسم، هرکی مسوول کارایی هست که کرده، عمه بچه صغیر نبوده که بگیم نفهمیده. خطاش هم یکبار و دوبار تکرار نشده که بخوام بگم حالا یکبار بوده و اشتباه کرده! تو نمیفهمی ماهی؟ این زن چند سال داشته نقشه میکشیده تا یکی از ما رو عروس خودش کنه و کینه اش رو خالی کنه! چرا واسه همچین آدمی باید دل بسوزونی؟
آهی کشیدم و گفت:نمیدونم، هرچی که هست من خوشحال نشدم، شایدم من دارم اشتباه میکنم، ولی نمیتونم خوشحال باشم...
اینو گفتم و از جا بلند شدم:محمدرضا رفت از سر چشمه آب بیاره چایی بذاره انگار...
در رو باز کردم تا برم تو مطبخ که دیدم مهدی و محمدرضا کنار هم نشستن چایی میخورن و حرف میزنن، با تعجب گفتم:فقط واسه خودتون چایی ریختی؟
محمدرضا با خنده گفت:ببخشید، دیدم گرم حرف زدن هستید، نخواستم مزاحمتون بشم، اومدم یکم با باجناقم معاشرت کنم.....
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و ازشون خواستم بیان داخل. مهدی اول خیلی معذب بود.. مدام به رعنا چشم غره میرفت ،اما رعنا محلش نمیداد، حواسم بود که دور مچ رعنا کبود شده بود ، اما اون چیزی نگفت و منم سوالی نکردم...
مهدی هرچقدر هم داماد خوبی واسه آقاجون و ننه بود، هرچقدرم برادر و حامی خوبی برای من بود، اما بازم عقاید خاص خودش رو داشت و گاهی زندگی رو به کام رعنا تلخ میکرد.....
اون شب با اصرارهای محمدرضا، رعنا و مهدی و پسرشون سرجای ما خوابیدن، من و محمدرضا هم رفتیم تو مطبخ و به سختی با دو تا پتوی نازکی که داشتیم شب رو به صبح رسوندیم. در حقیقت انقدر از دیدن رعنا خوشحال بودم که سرمای هوا برام مهم نبود....صبح زودتر از همیشه بیدار شدم، قید مدرسه رفتن رو زدم و وقتی محمدرضا با نون تازه اومد خونه منم سریع صبحانه مفصلی درست کردم و وقتی صدای حرف زدن رعنا رو شنیدن تقه ای به در اتاق زدم و وارد اتاق شدم.
مهدی اخم هاش تو هم بود و لباس بیرون تنش بود، با دیدن من نگاهی به رعنا انداخت و گفت:پاشو انقد لج نکن..
رعنا با لجبازی گفت:نمیام، دو روز میخوام پیش خواهرم باشم...
با تعجب سینی رو زمین گذاشتم و گفتم:میخوایید برید؟به این زودی؟
مهدی کلافه گفت:باید بریم ماهی، آقات نمیدونه ما اومدیم اینجا، به بهونه ی دکتر بردن علی ماشین شوهر ماه بانو رو برداشتم... گفتم میریم تا شب برمیگردیم... حالا هم باید کلی جواب پس بدم.....
رعنا با حرص گفت:+مگه آقاجونم مفتشه؟چیکار به زندگی ما داره؟ من خودم قبل اومدن به ننه گفتم داریم میاییم پیش ماهزاده، گفتم ممکنه طول بکشه و خودش یک جوری همه چیز رو جفت و جور کنه. اونم گفت خیالتون راحت، گفت خودم حواسم به همه چی هست، مهدی این همه راه اومدیم، لااقل بزار امروز و فردا پیش ماهی باشم، معلوم نیست دیگه تا کی نبینمش.....
مهدی خواست چیزی بگه که سریع گفتم:تو رو خدا مهدی، من اینجا خیلی تنهام... فقط امروز و فردا... به خدا هیچی نمیشه.
مهدی که گیر افتاده بود بین ما دو تا بعد از مکثی کوتاه گفت:باشه.باشه.ولی تو رو خدا، ماهزاده تو باهاش حرف بزن تا دیگه انقدر منو اذیت نکنه، به خدا از وقتی تو از ده رفتی روز خوش نداشتم از دست این خواهرت.
رعنا با ناراحتی گفت:آره دیگه، تو روز خوش نداشتی! اینو لااقل یک جایی بگو که من نباشم.
ادامه دارد...
