ar
Feedback
کلبه رمان سرا

کلبه رمان سرا

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید

إظهار المزيد
1 586
المشتركون
-224 ساعات
-87 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت شصت: مسیح لحظه‌ ای سکوت کرد این جمله درست وسط قلبش نشست فقط دستش را به طرف در موتر برد تا برایش باز کند اما صدف قبل از او در را باز کرد. بدون آنکه حتی نگاهش کند داخل موتر نشست. مسیح چند ثانیه کنار موتر ایستاد بعد نگاهش به سوی فلمبردار افتاد که با حیرت به آن دو خیره شده بود. با وجود ناراحتی‌ ای که در دلش نشست، لبخند کوتاهی زد و گفت در صالون فلمبرداری می‌ کنیم، حالا بیایید برویم. بعد خودش نیز سوار موتر شد. به سوی صدف دید و گفت عزیزم، قرار بود بخشی از فلم عروسی را همینجا بگیریم، ولی مهم نیست، هر طور که تو راحت باشی. صدف فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت برویم. مسیح آهسته سرش را تکان داد و موتر را روشن کرد. در تمام راه هیچکدام حرفی نزدند صدف ناراحت به شیشه موتر تکیه داده بود و بیرون را تماشا می‌ کرد. مسیح گهگاهی نگاه کوتاهی به او می‌ انداخت، اما چیزی نمی‌ گفت. دلش نمی‌ خواست در روز عروسی‌ شان بحثی به وجود بیاید. بعد از مدتی به صالون عروسی رسیدند. فلمبردار با عجله از موتر پیاده شد و شروع به گرفتن صحنه‌ های ورود عروس و داماد کرد. کارکنان صالون دروازه را باز کردند و خانواده ها که از رسیدن عروس و داماد باخبر شده بودند، به استقبال آمدند. سه ماه بعد صدف نگاهی به خانه جدیدش انداخت و گفت خانه‌ ات زیباست. مسیح در حالی که بکس‌ ها را داخل خانه می‌ برد، لبخندی زد و گفت خانه ما. صدف داخل خانه شد و نگاهی به اطراف انداخت، سپس گفت خیلی خسته هستم. مسیح گفت حق داری عزیزم، سفر آدم را خسته می‌ سازد. ولی دیگر ببین، همه چیز خوب است. بالاخره ترا اینجا نزد خودم آوردم. بعد از این با خیال راحت اینجا زندگی می‌ کنیم. صدف به سوی اتاق‌ رفت، در را باز کرد و گفت برایم غذا سفارش بده، خیلی گرسنه شده ‌ام. غذای طیاره اصلاً مزه نداشت. مسیح سرش را تکان داد و گفت درست است عزیزم، تو برو کمی استراحت کن، من غذا سفارش می‌ دهم. صدف بدون اینکه چیزی بگوید داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست. مسیح چند لحظه به در بسته نگاه کرد، بعد لبخندی زد. با وجود تمام مشکلات و سختی ‌هایی که در این چند سال کشیده بود، احساس می‌ کرد بالاخره به چیزی که می‌ خواست رسیده است. نفس عمیقی کشید، موبایلش را از جیبش بیرون آورد و به طرف آشپزخانه رفت تا برای صدف غذا سفارش بدهد. زندگی جدیدش با صدف در اروپا آغاز شد.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و نه: بعد دوباره مشغول خوردن غذا شد مسیح نگاهش را به بیرون پنجره دوخت. در آن سوی شیشه، مردم در پیاده رو رفت‌ و آمد می‌ کردند. ناگهان خاطرات از سال‌ های قبل در ذهنش زنده شد. مسیح فوراً سرش را تکان داد نمی‌ خواست به گذشته فکر کند. نمی‌ خواست به کسی فکر کند که خودش از زندگی‌ اش بیرون انداخته بود. اما حقیقت این بود که بعضی آدم‌ ها حتی وقتی از زندگی‌ ات میروند، سایه‌ شان سال‌ ها در گوشه ‌ای از قلبت باقی می‌ ماند. صدای صدف او را به خودش آورد که گفت مسیح، گوش می‌ دهی؟ جواب داد بلی. صدف پرسید پس چرا اینقدر در فکر هستی؟ مسیح لبخند ساختگی زد و گفت چیزی نیست. آن روز گذشت و از فردایش مسیح و صدف مصروف خریدهای عروسی شدند. هر روز از صبح تا شام در بازار بودند. صدف هر چیزی را که خوشش می‌ آمد انتخاب می‌ کرد و مسیح بدون چون ‌و چرا می‌ خرید. گاهی مادر مسیح با نگرانی به قیمت ‌ها نگاه می‌ کرد و می‌ گفت پسرم، این یکی واقعاً ضروری است؟ اما مسیح فقط لبخند میزد و می‌ گفت مادر جان، عروسی یک بار است. کم‌ کم مادرش نیز سکوت را ترجیح داد او می‌ دانست پسرش هیچ حرفی را در مورد صدف نمی‌ شنود. بالاخره روز عروسی فرا رسید. مسیح از صبح چندین بار به ساعتش نگاه کرده بود. با وجود تمام اتفاقات و دلخوری‌ ها، هنوز هم دلش می‌ خواست وقتی صدف را در لباس عروس می‌ بیند، همه چیز را فراموش کند. او همراه با گروه فلمبرداری به آرایشگاه رفت. نیم ساعت انتظار کشیدند هر دقیقه برایش به اندازه یک ساعت می‌ گذشت تا اینکه درِ آرایشگاه باز شد همه ناخودآگاه به آن سمت نگاه کردند. صدف در لباس سفید عروس از در بیرون آمد. مسیح برای لحظه ‌ای لبخند زد واقعاً زیبا شده بود. دلش خواست نزدیک برود، دستش را بگیرد و برایش بگوید که چقدر دوستش دارد. چند قدم جلو رفت اما پیش از آنکه چیزی بگوید، صدف نگاهش روی موتر عروس افتاد. لبخند روی لبانش محو شد اخم کرد و گفت این دیگر چه موتر عروسی است؟ مسیح با تعجب پرسید چی شده؟ صدف با ناراحتی به گل‌ های روی موتر اشاره کرد و گفت چرا گل سرخ استفاده کرده‌ اید؟ من گل سفید دوست دارم. لبخند مسیح کمرنگ شد آرام گفت عزیزم، موتر سفید است. اگر گل سفید می‌ گذاشتیم زیاد معلوم نمی‌ شد. برای همین گلساز گفت گل سرخ قشنگ‌ تر می‌ شود. بعد با مهربانی ادامه داد و کاش قبلاً برایم می‌ گفتی. همان را که دوست داشتی آماده می‌ کردم. صدف پوزخند کوتاهی زد و گفت زیاد هم به حرف‌ های من گوش می‌ دهید که نظر می‌ خواستم بدهم؟

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و هشت: بعد از جایش بلند شد و به گوشه‌ ای رفت تماس را جواب داد صدای نگران مادرش را شنید که گفت پسرم، کجا هستی؟ پدرت زیاد سؤال می‌ پرسد. من نمی‌ دانم در مورد موضوع امروز چگونه برایش توضیح بدهم. مسیح چشمانش را بست. از مادرش خجالت می‌ کشید، اما گفت مادرجان، من با صدف هستم. همه چیز درست شده، نیاز نیست با کسی حرف بزنید. فردا ان‌شاءالله با هم به خرید عروسی میرویم. مادرش گفت پسرم، تو چی کار کردی؟ دوباره به خانه‌ شان رفتی؟ مسیح جواب داد نخیر مادرجان. صدف خودش برایم تماس گرفت و معذرت‌ خواهی کرد. می‌ خواست از شما هم معذرت بخواهد، ولی من گفتم نیاز نیست، چون نمی‌ خواهم این موضوع بزرگ شود. مادرش پوزخندی زد و گفت چی شد؟ زیاد می‌ خواستند نامزدی فسخ شود. چرا وقتی حرف طلا و پول در میان آمد منصرف شدند؟ مسیح دستی به پیشانی ‌اش کشید و گفت مادرجان، اینگونه نیست. نزدیک عروسی است، هم من و هم صدف استرس داریم. به هر صورت، وقتی خانه آمدم با هم حرف میزنیم. حالا قطع می‌ کنم. مادرش گفت درست است پسرم، هر چه خیر باشد. خداحافظ. تماس قطع شد مسیح آهی کشید به سوی صدف دید که سرگرم گرفتن عکس بود. دوباره در جای خود نشست. صدف پرسید کی بود؟ مسیح جواب داد مادرم. صدف دیگر چیزی نپرسید. مسیح نیز در سکوت روی چوکی نشست. چند لحظه بعد گارسون سفارش‌ هایشان را آورد و میز پر از غذا شد. صدف فوراً موبایلش را برداشت و از غذاها عکس گرفت. بعد چند عکس از خودش گرفت و مشغول انتخاب بهترین عکس شد. مسیح بی‌ صدا به او نگاه می کرد نمی‌ دانست چرا، اما دیگر آن اشتیاق گذشته را احساس نمی‌ کرد چیزی در دلش تغییر کرده بود. صدف ناگهان موبایلش را مقابل او گرفت و پرسید این عکس خوب است یا این یکی؟ مسیح نگاهی انداخت و جواب داد هر دو خوب هستند. صدف اخم کوچکی کرد و گفت تو اصلاً نگاه نکردی. مسیح جواب داد نگاه کردم. صدف پرسید پس چرا درست جواب نمی‌ دهی؟ مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت ذهنم کمی درگیر است. صدف شانه بالا انداخت و دوباره مشغول موبایلش شد. دقایقی بعد در حالی که غذا می‌ خوردند، صدف گفت راستی، فردا باید زودتر برویم بازار. مسیح فقط سرش را تکان داد. صدف ادامه داد راستی، فکر کنم برای خواهرم هم یک هدیه خوب بگیریم. بالاخره در تمام مدت کنارم بوده است. مسیح لحظه ‌ای دست از غذا خوردن کشید. باز هم خرج. باز هم خرید. باز هم خواسته‌ های جدید اما چیزی نگفت. فقط به آرامی گفت هر چه لازم باشد می‌ گیریم. صدف لبخند زد و گفت می‌ دانستم قبول می‌ کنی.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و هفت: مسیح چند لحظه مکث کرد و پرسید چرا امروز گفتی من به درد زندگی با تو نمی‌ خورم؟ لبخند صدف آرام آرام محو شد. مسیح ادامه داد و چرا بعد از آن دوباره تماس گرفتی و طوری رفتار می‌ کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده؟ صدف نگاهش را پایین انداخت برای چند ثانیه چیزی نگفت. مسیح دوباره حرف زد میدانی چقدر شکستم؟ تو فقط یک جمله نگفتی صدف… تو تمام نامزدی ما را تمام شده اعلام کردی. صدف آهی کشید و گفت عصبانی بودم. مسیح پرسید عصبانی بودی؟ بعد لبخند تلخی زد و ادامه داد بخاطر چند هدیه و چند سوغاتی؟ صدف گفت موضوع هدیه نبود. مسیح پرسید پس چی بود؟ صدف لحظه‌ ای سکوت کرد بعد گفت احساس کردم برای من و خانواده ‌ام ارزش قائل نیستی. مسیح با ناباوری خندید و گفت ارزش قائل نیستم؟ بعد به آرامی گفت صدف، در این دو سال چیزی بوده که خواسته باشی و من برایت نگرفته باشم؟ صدف حرفی نزد. مسیح ادامه داد هر چه خواستی خریدم. هر پولی خواستی فرستادم. برای خوشحالی تو از خودم زدم. ساعت‌ های اضافه کار کردم. روزهایی بود که خودم حساب خرج نداشتم ولی پول برایت فرستادم. چشمان صدف پایین افتاد. مسیح با صدایی گرفته گفت اما با تمام اینها، فقط بخاطر اینکه هدیه ‌های خانواده‌ ات مطابق میلت نبود، گفتی به درد زندگی نمی‌ خورم؟ صدف آرام گفت قصد نداشتم اینقدر ناراحتت کنم. مسیح گفت ولی کردی. صدف لبش را گزید و با عشوه گفت ببخشید. مسیح چند ثانیه به او نگاه کرد این اولین بار بود که صدف از او معذرت‌ خواهی می‌ کرد اما عجیب بود این معذرت‌ خواهی آن آرامشی را که انتظار داشت به او نداد. صدف دستش را روی دست مسیح گذاشت و گفت باور کن نمی ‌خواهم از دستت بدهم. مسیح به دست او نگاه کرد. بعد آهسته پرسید صدف… اگر من پول نداشتم، اگر نمی‌ توانستم برایت طلا بخرم و هر ماه پول بفرستم، باز هم همینقدر دوستم داشتی؟ سؤالی بود که حتی خودش هم از پرسیدنش ترس داشت. صدف برای چند لحظه در سکوت فرو رفت، بعد گفت معلوم است که دوستت می‌ داشتم، مگر روزی که برایم پیشنهاد دوستی دادی چیزی داشتی؟ درست است که از خانواده ‌ای هستی که پول دارند، ولی مگر من تا حالا چیزی از خانواده‌ ات خواسته‌ ام؟ مسیح حرفی نزد، چون از یک طرف هر چه صدف می‌ گفت آرامش او را بیشتر به هم می‌ ریخت و از طرف دیگر نمی ‌خواست صدف را از دست بدهد. در همین هنگام صدای زنگ موبایلش بلند شد. با دیدن شماره مادرش آهی کشید، به صدف دید و گفت من بر می‌ گردم...

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و شش: صدف سرش را به شانه چوکی تکیه داد و گفت خوب، بخاطر تو بیشتر دقت می‌ کنم راستش بعد از نامزدی اولین بار است که با هم بیرون میشوم فکر کردم کمی به خودم برسم ولی خودت میدانی من هم اینگونه لباس ها را دوست ندارم. مسیح پرسید خوب عشقم، کجا برویم؟ صدف لبخندی زد و گفت در شهرنو یک رستورانت خیلی زیبا است، می‌ خواهم آنجا برویم. مسیح سرش را تکان داد و گفت درست است، هر جا تو بخواهی میرویم. موتر حرکت کرد در تمام مسیر صدف با هیجان از عروسی، لباس‌ ها و برنامه ‌های آینده صحبت می‌ کرد اما مسیح برخلاف همیشه آرام و کم‌ حرف بود. هر چند سعی می‌ کرد چیزی نشان ندهد، اما هنوز حرف‌ های چند روز قبل از ذهنش بیرون نشده بود. هنوز صدای صدف در گوشش می‌ پیچید که گفته بود: تو به درد زندگی نمی‌ خوری. هنوز رفتار مادر صدف را به یاد داشت که مقابل دروازه با سردی گفته بود: کدام عروس؟ مگر نامزدی فسخ نشده است؟ و از همه بیشتر، بی‌ احترامی‌ هایی که به مادرش شده بود قلبش را می‌ سوزاند. مادرش با تمام وجود برای خوشبختی او تلاش کرده بود، اما آن روز مجبور شده بود حرف ‌هایی بشنود که هرگز لایقش نبود. مسیح آهسته نفس عمیقی کشید و نگاهش را به جاده دوخت. صدف متوجه سکوت او شد و پرسید چی شده؟ چرا اینقدر خاموش هستی؟ مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت چیزی نشده. صدف اخم کوچکی کرد و گفت بخاطر اتفاقات امروز ناراحت هستی؟ مسیح چند لحظه سکوت کرد بعد جواب داد راستش… کمی. صدف نگاهش را از او گرفت. مسیح ادامه داد از خودم هر حرفی می‌ شنیدم مهم نبود، اما وقتی دیدم به مادرم بی‌ احترامی شد ناراحت شدم. صدف با بی‌ حوصلگی گفت خوب، همه عصبانی بودند. مسیح گفت شاید… ولی بعضی حرف ‌ها نباید گفته می‌ شد. صدف چیزی نگفت و به بیرون پنجره خیره شد. بعد از حدود نیم ساعت، موتر مقابل رستورانت شیکی در شهرنو ایستاد. مسیح و صدف از موتر پیاده شدند و به طرف ورودی رفتند. کارمند رستورانت با احترام دروازه را برایشان باز کرد. آنها داخل شدند و پشت یکی از میزهای کنار پنجره نشستند. صدف با شوق اطراف را نگاه می‌ کرد اما مسیح هنوز احساس سنگینی عجیبی در دلش داشت. هر چقدر تلاش می‌کرد آن اتفاقات را فراموش کند، نمی‌ توانست به راحتی از کنارشان بگذرد. چند دقیقه از نشستن‌ شان گذشته بود. گارسون سفارش‌ هایشان را گرفت و از کنار میز دور شد. سکوت سنگینی میان آن دو حاکم بود. بالاخره مسیح نگاهش را از پنجره گرفت و به صدف خیره شد و گفت صدف، می‌ توانم یک سوال بپرسم؟ صدف که مصروف نگاه کردن ناخون هایش بود، سرش را بلند کرد و گفت بپرس.