دوست داران دانایی
"ما وقتی برای مردن نداریم " سلام این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد. سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید. #تبلیغات پذیرفته می شود بامدیریت: #عزتی_رستگار ارتباط با ادمین @arshavizman
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام دوست داران دانایی
تُعد قناة دوست داران دانایی (@danaeeii) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 13 464 مشتركاً، محتلاً المرتبة 15 146 في فئة التعليم والمرتبة 24 036 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 13 464 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 13 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 12، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 4، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 24.55%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 15.69% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 304 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 2 111 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 50.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل #دوست_داران_دانایی, دیوار, روز, روسيه, ايران.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“"ما وقتی برای مردن نداریم "
سلام
این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد.
سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید.
#تبلیغات پذیرفته می شود
بامدیریت: #عزتی_رستگار
ارتباط با ادمین
@arshavizm...”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 14 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة التعليم.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 14 يونيو | +5 | |||
| 13 يونيو | +6 | |||
| 12 يونيو | +8 | |||
| 11 يونيو | +12 | |||
| 10 يونيو | +6 | |||
| 09 يونيو | +15 | |||
| 08 يونيو | +13 | |||
| 07 يونيو | +4 | |||
| 06 يونيو | +3 | |||
| 05 يونيو | +4 | |||
| 04 يونيو | +21 | |||
| 03 يونيو | +6 | |||
| 02 يونيو | +4 | |||
| 01 يونيو | +3 |
| 2 | #کلاس_ادبیات به این میگن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 391 |
| 3 | #مسئولان_اقتصادی_کشور!
مردم هر روز کوچکتر شدن سفرههایشان را میبینند، قیمتها با آسانسور بالا میروند و درآمدها از پله هم بالا نمیآیند.
شیر، ماست، پنیر، گوشت، اجارهخانه و دهها نیاز اولیه زندگی، روزبهروز دورتر از دسترس مردم قرار میگیرند.
در چنین شرایطی، آمار و وعدهها دیگر مرهم درد مردم نیست.
خجالت بد نیست؛ گاهی باید کشید...
وقتی تورم از جیب مردم تغذیه میکند، وقتی کار و تلاش بسیاری از خانوادهها کفاف زندگی را نمیدهد، و وقتی نگرانیِ فردا، آرامشِ امروز را گرفته است، کمترین انتظار، پاسخگویی و احساس مسئولیت است.
مردم بیش از شعار، نتیجه میخواهند.
#تورم
#پاسخگویی
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 727 |
| 4 | #ازدواج_با_چاشنی_زور
روی پلههای دادگاه دیدمش؛
از کنارم گذشت و نشناخت.
اما من شناختمش...
ناگهان ذهنم به بیست سال قبل پرتاب شد؛
سال ۱۳۸۵، کلاس عربی دوم دبیرستان.
دختری با موهای فرفری، قدی کوتاه، چهرهای معمولی و مانتویی رنگورو رفته.
پدرش کارگر بود.
از بیرون آرام به نظر میرسید، اما در درونش غوغایی برپا بود.
در تمام مدتی که شاگردم بود، هرگز بیادبی از او ندیدم.
سال تحصیلی تمام شد و رفت.
بعدها فهمیدم دل به پسری سپرده است؛
البته نه یک رابطه ساده...
به قول دهه هشتادیها، از «رل» گذشته بودند و «پل» زده بودند!
پسر، فرزند خانوادهای ثروتمند بود.
او این رابطه را برای سرگرمی میخواست و دختر برای زندگی.
یک سال گذشت...
پسر گفت:
«بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره!»
اما دختر گفت:
«کور خوندی! تازه اول بازیه...»
و راهی دادگاه شد.
قاضی پرونده از همکاران دانشگاهیام بود؛
مردی که بیشتر از پنجاه کیلو وزن نداشت.
همیشه به شوخی به او میگفتم:
«این پنجاه کیلوی شما همش جیگره! حالا شما هر اسمی دوست داری روش بذار!»
سالها بعد برایم تعریف میکرد:
«دختر چنان آدرس خانه، وسایل منزل و حتی مارک لوازم پسر را دقیق میگفت که انگار سالها آنجا زندگی کرده بود.
برای من وقوع جرم محرز بود.
به آنها گفتم بیایید ازدواج کنید تا ماجرا ختم به خیر شود؛ اما پدر پسر زیر بار نمیرفت.
