Sideliner
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 163
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
+730 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+22
في 1 قنوات
يونيو '26
+17
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+14
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+5
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+11
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+16
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+59
في 8 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+10
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+17
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+10
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+38
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '25
+14
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+49
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '25
+29
في 5 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+27
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+40
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+30
في 3 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+11
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+20
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+32
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+30
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+143
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+56
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '24
+30
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+58
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '24
+72
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+106
في 5 قنوات
Get PRO
يناير '24
+293
في 10 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+107
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+47
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+321
في 6 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+40
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+70
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+177
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+28
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+39
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+30
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+5
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+6
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+4
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+6
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+9
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+6
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+10
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+225
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 28 يوليو | 0 | |||
| 27 يوليو | +1 | |||
| 26 يوليو | 0 | |||
| 25 يوليو | 0 | |||
| 24 يوليو | 0 | |||
| 23 يوليو | +4 | |||
| 22 يوليو | +1 | |||
| 21 يوليو | 0 | |||
| 20 يوليو | 0 | |||
| 19 يوليو | 0 | |||
| 18 يوليو | 0 | |||
| 17 يوليو | 0 | |||
| 16 يوليو | +1 | |||
| 15 يوليو | +1 | |||
| 14 يوليو | +3 | |||
| 13 يوليو | 0 | |||
| 12 يوليو | +1 | |||
| 11 يوليو | +1 | |||
| 10 يوليو | 0 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | +1 | |||
| 07 يوليو | +1 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | +1 | |||
| 04 يوليو | +5 | |||
| 03 يوليو | 0 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | +1 |
منشورات القناة
| 2 | واقعا نود درصد بستهی مسخرهبازی امسالم رو مصرف کردم و عزیزانم باید با دهدرصد، باقیِ سال رو سر کنن. پرسشنامه رو برای خاطر اونها پر کنید. 🤝 | 184 |
| 3 | شب شما بخیر همراهان گرامی. آیا امروز بهاندازه کافی آب خوردین؟ آیا به عزیزانتون گفتید که چقدر دوستشون دارید؟ آیا زمانی رو به خودتون اختصاص دادید؟ پرسشنامه چی؟ آیا امروز برای رضای خدا پرسشنامه پر کردید؟ :)) پیشنهاد میکنم حتما به اندازه کافی آب بنوشید، به عزیزانتون بگید که چقدر دوستشون دارید، زمانی رو به خودتون و پایش هیجانات و احساسات روزتون اختصاص بدید و بعد حتما یکالیدو پرسشنامه پر کنید. شاید براتون سوال شه کی اینا رو میگه؟ که باید بگم اگر اون پرسشنامه رو پر کنید و من دفاع کنم، یک کارشناس ارشد روانشناسی 🔮 :)) | 191 |
| 4 | رفقا جامعهی نمونه اصلی، دانشجویان شهر تهران بودن؛ اما بخاطر تعطیلی دانشگاهها و جنگ و هزارماجرای دیگه، دسترسی ما انقدر محدوده که شما اگر جای دیگهای هم دانشجو بودید، مشکلی نداره که پر کنید. فقط اسم دانشگاه رو یکی از دانشگاههای شهر تهران بزنید.
دم شما هم در همهی اینمراحل گرم. | 844 |
| 5 | اگر سوالیچیزی هم بود، این لینکه فعلا داره کار میکنه؛ اونقبلیه نمیدونم چه مرگش شده. دایرکت کانال هم بازه. به خودمم پیام بدین جواب میدم.
https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM1476221 | 835 |
| 6 | _من هشتصبح بیدار شدم اما دلم میخواد به شما صبح بخیر بگم، چون عاشق صبحام و جمعهها تا هروقت که آفتاب توی آسمون باشه برای من صبح محسوب میشه! لذا_ صبح شما بخیر همراهان گرامی. امیدوارم از کشمکش دیوانهوار ماقبل تعطیلی خلاص شده باشید و امروزتون آروم بگذره. وسط اون آرامش، ازتون دعوت میکنم یکربع برای پر کردن دو پرسشنامه وقت بذارید تا این رفیقتون وسط این سرزمین عجایب، به دفاع شهریور ماه برسه!
