سایت قره چمن
前往频道在 Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
显示更多1 565
订阅者
+224 小时
+47 天
+430 天
帖子存档
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوچهار
_با رفتن خونه غریبه نه ؟!
عصبانی گفتم: عمومی حرمتت واجب، ولی هر حرفی رو نزن !!!
عمو خیز برداشت طرف من که اسفندیار گرفتش و گفت : فردوس زبونت رو کوتاه من !!!
_نکنم چی میشه ؟!
زن عمو اومد توی حیاط و گفت : والا آبرو برامون نگذاشتید تا حالا صدا از این خونه بیرون نرفته ببین چهار روزه اومدید سرو صدا بلند شده !
_ما که حرفی نداریم، میتونیم آرامش از دست رفته ات رو بهت برگردونیم..
زن عمو رو به عمو گفت : والا نادونی ادریس ،داری خودت رو برای اینا اذیت میکنی، بذار برن هر کاری دلشون میخواد بکنن!!
فهیمه گفت : منظورت از هر کاری چیه ؟!
دست جلوی فهیمه گرفتم و گفتم : فهیمه ساکت باش !
زن عمو اومد طرفش و بازوش رو گرفت وگفت : بیشتر از همه تو حرصم میدی ! دست فهیمه رو گرفتم عقب کشیدم و گفتم : انگشتت بهش بخوره من میدونم و تو !!!
عمو گفت : از این ساعت از این در بیرون نمیرید، با کسی حرف نمیزنید ،روی حرف زن عموتون هم حرفی نمیارید، تا بفرستمتون ده !!!
_من ده نمیرم، کجای این جمله اینقدر سخته که نمی فهمید؟!
_باید بری، تو کجای اینو نمیفهمی ؟!
_چه سودی به حال شما داره؟!
_اونجا خاتون جان بالا سرتونه، آشنا هست ،اونجا یکی یکی شوهر میکنید و تموم میشید !
_مشکل شماها فقط شوهر کردن ماست؟! جوابم رو نداد ...
ولی من ادامه دادم : من رو نمیتونید یه جا بند کنید، من ده نمیرم، اینجا هم مثل زندونی ها زندگی نمیکنم !
_من میفرستم ده...
_مگه ده نبودم، اومدم بیرون، هزار بار هم برم برمیگردم...
_پروویی نکن دختر ،رو دستم میمونی !!! _بمونم، کی میفهمه ؟!نه ننه ای دارم، نه بابایی، کی سراغمون رو میگیره ؟هیچکی!!! والا بلا اگه این پسر تو حرف نزده بود بیخیالمون شده بودی، حالا هم میخوای ما رو از سر خودت وا کنی، زحمت نکش ،دنبالمون نیا ما خودمون میریم !!! _باز گفت میریم، کجا میری ؟!
_جایی که این مدت بودیم ! _نمیشه ،نمیذارم، دیدی که آقات هم اختیارتون داد دست من...
_از کی تا حالا حرفای آقام مهم شده؟! آهان از وقتی پولدار شده نه!!!
_اینقدر من رو حرص نده دختر، برید داخل !
راه افتادیم سمت ساختمون ...صداش اومد که گفت : دارم بهتون میگم از این در پا بیرون نمیگذارید !
همونطور که میرفتم گفتم : منم گفتم ما اینجا زندونی نیستیم و شماها زندان بان !!! نمیدیدم، ولی شنیدم که اسفندیار گفت: اروم باش بابا !
وارد اتاق شدیم و همون دم در نشستم روی زمین و زدم زیر گریه ...خیلی خودم رو کنترل کرده بودم جلو اونها گریه نکنم، سعی میکردم صدام بلند نشه که بفهمن دارم گریه میکنم، فریده کنارم نشست و گفت : اروم باش آجی یه راهی پیدا میشه !
_چه راهی نگه نمیبینی !!!
فهیمه گفت :بریم از اینجا !!!
_کجا ؟!جایی نداریم بریم که! 4 تا دختریم ،یه مرد بالا سرمون بود هیچکس نمیتونست نگاه چپ بهمون بندازه ،فکر میکنید اگه آقا یه کم ،فقط یه کم ،پشتمون بود عمو میتونست اینجوری با ما رفتار کنه ؟!
_کاش شریفه خانم مرد بود !!!
_اونم مرد بود دخلش به ما چی بود؟ ضربه ای در خورد و صدای اسفندیار اومد که گفت : فردوس فردوس! در رو باز کن.. اشکهام رو پاک کردم و گفتم : چیه؟ چیکار داری؟ اومدی ادامه تهدیدات بابات رو بگی ؟!