مرد آگاهی بود و قوانین را خوب میشناخت؛ میدانست هیچ قاضیای نمیتواند کسی را به عقد اجباری وادار کند.
در آخرین جلسه دادگاه به او گفتم:
میدانم پولدار هستی، وکیل داری و قانون را بلدی؛
میدانم که میدانی نمیتوانم حکم ازدواج اجباری بدهم.
اما این را هم بدان که اگر توافق نکنید، برای پسرت مجازات سنگینی در نظر خواهم گرفت.»
ظاهراً پدر پسر وقتی جدیت قاضی را دید، کوتاه آمد.
سرانجام با مهریه پنجاه سکه، عقد انجام شد.
آن روزها پنجاه سکه شاید چیزی حدود پنج میلیون تومان ارزش داشت.
نمیدانم در سرشان چه میگذشت...
اما ازدواجی که با کشمکش آغاز شود، به ندرت پایان خوشی دارد.
---
بیست سال بعد...
دوباره او را بیرون همان دادگاه دیدم.
شکسته شده بود.
انگار پنجاه سالگیاش از سیوهفت سالگی شروع شده بود.
مدتی نگاهش کردم.
باز هم مرا نشناخت.
صدایش زدم و خودم را معرفی کردم.
شناخت، عذرخواهی کرد و گفت:
«آنقدر ذهنم درگیر است که حواسم به هیچ چیز نیست...»
چند دقیقهای صحبت کردیم.
گفت سالهاست از هم جدا شدهاند.
گفت پسری سیزده ساله دارد.
و گفت برای مطالبه نفقه فرزندش به دادگاه آمده است؛
چون پدر کودک از پرداخت آن خودداری میکند.
از هم خداحافظی کردیم.
اما هنگام رفتن، چیزی در چهرهاش دیدم که از خاطرم پاک نمیشود:
بیست سال اندوه...
بیست سال حسرت...
بیست سال جنگیدن برای رؤیایی که سرانجام به سراب تبدیل شد.
او بازی را باخته بود...
خیلی بد باخته بود...
اما هنوز یک سؤال در ذهنم باقی مانده است:
مقصر واقعی چه کسی بود؟
پسری که عشق را بازی گرفت؟
دختری که خواست با زور و اجبار، عشق را به زندگی تبدیل کند؟
خانوادهها؟
یا شاید همه ما که گاهی فراموش میکنیم
میتوان آدمها را به عقد هم درآورد،
اما نمیتوان آنها را مجبور به دوست داشتن کرد...
✍ #عزتی_رستگار
دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 906 |
| 5 | #ازدواج_با_چاشنی_زور
روی پلههای دادگاه دیدمش؛
از کنارم گذشت و نشناخت.
اما من شناختمش...
ناگهان ذهنم به بیست سال قبل پرتاب شد؛
سال ۱۳۸۵، کلاس عربی دوم دبیرستان.
دختری با موهای فرفری، قدی کوتاه، چهرهای معمولی و مانتویی رنگورو رفته.
پدرش کارگر بود.
از بیرون آرام به نظر میرسید، اما در درونش غوغایی برپا بود.
در تمام مدتی که شاگردم بود، هرگز بیادبی از او ندیدم.
سال تحصیلی تمام شد و رفت.
بعدها فهمیدم دل به پسری سپرده است؛
البته نه یک رابطه ساده...
به قول دهه هشتادیها، از «رل» گذشته بودند و «پل» زده بودند!
پسر، فرزند خانوادهای ثروتمند بود.
او این رابطه را برای سرگرمی میخواست و دختر برای زندگی.
یک سال گذشت...
پسر گفت:
«بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره!»
اما دختر گفت:
«کور خوندی! تازه اول بازیه...»
و راهی دادگاه شد.
قاضی پرونده از همکاران دانشگاهیام بود؛
مردی که بیشتر از پنجاه کیلو وزن نداشت.
همیشه به شوخی به او میگفتم:
«این پنجاه کیلوی شما همش جیگره! حالا شما هر اسمی دوست داری روش بذار!»
سالها بعد برایم تعریف میکرد:
«دختر چنان آدرس خانه، وسایل منزل و حتی مارک لوازم پسر را دقیق میگفت که انگار سالها آنجا زندگی کرده بود.
برای من وقوع جرم محرز بود.
به آنها گفتم بیایید ازدواج کنید تا ماجرا ختم به خیر شود؛ اما پدر پسر زیر بار نمیرفت.