عنوان پایاننامه چیز پیچیدهایه و نمیتونم براتون توضیح زیادی بدم، اما اگر خصوصا به تبعیضهای جنسیتی پنهان علاقمندید، پرسشنامهی اول سوالات جالبی داره که مجبورتون میکنه به سوگیریها و دوسوگراییهای پنهانترتون فکر کنید. حقهی بازاریابی دیگهای ندارم که تشویقتون کنم پرش کنید، اما لطفا پر کنید:)) حجم نمونهها زیاد و استاد بیطاقت و ما گرفتاریم!
https://survey.porsline.ir/s/9517WI7l | 762 |
| 7 | من هنوز دارم به این تنهاییه فکر میکنم اما و هنوز نمیفهمم این چجور تنهاشدنیه که به جای زمینزدن، آدمیزاد رو بلند میکنه. از بعد اونشب تا همین امروز، من با نیروی این تنهایی دارم ادامه میدم. زیادی هم دارم خوب کار میکنم و اصلا نمیفهمم چرا باید اونحجم وحشتناک و کشندهی ناامیدی و تنهایی، چنین کارکردی داشته باشه. بهترین مثالی که به ذهنم میرسه آدمیه که سالها توی ایستگاه قطار، منتظر ایستاده و رد شدن قطارها رو تماشا کرده تا آدمهای دیگه هم برسن و تنهایی سوار نشه؛ اما یکدفعه یکدستی هلش میده توی واگن و وقتی درها بسته میشن و قطار راه میافته و مجبور میشه به نشستن، چشمش میافته به داخل قطار که فقط یکصندلی داره. من الان روی اون صندلی نشستم! | 785 |
| 8 | دلم نمیخواد توضیح بدم چرا، دلم نمیخواد شرح بدم که چطور، فقط دلم میخواد یکجا بنویسم که اونشب، پریشب، جلوی در اون اورژانس، روی اون نیمکت، بیکه کسی واقعا مُرده باشه، من یکدفعه همهی زندگیم رو باختم. اونسوزی که وسط اون گرمای کُشنده بیهوا پشتم رو لرزوند، اون گریهای که دیگه مثل ساعتهای اول پاشیده نمیشد به بیرون و مثل مواد مذاب از سینهام سرریز شد فقط، اون ته ته قلبم که بیستونهسالویازدهماه خودش رو تنها نمیدونست و یکباره تنها شد، همهی اینجزئیات کوچیک، یکتابلوی بزرگ کشید جلوی چشمم که باورش از باور مرگ هم سختتر بود. اما خب باورم شد. چیز دیگهای هم لازم نیست بگم. خوبه آدم وقتی همهی زندگیش رو باخته، جایی رو داشتهباشه که بیاد توش بنویسه باختم! وصف رنج هم به اندازهی وصف عیش، نصف کار رو درمیاره. اینم نیمهی پر لیوان و شب تمام. | 974 |
| 9 | گوشیم یهبار افتاد تو آب، توی اون سوراخی ضبط صداش آب رفت. بعد اون هرچی میخونم و ضبط میکنم انگار وسط دریام. اینجام همینه، صدای موج میاد و سوت و باد فشرده. درمان هم نکردند دیگه. معلومه. | 890 |
| 10 | گوشیم یهبار افتاد تو آب، توی اون سوراخی ضبط صداش آب رفت. بعد اون هرچی میخونم و ضبط میکنم انگار وسط دریام. اینجام همینه، صدای موج میاد و سوت و باد فشرده. درمان هم نکردند دیگه. معلومه. | 1 |
| 11 | . | 1 047 |
| 12 | گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید! | 1 131 |
| 13 | پارسال، همینوقتها ایدهی اینقصه توی سرم چرخید و بعد که از تبعید جنگ برگشتم به خانه و پنجره و بالشم، نوشتمش. امشب سالگرد درخشش اولین ضدهوایی پشت پنجرهی خانهست. سالگرد جنگزدگی. اگر بیخواب و بیدارید، قصه برای شماست. | 1 088 |
| 14 | 16-And just like that.mp3 | 1 050 |
| 15 | لا يوجد نص... | 1 021 |
