ch
Feedback
کلانتر میخکوب

کلانتر میخکوب

前往频道在 Telegram
444
订阅者
-224 小时
无数据7
-330

数据加载中...

吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+19
在1个频道中
六月 '26
+32
在7个频道中
Get PRO
五月 '26
+32
在4个频道中
Get PRO
四月 '26
+18
在2个频道中
Get PRO
三月 '26
+30
在3个频道中
Get PRO
二月 '26
+10
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+29
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+8
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+29
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+31
在4个频道中
Get PRO
九月 '25
+26
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+31
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+40
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+30
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+133
在2个频道中
Get PRO
四月 '25
+25
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+45
在6个频道中
Get PRO
二月 '25
+35
在5个频道中
Get PRO
一月 '25
+257
在4个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
29 七月0
28 七月0
27 七月0
26 七月+2
25 七月+2
24 七月+1
23 七月+1
22 七月0
21 七月+1
20 七月+1
19 七月0
18 七月0
17 七月0
16 七月0
15 七月0
14 七月+1
13 七月+1
12 七月+3
11 七月+1
10 七月0
09 七月0
08 七月0
07 七月0
06 七月+2
05 七月+2
04 七月+1
03 七月0
02 七月0
01 七月0
频道帖子
😂😂بنال بنال... خدا بفهمد در طول زنده‌گی‌اش با چقدر گرگ‌ها سر خورده. در نظر این نالنده‌ها، همه خلایق بد اند و صرف همین‌ها خوب اند و از خوبی خود ضربه می‌خورند. نمی‌دانم منِ کم‌بخت چرا هیچ‌وقت با چنین گرگ‌هایی سر نمی‌خورم تا همیشه ازشان بنالم.