مرد آگاهی بود و قوانین را خوب میشناخت؛ میدانست هیچ قاضیای نمیتواند کسی را به عقد اجباری وادار کند.
در آخرین جلسه دادگاه به او گفتم:
میدانم پولدار هستی، وکیل داری و قانون را بلدی؛
میدانم که میدانی نمیتوانم حکم ازدواج اجباری بدهم.
اما این را هم بدان که اگر توافق نکنید، برای پسرت مجازات سنگینی در نظر خواهم گرفت.»
ظاهراً پدر پسر وقتی جدیت قاضی را دید، کوتاه آمد.
سرانجام با مهریه پنجاه سکه، عقد انجام شد.
آن روزها پنجاه سکه شاید چیزی حدود صد هزار تومان ارزش داشت.
نمیدانم در سرشان چه میگذشت...
اما ازدواجی که با کشمکش آغاز شود، به ندرت پایان خوشی دارد.
---
بیست سال بعد...
دوباره او را بیرون همان دادگاه دیدم.
شکسته شده بود.
انگار پنجاه سالگیاش از سیوهفت سالگی شروع شده بود.
مدتی نگاهش کردم.
باز هم مرا نشناخت.
صدایش زدم و خودم را معرفی کردم.
شناخت، عذرخواهی کرد و گفت:
«آنقدر ذهنم درگیر است که حواسم به هیچ چیز نیست...»
چند دقیقهای صحبت کردیم.
گفت سالهاست از هم جدا شدهاند.
گفت پسری سیزده ساله دارد.
و گفت برای مطالبه نفقه فرزندش به دادگاه آمده است؛
چون پدر کودک از پرداخت آن خودداری میکند.
از هم خداحافظی کردیم.
اما هنگام رفتن، چیزی در چهرهاش دیدم که از خاطرم پاک نمیشود:
بیست سال اندوه...
بیست سال حسرت...
بیست سال جنگیدن برای رؤیایی که سرانجام به سراب تبدیل شد.
او بازی را باخته بود...
خیلی بد باخته بود...
اما هنوز یک سؤال در ذهنم باقی مانده است:
مقصر واقعی چه کسی بود؟
پسری که عشق را بازی گرفت؟
دختری که خواست با زور و اجبار، عشق را به زندگی تبدیل کند؟
خانوادهها؟
یا شاید همه ما که گاهی فراموش میکنیم
میتوان آدمها را به عقد هم درآورد،
اما نمیتوان آنها را مجبور به دوست داشتن کرد...
✍ #عزتی_رستگار
دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 |
| 6 | خانعلی طنز پرداز خطه جنوب
#ایثارگری به سبک خانعلی
در زمان شاه در مدرسه ما تغذیه می دادند.( سیب، پرتقال، موز، خرما، پنیر، کشمش وبیسکویت سیتا که تا الآن خوشمزه تر از بیسکویت سیتای آن زمان ندیدم.)
بعضی وقت ها مدیر مدرسه، برای تنبیه بچه ها ما را در انبار مدرسه حبس می کرد.
من همیشه یه کاری می کردم که بندازنم داخل انبار مدرسه، چون همه تغذیه ها در انبار بود!
من اول تا می تونستم بیسکویت می خوردم وجیب های كاپشنم و زیر پیراهنم را پر از بیسکویت سیتا می کردم و با خودم می بردم خونه.
خدا بیامرز مادرم می گفت: خانعلی مگه روزی چند بیسکویت به شما تغذیه می دن که این همه بیسکویت میاری خونه؟!
می گفتم: به من جایزه می دن، چون درسم خوبه.
می گفت: بارک الله پسرم همیشه درس بخوان. شاید به یه جایی رسیدی!
بعضی روزها که تغذیه می دادن به یکی دو نفر بیسکویت نمی رسید و تمام می شد.
من که در انبار مدرسه درحد توانم بیسکویت خورده بودم و بیست تا بیسکویت هم در کاپشن و زیر لباس هام پنهان کرده بودم، به معلم می گفتم :
اقا تغذیه منو بدهید به اونی که بیسکویت بهش نرسیده.
می گفتن : خانعلی تو چقدر مهربان و بچه ایثارگری هستی و حاضری خودت بیسکویت نخوری، ولی دیگران گشنه نمانند.
الان شنیدین می گن بعضی مسئولان حقوق هم نمی گیرند یا حقوق شون را می دن به آبدارچی های اداره شون و آدمای ایثارگری هستن.