_ای بابا !!!باز کن حرف بزنیم ،چرا اینقدر کله شقی ؟!
_حال حرف زدن ندارم ،بچه ها هم میخوان بخوابن ...
_سر شبی ؟!
_اینم مشکل داره ؟!
دیگه صداش نیومد و اونشب تمام خوشی اون روز از دماغمون در اومد.... تا صبح خواب به چشمهام نرفت... به این حرف خودم فکر میکردم اگه مردی بالای سرمون بود کسی نمیتونست برامون اختیار داری کنه... اون موقع هفده سالی داشتم و اگه میخواستم میتونستم ازدواج کنم و اگه مردی خوبی قسمتم میشد،میتونستم بچه ها رو جمع و جور کنم ،ولی خب اول اینکه خواستگاری نبود ،دوم اینکه مردی که بتونه از ماها حمایت کنه خیلی کم گیر می اومد ... یکهفته از روزی که رفته بودیم خونه شریفه خانم گذشت ،از در خونه بیرون نرفته بودیم، حوصله دعوا مرافعه نداشتم، کل کارهای خونه رو میکردیم تا صدای زن عمو در نیاد.... بعد از یکهفته یه شب تازه سفره شام رو جمع کرده بودیم که در خونه رو زدن ...
عمو رو به زن عمو گفت: کسی قرار بود بیاد ؟!
زن عمو گفت : نه !!!
اسفندیار رفت برای باز کردن در ، توی اون مدت فهمیده بودم دو تا پسر دیگه عمو رفتن اصفهان برای کار و بار و برای همین اونجا نبودن.... سرو صدایی از حیاط اومد، مثل اینکه اسفندیار مهمونی رو دعوت میکرد داخل . .
در هال باز شد و شریفه خانم توی چارچوب در قرار گرفت... فتانه خوشحال دویید جلو و گفت : خاله شریفه !!
عمو آروم گفت اینا ادرس اینجا رو از کجا پیدا کردن؟!
مثل خودش آروم گفتم: من دادم !!! _
_ بیخود کردی !!!
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
روستای زیبای مهمان😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
کودکان پشت شیشه کارخانه پپسیکولا در حال تماشای فرآیند تولید - تهران سال ۱۹۵۶
خیابان آزادی بعد از جیحون
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوسه
فتانه تند و فرز گفت : سلام خاله منم !!! _آی قربون صدات و در باز شد ....
وارد خونه که شدیم فهیمه گفت : باید زن عمو رو بیاریم خونه رو ببینه اینقدر خونم خونم نکنه!!! خونه اون در برابر اینجا طویله اس !!!
بهش توپیدم و گفتم : هیس فهیمه !!! _مگه دروغ میگم ...
_باز گفت !!!!
_خیلی خب من ساکت میشم..
شريفه خانم اومد استقبال ما... تک تک ما رو بغل گرفت و بوسید و گفت : نباید به خبر بدید ،به من پیرزن ؟!
خودم هم شاکی بودم، اون چند روز دلم میخواست لااقل یه سراغی ازمون بگیرن، ولی خب طلبکار شون که نبودیم ،گفتم : شماره داده بود پسر عموم به آقا محمد علی !
_والا اون شماره که اشتباه بود....
_چی ؟!
_هیچی حالا بیاین داخل !
رفتیم داخل و شریفه خانم اونقدری خوشحال بود که با همه خودداریش، اون خوشحالی رو بروز میداد گفتم : واقعا شماره ای که داده بودن اشتباه بود ؟!
_آره مادر،چند باری تماس گرفتیم، ولی میگفت اشتباهه!
_اییی اسفندیار!!! از عمد کرده...
_جاتون خوبه؟! دل نگرانتون بودیم والا ،هم من هم محمد علی و حسین علی ! جریان اون چند روز رو تعریف کردیم و دست آخر گفتم : فعلا سربار خونه عموم هستیم !
شریفه خانم دست پشت دست زد و گفت : یعنی اون باباتون همینطوری گفت من کاری ندارم ؟!
_آره...
_عیب نداره، غصه نخورید بر میگردید همینجا پیش خودم، والا این چند روز اینقدر سوت و کور بوده اینجا دلم پوسید !!!
_ما که از خدامونه ،ولی فعلا باید اونجا موندگار باشیم...
_درست میشه، اون گوشی رو بده به این دو تا برادر خبر بدم..
شریفه خانم به قول خودش به برادرها خبر داد ...اون روز ناهار دور هم خوردیم و کلی خوش گذروندیم .دم دمه های عصر بود که حسین علی از راه رسید....
l سلام علیکی کرد و گفت : کجا رفتین ردتون رو گم کردیم، اگه دستم برسه به این پسر عموت ...