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و پنج: صدف ادامه داد اگر وقت داری بیا دنبالم می‌ خواهم با هم حرف بزنیم. مسیح بدون لحظه ‌ای فکر کردن صاف نشست و گفت همین حالا راه می‌ افتم. صدف خندید و گفت پس منتظرت هستم. تماس قطع شد مسیح چند ثانیه به صفحه خاموش موبایلش نگاه کرد بعد نگاهش به دروازه خانه سارا افتاد. همان دروازه ‌ای که چند دقیقه قبل باعث شده بود گذشته را به یاد بیاورد اما حالا دیگر هیچ حسی در دلش ایجاد نمی ‌کرد. طوری که آن همه فکر و عذاب وجدان فقط یک لحظه زودگذر بوده است. سرش را تکان داد و زیر لب گفت گذشته، گذشته است… موتر را روشن کرد صدای ماشین در کوچه پیچید. چرخ‌ ها به حرکت درآمدند و موتر آرام از مقابل آن خانه دور شد. پایش را روی پدال فشار داد و با عجله به سمت قرارش حرکت کرد؛ گویی چند دقیقه قبل اصلاً نامی به اسم سارا در ذهنش وجود نداشته است. وقتی نزدیک خانه صدف رسید، شماره‌ اش را گرفت. چند لحظه بعد دروازه باز شد و صدف از خانه بیرون آمد. مسیح ناخودآگاه لبخند زد اما وقتی صدف را درست دید، برای لحظه‌ ای مکث کرد صدف مانتوی روشنی پوشیده بود که نسبت به گذشته کوتاه‌ تر و تنگ‌ تر به نظر می‌ رسید. موهایش را باز گذاشته بود و فقط چادری نازک روی سرش انداخته بود که بیشتر موهایش از زیر آن دیده می‌ شد. صدف با خوشحالی سوار موتر شد و گفت سلام عزیزم. مسیح کوتاه گفت سلام. صدف متوجه نگاهش شد و با خنده پرسید چرا اینگونه نگاهم می‌ کنی؟ مسیح چند لحظه سکوت کرد بعد گفت صدف… ناراحت نشوی چیزی بگویم؟ صدف گفت بگو. مسیح گفت خودت میدانی از روز اول یکی از چیزهایی که در تو دوست داشتم حیا و حجابت بود. لبخند صدف آرام آرام محو شد. مسیح ادامه داد نمی‌ گویم بد لباس پوشیده ‌ای، اما احساس می‌ کنم نسبت به قبل کمتر مراعات می‌ کنی. صدف اخم کوچکی کرد و پرسید یعنی منظورت چیست؟ مسیح با مهربانی گفت منظورم این است که دوست دارم همان صدفی بمانی که اول شناختم. همان دختری که همیشه باوقار بود. صدف چند ثانیه ساکت ماند بعد گفت پس حالا باوقار نیستم؟ مسیح گفن نخیر منظورم این نبود. فقط دوست دارم بعد از این هم حجاب و پوششت را بیشتر مراعات کنی. صدف به بیرون پنجره نگاه کرد مسیح دستش را گرفت و گفت من فقط دوست ندارم نگاه دیگران روی تو باشد. صدف لبخند کمرنگی زد به سوی او دید و گفت یعنی غیرتی شدی؟ مسیح هم لبخند زد و گفت شاید.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و چهار: مادرش با تعجب پرسید کجا میروی؟ مسیح چند لحظه سکوت کرد خودش هم جواب این سؤال را نمی‌ دانست. فقط گفت یک کار دارم. مادرش آهی کشید امروز آنقدر اتفاق افتاده بود که دیگر توان بحث کردن نداشت. در را باز کرد و پیاده شد و گفت زیاد دیر نکن. مسیح گفت چشم. مادرش داخل خانه رفت و چند ثانیه بعد مسیح دوباره موتر را روشن کرد. بدون مقصد مشخصی رانندگی می‌ کرد اما قلبش راه را بهتر از خودش می‌ شناخت. بعد از حدود نیم دقیقه، سرعت موتر کم شد. مسیح سرش را بلند کرد وقتی تابلو کوچه را دید، برای لحظه‌ ای نفسش بند آمد. بی‌ اختیار به همان منطقه آمده بود همان جایی که سال‌ ها قبل بارها و بارها بخاطر سارا آمده بود. همان کوچه ‌ای که ساعت‌ ها در آن قدم زده بود. همان دروازه‌ ای که روزی برایش عزیزترین جای دنیا بود. موتر را آرام مقابل خانه متوقف کرد دستانش روی فرمان خشک شده بودند چند سال گذشته بود اما دروازه هنوز همان رنگ را داشت. مسیح سرش را به پشتی چوکی تکیه داد چشمانش را بست. اما هر چه بیشتر تلاش می‌کرد سارا را فراموش کند، تصویر دختر اشک‌ آلودی که آن شب پشت تلفن می‌ گفت مسیح… تو نباشی من این زندگی را نمی‌ خواهم… واضح‌ تر در ذهنش زنده می‌ شد برای اولین بار بعد از مدت‌ ها، از خودش متنفر شد و همان‌ جا، پشت دروازه خانه ‌ای که زمانی تمام آرزوهایش در آن زندگی می‌ کرد، بی‌ حرکت نشست. مسیح همچنان مقابل دروازه نشسته بود چشمانش به دیوار رو به‌ رو خیره مانده بود اما چیزی را نمی‌ دید. فقط در فکرهای خودش غرق بود سال‌ هایی که گذشته بود قول‌ هایی که داده بود و دختری که بی‌ صدا از زندگی‌ اش حذف شده بود. نفس عمیقی کشید و سرش را روی فرمان گذاشت. در همین لحظه صفحه موبایلش روشن شد نگاهش بی‌ حوصله به صفحه افتاد. اما با دیدن نام صدف فوراً سرش را بلند کرد. قلبش تندتر زد بدون معطلی تماس را جواب داد و گفت الو صدف… صدف چند لحظه ساکت ماند، بعد با همان صدایی که مسیح دوست داشت گفت سلام. تنها شنیدن همان یک کلمه کافی بود تا تمام افکار چند دقیقه قبلش عقب رانده شوند. مسیح با عجله گفت کاری داشتی؟ صدف آهی کشید و پرسید هنوز ناراحت هستی؟ مسیح جوابی نداد صدف دوباره گفت امروز من هم کمی تند حرف زدم. صدف چند لحظه سکوت کرد و بعد آهسته گفت دلم برایت تنگ شده میدانی استرس عروسی زیاد است نمیدانم چرا اینقدر عصبانی شدم. لبخند روی لبان مسیح عمیق‌ تر شد. تمام عصبانیت، دلخوری و حتی افکاری که چند دقیقه قبل در مورد سارا داشت، کمرنگ شدند.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و سه: مادر صدف این بار لحنش نرم‌ تر شد و گفت خواهر جان، چرا کار را به اینجا می‌ کشانید؟ مگر ما دشمن هم هستیم؟ مسیح پوزخند تلخی زد و گفت چند دقیقه قبل که ما را از خانه می‌ راندید، ظاهراً دشمن بودیم. مادر صدف نفس عمیقی کشید و گفت منظورم این نبود… مسیح پرسید پس منظورتان چه بود؟ زن چند لحظه سکوت کرد دیگر آن قاطعیت قبل را نداشت. خواهر صدف خواست چیزی بگوید اما مادرش با نگاه تندی او را ساکت کرد. بعد رو به مسیح گفت بگذار چند روز فکر کنیم. مسیح سرش را تکان داد و گفت فکر کردن برای چیست؟ یا نامزدی ادامه دارد یا ندارد. سکوت سنگینی حاکم شد. مسیح دوباره به آرامی گفت من تا فردا منتظر می‌ مانم. بعد از آن یا برای مراسم عروسی صحبت می‌ کنیم یا برای پس گرفتن حق و حقوقی که در این دو سال مصرف شده است. سپس دست مادرش را گرفت و گفت برویم مادر جان. این بار وقتی به سوی دروازه رفت، هیچکس جلویش را نگرفت و پشت سرش، مادر صدف با چهره‌ ای نگران به زمین خیره مانده بود؛ گویی تازه متوجه شده بود که ماجرا آن‌ قدرها هم ساده نیست که فکر می‌ کرد. وقتی از خانه صدف بیرون شدند، هر دو سوار موتر شدند. فضای داخل موتر سنگین و خفه‌ کننده بود نه مسیح حرفی میزد و نه مادرش. فقط صدای آرام ماشین موتر شنیده می‌ شد. مسیح به سرک خیره شده بود اما ذهنش جای دیگری بود. برای اولین بار بعد از مدت‌ ها، نامی در ذهنش زنده شد… سارا… ناگهان تصویر دختر آرام و باوقاری در ذهنش نقش بست. دختری که سال‌ ها کنارش بود. دختری که با وجود تمام سختی ‌ها حتی یک بار هم صدایش را روی او بلند نکرده بود. دختری که هیچ وقت چیزی از او نخواست و فقط خودش را می‌ خواست. دستی روی موهایش کشید ناخواسته یادش آمد روزی که یک ساعت ساده برای سارا خریده بود آنقدر خوشحال شده بود که هیچ وقت آن را از دستش بیرون نکرده بود. لبخند تلخی روی لبانش نشست زیر لب گفت چه آدم احمقی بودم… مادرش صدایش را شنید و پرسید چیزی گفتی پسرم؟ مسیح سرش را تکان داد و گفت نخیر مادر جان. اما قلبش آرام نمی ‌شد هر چه بیشتر به رفتار صدف فکر می‌ کرد، بیشتر سارا را به یاد می‌ آورد. دختری که سال‌ ها منتظرش ماند ناگهان حس سنگینی روی سینه‌ اش نشست. احساسی که سال ‌ها فراموشش کرده بود… عذاب وجدان. موتر مقابل خانه ایستاد. مادرش کمربندش را باز کرد و گفت بیا پسرم. داخل برویم. اما مسیح هما‌طور پشت فرمان نشست چند ثانیه بعد به مادرش نگاه کرد بعد گفت شما بروید خانه… من بعداً می‌ آیم.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و دو: پارت هدیه: اول لایک کنین باز مطالعه خواهر صدف پوزخندی زد و گفت چون فکر می‌ کردیم شاید شرایط بهتر شود. مسیح که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با خشم گفت بس است! همه ساکت شدند چشمانش روی صدف ثابت ماند و گفت من فقط یک سؤال دارم. بعد از این همه سال، بعد از این همه حرف و وعده… واقعاً دیگر هیچ حسی نسبت به من نداری؟ برای اولین بار نگاه صدف لرزید اما خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت مهم نیست چه حسی دارم. من دیگر نمی ‌خواهم این رابطه ادامه پیدا کند. این جمله آخرین ضربه بود مسیح چند لحظه خاموش ماند. سپس لبخند تلخی زد لبخندی که بیشتر شبیه شکستن یک انسان بود بعد گفت فهمیدم. مسیح چند قدم که به سوی دروازه برداشته بود، ناگهان ایستاد چند ثانیه خاموش ماند بعد آهسته برگشت و نگاهش را میان صدف، مادرش و خواهرش چرخاند. دیگر از آن ناراحتی و التماس چند دقیقه قبل خبری نبود. چهره‌ اش سرد شده بود با صدایی آرام اما محکم گفت خیلی خوب. همه به او نگاه کردند مسیح ادامه داد اگر واقعاً تصمیم گرفته ‌اید این نامزدی تمام شود، من هم اصراری ندارم. سپس نگاهش روی مادر صدف ثابت ماند و گفت اما یک موضوع را فراموش نکنید. مادر صدف اخم کرد و پرسید کدام موضوع؟ مسیح لبخند کوتاهی زد و گفت موضوع حق و حساب. حویلی در سکوت فرو رفت. مسیح ادامه داد در این دو سال، من و خانواده ‌ام برای این نامزدی هزینه‌ های زیادی کرده‌ ایم. از روز اول نامزدی تا امروز هر چه طلا، هدیه و مصارف بوده ثبت است. خواهر صدف با تمسخر گفت حالا آمده ‌ای حساب و کتاب کنی؟ مسیح این بار حتی نگاهش هم نکرد فقط گفت بلی. وقتی شما می‌ گویید نامزدی تمام است، حساب و کتاب هم تمام می‌ شود. سپس به صدف نگاه کرد و گفت طلاهایی که برایت خریده ‌ام را دانه دانه برایم برگردان. نگاه صدف برای لحظه‌ ای لرزید. مسیح ادامه داد چوری‌ ها، انگشترها، دستبندها و هر چیزی که در این مدت گرفته‌ ای. بعد رو به مادر صدف کرد و ادامه داد و اگر فکر می‌ کنید این موضوع شوخی است، از فردا از راه قانونی اقدام می‌ کنم و تمام مصارف را مطالبه خواهم کرد. با شنیدن این حرف، رنگ صورت مادر صدف تغییر کرد. تا چند لحظه قبل با اطمینان حرف میزد، اما حالا سکوت کرده بود او خوب می‌ دانست که مقدار طلاها و هزینه ‌ها کم نبود مادر مسیح هم که تا آن لحظه ساکت بود، گفت خواهر جان، ما هیچ‌ وقت دنبال پول نبودیم. اما انصاف هم چیز خوبی است. اگر قرار است نامزدی را خودتان به هم بزنید، حداقل حق مردم را ضایع نکنید.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه و یک: چشمانش را به چشمان او دوخت و ادامه داد اجازه بدهید این دو جوان با هم حرف بزنند. چرا می‌ خواهید زندگی‌ شان به این آسانی خراب شود؟ مادر صدف چیزی نگفت در همین لحظه صدای قدم‌ هایی از داخل خانه شنیده شد و چند ثانیه بعد، صدف در چارچوب در ظاهر شد. اما با دیدن چهره او، قلب مسیح برای لحظه‌ ای از تپیدن ایستاد نه لبخندی روی لبان صدف بود و نه شوقی در نگاهش. او با چهره‌ ای سرد و بی‌ احساس به مسیح نگاه می‌ کرد. گویی مردی که این همه سال تمام برایش جنگیده بود، حالا دیگر برایش یک بیگانه بیشتر نبود. مسیح چند قدم به سوی صدف برداشت و با ناباوری گفت صدف، این حرف ‌ها چیست؟ یعنی واقعاً بخاطر یک بحث کوچک می‌ خواهی همه چیز را تمام کنی؟ صدف بدون اینکه نگاهش را از او بدزدد، با سردی گفت این موضوع فقط مربوط به دیشب نیست. مسیح پرسید پس مربوط به چیست؟ صدف جواب داد مربوط به این است که دیگر نمی‌ خواهم این رابطه ادامه پیدا کند. مسیح چند لحظه به او خیره ماند گویی انتظار هر جوابی را داشت جز این یکی بعد گفت صدف… به چشمانم نگاه کن و بگو واقعاً این حرف از دل خودت است. اما صدف فقط گفت بلی. تصمیمم را گرفته ‌ام. مسیح با عصبانیت دستی به موهایش کشید و گفت بعد از سه سال؟ بعد از این همه برنامه؟ بعد از این همه وعده؟ صدف شانه بالا انداخت و بی تفا‌وت گفت هر چه بوده گذشته است. این بار مادر صدف جلو آمد و گفت بهتر است موضوع را همین ‌جا تمام کنیم. دخترم دیگر راضی نیست. مادر مسیح با ناراحتی گفت خواهر جان، این چه حرفی است؟ نامزدی بازی نیست که امروز بگیریم و فردا به هم بزنیم. مادر صدف با لحن تندی جواب داد دختر خودم است. هر وقت بخواهم نامزدش می‌ کنم و هر وقت بخواهم نامزدی‌ اش را فسخ می‌ کنم. مادر مسیح از این حرف جا خورد و گفت مگر ما بیگانه هستیم که اینگونه صحبت می‌ کنید؟ در همین لحظه یکی از خواهرهای صدف که تازه از بیرون آمده بود، با تمسخر گفت اگر کسی بیگانه نیست، دلیل نمی‌ شود هر روز به خانه مردم بیاید و توقع داشته باشد همه مطابق میلش رفتار کنند. مادر مسیح با تعجب به او نگاه کرد و گفت دخترم، من همسن مادرت هستم. این طرز صحبت کردن درست نیست. اما دختر با بی‌ ادبی گفت من فقط حقیقت را می‌ گویم. از روز اول هم خانواده ما چندان راضی نبودند. مادر مسیح از شدت ناراحتی رنگش پرید و گفت یعنی چی؟ پس چرا این همه مدت چیزی نگفتید؟