نمی دونم چرا وقتی این از خود گذشتگی های بعضی مسئولان را می شنوم، به ياد آن دوران مدرسه و بیسکویت سیتا و انبار تغذیه مدرسه می افتم!!!…
شما چطور؟!!!
👌🏻🤔😊☝🏻
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 896 |
| 7 | روزی پسر خوانده ١١ سالهام از من پرسید ترجیج میدهی کدامش باشی؛
بسیار فقیر با دوستان فراوان؟
یا
بسیار ثروتمند بدون دوست؟
جوابش برای من ساده بود. گفتم؛
فقیر با دوستان.
در دراز مدت تنهایی بدتر از فقر است.
اما
پسر خواندهام مخالف بود. او گفت؛
ثروتمند بدون دوست را ترجیح میدهم.
در عمارتم میمانم و فورت نایت بازی میکنم، یوتیوب تماشا میکنم و با آدمهای آنلاین معاشرت میکنم.
آنجا بود که فهمیدم نسل جدید "بومیان دنیای دیجیتال" هستند و نسل ما "مهاجران دنیای دیجیتال".
ما از این نظر منحصر به فردیم که واپسین نمونههای یک گونهی رو به انقراض هستیم!
نسلی که بدون اینترنت بزرگ شد و حالا احساس میکند آن معصومیتش از دست رفته.
ما آخرین منابع حیّ و حاضر از یک پهنهی تجربهی بشری هستیم که چیزی نمانده از دست برود...
#لیا_مکلارن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 821 |
| 8 | #تصویر_خبر ساز
«وقتی حجابِ سر با حجابِ تن سرِ ستیز دارد، آدمی میانِ ظاهر و باطن سرگردان میشود؛ چرا که وقار، تنها در پوشاندنِ مو نیست، بلکه در پوشاندنِ آن چیزی است که حرمتِ انسان را میشکند.»
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 106 |
| 9 | #آدمی_را_آدمیت_لازم_است
*زنی درست چند لحظه پیش از بسته شدن مغازهٔ قصابی وارد شد و پرسید: «آیا هنوز مرغی برای فروش دارید؟»*
*قصاب درِ فریزر را باز کرد، آخرین مرغ موجود را بیرون آورد و روی ترازو گذاشت. وزن آن را سنجید؛ یک و نیم کیلو بود. زن با دقت به مرغ نگاه کرد و سپس پرسید: «آیا مرغی کمی بزرگتر از این هم دارید؟»*
*قصاب همان مرغ را دوباره داخل فریزر گذاشت، لحظهای بعد آن را بیرون آورد و این بار با زیرکی انگشت شست خود را روی کفهٔ ترازو فشار داد. وزن، دو کیلو را نشان داد.*
*لبخندی بر چهرهٔ زن نشست و با خوشحالی گفت: «عالی است! پس لطفاً هر دوی این مرغها را به من بدهید.»*
*این همان لحظاتی است که انسان میفهمد صداقت و اعتبارش تا چه اندازه ارزشمند است. وقتی حیلهگری از حد بگذرد، در نهایت خودِ انسان را نادان جلوه میدهد. اکنون قصاب با سری افکنده در عمق فریزر به دنبال آن مرغ «اول» میگردد؛ مرغی که در واقع اصلاً وجود نداشت.*
*زنِ باهوش متوجه حیلهٔ قصاب شده بود، اما به جای بحث و جدل، او را در همان دام خودش گرفتار کرد و بیسروصدا شرمنده ساخت. گاهی استفادهٔ بهموقع از عقل و درایت، بسیار مؤثرتر از مشاجره و بحث است.*
این داستان به ما میآموزد که صداقت، بزرگترین سرمایه و شناسهٔ انسان است؛ در حالی که فریب و نیرنگ شاید سودی موقتی به همراه داشته باشد، اما سرانجام موجب شرمندگی و زیان خودِ انسان میشود.
انسان خردمند کسی است که راه راستی را برگزیند؛ زیرا حقیقت هرگز انسان را رسوا نمیکند، بلکه این دروغ و فریب است که آدمی را در دامِ بافتهٔ خودش گرفتار میسازد....
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 733 |
| 10 | #نوزاد
یکی از حاکمان کوفه صاحب دختری شد.
از ناراحتی ناخوش شد و از غذا خوردن خودداری ورزید.
بهلول پیش حاکم رفت و گفت آیا شاد می شدی اگر به جای دختر، دارای پسری می شدی که هم چون من دیوانه بود؟
حاکم شاد گشت و گفت اوه، اندوهم را از بین بردی.