شریفه خانم گفت : حسین علی آروم !!! بعد هم نشست و باز حرفهای اون چند روز بازگو شد..
حسین علی گفت : من باید بشینم با عموت حرف بزنم !
گفتم : نه لطفا! این کار رو نکنید، نمیخوام بیشتر از این حساس بشن..
_چه حساسیتی؟! بالاخره باید بدونه یکی هواتون رو داره !
شریفه خانم گفت: با چه نسبتی حسین علی؟! هیچ نسبتی نداریم با این بچه ها، هر چی بگیم و هر جا بریم هم برگ برنده دست عموشه، باید خودش بیخیال این بچه ها بشه !!!
شریفه خانم درست میگفت و همین باعث شد حسین علی ساکت بشه، هوا که داشت تاریک میشد به بچه گفتم : بهتره برگردیم !
شریفه خانم گفت : امشب رو بمونید اینجا !!!
_برگردیم بهتره ،بهونه دستشون ندیم، هرچند همین الان هم حتما دعوا تو راهه تا برسیم شب شده !!
حسین علی گفت : من میرسونمتون لااقل جا و مکانتون رو بدونم..
_ممنون ولی ...
_چیه اینم جرمه؟ عموت قبول نمیکنه ! _نه ولی ...
_پس راه بیفتید.. از شریفه خانم خداحافظی کردیم و همگی سوار ماشین حسین علی شدیم آدرس رو دادم بهش ،راه افتاد ،طول مسیر حرفی نمیزد سر کوچه عمو که رسیدیم گفتم : ممنون ما دیگه خودمون میریم..
_کدوم خونه اس؟!
_آخرین خونه سمت راست..
_خب فهمیدم ..
بچه ها پیاده شدن و من موقع پیاده شدن حسین علی پاکتی توی دستم گذاشت و گفت : پول روزای آخرت دست من مونده، هرچیزی لازم داشتی فقط کافیه تماس بگیری خب ؟!
_ممنون نیازی به پول ..
نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت باشه...
پول رو داخل کیفم گذاشتم و رفتیم خونه عمو در رو زدیم ، اسفندیار انگار پشت در بود بلافاصله در رو باز کرد و با عصبانیت گفت : کجا بودید تا حالا ؟!
_دم در باید جواب بدیم ؟!
رفت کنار و ما وارد شدیم ،عمو هم توی حیاط بود جلو اومد و بی هیچ حرفی دستش رو بالا برد و تا به خودم بیام سیلی زیر گوشم خوابوند ،فهیمه داد زد : چیکار میکنی ؟
انگشت اشاره اش رو سمت فهیمه گرفت و گفت : تو ساکت باش !!! رو به من گفت : کجا بودید تا حالا هان؟! مگه من نگفتم از خونه بیرون نرید ؟!
جای سیلی درد داشت، دستم رو روش گذاشتم و اشکهام رو پس زدم و گفتم :نگفته بودید !!!ما اینجا زندانی نیستیم ،به خواست خودمون هم نیومدیم ،گفتی اینجا بمونید گفتیم چشم !!!نگفتیم زندانی شماها میشیم!!! به زنت هم گفته بودیم کجا میریم، اون به شما نگفته ،حرفی جداس!!!
_زبونت هم درازه، از این به بعد از این در بیرون نمیرید تا تکلیفتون مشخص بشه، البته خاتون جان حق داشت باید برگردید ده، اینجا موندن فایده نداره !!
_منم گفتم ده نمیرم !
_مگه دست خودته؟! من خلاف نکردم شماها شدید برادر زاده ام، باباتون که راحت گفت به من چه!!! منم نمیتونم جور کش شماها بشم که! یکی دو تا هم که نیستید..
_مگه ما گفتیم جور کشمون شو ؟!نشو!!! یکسال و خور ه ای برای خودمون زندگی کردیم، از این به بعدش هم زندگی میکنیم..
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتودو
فرخ که گوشه ای نشسته بود رو صدا کردم بزرگ شده بود، اومد کنارمون گفتم : من رو یادته ؟من رومیشناسی ؟
گفت : نه !!!
حق داشت نزدیک سه سال و نیم، چهار سال بود ندیده بودیمش ...گفتم : من خواهرتم ،اینام خواهراتن !!!
_من داداش و آبجی ندارم که !
_داری، ولی پیشت نیستن ،جات خوبه؟ کسی اذیتت نمیکنه ؟!
_کسی حق نداره اذیتم کنه، مامان پری دعواش میکنه!
توی دلم گفتم بازم خدا روشکر که مامان پری تو رو میخواد!!!
فتانه گفت : فرخ منم نمیشناسه ؟
پیدا بود ناراحته...
