fa
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
إيران151 127دسته بندی مشخص نشده است
220
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
آنقدر از تو می‌نویسم تا فارسی تمام شود می‌خواهم این‌بار از آخر به اول دوستت داشته باشم وگرنه راه رفتن روی دو پا را که هر آدمی می‌داند می‌خواهم این‌بار با جنازه‌ام تو را بغل کنم با خونِ رفته‌ام به رودها تو را بنویسم با دجله با فرات با کارون آنقدر از تو می‌نویسم تا دریا تمام شود زخمی برسینه‌ی من است که با من حرف نمی‌زند با دکترم حرف نمی‌زند با دوستانم حرف نمی‌زند زخمی که منتظر مانده است شب شود و از اعماقِ خونی‌اش تو را صدا کند یادت هست؟ روبه‌روی دریا نشسته بودیم و دریا رفته بود برایمان موج بیاورد یادت هست؟ روبه‌روی هم نشسته بودیم و پیش از آنکه دست‌های هم را بگیریم جمله‌هامان بلند شدند جمله‌هامان به هم پیچیدند و بچه‌هاشان را به دنیا آوردند یادت هست...؟ حالا که نیستم پیراهنم را اتو بزن دکمه‌هایم را ببند کفش‌هایم را برق بیانداز بُگذار نبودنم مرتب باشد از کتابِ سه‌گانه‌ی خاورمیانه گروس عبدالملکیان .

The boat moved, even in rough water. Not because the sea agreed, but because staying still meant being swallowed. The waves had their own will. The current didn’t ask permission. Some things were never ours to control. All we could do was keep the boat moving, adjust the sail, hold the direction, trust the motion. You don’t wait for calm to move forward. You move because the water won’t stop, and neither can you. -Sir Mikee

رنجِ فهمیدن به‌من آموخت فهمیدن خطاست روز و شب دائم سوال از خویش پرسیدن خطاست مثل مردم بی‌تفاوت باش و چشمت را ببند ساده دل! در سرزمین کورها دیدن خطاست تا که می‌رنجیم انگ زودرنجی می‌زنند زود رنجاندن روا و زود رنجیدن خطاست گاه‌گاهی پیک‌های لطف را باید شمرد بی‌حساب از باده‌ی احساس بخشیدن خطاست مثل باران بودم و این روزها فهمیده‌ام روی خاک خشک و بی‌محصول باریدن خطاست گاه تلخی‌ها به‌لطف صبر شیرین می‌شوند میوه‌های کال را از شاخه‌ها چیدن خطاست -مهدی جوینی

Repost from بهشت✨🌱
✨

این شهکار کریس آیزاک را از دست ندهید!

Repost from دُژَم
میگه: «عزیز دلم، همه که مثل شما نیستن.»

“دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود؛ فقط وقت تلف می‌کنم!” ~شاهرخ مکسوب

این‌روزها طوری شده‌ام که به هر چه دست می‌زنم، دوباره دست می‌کشم. ~

Repost from N/a
برای پذیرفتن بعضی اتفاق‌های زندگی احساس می‌کنم سرم از تنم جدا میشه.

صبور، مثل درختی كه در آتش می‌سوزد و توان گريختن ندارد حيرت زده چون گوزنی؛ كه شاخ‌های بلند در شاخه گرفتارش کرده‌اند همه اين روزها چنینیم شمس لنگرودی

مادر همیشه تربیت‌مان می‌کرد که خودخواه نباشیم؛ لیکن این‌روزها فکر می‌کنم شاید اگر خودخواه‌ بودم، اگر خودم را بیشتر از آدم‌ها دوست داشتم، اگر به ناراحتی و آسایش آدم‌ها _بیش‌تر از خودم_ توجه نمی‌کردم، خوب‌تر بودم.

"You're not perfect, sport. And let me save you the suspense: this girl you've met, she's not perfect either. But the questio
"You're not perfect, sport. And let me save you the suspense: this girl you've met, she's not perfect either. But the question is whether or not you're perfect for each other." Good Will Hunting (1997)

“موهای‌مان سفید شد گفتند ارثی‌ست! راست می‌گفتند؛ ما وارثان اضطراب و استرس در تاریخ بودیم.”

“چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی!”

از اینجا که منم!
از اینجا که منم!

مساله این است!
مساله این است!

…

میشل مونتنی یک‌بار گفته بود «غم‌های کوچک پرحرف‌ اند، غم‌های بزرگ لال.» شاید واقعا همه‌ی‌مان لال شده‌ایم، خودمان خبر نداریم.

“این مملکت هر شب ما را با حس درمانده‌گی و ناچاری خواب‌مان می‌کند و هر صبح با یک حس شرم‌ساری که متعلق به ما نیست بیدارمان می‌کند.”

حال و روزم را نپرس، این روزها بی‌حالی است جای تو مثل همیشه در کنارم خالی است حس یک زندانی دلتنگ را دارم فقط هر طرف که می‌روم در پیش رویم جالی است برف می‌بارد نمی‌بارد چه فرقی می‌کند سال‌ها شد این وطن بیگانه با خوشحالی است خانه تنها چاردیوار‌ی غرقِ در سکوت شهر هم یک شهر در خود رفته‌ی اشغالی است من به دنبال دلیلی‌ام برای گریه‌ام خاطر تو گریه کردن یک دلیل عالی است روی‌هم‌رفته سیاه و بی‌شمار و پیچ‌پیچ زندگی من شبیه موی‌ تو جنجالی است هیمه