| 16 | خوبه که آدمیزاد وقتی حرفی نداره، سکوت کنه. من اما همیشه از غرقشدن تو سکوتم میترسم. انقدر راحت و خلاصم تو سکوت که این راحتی برام شمایل مرگ داره. انگار اگر نجنبم و چیزی نگم، زندگی مثل ماهی از دستم سر میخوره و میره، بیکه فهمیده باشم. دلیل اینجا و اونجا نوشتنم هم همینه درواقع. مینویسم که سرم به نرمی بالش سکوت عادت نکنه. که بیدار باشم و حفظکردنیها رو مثل کارت متوسط وسط یکبازی ضعیف، دودستی نگه دارم. که ادامه بدم و اگر تونستم از دیوانه شدن نترسم، با اونکارت متوسط بازی رو به مرزیترین شکل ممکن ببرم. بردن البته دورترین امکان ممکن از مختصات اینروزهامه. وسط اینصحرای بیعلامت، اگر همین قدم بعدی رو هم بفهمم که کجا باید بذارم، جای شکر داره. فهمیدن خیلی بعیده اما و سوال خیلی زیاد. از شیخ پرسیدم، خیره شد به بداخلاقیهای بلاتکلیف آسمون تیر، دست بهدعا:
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گرد از سر جا برخیزم! | 1 556 |
| 17 | یک
چندسال پیش، یکشب خواب دیده بودم که پرندهام. کبوتر بودم. بالهام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینهام سپید. تند و مسلط و یکنفس بال میزدم و باد شبیه آب، نرم و بیصدا از کنار تنم میگذشت. آسمان آبی نبود. سفید کمرنگ بود. سفید بیاهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسهتا رفیق، همه کبوتر، همرنگ و همراهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال میزنم، سرحالترم. اواسط پرواز، یکباره سر برگرداندم عقب. یکپرندهی سفید دیدم که داشت بهسختی بال میزد و دنبال ما خودش را میکشاند. پرنده پیر نبود؛ فرق داشت. شبیه جوجه اردک؛ منقارش روشنتر بود و بالهاش کوتاهتر و تناش مثل برف، نرم و سپید. ته دلم پرنده را شناخته بودم، غصهی تلاش بیثمرش را خورده بودم، از آمدنش پرسوال و پریشان شده بودم و بعد بیدار شده بودم. در جهان بیداری، مدتی طول کشید تا پازل پخشوپلای ذهنم، شکلِ قابل تشخیصی بگیرد و بعد نتیجه بگیرم که آسمان برای همهی پرندهها پهنهی بیحد پریدن نیست. جنس پرنده با پرنده فرق میکند؛ مثل آدمها که خوی و سرشتشان فرق میکند. طول کشید تا بفهمم جنس تند و تیز خودم را قالب نکنم به پرندههای دیگر. به نفسنفس نندازم آدمها را. طبیعت خودم را بشناسم و با نخِ ناممکن، آسمان را به زمین ندوزم.
دو
چندسال بعد، دوباره خواب دیدم کبوتر سپیدی نشسته سر راهم؛ شبیه فرستادهای، پیامبری، چیزی. من آدم بودم. دست و پا داشتم و حیرت. کبوتر بهقدری بزرگ بود که تمام قد من، به سینهی سپیدش میرسید نهایت. رفتم جلو. آرام بود و صبور و پذیرا. دست کشیدم به نرمی پرهای تناش و بعد، از فرط حیرت از خواب پریدم. حیرتم اما از بزرگی پرنده نبود؛ از عوضشدن معادله بود. امکانی که بین دوپرنده، وسط پهنای آسمان، با فاصلهی دو سهمتر، به عقل ناقص من ناشدنی میآمد؛ میان آدمیزاد و پرندهای غولپیکر ممکن شد. نه کبوتر با باز، که کبوتر با انسان! آن نخ نامرئی را ناخودآگاهم، یا یکجور آگاهیِ دیگر که نمیدانم چیست، بعد از چندسال، یکباره برداشت و آسمان و زمین را به هم دوخت و بعد هم به من خندید. که دیدی آدمیزاد؟ به همین سادگی بود. به همین سادگی.