_حق داره آجی، بچه بود از پیش ما رفت، بزرگ بشه ماها رو میشناسه...
فتانه انگار توی ذوقش خورده بود، توی تمام اون مدت منتظر بود باز با فرخ روبرو بشه و توقع داشت مثل سابق که بهم وابسته بودن، با هم رودررو بشن، ولی خب خیلی چیزا تغییر میکرد توی زندگی و متاسفانه اینم یکی از اون تغییرات بود !!!! اون روز غروب آقا دست فرخ رو گرفت و رو به عمو گفت: من باید برگردم ،نمیتونم بمونم اینجا، هر کاری کردی از طرف من وکیلی ،خودت میدونی و این بچه ها ،فقط من مسئولیتی در قبالشون قبول نمیکنم !!!
زیر لب گفتم: بهتر !!! انگار شنید و گفت: یه روزی جواب این حرفهات رو میدی، اون روز دیر نیست !!!
عمه که حسابی اون روز بهش بی احترامی شده بود از طرف زن عمو ،رو به آقا گفت : منم میام !!!
عمو گفت : تو کجا خاتون جان ؟تازه اومدی !
_برم دیگه، عزت و احترامم رو گرفتن.. _ربابه عصبانیه اروم میشه!!!
_بشه و نشه فرقی نداره، اومده بودم بلکه بزرگتر به حسابم بیارن، حرفم رو بخونن که ماشالله بزرگتر کوچیکتری از بین رفته !!! روی حرفش با من بود !محل ندادم و اونم با آقا رفت.... باز ما موندیم و خونه عمو ....کسی دیگه حرفی نزد،همین هم خوب بود همین که به اجبار نمیخواستم برم ده!!!
خونه عمو بودن این حسن رو داشت که زن عمو زود ازمون خسته میشد و ما شاید می تونستیم برگردیم به زندگی سابقمون!!!! روز بعد آفتاب که پهن شد کف حیاط به بچه ها گفتم : بیاید بریم یه سر به شریفه خانم بزنیم ! همه اشون خوشحال لباس پوشیدن و از در اتاق که زدیم بیرون زن عمو گفت: کجا به سلامتی ؟
_میریم سری به شریفه خانم بزنیم ! _نمیشه، عموتون گفته از خونه بیرون نرید !
_زن عمو میریم و بر میگردیم ..
_نمیشه...
_مگه زندانی هستیم ؟!
_اونش رو من نمیدونم، عموتون اینجوری گفته ،والا نمیشه که همهاش بخور و بخواب باشه ،کارای خونه با شماهاست !!!
بی توجه به حرفهاش گفتم : زن عمو ما داریم میریم و راه افتادم سمت در !!!از پشت دستم رو گرفت و گفت: انگار حرف نمیفهمی !!
_میریم برمیگردیم، شما اینو متوجه نمیشی ...
_اصلا به من چه برید شب جواب عموت رو خودت میدی...
_باشه و با بچه ها از در حیاط زدیم بیرون ،اگه اون روزا کوتاه می اومدم زندگی خودم تنها نه! زندگی همه ماها نابود میشد ،همه میخواستن برامون آقا بالا سر باشن و من نمیتونستم این رو تحمل کنم ...رفتیم سمت خونه شریفه خانم، فهیمه زیر لب غر میزد و آخر سر نتونست طاقت بیاره و گفت : ای وای به این اسفندیار !!اگه حرف نزده بود چی میشد؟!کاش اون روز نیومده بود بیمارستان و تو رو ندیده بود...
فریده ناراحت گفت : بگو !من ناراحت نمیشم ،بگو کاش فریده مرده بود و ما نمیخواستیم توی بیمارستان بمونیم رو به دوتاشون گفتم : هر دوتون ساکت بشید!!! تقصیر هیچکس نیست ..اول و آخرش یه جایی ما رو پیدا میکردن ،مهم اینه که فعلا حرفشون پیش نرفته ..
فهیمه گفت : بعدش چی؟
_بعدشم خدا بزرگه ..
دم در خونه شریفه خانم که رسیدیم دلم تنگ روزهایی شد که از سر کار برمیگشتم خونه و شریفه خانم سیل سوالهاش شروع میشد.... حسین علی کی رفت ؟کی اومد؟ چی خورد؟ چی پوشید؟ همه چی چقدر قشنگ بود...راستش اون روز بیشتر از همه دلم برای خونه حسین علی تنگ شده بود ،با اینکه اونجا کار میکردم ولی حس میکردم یه جای امن و مطمئن برای منه، یه جورایی یه احساس آرامش خاصی بود و مهم تر از همه خود حسین علی بود!!!! حتی به خودم هم نمیتونستم اعتراف کنم ،ولی خب ناخودآگاهم که دست خودم نبود ،همون ناخودآگاه بهم یادآوری میکرد !!!! صدای فتانه من رو به خودم اورد که گفت : آجی چرا زنگ نمیزنیم ؟!