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت پنجاه: بالاخره از جایش بلند شد بی‌ حوصله لباس پوشید. در حالی که مقابل آینه موهایش را مرتب می‌ کرد، فقط یک سؤال در ذهنش می‌ چرخید: اگر امروز هم صدف روی حرفش بایستد، آن وقت چه؟ حدود نیم ساعت بعد، مسیح همراه مادرش از خانه بیرون شد. در تمام مسیر، فضای سنگینی میان آن دو حاکم بود. وقتی به نزدیکی خانه صدف رسیدند، مادرش گفت صبر کن، اول برای صدف تماس می‌ گیرم و خبر می‌ دهم که می‌ آییم. تو هم وقتی آنجا رفتی طوری رفتار کن که من از ماجرای دیروز خبر ندارم. مسیح بی‌ حوصله سر تکان داد و گفت چشم. مادرش شماره صدف را گرفت چند لحظه منتظر ماند اما ناگهان اخم‌ هایش در هم رفت. دوباره شماره را گرفت و باز هم همان نتیجه با تعجب گفت یعنی چی؟ مسیح پرسید چی شد؟ مادرش با ناباوری گفت شماره مرا هم مسدود کرده است. لحظه‌ ای سکوت برقرار شد صورت مسیح فوراً از خشم سرخ شد رگ‌ های گردنش برجسته شدند اما مادرش که حال او را فهمیده بود، سریع گفت مهم نیست. شاید اشتباهی شده باشد. بیا برویم. چند دقیقه بعد مقابل خانه صدف ایستادند. مادرش زنگ دروازه را فشار داد بعد از چند لحظه دروازه باز شد مادر صدف پشت در ایستاده بود اما برخلاف همیشه، نه لبخندی بر لب داشت و نه گرمی گذشته در نگاهش دیده می‌ شد. با دیدن آن دو پرسید برای چی آمدید؟ مادر مسیح با تعجب گفت این چه طرز پذیرایی از مهمان است خواهر جان؟ سپس لبخند کوتاهی زد و ادامه داد دنبال عروس خود آمده ‌ایم. قرار بود امروز برای خریداری برویم. اما مادر صدف بدون کوچک‌ ترین تغییری در چهره‌ اش گفت کدام عروس؟ چند ثانیه سکوت حکمفرما شد بعد با لحنی سرد ادامه داد مگر نامزدی فسخ نشده است؟ مسیح و مادرش با ناباوری به یکدیگر نگاه کردند. مادر مسیح خواست چیزی بگوید اما مسیح دیگر تحمل نداشت. یک قدم جلو آمد و با صدایی آمیخته به خشم گفت مادر جان، لطفاً دیگر صبر مرا امتحان نکنید. و قبل از آنکه کسی مانعش شود، از کنار مادر صدف گذشت و داخل حویلی شد. مادر صدف با عصبانیت فریاد زد کجا میروی؟ مگر من اجازه دادم داخل خانه من شوید؟ اما مسیح دیگر چیزی نمی‌ شنید تمام وجودش پر از خشم و سؤال بود با صدای بلند فریاد زد صدف! صدایش در حویلی پیچید. مادر صدف خواست به دنبالش برود اما مادر مسیح دست او را گرفت و گفت خواهر جان، آرام باشید. مادر صدف با ناراحتی گفت چه آرام باشم؟ پسرتان بدون اجازه داخل خانه من شده است. مادر مسیح آهی کشید و گفت شما هم مادر هستید. من هم مادر هستم....

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و نه: با دیدن مسیح که هنوز روی تخت نشسته بود، با تعجب گفت تو هنوز آماده نشدی؟ ببین ساعت از ده گذشته. زود باش آماده شو که به خریداری میرویم. مسیح خسته به مادرش نگاه کرد و گفت فکر کنم دیگر لازم نیست خریداری کنیم. مادرش اخم کرد و پرسید یعنی چی؟ مسیح نفس عمیقی کشید و تمام ماجرای دیروز را برای مادرش تعریف کرد. هر چه بیشتر حرف میزد، چهره مادرش بیشتر در هم می‌ رفت. وقتی حرف‌ هایش تمام شد، مادرش با عصبانیت گفت یعنی چی؟ صدف طفل است که اینگونه رفتار می‌ کند؟ چند قدم در اتاق راه رفت و ادامه داد این دختر را آنقدر ناز دادی که بالای جان خودت شده است. چقدر برایت گفتم در هر خواسته‌ اش اینقدر از خودگذری نکن. مسیح چیزی نگفت. مادرش دوباره گفت از روز اول هر چه خواست برایش گرفتی، هر چه گفت انجام دادی. حالا نتیجه‌ اش را ببین. مسیح آهسته گفت شاید عصبانی بوده باشد… مادرش پوزخند تلخی زد و گفت عصبانی؟ بخاطر سوغاتی؟ بخاطر اینکه خواهرهایش هدیه گران ‌تر نگرفته ‌ای؟ بعد ناگهان مکث کرد و با نگرانی گفت اگر پدرت بفهمد قیامت می‌ شود. مسیح سرش را بلند کرد و پرسید مگر چی می‌ شود؟ مادرش جواب داد پدرت از اول هم دل خوشی از این خانواده نداشت. اگر بفهمد صدف بخاطر چنین موضوعی نامزدی را به هم زده، خودش همه چیز را تمام می‌ کند. مسیح فوراً گفت این چه حرفی است مادر جان؟ من چرا بخواهم از کسی که دوستش دارم جدا شوم؟ صدایش آرام‌ تر شد و لب زد من هنوز صدف را دوست دارم… مادرش حرف او را قطع کرد و گفت صدف هم شاید از روی عصبانیت حرف زده باشد. بعد به طرف الماری رفت و گفت بلند شو آماده شو. با هم به خانه‌ شان میرویم. مسیح با تعجب گفت برای چی؟ مادرش جواب داد برای اینکه دو آدم عاقل بنشینند و این سوءتفاهم را حل کنند. مسیح خواست مخالفت کند اما مادرش اجازه نداد و گفت بس است دیگر. زندگی شوخی نیست که هر وقت قهر شدند بگویند همه چیز تمام شد. بعد با لحنی جدی‌ تر گفت زود باش. تا ده دقیقه دیگر آماده شو. نگاهش را به طرف دروازه برد و آهسته ادامه داد و مهم‌ تر از همه، نباید پدرت چیزی بفهمد. اگر او خبردار شود، قبل از اینکه خودت کاری کنی، این نامزدی را تمام می‌ کند. مادرش از اتاق بیرون رفت مسیح چند لحظه همان ‌طور بی‌ حرکت نشست دلش پر از آشفتگی بود از یک طرف از رفتار دیشب صدف ناراحت بود. از طرف دیگر هنوز نمی‌ توانست باور کند دختری که بخاطرش یک سال تمام زحمت کشیده بود، واقعاً بخواهد او را ترک کند.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و هشت: مسیح با ناباوری گفت صدف، من اصلاً از احسان حرف نزدم… اما صدف اجازه نداد حرفش را تمام کند و گفت و بعد هم، مگر اگر به میدان هوایی نیامدم قیامت شد؟ گفتم حالم خوب نبود. مسیح اخم کرد و گفت من که امروز دیدمت. کاملاً سرحال بودی. چرا دروغ می‌ گویی؟ صدف ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت حالا دروغگو هم شدم؟ چند لحظه سکوت میان‌ شان حاکم شد. مسیح احساس می‌ کرد دختری که پشت خط است، همان صدفی نیست که یک سال تمام برایش شب و روز زحمت کشیده بود. صدف با لحنی آمیخته به تحقیر گفت اصلاً میدانی چیست، مسیح؟ تو به درد زندگی نمی‌ خوری. این جمله مثل خنجری در قلب مسیح فرو رفت. صدف ادامه داد حیف من که با تو نامزد شدم. مسیح مات و مبهوت فقط به صدای او گوش می‌ داد. صدف دوباره گفت فکر می‌ کردم مردی هستی که بتواند آرزوهای مرا برآورده کند، اما اشتباه کردم. نفس عمیقی کشید و با سردی گفت حالا هم همه چیز تمام شد. راه تو جدا، راه من جدا. مسیح با عجله گفت صدف، صبر کن… بخاطر یک بحث کوچک می‌ خواهی همه چیز را خراب کنی؟ اما دیگر دیر شده بود صدف بدون آن‌ که حتی خداحافظی کند تماس را قطع کرد. صدای بوق ممتد تماس قطع‌ شده در اتاق پیچید. مسیح چند ثانیه همان‌ طور خشک و بی‌ حرکت نشست. گویی هنوز باور نکرده بود چه اتفاقی افتاده است. بعد آهسته موبایل را از کنار گوشش پایین آورد و به صفحه آن خیره شد. همین؟ همه چیز قرار بود به همین سادگی تمام شود؟ با عجله دوباره شماره صدف را گرفت تماس برقرار نشد دوباره امتحان کرد باز هم نشد. بار سوم که تماس گرفت، متوجه شد شماره ‌اش مسدود شده است. برای لحظه‌ ای خون در رگ‌ هایش یخ زد. با ناباوری به صفحه موبایل خیره ماند. تعجب و خشم در وجودش به هم آمیخته بود. آن روز گذشت، اما مسیح هیچ تلاشی برای تماس گرفتن با صدف نکرد. با خودش می‌ گفت حتماً آرام که شود خودش تماس می‌گیرد. در تمام آن روز هر چند دقیقه یکبار موبایلش را نگاه می‌ کرد. اما هیچ تماسی نیامد. شب با همین فکرها خوابید و صبح نیز با همان انتظار از خواب بیدار شد اما باز هم خبری از صدف نبود. حدود ساعت ده صبح بود که دروازه اتاقش باز شد و مادرش داخل آمد... تا شب باید ۱۰۰ لایک شود شیر هم کنین در گروه ها