2
من از تماشای مهربانی آدم‌ها به هم‌دیگر، درست مثل این که در حق من لطفی بزرگ شده باشد، لذت می‌برم؛ اما از طرف خودم مهربانی‌کردن برای غریبه‌ها، یک چیز ناممکن است. می‌دانم این گدایی که طلب خیر دارد، واقعن مستحق است، اما نمی‌توانم مهربانی کنم. برای غریبه‌ها که هیچ، برای آشناها هم نمی‌توانم. می‌دانم که در جاهایی، یک لطف‌های کوچکی از من به خوبی ساخته است، اما نمی‌توانم و خجالت می‌کشم؛ به همان اندازه که وقتی در حق من لطفی شود، خجالت می‌کشم. عجب انسان بی‌معنایی!
129
3
عصر جمعهٔ گذشته، با سالامانوی پیر قدم می‌زدیم. او در مورد گوشه‌های مختلف شهر توضیحات می‌داد که آن طرف فلان نام دارد و پهلویش کارته فلان است و آن طرف‌ترش شهر کهنه است و شهر نو است و... پرسیدم: خرابات کجاست؟ دو دستش را به سمت سینه‌اش نشانه گرفت و گفت: این‌جا.
152
4
语音消息
145
5
+4
没有文字...
153
6
این قسمتش سخنان جالبی‌ست در مورد خندیدن: بله. از همهٔ خنده‌هایی که به مفهوم دقیق کلمه خنده نیستند، بلکه حالت‌های مختلف ضجه و ماتمن، به گمونم فقط سه‌تاشون برای ما کفایت می‌کنن؛ یعنی خندهٔ تلخ، خندهٔ توخالی و خندهٔ بی‌روح. اون‌ها متناظرن با رگبارِ، چطور باید بگم رگبارِ... رگ... رگبارِ انتقادهای تند و سخت از ادراک، و گذر از یکی از اون‌ها به اون یکی، یعنی گذر از اونچه کمتره به اون چیزی که بیشتره، از اونچه پست‌تره به اون چیزی که رفیع‌تره، از اونچه بیرونیه به چیزی که درونیه، از زمخت به ظریف، از ماده به فرم. خنده‌ای که حالا بی‌روحه یه زمانی توخالی بوده، خنده‌ای که یه زمانی توخالی بوده، یه زمانی تلخ بوده. و خنده‌ای که یه زمانی تلخ بوده؟ آب دیده، آقای وات، آب دیده. اما بیاین و قتمونو سر این قضیه به هرز ندیم، بیاین دیگه وقتمونو سر این قضیه تلف نکنیم، آقای وات. نه، کجا بودیم؟ تلخ، توخالی و -هوا! هوا!- بی‌روح. خندهٔ تلخ به چیزی می‌خنده که خوب نیست، خندهٔ اخلاقیه. خندهٔ توخالی به چیزی می‌خنده که حقیقی نیست، خندهٔ متفکرانه‌ست. چیزی که خوب نیست! چیزی که حقیقی نیست! خوب خوب. اما خندهٔ بی‌روح خندهٔ ناشی از استدلال منطقیه، خنده با پوزه -هو!- خوب. این همون خندهٔ خنده‌هاست، عالی‌ترین خنده، خنده‌ای که به خنده می‌خنده، خندهٔ نظاره کردن، ادای احترام به عالی‌ترین جوک، و لبّ کلام این‌که خنده‌ایه که -لطفاً سکوت- به اون چیزی که غم‌انگیزه می‌خنده. #وات #بکت #سهیل‌سمی #ص۵۹
153
7
没有文字...
150
8
وات وقتی دید تنهاست و هیچ کاری هم ندارد که انجام بدهد، انگشت اشاره‌اش را در بینی‌‌اش فرو کرد، اول در یک سوراخ دماغش، و بعد در سوراخ بعدی. اما امشب در بینی وات هیچ خبری نبود. #وات #بکت #سهیل‌سمی #ص۴۵ ‌. . آه، هیچ خبری نبود.
156
9
+1
没有文字...
189
10
حکمت تنها برای آنانی است که روح فقیری دارند، حکیمان راستین خاموش اند. #یادداشت‌های‌شیطان #آندری‌یف #زینب‌خانه‌زر #ص۴۵
225
11
امروز حدود ساعت ۶ عصر بود که خانهٔ خاله‌ام رفتم. بعد از من چند نفر مهمان دیگر هم آمدند. بیروبار شد. ای‌سی روشن بود. بعد کولر زمینی را هم روشن کردند و از پیش دروازه روشن کرده گذاشتند. بعد به یک سمت دیگر یک پکه را هم آورده روشن کردند. با این هم چاره نشد، یک پکهٔ دیگر را هم به کنج دیگر اتاق آورده روشن کردند. با این وصف، من هنوز عرق‌های سر و صورتم را با دستمال پاک می‌کردم. این افسانه نیست. یک ذره هم دروغ در این روایت راه ندارد عزیزم. کاملن چنین است که گفتم: یک ای‌سی، یک کولر و دو پکه در یک اتاق!
263
12
آفتاب صبح پشت ابرها شد ناپدید باد آمد آن‌چنانی که تنم را می‌گزید شکوه‌کردن پیش سرما‌های ویران‌گر چه سود؟ برف می‌بارد که تا باشد زمستان روسپید از چه با بیلی بگیرم پشت آب رفته را هرچه بادا باد وقتی آب هم از سر پرید راستی یادم نمی‌آید که بعد از آن چه‌ شد؟ آن‌که بی‌تابانه سمت کوه و صحرا می‌دوید دست‌روی‌دست‌ماندن را تحمل کَی کنم می‌روم حتا به استقبال غم‌های جدید خسته‌ام باید که کم‌کم خانه برگردم؛ ولی راه دور است و می‌آید هم‌چنان باران شدید. #علی_فرامن
209
13