_میزنیم ..زنگ رو زدم و طولی نکشید که صدای شریفه خانم اومد که گفت : کیه؟
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
#اعلام_مراسم
خاکسپاری و ختم مرحومه کربلایی سارا قربانی
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
مدرسه قدسیه قره چمن😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
Repost from موبایل شاپ
+1
❌لیست قیمت گوشی های سامسونگ و شیائومی
۳۱ شهریور ۱۴۰۵
🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده
❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی
@abolfazl_mrd
پیام بدید🙏🌹
❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی
برای عضویت روی لینک بزنید:
https://t.me/mobile_shooop
1 565
💧بارشهای سنگین در ایران از چه زمانی شروع میشود؟
🔹از ۳۰ شهریور تا ۵ مهر، بیشتر مناطق کشور با کمبارشی و دمای ۱ تا ۳ درجه بیش از نرمال مواجه هستند. مرکز و نیمه جنوبی کشور عمدتا بدون بارش خواهند بود.
🔹از ۶ تا ۱۲ مهر، آغاز تغییرات در زاگرس پیشبینی شده است، بهگونهای که شروع بارشهای بیش از نرمال در شمال غرب و زاگرس شمالی، احتمال بارش انباشته ۲۰ تا ۵۰ میلیمتر در این مناطق پیشبینی میشود.
🔹از ۱۳ تا ۱۹ مهر چتر بارشی گسترش مییابد. بارش در استانهای زاگرس، دامنه جنوبی البرز و شمال شرق فراتر از نرمال خواهد بود و بارش در سایر مناطق به وضعیت نرمال میرسند.
🔹از ۲۰ تا ۲۶ مهر هشدار بارشهای سنگین مطرح است. اوج بارشها در زاگرس شمالی و میانی با احتمال بارش انباشته ۵۰ تا ۱۰۰ میلیمتر پیشبینی شده و مدیریت روانآبها در این هفته حیاتی است.
🔹از ۲۷ مهر تا ۳ آبان نیز بارشها کاهش دما و بارش فراگیر را به همراه خواهد داشت.
🔹بارش در سراسر کشور فراگیر میشود و دمای غرب کشور به دلیل شدت بارش یک تا سه درجه سلسیوس کمتر از نرمال خواهد شد.
1 565
نگو حرم
بگو بهشت❤️
+ کربلایی حسن عطایی
🖤شهادت حضرت فاطمه معصومه بر اعلیحضرت ولیعصر و حضرت ابوالحسن الرضا صلوات الله علیهم تسلیت باد🖤
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
1 565
+1
#اعلام_مراسم
اولین سالروز درگذشت مرحوم حاج محمد حسین قاسمی
شادی روحش فاتحه و صلوات
«به پاسِ قدردانی از زندگی و یادِ مرحوم [حاج محمد حسین قاسمی ]، و با هدفِ ترویجِ فرهنگِ خیرخواهی و اسرافزدایی، تصمیم گرفتیم که هزینهی سالگرد ایشان را به پروژهی تجهیز و آبادانی سردخانهی مسجد روستا اختصاص دهیم. هدف ما این است که یادِ رفتگان، نه در تجملاتِ گذرا، بلکه در خدمت به مردم و آبادانیِ دیارمان جاری باشد. امیدواریم این اقدام، الهامبخشِ دیگران نیز باشد تا یادِ عزیزانمان را با کارهای خیر و ماندگار، در تار و پودِ جامعه جاری کنیم. از درگاه ایزد منان، برای مرحوم طلب رحمت و برای تمامی شما، پاداشِ عملِ خیر را خواستاریم.»
1 565
#اعلام مراسم
اولین سالروز درگذشت مرحوم حاج محمد حسین قاسمی
شادی روحش فاتحه و صلوات
«به پاسِ قدردانی از زندگی و یادِ مرحوم [حاج محمد حسین قاسمی ]، و با هدفِ ترویجِ فرهنگِ خیرخواهی و اسرافزدایی، تصمیم گرفتیم که هزینهی سالگرد ایشان را به پروژهی تجهیز و آبادانی سردخانهی مسجد روستا اختصاص دهیم. هدف ما این است که یادِ رفتگان، نه در تجملاتِ گذرا، بلکه در خدمت به مردم و آبادانیِ دیارمان جاری باشد. امیدواریم این اقدام، الهامبخشِ دیگران نیز باشد تا یادِ عزیزانمان را با کارهای خیر و ماندگار، در تار و پودِ جامعه جاری کنیم. از درگاه ایزد منان، برای مرحوم طلب رحمت و برای تمامی شما، پاداشِ عملِ خیر را خواستاریم.»
