220
订阅者
-124 小时
+97 天
-230 天
帖子存档
220
Repost from N/a
آنقدر از تو مینویسم
تا فارسی تمام شود
میخواهم اینبار
از آخر به اول دوستت داشته باشم
وگرنه راه رفتن روی دو پا را
که هر آدمی میداند
میخواهم اینبار
با جنازهام تو را بغل کنم
با خونِ رفتهام به رودها
تو را بنویسم
با دجله
با فرات
با کارون
آنقدر از تو مینویسم
تا دریا تمام شود
زخمی برسینهی من است
که با من حرف نمیزند
با دکترم حرف نمیزند
با دوستانم حرف نمیزند
زخمی
که منتظر مانده است شب شود
و از اعماقِ خونیاش تو را صدا کند
یادت هست؟
روبهروی دریا نشسته بودیم و
دریا رفته بود برایمان موج بیاورد
یادت هست؟
روبهروی هم نشسته بودیم و
پیش از آنکه دستهای هم را بگیریم
جملههامان بلند شدند
جملههامان به هم پیچیدند
و بچههاشان را به دنیا آوردند
یادت هست...؟
حالا که نیستم
پیراهنم را اتو بزن
دکمههایم را ببند
کفشهایم را برق بیانداز
بُگذار
نبودنم مرتب باشد
از کتابِ سهگانهی خاورمیانه
گروس عبدالملکیان
.
220
The boat moved,
even in rough water.
Not because the sea agreed,
but because staying still
meant being swallowed.
The waves had their own will.
The current didn’t ask permission.
Some things were never ours
to control.
All we could do
was keep the boat moving,
adjust the sail,
hold the direction,
trust the motion.
You don’t wait for calm
to move forward.
You move
because the water won’t stop,
and neither can you.
-Sir Mikee
220
رنجِ فهمیدن بهمن آموخت فهمیدن خطاست
روز و شب دائم سوال از خویش پرسیدن خطاست
مثل مردم بیتفاوت باش و چشمت را ببند
ساده دل! در سرزمین کورها دیدن خطاست
تا که میرنجیم انگ زودرنجی میزنند
زود رنجاندن روا و زود رنجیدن خطاست
گاهگاهی پیکهای لطف را باید شمرد
بیحساب از بادهی احساس بخشیدن خطاست
مثل باران بودم و این روزها فهمیدهام
روی خاک خشک و بیمحصول باریدن خطاست
گاه تلخیها بهلطف صبر شیرین میشوند
میوههای کال را از شاخهها چیدن خطاست
-مهدی جوینی
220
Repost from نقطهچینهای سرم
صبور،
مثل درختی كه در آتش میسوزد
و توان گريختن ندارد
حيرت زده چون گوزنی؛
كه شاخهای بلند در شاخه گرفتارش کردهاند
همه اين روزها چنینیم
شمس لنگرودی
220
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
مادر همیشه تربیتمان میکرد که خودخواه نباشیم؛ لیکن اینروزها فکر میکنم شاید اگر خودخواه بودم، اگر خودم را بیشتر از آدمها دوست داشتم، اگر به ناراحتی و آسایش آدمها _بیشتر از خودم_ توجه نمیکردم، خوبتر بودم.
220
"You're not perfect, sport. And let me save you the suspense: this girl you've met, she's not perfect either. But the question is whether or not you're perfect for each other."
Good Will Hunting (1997)
220
“موهایمان سفید شد
گفتند ارثیست!
راست میگفتند؛
ما وارثان اضطراب و استرس در تاریخ بودیم.”
220
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
میشل مونتنی یکبار گفته بود «غمهای کوچک پرحرف اند، غمهای بزرگ لال.» شاید واقعا همهیمان لال شدهایم، خودمان خبر نداریم.
220
“این مملکت هر شب ما را با حس درماندهگی و ناچاری خوابمان میکند و هر صبح با یک حس شرمساری که متعلق به ما نیست بیدارمان میکند.”
220
Repost from بهرام هیمه
حال و روزم را نپرس، این روزها بیحالی است
جای تو مثل همیشه در کنارم خالی است
حس یک زندانی دلتنگ را دارم فقط
هر طرف که میروم در پیش رویم جالی است
برف میبارد نمیبارد چه فرقی میکند
سالها شد این وطن بیگانه با خوشحالی است
خانه تنها چاردیواری غرقِ در سکوت
شهر هم یک شهر در خود رفتهی اشغالی است
من به دنبال دلیلیام برای گریهام
خاطر تو گریه کردن یک دلیل عالی است
رویهمرفته سیاه و بیشمار و پیچپیچ
زندگی من شبیه موی تو جنجالی است
هیمه