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و هفت: چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد ما هر چه در توان داشتیم برای این خانواده انجام دادیم. همیشه احترام گذاشتیم. اما نمی‌ دانم چرا هر بار احساس می‌ کنم فقط ما در حال تلاش کردن هستیم. مسیح به بیرون از شیشه موتر خیره شد برای اولین بار نتوانست از صدف دفاع کند. چون بخشی از حرف‌ های پدر و مادرش را خودش هم احساس کرده بود اما باز هم چیزی نگفت و تمام راه را در سکوت گذراند. وقتی به خانه رسیدند، مادرش آهسته گفت برو پسرم. چند ساعت استراحت کن. معلوم است خیلی خسته هستی. مسیح فقط سرش را تکان داد و به اتاقش رفت دروازه را بست روی تخت نشست و موبایلش را روشن کرد و وای ‌فای خانه را وصل نمود. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که تلفنش شروع به لرزیدن کرد. یک پیام… دو پیام… ده پیام… همه از طرف صدف بودند مسیح با تعجب اولین پیام را باز کرد. اما هر چه بیشتر می‌ خواند، اخمش بیشتر در هم می‌ رفت. «مسیح این چه هدایای است که برای خانواده من آوردی؟» «من به کدام روی این‌ ها را به خانواده ‌ام نشان بدهم؟» «برای مادرم فقط یک دستکول و لباس آوردی.» «برای خواهرهایم هم فقط عطر و دستکول.» «واقعاً این اندازه برایت اهمیت دارند؟» «اصلاً احساس می‌ کنم من و خانواده ‌ام برای تو ارزشی نداریم.» چشمان مسیح از عصبانیت تیره شد بعد از تمام هزینه‌ هایی که در این دو سال کرده بود… بعد از تمام اضافه‌کاری ‌ها… بعد از تمام شب‌ هایی که خسته روی تخت افتاده بود تا خواسته ‌های صدف را برآورده کند… اولین حرفی که از او شنیده بود، شکایت از هدیه‌ ها بود. با عصبانیت شماره صدف را گرفت تماس خیلی زود وصل شد صدای صدف از پشت خط آمد که گفت الو… اما مسیح فرصت نداد حرفش را کامل کند و گفت تو چی میگویی صدف؟ صدایش برای اولین بار رنگ خشم داشت بعد ادامه داد هنوز هم مثل همیشه شکایت می‌ کنی؟ لحظه‌ ای سکوت میانشان حاکم شد. مسیح ادامه داد میدانی همین چیزهایی که گرفته‌ ام چقدر برایم هزینه داشته؟ میدانی برای خرید شان چقدر زحمت کشیده‌ ام؟ بعد با ناراحتی بیشتری گفت اصلاً متوجه هستی امروز چقدر مرا ناراحت کردی؟ یک سال تمام منتظر دیدنت بودم. اما نه به میدان هوایی آمدی… نه خواهرهایت خانه بودند… نه حتی وقتی مرا دیدی آن شوقی را داشتی که من انتظارش را داشتم. صدف… برای اولین بار احساس کردم شاید هیچکدام از کارهایی که برایت کرده‌ ام دیده نشده است. صدف با عصبانیت گفت مگر بالایم احسان کردی که برایم مصرف کردی؟ وظیفه ‌ات بود. وقتی می‌ خواستی زن بگیری باید به این چیزها هم فکر می‌ کردی.... لایک و اشتراک گذاری یادتان نرود

مسیح خواست چیزی بگوید، اما این بار پدرش حرف را گرفت و گفت راستش مسیح جان، من تا امروز هر چه دیدم چیزی نگفتم. صدایش آرام بود، اما ناراحتی در آن موج میزد بعد افزود همیشه گفتم شاید ما اشتباه می‌ کنیم. شاید حساس شده‌ ایم. اما امروز واقعاً احساس کردم برای ما ارزشی قائل نیستند..

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و پنج: این هم ۲ قسمت دگه برتان نشر کردم شما هم لطف کنین در گروه ها شیر کنین تا فالوور زیاد شود ازتان چیزی کم نمیشه یک سال تمام انتظار این روز را کشیده بود. حداقل انتظار داشت در میدان هوایی منتظرش باشد. حداقل انتظار داشت اولین کسی باشد که بعد از خانواده ‌اش او را می‌ بیند اما هر چه بیشتر فکر می‌ کرد، جواب قانع ‌کننده‌ ای پیدا نمی‌ کرد. وقتی به خانه رسید اولین کاری که کرد گرفتن موبایل خواهرش بود چون شماره افغانستان خودش هنوز فعال نشده بود بدون معطلی شماره صدف را گرفت چند بار زنگ خورد قلبش تندتر میزد بالاخره تماس وصل شد. صدای صدف از پشت خط آمد الو؟ لبخندی روی لبان مسیح نشست لبخندی که از ساعت ‌ها قبل منتظرش بود و گفت سلام عزیزم من رسیدم. چند لحظه سکوت آن سوی خط حاکم شد. سپس صدف با لحنی آرام گفت سلام… بخیر رسیدی؟ مسیح لحظه‌ ای اخم کرد در صدای صدف خبری از آن شوق و هیجانی که انتظارش را داشت نبود. حدود یک ساعت بعد، وقتی خستگی راه کمی از تن مسیح بیرون شد و سوغاتی ‌هایی را که از اروپا آورده بود داخل بکس بود، همراه مادر و پدرش به سوی خانه صدف حرکت کردند. وقتی مقابل خانه رسیدند، مسیح با تعجب به ساختمان جدید نگاه کرد خانه از قبل بسیار بزرگ ‌تر و مجلل‌ تر به نظر می‌ رسید اما فرصت فکر کردن پیدا نکرد. چند قدم جلو رفت و زنگ دروازه را فشار داد چند لحظه بعد دروازه باز شد صدف پشت در ایستاده بود. با دیدن مسیح لبخندی زد و گفت سلام مسیح جان… خوش آمدی. مسیح برای لحظه‌ ای فقط به او خیره ماند بعد از یک سال دوری، دیدن صدف برایش شبیه یک رؤیا بود. صدف دستش را به سوی او دراز کرد مسیح دستش را گرفت و ناخودآگاه خواست او را در آغوش بکشد. اما صدف فوراً یک قدم عقب رفت و با خنده ‌ای کوتاه گفت بد است عزیزم، همه اینجا هستند. لبخندی روی لبان مسیح نشست و خجالت زده گفت درست است… اما در همان لحظه چیزی در دلش فرو ریخت او انتظار این برخورد را نداشت انتظار داشت حداقل صدف هم به اندازه او مشتاق باشد اما خیلی زود آن فکر را کنار زد شاید واقعاً خجالت می‌ کشید. همراه خانواده داخل خانه شدند مادر صدف با رویی باز به استقبالشان آمد و بعد از خوش‌ آمدگویی همه را به سالن راهنمایی کرد. چند دقیقه بعد صدف برای مهمان‌ ها چای آورد. پیاله ها را یکی‌ یکی مقابل همه گذاشت و در آخر کنار مسیح نشست. هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با هیجان پرسید خوب… برایم چی آوردی؟ تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و شش: مادر مسیح خنده‌ ای کرد و گفت دخترم، اجازه بده پسرم اول بنشیند، نفس بکشد، بعد از سوغاتی بپرس. لبخند صدف کمرنگ شد ولی گفت خوب خاله جان، هیجان دارم دیگر. دوست دارم ببینم همسرم برایم چی آورده است. مسیح برای اینکه فضا سنگین نشود به بکس سفری‌ اش اشاره کرد و گفت همه سوغاتی ‌هایت داخل آن است. چشمان صدف برق زد فوراً از جایش بلند شد و به سوی بکس رفت. یکی‌ یکی بسته‌ ها را بیرون می‌ آورد و با شوق باز می‌ کرد. در همین میان، مادر مسیح رو به مادر صدف کرد و پرسید کسی دیگر خانه نیست؟ مادر صدف جواب داد نخیر خواهر جان. دخترهایم کمی خرید داشتند، رفتند به کارهای خود برسند. عروسی خواهرشان است، باید آمادگی بگیرند. مادر مسیح ابروهایش را درهم کشید و گفت خوب می‌ توانستند امروز نروند. آخر پسرم بعد از یک سال به کابل آمده است. مادر صدف لبخند مصنوعی‌ ای زد و گفت جوان هستند دیگر خواهر جان، مصروفیت زیاد دارند. قبل از آن‌ که مادر مسیح چیزی بگوید، صدف لبخندی زد و گفت مادر جان، مسیح جان که برای یک روز نیامده است. قرار است یک ماه اینجا باشد. خواهرهایم روزهای دیگر هم می‌ توانند او را ببینند. مادر مسیح خواست چیزی بگوید، اما پدر مسیح آهسته دستش را فشار داد تا سکوت کند. صدف دوباره مشغول جمع کردن هدیه‌ هایش شد و با بی‌ خیالی گفت بعداً همه را با حوصله می‌ بینم. سپس بکس را بست و دوباره کنار مسیح نشست. حدود یک ساعت دیگر نیز آنجا ماندند در مورد مراسم عروسی، مهمان‌ ها و خریدهای باقی‌ مانده صحبت کردند و در نهایت قرار شد از فردا همراه هم برای خرید وسایل عروسی بروند. وقتی مسیح و خانواده ‌اش از خانه بیرون شدند و داخل موتر نشستند، سکوت عجیبی فضا را پر کرده بود. اما این سکوت زیاد دوام نیاورد همین که موتر حرکت کرد، مادر مسیح با ناراحتی گفت دیگر بس است. این خانواده خیلی به ما و پسرم بی‌ احترامی می‌ کنند. هیچکس چیزی نگفت. او ادامه داد خوب می‌ دانستند امروز پسرم بعد از یک سال به افغانستان می‌ آید. نه به میدان هوایی آمدند، نه خواهرهایش خانه بودند، نه کسی ذوق و شوقی نشان داد.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و چهار: پارت هدیه: مسیح موبایل را روی میز گذاشت و به پشتی چوکی تکیه داد. در ذهنش فقط خوشحالی صدف را تصور می‌ کرد وقتی انگشتر را در دستش می‌ بیند. روزها، هفته‌ها و ماه‌ ها پشت سر هم گذشتند. توقعات صدف هر روز بیشتر از قبل می‌ شد و مسیح نیز بدون کوچک‌ ترین اعتراضی تلاش می‌ کرد همه خواسته‌ های او را برآورده سازد. اگر صدف چیزی می‌ خواست، مسیح اضافه‌ کاری می‌ کرد. اگر آرزویی داشت، مسیح برای رسیدن به آن بیشتر تلاش می‌ کرد. او این کارها را نشانه عشق میدانست و باور داشت که خوشبختی صدف، خوشبختی خودش است. بالاخره یک سال گذشت. روزی که مدت‌ ها انتظارش را می‌ کشید فرا رسید. مسیح برای برگزاری مراسم ازدواجش به افغانستان برگشت. وقتی طیاره در میدان هوایی کابل نشست، قلبش از هیجان به شدت می‌ تپید. تمام مسیر را به این فکر کرده بود که بعد از یک سال دوری، صدف را خواهد دید. دختری که بخاطرش کشورش را ترک کرده بود. بخاطرش شب و روز کار کرده بود و بخاطرش هزاران کیلومتر دور از خانه زندگی کرده بود. وقتی از دروازه میدان هوایی بیرون شد، خانواده ‌اش را دید که برای استقبالش آمده بودند. لبخند بزرگی روی لبانش نشست. به طرفشان رفت و یک‌ یک آن‌ ها را در آغوش گرفت. مادرش اشک می‌ ریخت. خواهرهایش با خوشحالی دورش جمع شده بودند. پدرش با افتخار به او نگاه می‌ کرد. اما خیلی زود لبخند روی صورت مسیح کمرنگ شد نگاهش میان جمعیت می‌ گشت اما کسی را که دنبالش بود ندید. با تعجب پرسید صدف نیامده؟ خواهرش جواب داد برایش تماس گرفتم. گفت کمی حالش خوب نیست، برای همین نتوانست بیاید. مادرش پوزخند کوتاهی زد و گفت دیروز که برای گرفتن پول آمده بود کاملاً صحتمند بود. به یکباره چی شده خدا می‌ داند. مسیح که از حرف مادرش خوشش نیامده بود، سریع گفت آها… یادم آمد. خودش هم برایم گفته بود کمی مریض است. مادرش نگاهی معنی‌ دار به او انداخت و گفت تو گفتی، من هم باور کردم. مسیح خواست چیزی بگوید اما پدرش دخالت کرد و گفت بس است دیگر. این حرف‌ ها برای بعد. بعد دستی روی شانه پسرش گذاشت و گفت بیا پسرم. راه درازی آمده ‌ای. اول برویم خانه کمی استراحت کن. بعد هم باید به خانه نامزدت برویم. مسیح سرش را تکان داد همه سوار موتر شدند و به سوی خانه حرکت کردند اما تمام مسیر ذهن او جای دیگری بود به پنجره خیره شده بود و به نیامدن صدف فکر می‌ کرد.... زود زود لایک کنین که دگه قسمت نشر کنم

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و سه: این قسمت باید ۱۰۰ لایک شود باز قسمت بعدی نشر شود این بار مسیح ساکت شد برای اولین بار این سؤال مادرش او را وادار به فکر کردن کرد. مادرش که سکوت او را حس کرده بود، آرام‌ تر ادامه داد پسرم، من دشمن خوشبختی تو نیستم. من فقط می‌ ترسم روزی برسد که بفهمی میان دوست داشتن یک نفر و خرج کردن برای یک نفر فرق زیادی وجود دارد. مسیح اخم کرد و گفت مادر شما صدف را نمی‌ شناسید. مادرش گفت شاید نشناسم اما چیزی را که می‌ بینم می‌ شناسم. و چیزی که می‌ بینم این است که هر چه تو بیشتر می‌ دهی، خواسته‌ های او هم بیشتر می‌ شود. مسیح با بی‌ حوصلگی دستی به پیشانی‌ اش کشید و گفت مادر جان، صدف همسر آینده من است. من اگر برای او این کارها نکنم، پس برای کی کنم؟ مادرش خواست چیزی بگوید اما مسیح ادامه داد باز هم هر قدر تا حال مصرف شده، از جیب خودم بوده است. این اولین بار است که از شما پول می‌ خواهم. آن هم نه برای همیشه، قرض می‌ خواهم. همین که معاشم را گرفتم، یک افغانی ‌اش هم نزد من نمی‌ ماند و همه را پس می‌ دهم. مادرش آه عمیقی کشید و گفت پسرم، من بخاطر پول نمی‌ گویم. اگر موضوع پول باشد، جانم را هم برایت می‌ دهم. اما این دختر از تو سوءاستفاده می‌ کند، چرا نمی‌ فهمی؟ مسیح اخم کرد و گفت باز شروع کردید؟ مادرش جواب داد بلی، شروع می‌ کنم. چون مادر تو هستم. چون نمی‌ توانم ببینم پسرم شب و روز زحمت بکشد و هرچه به دست می‌ آورد خرج خواهش‌ های بی‌ پایان یک نفر شود. مسیح با لحنی خشک گفت مادر جان، لطفاً در زندگی من و صدف مداخله نکنید. چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. سپس ادامه داد اگر پول می‌ دهید، بدهید. اگر نمی‌ دهید، از کسی دیگر قرض می‌ گیرم. مادرش چشمانش را بست صدایش این بار خسته‌ تر از همیشه شد و گفت می‌ بینی پسرم؟ من از روز اول از همین می‌ ترسیدم. حالا به جایی رسیده ‌ای که بخاطر یک دختر با مادرت اینگونه حرف میزنی. مسیح چیزی نگفت. مادرش آهسته ادامه داد بسیار خوب. پول را میدهم. مسیح نفس راحتی کشید. اما قبل از آنکه چیزی بگوید، مادرش دوباره حرف زد ولی این را به یاد داشته باش… یک روز بخاطر همین کارها پشیمان می‌ شوی. یک روز می‌‌ فهمی که هر کسی که میگوید دوستت دارد لزوماً دوستت ندارد و آن روز حرف‌ های امروز مرا به یاد خواهی آورد. مسیح با بی‌‌ حوصلگی گفت درست است مادر جان. مادرش از لحن او فهمید که هیچ ‌یک از حرف‌ هایش وارد قلب پسرش نشده است برای همین دیگر چیزی نگفت. مسیح هم فقط گفت فردا پول را برایش بدهید. من بزودی همه را پس میدهم. مادرش گفت هرطور که خودت صلاح میدانی. تماس قطع شد.