او [کیرکگور] اصرار داشت که جدی‌بودن بیجا همان‌قدر اشتباه است که خندیدن بیجا. #فلسفه‌طنز #موریل #فرجامی #ص۲۱۴
182
14
جمال - کمال جلال - کلال
207
15
تقدیم است به ابونصر فارسی.
214
16
از کار برآمدم و پیاده روان شدم. در راه به یاد پیام مامایم افتادم که بی جواب گذاشته بودم. در عین عبور از سرک‌، به مامایم پیام صوتی گرفتم: «سلام ماما! این بیت خیلی دشوار است. من نتوانستم که در موردش به نتیجهٔ خاصی برسم. در طرز خواندنش هم مشکوک هستم. به نظرم در املای این بیت مشکلی است. من نمی‌توانم درست بخوانم و این قسمی که نوشته، معنا را درست نمی‌رساند و در خوانشش هم سکته‌گی وجود دارد. من این غزل را در دیوانش خواهم دید و احوال خواهم داد...» تازه به جاده‌یی رسیده بودم که به سمت جنوب امتداد داشت و در سایهٔ دیوارهای غربی سرک، روان شدم و پیام صوتیِ خودم را دوباره شنیدم: «سلام ماما! این بیت خیلی دشوار است. من نتوانستم که در موردش به نتیجهٔ خاصی برسم. در طرز خواندنش هم مش... [در این قسمت پیام صوتی، سخنم قطع شد. در ادامه صدای بریک طولانی و برخورد شدید دو موتر و ناله‌های خودم بلند شد. دنبالهٔ نالهٔ من که برای نخستین‌بار از گلویم چنان صوت بلندی بیرون می‌شد، همه جا ساکت شد. ناله‌هایم آهسته‌تر شد و از بلندگوی مبایل، بوی خون آمد.]» قلبم تُندتُند می‌تپید. پیام صوتی همچنان ادامه داشت. بیشتر از دقایقی که من ثبت کرده بودم ادامه داشت. دوباره مبایل را به گوشم نزدیک کردم: «[آواز همهمهٔ مردم می‌آمد و کسی فریاد زد: «من این را می‌شناسم... فلانی است...» نام مرا گرفت و بعد آواز امبولانس که نزدیک می‌شد، آمد. به دستور داکتر، تصمیم گرفتند که آهسته بلندم کنند.]» احساس کردم که سر لباسم چیزی ریخت؛ خون بود،‌ از بلندگوی مبایل خون می‌ریخت. گویا وقتی بلندم کردند،‌ خون به مبایلم رسید. ایستاد شدم. به دیوار تکیه دادم و دوباره مبایل را به گوشم نزدیک کردم: «[کسی با نفرت می‌گفت: «شمارهٔ هیچ‌کسی در این مبایل لعنتی ثبت نیست...» بوی ادویه می‌آمد. دروازه‌یی مدام باز و بسته می‌شد.» صدایی را که در مبایلم شمارهٔ شناسه‌یی را جستجو می‌کرد، نشناختم. گویا مبایلم را جستجو می‌کردند تا شمارهٔ آشنایی را پیدا کنند و خبر بدهند اما شمارهٔ هیچ کسی را ثبت نداشتم. میان سرک، کسی شانه‌یی به من زد. مبایل از دستم افتاد. به جای این که با دیدن وضع آشفته‌ام، آن ناشناس نگران شود و مبایلم را به دستم بدهد، گفت: «کور هستی؟» با شتاب به راهش ادامه داد. آهسته در دلم گفتم: «آری... کور هستم.» گریه‌ام گرفت. همان جا نشستم. سرم را میان زانوهایم گرفتم. دکمهٔ یخنم را باز کردم تا سرم در آن جا شود. سرم را داخل یخنم بردم و گریستم.
234
17
ای مردم از کفرگویی هیچ نمی‌ترسن. زنده باشیم و چه چیزهایی که بشنویم. نام‌شه خط‌خطی کدم که کسی نشناسه.
ای مردم از کفرگویی هیچ نمی‌ترسن. زنده باشیم و چه چیزهایی که بشنویم. نام‌شه خط‌خطی کدم که کسی نشناسه.
203
18
از دوستانی که کمنت‌های‌شان بی‌جواب مانده معذرت می‌خواهم و بابت این که گاه چنین پیش می‌آید که من پُست می‌گذارم و به کمنت‌های سابقه جواب نمی‌دهم، نزد خود خجل می‌باشم؛ اما شما کلانتر را بابت این که خرقهٔ تنبلی به بر کرده و هر کاری را امروز و فردا می‌کند، ببخشایید و چیزی به دل نگیرید؛ چون کلانتر در دل هیچی ندارد که بخواهد کمنت‌ها را جواب ندهد، فقط تنبل است عزیز من! تنبل!
213
19
استاد فتح‌علی خان و امانت‌علی خان هر دو بزرگوار پاکستانی هستند. یکی از استادان ما می‌گفت که پاکستان سه چیز خوب دارد: - اقبال
استاد فتح‌علی خان و امانت‌علی خان هر دو بزرگوار پاکستانی هستند. یکی از استادان ما می‌گفت که پاکستان سه چیز خوب دارد: - اقبال لاهوری - داکتر غنی (بیدل‌پژوه) - پکه (که به آسانی خراب نمی‌شود) اما من که شناخت کافی از پاکستان ندارم، فقط می‌توانم یک مورد دیگر به این فهرست بیفزایم: آن هنرمندان موسیقی کلاسیکش است، از جمله همین دو بزرگوار (امانت‌علی خان و فتح‌علی خان) و این پارچه و فضایش را خیلی دوست دارم.
214
20
+1
没有文字...
223