سه
هنوز هربار به این دوتصویر برمیگردم، چیزی توی سرم تکان میخورد و زیر درختهای فهم و اطمینانم، پر میشود از برگهای زرد و بیوزن اعتبار. نتیجهی خاصی ندارد این متن. دوپرده از ناپیدا نشانتان دادم و سفرهی حیرت هم که پهن است. هرکسی لقمهی خود گیرد و از صحنه رود. | 2 022 |
| 18 | یک
چندسال پیش، یکشب خواب دیده بودم که پرندهام. کبوتر بودم. بالهام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینهام سپید. تند و مسلط و یکنفس بال میزدم و باد شبیه آب، نرم و بیصدا از کنار تنم میگذشت. آسمان آبی نبود. سفید کمرنگ بود. سفید بیاهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسهتا رفیق، همه کبوتر، همرنگ و همراهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال میزنم، سرحالترم. اواسط پرواز، یکباره سر برگرداندم عقب. یکپرندهی سفید دیدم که داشت بهسختی بال میزد و دنبال ما خودش را میکشاند. پرنده پیر نبود؛ فرق داشت. شبیه جوجه اردک؛ منقارش روشنتر بود و بالهاش کوتاهتر و تناش مثل برف، نرم و سپید. ته دلم پرنده را شناخته بودم، غصهی تلاش بیثمرش را خورده بودم، از آمدنش پرسوال و پریشان شده بودم و بعد بیدار شده بودم. در جهان بیداری، مدتی طول کشید تا پازل پخشوپلای ذهنم، شکلِ قابل تشخیصی بگیرد و بعد نتیجه بگیرم که آسمان برای همهی پرندهها پهنهی بیحد پریدن نیست. جنس پرنده با پرنده فرق میکند؛ مثل آدمها که خوی و سرشتشان فرق میکند. طول کشید تا بفهمم جنس تند و تیز خودم را قالب نکنم به پرندههای دیگر. به نفسنفس نندازم آدمها را. طبیعت خودم را بشناسم و با نخِ ناممکن، آسمان را به زمین ندوزم.
دو
چندسال بعد، دوباره خواب دیدم کبوتر سپیدی نشسته سر راهم؛ شبیه فرستادهای، پیامبری، چیزی. من آدم بودم. دست و پا داشتم و حیرت. کبوتر بهقدری بزرگ بود که تمام قد من، به سینهی سپیدش میرسید نهایت. رفتم جلو. آرام بود و صبور و پذیرا. دست کشیدم به نرمی پرهای تناش و بعد، از فرط حیرت از خواب پریدم. حیرتم اما از بزرگی پرنده نبود؛ از عوضشدن معادله بود. امکانی که بین دوپرنده، وسط پهنای آسمان، با فاصلهی دو سهمتر، به عقل ناقص من ناشدنی میآمد؛ میان آدمیزاد و پرندهای غولپیکر ممکن شد. نه کبوتر با باز، که کبوتر با انسان! آن نخ نامرئی را ناخودآگاهم، یا یکجور آگاهیِ دیگر که نمیدانم چیست، بعد از چندسال، یکباره برداشت و آسمان و زمین را به هم دوخت و بعد هم به من خندید. که دیدی آدمیزاد؟ به همین سادگی بود. به همین سادگی.
سه
هنوز هربار به این دوتصویر برمیگردم، چیزی توی سرم تکان میخورد و زیر درختهای فهم و اطمینانم، پر میشود از برگهای زرد و بیوزن اعتبار. نتیجهی خاصی ندارد این متن. دوپرده از ناپیدا نشانتان دادم و سفرهی حیرت هم که پهن است. هرکسی لقمهی خود گیرد و از صحنه رود. | 1 |
| 19 | اینم واسه شونههات، واسه دیدههام.
صبح شد عزیزم. | 699 |
| 20 | اینم واسه شونههات، واسه دیدههام.
صبح شد عزیزم. | 10 |