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و دو: صدف گفت می‌ دانستم. می‌ دانستم که نه نمی‌ گویی. بعد با ذوق شروع کرد از انگشتر تعریف کردن؛ از مدلش و از این‌‌که چقدر در دستش زیبا به نظر می‌ رسید. و مسیح فقط گوش میداد در حالی که لبخند میزد. وقتی تماس صدف قطع شد، مسیح چند لحظه به صفحه موبایلش خیره ماند. بعد آهی کشید و شماره مادرش را گرفت چند بار زنگ خورد تا بالاخره مادرش جواب داد و گفت سلام پسرم، خوب هستی؟ مسیح گفت سلام مادر جان، خوب هستم. شما چطور هستید؟ چند دقیقه‌ ای از حال هم پرسیدند و درباره کار و زندگی صحبت کردند. بالاخره مسیح کمی مردد گفت مادر جان… راستش می‌‌خواستم یک مقدار پول از شما بخواهم. مادرش با تعجب پرسید خیریت باشد پسرم؟ برای چی پول می‌‌خواهی؟ مسیح گلویش را صاف کرد و گفت صدف جان یک انگشتر خوشش آمده. می‌ خواهم برایش بگیرم. اگر امکان داشته باشد فردا یک لک و هفت هزار برایش بدهید، وقتی معاشم را گرفتم پولتان را پس می‌ دهم. چند ثانیه سکوت آن سوی خط حاکم شد سپس صدای بلند مادرش بلند شد که گفت چی گفتی؟ مسیح آرام ‌تر تکرار کرد یک انگشتر… اما مادرش حرفش را برید و گفت یک لک و هفت هزار افغانی برای یک انگشتر؟ دیوانه شدی مسیح؟ مسیح خواست چیزی بگوید اما مادرش اجازه نداد و دوباره گفت این دختر می‌ خواهد ما را پوست کند؟ از روزی که نامزد شدی می‌ دانی تا حال چقدر مصرف کرده‌ ای؟ صدایش هر لحظه خشمگین‌ تر می‌ شد و با همان خشم ادامه داد روز نامزدی‌ ات شش دانه چوری طلا با دو انگشتر برایش گرفتیم. بعد در اولین عیدی دوباره برایش طلا خریدی. هر ماه برایش پول می‌ فرستی. هرچه بخواهد برایش آماده می‌ کنی. همین چند روز پیش مگر برایش دست ‌بند طلا نگرفتی؟ پس این یکی دیگر چیست؟ مسیح آهسته گفت مادر جان، او چیزی زیادی نمی‌ خواهد… مادرش گفت زیادی نمی‌ خواهد؟ صدای مادرش پر از ناباوری شد و افزود پسرم، بعضی دخترها یک عمر زندگی می‌ کنند و نصف این چیزها را نمی‌ بینند. اما نامزد تو هر هفته یک خواسته تازه دارد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد من زن هستم. دخترها را بهتر از تو می‌ شناسم. این دختر هر روز خواهش‌ هایش بیشتر می‌ شود. امروز انگشتر. فردا خانه. پس‌‌ فردا موتر و تو هم هر بار با خوشحالی برایش فراهم می‌ کنی. مسیح با بی‌ حوصلگی گفت مادر جان، لطفاً در موردش اینگونه حرف نزنید من او را دوست دارم. مادرش خندید اما خنده‌ اش تلخ بود بعد گفت دوستش داری؟ خیلی خوب. اما آیا او هم تو را دوست دارد؟ یا فقط چیزهایی را که برایش میخری دوست دارد؟

تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت چهل و یک: هنوز اولین جرعه را ننوشیده بود که موبایلش زنگ خورد. صدف بود لبخند روی لبانش نشست و فوراً تماس را جواب داد و گفت سلام جان دلم. بعد از چند دقیقه احوال‌ پرسی و صحبت در مورد کارهای روزمره، صدف با لحنی شیرین گفت مسیح جان… می‌ توانم از تو چیزی بخواهم؟ لبخندی روی لبان مسیح نشست و گفت این چه حرفی است، عزیز دلم؟ جانم را بخواهی برایت می‌ دهم. صدف خندید و گفت جانت را نمی‌ خواهم. بعد چند لحظه مکث کرد و ادامه داد راستش امروز با خواهرم به بازار رفته بودم. یک انگشتر دیدم که خیلی خوشم آمد. مسیح پیاله ای قهوه را روی میز گذاشت و گفت خوب؟ صدف گفت اگر امکان دارد فردا برایم پول بفرستی. می‌‌خواهم آن را بخرم. لبخند مسیح کمرنگ شد ناخواسته به حساب بانکی ‌اش فکر کرد. همین یک هفته قبل پولی هنگفتی برای صدف فرستاده بود تا دست‌ بند طلایی که دوست داشت بخرد. قبل از آن هم یک موبایل نو. قبل‌ ترش هم لباس، دستکول و چند چیز دیگر. خواست چیزی بگوید، اما حرفش را فرو خورد. در عوض آرام پرسید قیمتش چقدر است؟ صدف با هیجان گفت راستش کمی قیمت است… مسیح پرسید چقدر؟ صدف جواب داد یک لک و هفت هزار. دستان مسیح برای لحظه‌ ای روی پیاله ثابت ماند. صدف بی‌ خبر از حال او ادامه داد خواهرم می‌ گفت مسیح برایت نمی ‌خرد. می‌ گفت هیچ پسری این‌ همه پول برای انگشتر نمی ‌دهد. بعد با خنده ‌ای پر از غرور گفت اما من به او گفتم تو مسیح را نمی‌ شناسی. مسیح مرا دوست دارد. نمی‌ گذارد آرزوی چیزی در دلم بماند. سکوتی کوتاه میانشان افتاد صدف منتظر جواب بود. اما مسیح به صفحه تاریک پنجره رو به ‌رو خیره شده بود. بیرون، باران آرامی می‌ بارید. تمام روز را در محل کار اضافه ‌کاری کرده بود تا بتواند بخشی از هزینه‌ های نامزدی را جمع کند. کرایه خانه، مخارج زندگی، پولی که هر ماه برای صدف می‌ فرستاد و حالا هزینه‌ های پی‌ در پی صدف بدون پول ماهانه اش… گاهی احساس می‌ کرد هر چه بیشتر تلاش می‌ کند، باز هم کافی نیست. اما وقتی صدای شاد صدف را می‌ شنید، تمام خستگی‌ هایش را فراموش می‌ کرد. صدف دوباره پرسید مسیح جان؟ چرا ساکت شدی؟ مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت هیچ عزیزم… فقط حساب می‌ کردم. صدف پرسید یعنی برایم می‌ فرستی؟ در صدای صدف شوق کودکانه ‌ای موج میزد. مسیح لحظه‌ ای چشم‌ هایش را بست بعد گفت اگر تو را خوشحال می‌ کند، بلی. فردا یک کاری میکنم. صدف از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و گفت واقعاً؟ مسیح کوتاه جواب داد بلی.