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتویک
عمو گفت : حرف آخرت چیه ؟!
_حرف آخرم اینه بذارید به زندگیمون برسیم، کاری به کار کسی نداریم ،حمایت از هیچ کسم نمیخوایم، فقط راحتمون بذارید ،فکر کنید ما ۴ تا بچه وجود نداریم...
آقا گفت: برای من که ندارید..
_چه بهتر خوشحالمون کردی !!! رو به عمو گفتم : دیدی که!!! بعد از یکسال و نیم ندیدن بچه هاش به جای اینکه مهر و محبتی نشون بده این جوابشه !!!
عمو گفت : میخوای چه کنی ؟!
_میخوام همینجا بمونم !
زن عمو گفت : اینجا ؟خونه من ؟!
_نه نترس زن عمو ،خونه شما مال خودتون، توی این شهر!!! مثل روال این یکسال زندگی کنیم ،با این تفاوت که متاسفانه شماها جامون رو میدونید ...
عمه گفت : خب چه کاریه که کلفتی یه پیرزن رو بکنید ؟!
_عمه این پیرزن آدمیه که فتانه توی دو روز صد بار یادش کرده ،ولی توی این یکسال و نیم یاد شماها رونکرده ...
_زبونت نیش داره!!!
_زندگیه دیگه خیلی چیزا یاد آدم میده ! عمو گفت: خیلی خب، یه خونه همین نزدیکی ها اجاره کنید ،نصف اجاره رو عوض میده تا ببینیم چی میشه !
_آقا؟! حتما !!!
آقا باز براق شد روم...
_به دلت صابون نزن عمو روی آقای من و داداش خودت حسابی باز نکن ،می بینی که خودشم قبول نکرد !
_من نمیذارم بری خونه اون پیرزن...
_چرا؟ دلیل؟! چون آرامش داریم ،چون بهمون محبت میکنه، اینو هم نمیتونید ببینید ؟!
_مردم چی میگن ؟
_کو مردم؟ کجان فقط حرف میزنن!!! اسفندیار گفت: همینجا خونه بگیر، خودت کار کن !
_چه فرقی داره با اونجا؟! همون همونه دیگه ،بخوام خونه بگیرم کارم بکنم ،همینا رو که از قبل دارم !!!
اسفندیار عصبانی گفت: نه خونه مرد غریبه و تک و تنها !!!
عمو گفت : یعنی چی تک و تنها ؟!
_یعنی اینکه زنش مرده و بچه ای هم توی خونه نداره...
گفتم : تو رفتی تحقیق درباره جایی که من کار میکنم؟!
_پس چی ؟!میذاشتم هرطوری میخوای زندگی کنی ؟
_تو کی هستی که درباره من و زندگیم تحقیق کنی؟! به چه حقی رفتی درباره کسی که توی خونه اش کار میکنم پرس وجوکردی ؟!
عمو عصبانی گفت : داری زیاده روی میکنی فردوس، نمیتونه نسبت به هم خونش بی تفاوت باشه که !!!
_چطور قبلا بی تفاوت بودید؟! الانم بی تفاوت باشید! تو رو به هر کی می پرستید بذارید ما راحت زندگی کنیم، دست از سرمون بردارید !!! و نشستم گوشه دیوار و زدم زیر گریه...
آقا گفت : نکنه وعده و وعیدی بهت داده ها ؟! عصبانی همونطور که گریه میکردم برگشتم طرفش و گفتم : شاید !!!!اینم نمیتونی ببینی ؟!
پوزخندی زد و گفت : دیدید ،این بچه اینجوری گول نمیخوره، وعده چیزی بهش داده !!!
عمه گفت : سکوت کن !!!ساکت باش ببینیم چه میکنیم !به جای اینکه آتیش رو بخوابونی داری نفت میریزی رو آتیش !!! بعد رو به من گفت : ببین عمه این کارا آخر و عاقبت نداره، بیا و برگرد ده، قول میدم یه خونه خوب براتون آماده میکنم.. بابات هم دنده اش نرم، خرجتون رو بده.. صدا از کسی در نیومد..
فهیمه گفت : من نمیام !!!
_حالا دیگه خوب شد!!! یکی کم بود شد دو تا!!! تو چی میگی بچه؟! اصلا چرا شماها اینقدر خودسر شدید؟! بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن !هرچی گفتیم میگید چشم و تموم !!!