1 550
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_هشتادوسه
حالا خواهرت داره تو شهر زندگیش رو میکنه و به یاد شما هم نیست، توام بشین عزای بچه ای که از دست دادی رو بگیر... طاقتم سر اومده بود دیگه، جفت پامو کردم تو یه کفش که الا و بلا باید منو ببری پیش ماهی.
با غصه گفتم:به خاطر من شد؟
رعنا اخمی کرد و گفت:نه بابا، مهدی رو نمیشناسی تو؟ قابله سر زایمان اولم بهم گفته بود دو سالی صبر کنم بعد باردار شم. واسه همین بعد رفتن تو، از دستش دادم... حالا دیگه گذشته و غصه خوردن در موردش دردی رو دوا نمیکنه. تو از خودت بگو... از زندگیت... از شوهرت، خوشبختی ماهی؟
به سختی جلوی هیجانم رو گرفتم و با ذوق گفتم:خیلی... خیلی زیاد رعنا، فقط تنها غصه ام دوری از آقاجونه، به خدا شبی نیست که با فکر کردن به شما نگذرونم.....
رعنا اخمی کرد و گفت:از بس نادونی،بشین زندگیت رو بکن ماهی، چرا به خاطر هیچ و پوچ زندگی رو به خودت تلخ کنی؟ آقاجون درسته عین مردای دیگه نبوده و همیشه پشت دختراش رو گرفته، اما با این چهار تا دامادی که انتخاب کرد چه گلی به سر ما زد؟ اون از ماه بانو و ترنج... این از من... مال توام که گفتن نداره!
حالا بعد این همه وقت یه آدم حسابی پیدا شده که باهاش خوشبختی، مرض داری واسه خودت غم و غصه میتراشی؟
+چی میگی رعنا؟ یعنی چشم ببندم رو خانواده ام؟
رعنا شونه ای بالا انداخت و پسرش رو که بیدار شده بود روی پاش گذاشت و گفت نمیگم چشم ببند، یکم صبر کن آقاجون یکم آرومتر بشه بیا دستبوسیش......
ولی زندگی رو به خودت تلخ نکن، ماهی من خواهرتم، میدونی اندازه ی جونم دوستت دارم... ولی رو حقیقت که نمیشه چشم بست، ها؟ تو فکر کردی برمیگشتی ده و پشت میکردی به محمدرضا تهش چی میشد؟ فکر کردی پسر شاه پریون میومد خواستگاریت؟ نه جونم... تهش یکی بدتر از صفدر میومد، تازه اگر عمه مهتاج و خانم جون با زبون بازی آقاجون رو راضی نمیکردن که تو برگردی پیش صفدر و کلفتی اش رو بکنی! پس بشین زندگیت رو بکن....
حالا آقاجون بخشیدت که چه بهتر، نبخشید هم باز چیزی تغییر نمیکنه، تو زن محمدرضایی.. مردی که من دیدم همه جوره هوات رو داره، از ماهزاده جان گفتنش مشخصه چقدر دوستت داره.....
آهی کشیدم و گفتم:یعنی میگی چشم ببندم رو همه ی حمایت های آقاجون؟
رعنا رو ترش کرد و گفت:هرکاری هم کرده، پدرمون بوده... باید میکرده... مگه نه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:نمیدونم...
بعد از سکوتی کوتاه رو به رعنا گفتم:چه خبر از بقیه؟ از صفدر و عمه؟
رعنا لبخندی زد و با بدجنسی گفت:یک بلایی سرشون اومده که دیگه آزارشون به هیچ بشری نمیرسه، به خدا من آدم بدجنسی نیستم ماهی، ولی وقتی میبینم این دو تا چطور تاوان ظلمی که به تو کردن رو دارن پس میدن جیگرم خنک میشه..
با کنجکاوی گفتم:چی شده مگه؟ مهدی میگه عمه سکته کرده؟
رعنا سری تکون داد و گفت:آره، بزار از اول برات بگم اصلا، یکم دلت خنک شه...
چند وقتی بعد رفتن تو بود که صفدر بهوش اومد و حدودا دو هفته بعدش دیگه از بیمارستان مرخصش کردن..... تا اون موقع ما خبر نداشتیم چی شده. خلاصه مرخص شد و آوردنش ده، عمه هم هیچکس رو خونه اش راه نمیداد تا گل پسرش رو کسی نبینه، اما یادت که نرفته، دختر بزرگه اش عروس عمه ی مهدیه... اون واسه مادرشوهرم گفته بود که صفدر راه نمیتونه بره و عین یه جنازه افتاده وسط خونه و فقط یکم دست هاش رو میتونه حرکت بده، خیلی ها براش ناراحت بودن، اما ما که حال و روز تو رو دیده بودیم برامون مهم نبود چی به سر صفدر میاد.