فهیمه دستم رو گرفت و گفت : آجی یه جیزی بگو ...
نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم : خیلی خب !نمیریم خونه شریفه خانم ،ولی همین جا خونه عمو میمونم حرف منم اینه...
زن عمو عصبانی گفت : مگه مسافر خونه اس ؟!
گفتم: اونش رو دیگه با پسر و شوهرت حل کن من ده نمیرم !
_خونه بگیر !
_باشه، من که حرفی ندارم ،بخوای بدونی خونه هم دارم ،اونا نمیذارن !!!
زن عمو رو به اسفندیار گفت : تو چته؟ کاسه داغ تر از اش شدی! بذار هر کاری دلشون میخواد بکنن!!! ایناها بابا دارن، اون تصمیم بگیره به تو چه مربوط !!!
اسفندیار گفت : مادر ؟!
_هان چیه؟ مادر مادر میکنی، من نمیتونم بعد از عمری بشینم بچه داری کنم، اونم بچه های عموی تو رو، من راضی نیستم و تحمل نمیکنم، خودتون میدونید !!! بعدم بلند شد و رفت..... این رفتار درسته باید من رو ناراحت میکرد، ولی خب من خوشحال بودم، چون به نفع ما بود!!! اگه زن عمو کمی کوتاه می اومد همه چی حل میشد و ما مجبور بودیم اونجا موندگار بشیم، ولی خب مخالفتهای شدید زن عمو باعث میشد بقیه به راههای دیگه فکر کنن ..آقا هم که عمرا ما رو پیش خودش نمیبرد، از اون جهت هم خیالم راحت بود و از طرفی هم برای رفتن به ده کوتاه نمی اومدم..کسی حرفی نمیزد ،خودم به حرف اومدم و گفتم : دیدید که من میخوام بمونم،زن عمو نمیذاره و نمیخواد!
کسی جوابی نداد و دیگه حرفی زده نشد..اون روز زن عمو حتی موقع غذا خوردن هم از اتاقی که توش بود بیرون نیومد و انگار نه انگار که مهمون داره،عمو و آقا و اسفندیار با هم مشغول بودن و عمه هم همونجایی که نشسته بود بالشتی رو از کنار دیوار صاف کرد و خوابید..
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫
درگذشت مرحومه خانم سارا قربانی فرزند مرحوم محمد حسین قربانی همسر مرحوم محمد باقر میرزایی را به اطلاع همشهریان محترم میرساند
مراسم خاکسپاری متعاقبا اعلام میگردد
عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصت
خبط و خطایی کردن و تموم شد رفت، قول میدن تکرار نشه ..
رو به عمو گفتم : این الان یعنی چی؟! یعنی ما مقصریم ؟!
_نیستید ؟!
_یه بار هم بپرسید چرا این بچه ها به قول شما از ده رفتن!؟
آقا غرید :خوشی زد زیر دلتون دیگه !!! _از این خوشی ها ایشالا نصیب شما !!! _زبونت روکوتاه کن !!!اگه همون موقع که ننه ات مرد برده بودمتون کلفتی پری خانم ،اینجوری پرو نمیشدید، یا اینکه شوهرت داده بودم!!!
_یه بار! فقط یه بار !بگو تقصیر من بود پدری نکردم، بگو من باید بالا سر بچه هام میموندم که آواره نشن، فقط یه بار بلکه دلم خوش بشه..
_حرف نزن بچه !!!
عمه خاتون جان که ساکت بود گفت :اشتباه کردی فردوس قبول کن ! _یه بارم شما قبول کنید اشتباه کردید ! _تو فکر میکنی زندگی همه گل و بلبله؟! نه!!! همه سختی میکشن دیگه ..
_تا کجا ؟!
عمه گفت : تا جایی که یکی بیاد بالا سرتون!! اگه ده مونده بودی با این برو رو شوهر کرده بودی، اون دوتای دیگه هم وقت شوهرشون بود، همه اتون سروسامون میگرفتید ...
_آره و زندگی هایی بدتر از قبلیمون درست میکردیم نه ؟!
_هر چی ما میگیم یه چی جواب میدی !!! _خب حرف حساب نمیزنید که!! ما ۴ تا بچه بودیم، من میدیدم چیزهایی که شماها نمیدیدید !!!فریده روزها توی تب میسوخت و من حتی لقمه نانی نداشتم بهش بدم بخوره، چی میگید شماها؟! میدونید از سرما همدیگه رو بغل کردن که یخ نزنیم یعنی چی؟! این فتانه همه اش ۴ سالش بود !!!
_چرا به ماها نگفتی ؟!
_من رو نخندون عمه !!!!توی قصر پادشاهی که زندگی نمیکردم توی، بلا نسبت طویله ننه قمر زندگی میکردم،دیگه خودت میدیدی، چی رو بگم ؟!
آقا که ساکت بود گفت : بسه اینا رو میگی که چی مثلا هان ؟!انگار اونوقت که ننه اش زنده بود وضع بهتر بود ...
براق شدم روش و گفتم : لااقل ننه ام بود، مهر و محبنی لااقل داشت،نمیخواستم من مسئولیت سه تای دیگه هم گردن بگیرم ،کاری که تو نکردی!!!
_خب حالا میگی که چی؟! چه کنیم ؟! _نمیگم چه کنید ،نمیخوام هم هیچ کاری کنید، بذارید خودمون زندگی کنیم...
_خونه غریبه ها ؟!چیکار میکنی که بهت پول میدن؟! حرفش اونقدر بد بود که عمه و عمو همزمان گفتن : عوضضض!!!! خودش هم فهمید چی گفته و چیکار کرده، عصبانی گفتم : دختری که آقاش اینجوری درباره اش فکر کنه همون نباشه بهتره!!!!
نه گذاشت نه برداشت و گفت : پس برو بمیر!!!
فهیمه تا اونجا دووم آورد و اونجا گفت : خودت ،چیکار آجیم داری ؟!
_فهیمه ساکت !!!
آقا خیز برداشت طرف فهیمه، جلو فهیمه ایستادم و گفتم : انگشتت بهش بخوره فقط !!!
_چیکار میکنی هان ؟!
_بزن تا بگم ! خواست من رو هل بده عقب که اسفندیار گرفتش و محکم بهش گفت: عمو حواست باشه منم طرف این دخترام ،هرچی فردوس میگه درسته ،پس بشین و فقط گوش کن ...
بابا میدونست حریف اسفندیار نمیشه نشست سر جاش !!!
اگه جاش بود بلند بلند میزدم زیر گریه ،دلم پرغصه بود و اونا نمک روی زخمم می پاشیدن، عمه گفت : دیگه هر چی بود گذشت و تموم شد ،اقات براتون یه خونه توی ده میگیره، منم حواسم بهتون هست ...
عصبی گفتم : چرا نمیخواید بفهمید، من ده بر نمیگردم !!!
عمو گفت : مگه دست خودته دختر، بمونی اینجا چیکار ؟!
_بمونم درست زندگی کنم ...
_خونه غریبه موندن زندگی درسته ؟!
_ای خدا به اینا بفهمون ما اونجا مستاجریم، یه پیرزن پیره که هم مواظبشیم،هم اون هوای ما رو داره ! _خونه مرد غریبه کار کردن چی ؟ _کاره ،کار بهتری بلد نیستم، مجبورم خرجمون رو در بیارم و دستم جلو هر کی دراز نباشه..
عمه رو به آقا گفت : عوض ببرشون شهرستان، اونجا یه خونه براشون بگیر...
آقا شروع کرد زبون دور دهن مالیدن و با من ومن گفت : شهرستان نمیشه !!! گفتم : راست میگه زنش اجازه نمیده حتی تو اون شهر بریم...
_زبون درازی نکن رو به اسفندیار گفتم : این آتیش رو تو به پا کردی ،خودتم خاموشش کن، وگرنه عواقبش پای توئه !!!چون من به اون ده برنمیگردم، دلیلشم این که این آدمها حرفها رو میزنن، ولی فردا یادشون رفته ،یعنی من برگردم ده وضعیتم بدتر از قبله، اگه بلایی سر هر کدوم از ماها بیاد مسببش تویی !!!
زن عمو پرید بهم که : وا چرا بچه من رو قاطی میکنی ؟!
_چون اون نتونست جلوزبونش رو بگیره و اومد به همه گفت...
عمو گفت : چه توقعی داشتی اینکه هیچی نگه ؟!
_نگفته بود چی میشد؟همه داشتن زندگیشون رومیکردن دیگه !!!
آقا گفت : ادریس من نمیتونم تا ده روز اینجا بمونم که !کار و زندگی دارم ،باید برگردم زودتر تکلیفشون و مشخص کن.. _بله بله پری خانم تنها میمونن !!! _ساکت میشی یا ساکتت کنم ؟!
پوزخندی زدم و نشستم و رو به اسفندیار گفتم : دیدی حتی یه روز نمیتونه به خاطر بچه هاش تحمل کنه، اونوقت توقع داری ازمون حمایت کنه، زهی خیال باطل...
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫
اعلام مراسم خاکسپاری و ختم مرحوم شادروان غلامرضا تقی زاده
عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