خلاصه یه مدت گذشت و عمه دید نمیتونه از پس گل پسرش بربیاد، یه پولی میداد به یک نفر تا بیاد کارهای شخصی صفدر رو بکنه...
داماد ها و پدرشم یکم کمکش میکردن، عمه هم دیگه انقدر درگیر مشکلات صفدر شده بود کاری به کار ما نداشت...اما هرجا نشسته بود گفته بود دستم به اون دختر برسه یه بلایی سرش میارم...
همین حرفا رو میزد که دل ما براش به رحم نمیومد... گذشت و آخرای مهر بود که یک روز من از طریق همین عمه ی مهدی فهمیدم عمه سکته کرده....
به آقاجون گفتم، اونم پرس و جو کرد... عمه مهتاج واسش گفته بود که انگار یک شب نیمه های شب،صفدر تو خودش خرابی کرده بوده... عمه هم کلافه از بوی بدش ، هی به جونش غر میزده و صفدر رو ناسزا میداده...
کسی هم نبوده کمکش کنه اون موقع شب،انقدر که ذاتش خرابه حتی از داماد ها خواهش کرده بود یک شب درمیون پیش صفدر بمونن، ولی کسی قبول نکرده بود.
صفدرم خب دست هاش سالم بوده، عصبانی میشه محکم عمه رو هول میده عقب و... وقتی اینا رو شنیدم یکم دلم به
حال عمه سوخت ها... ولی بعد گفتن از بس ذاتش خرابه حقشه...
خلاصه که صفدر از حرصش اینکارو میکنه، عمه هم انقدر شوکه میشه که از حال میره....
از صدای داد و هوار صفدر همسایه ها میریزن خونشون و چند تا از زن ها میرن یه لباس تمیز تن عمه میکنن میبرنش سمت درمانگاه...
ادامه دارد...
@qaracheman
1 550
از بابلسر تا حالا دماوند رو دیده بودین 🏔
اینکه از کاشان و کویر مرنجاب تا بابلسر و قائمشهر دماوند دیده میشه خیلی افسانه فانتزیه!
1 550
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_هشتادودو
بیدار که شدم، هوا هنوز روشن بود، از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم.
محمدرضا هنوز تو حیاط نشسته بود. با دیدنم سرش رو بالا گرفت و گفت:بیا بشین...
با فاصله ازش نشستم، خیره شد به زمین و گفت:گاهی وقتا زندگی اونجوری که ما میخواییم پیش نمیره ماهی... من یک اشتباه کردم و به تو قول میدم جبرانش کنم.....
شده شب و روز برم در خونه ی آقات و التماسش کنم اینکارو میکنم چون برام مهمی... زمزمه کرد...من دوستت دارم ماهی... طاقت دیدن غصه ات رو ندارم.....
با سماجت گفتم:پس بهم بگو علت این پنهانکاری رو...
+سر فرصت بهت میگم، قول میدم همه چیز رو درست کنم و برات توضیح بدم.....فقط ازم نخواه الان چیزی بگم که به جون خودت که عزیزترینی ، گفتنم دردی رو دوا نمیکنه.....
مکثی کردم و سوالی که مدت ها تو ذهنم بود رو ازش پرسیدم:محمدرضا.... چرا؟ چرا به من علاقه مند شدی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:مگه دوست داشتن دلیل میخواد؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:در مورد من آره...دوست دارم بدونم چرا عاشق یه زن مطلقه که کل بدنش سوخته و اون همه دردسر از سر گذرونده شدی؟
گفت:من وقتی بهت علاقمند شدم که نميدونستم نامزد داری...دوست داشتن دست خود آدم نیست ماهزاده، گاهی بی منطق میاد و ریشه میکنه تو وجود آدم...
من نمیگم خیلی آدم خوبیم، اما دوست داشتن برام حرمت داره، دلمم دروازه نیست یکی بره، یکی بیاد... محبت تو بدجوری از همون روز اول که دیدمت به دلم نشست، انقدر زیاد که تصویر صورت معصومت لحظه ای از جلوی چشمم دور نمیشد، برای من نه مطلقه بودنت مهم بود و نه اتفاقی که برات افتاده بود......
برای من تو مهم بودی، محبت تو و علاقه ای که بهت داشتم... ظاهر آدم که امروز هست و فردا ممکنه نباشه....
اشک روی گونه ام نشست، من چه کار خیری کرده بودم که خدا این مرد رو جلوی راهم قرار داده بود؟ دو حس متضاد همزمان تو وجودم بود....... اما سعی میکردم چشم ببندم رو پشیمونیم بابت موندن پیشش... خودم رو قانع کردم که یک مدت بگذره آقاجونم پشیمون میشه، منم میرم دستبوسش و همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه......برای همین سعی کردم دلم رو صاف کنم با مردی که همه جوره کنارم بود و تنهام نمیذاشت......مردی که محبت تو چشم هاش رو باور کرده بودم..
*
آبان ماه به سر اومد و آذر رسید......
تو اون مدت هیچ خبری از ده نداشتم، دلم عین سیر و سرکه میجوشید اما سعی میکردم زیاد به روی خودم نیارم و سرم رو گرم زندگی و درسم کنم.....
یادمه یکی از روزهای سرد آذر ماه بود و من چسبیده به بخاری مشغول حفظ کردن شعر بودم که در خونه زده شد.......
با تعجب سر بلند کردم، هوا داشت تاریک میشد و اون موقع شب معمولا کسی خونه ی ما نمیومد.......سریع روسریم رو سرم کردم و به سمت حیاط رفتم، در رو که باز کردم با دیدن رعنا انگار دنیا رو بهم دادن...
با ذوق محکم بغلش کردم و جفتمون زدیم زیر گریه...
با شنیدن صدای گرفته ی محمدرضا تازه به خودمون اومدیم..
_ماهزاده ، اینجا تو کوچه درست نیست... برید داخل..
با قدردانی نگاهش کردم و همراه رعنا وارد خونه شدیم و تازه اونجا بود که چشمم به مهدی افتاد، پسرشون رو بغل گرفته بود و کمی دورتر ایستاده بود. با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد گفتم:بیایید تو آقا مهدی...
مهدی کمی دست دست کرد و با تعارف محمدرضا بالاخره وارد خونه شدند.
سریع دفتر و کتاب هام رو جمع کردم و گوشه ای گذاشتم و گفتم:ببخشید... اصلا انتظار نداشتم بیایید. وای رعنا چقدر دلم برات تنگ شده... الان میرم چایی میریزم یکم گرم شید.....
خواستم از جا بلند شم که محمدرضا اشاره کرد تا بشینم و خودش گفت:بشین ماهزاده ، من چایی میارم. بعد چند وقت خواهرت رو دیدی...
با ذوق ازش تشکر کردم و محکم دست رعنا رو گرفتم، رعنایی که برام بوی ده رو میداد...
با رفتن محمدرضا رعنا سرکی به اطراف کشید و با ذوق گفت:خونه زندگی قشنگی داری، مبارکت باشه... خیلی خوشحالم برات ماهی...
دوباره بغلش کردم و گفتم:خیلی خوشحالم کردی که اومدی...
مهدی پوزخندی زد و گفت:از وقتی برگشتیم ده این خواهرت اینقدر گفت که که بیارمش اینجا، دیگه حریفش نشدم... گفتم بیارمش بلکه دست برداره از غرغر کردن بهم..
ازش تشکر کردم و رو به رعنا گفتم:بچه ات به دنیا اومد آبجی؟
لبخند روی لبش پر کشید و با غصه گفت :از دست دادمش...
با تعجب نگاهش کردم، مهدی با حرص چنگی به موهاش زد و با اجازه ای گفت و بیرون رفت......
با رفتنش رعنا بغضش شکست و زد زیر گریه، با ناراحتی بغلش کردم و گفتم:بمیرم برات، چرا گریه میکنی؟
رعنا کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت:اگه بدونی چه زندگی واسم ساخته این مرد...
از وقتی این بچه رو از دست دادیم روزی نبود که سرکوفتش رو بهم نزنه... همش میگه از بس واسه خواهرت گریه زاری کردی بچه رو از دست دادیم،
ادامه دارد...
@qaracheman
1 550
❌ از صبح امروز انگار به بانکها حمله سایبری شده بانک ملی و صادرات و تجارت کلا از دسترس خارج شدن!
شما هم مشکل دارید؟؟
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