#منبع: اخبارالاذکیا، ابن جوزی
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 480 |
| 11 | #دبیرستان_کزازی #کرمانشاه سال ۱۲۹۹تأسیس شده وهم اکنون تبدیل شده به موزه ی آموزش و پرورش
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 539 |
| 12 | امروز از داشته هایت #لذت_ببر فردا دیره!!
پیرمردی میگفت:
«وقتی تازه ازدواج کرده بودم، خانه نداشتم؛ در زیرزمین خانهای اجارهای زندگی میکردم. دلم میخواست #کباب بخورم، پول نداشتم. هوس #شیرینی و #بستنی میکردم، توان خریدنش را نداشتم. سالها زحمت کشیدم، شب و روز دویدم تا وضع مالیام بهتر شود؛ البته زمان زیادی برد...
حالا پول دارم؛ اما اگر کباب بخورم چربی خونم بالا میرود. اگر شیرینی بخورم قندم بالا میرود. اگر بخواهم به سفر بروم، حوصله و توان گذشته را ندارم.
آن روزها آرزوها را داشتم و امکانات را نه؛ امروز امکانات را دارم و حال و توانش را نه!»
بعد مکثی کرد و گفت:
«شاید راز زندگی این باشد که خوشبختی را به فردا موکول نکنیم؛ چون گاهی وقتی فردا از راه میرسد، دیگر نه آن شورِ دیروز مانده است و نه آن توانِ دیروز...»
✍️ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 275 |
| 13 | #قهرمان_صبر_و_امید
یک سال در مدرسه بزرگسالان دخترانه تدریس میکردم. میان دانشآموزانم خانمی بود که امروز هر وقت به یادش میافتم، امید در دلم زنده میشود.
میگفت:
«روستازادهام و در خانوادهای سنتی به دنیا آمدم. درسم بسیار خوب بود، اما بعد از گرفتن مدرک سوم راهنمایی، خانوادهام اجازه ادامه تحصیل ندادند.»
مدتی بعد ازدواج کرد؛ اما زندگی مشترکش دوام نیاورد. همسرش مسئولیتپذیر نبود و اهل کار و تلاش نبود. پس از تحمل سختیهای فراوان، با بخشیدن مهریه از او جدا شد.
اما تسلیم نشد...
به مدرسه بزرگسالان آمد، دیپلم گرفت و با رتبهای زیر هزار در رشته حقوق یکی از دانشگاههای دولتی پذیرفته شد.
در همان سال ازدواج دوم را تجربه کرد، اما این زندگی نیز به دلیل مشکلات جدی همسرش به جدایی انجامید.
باز هم تسلیم نشد...
تحصیلاتش را به پایان رساند، در آزمون وکالت شرکت کرد و پذیرفته شد. امروز یک وکیل موفق است.
برای بار سوم ازدواج کرد. این بار زندگی آرام و خوبی داشت؛ اما پزشکان میگفتند به دلیل سن بالا، بچهدار شدن برایش بسیار دشوار است.
باز هم ناامید نشد...
ماهها و سالها تلاش کرد، درمانهای مختلف را پشت سر گذاشت و سرانجام با کمک روشهای نوین باروری، در ۴۷ سالگی صاحب فرزند شد.
هر بار که به زندگی این بانو فکر میکنم، یاد این حقیقت میافتم که:
#شکست، #پایان_راه_نیست؛
پایان راه، لحظهای است که انسان #امیدش را از دست بدهد.
او برای من نماد «کوهِ امید» و «دریای پشتکار» است.
خواستم بگویم:
هیچوقت ناامید نشوید.
گاهی خداوند بهترین فصل زندگی را بعد از سختترین روزها مینویسد.
✍ #عزتی_رستگار دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 3 549 |
| 14 | آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شکن آیینه شکستن خطاست.
میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :
پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !
دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟
معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید...!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .
نوبت نفر دوم شد . دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت :
خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوب
به دست شما بزنم .
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !
دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ،هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند....!!!
از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند .
و اما نتیجه ......
این داستان واقعی مصداقی برای برخی از #مسئولان است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ،خود را باید تنبیه نموده تا الگویی برای رسیدن به جامعه سالم باشیم....!!!
اگر هر کدام از مدیران در حوزه فعالیت خود این گونه عمل کنند ....
مملکت و جامعه ای انسانی خواهیم داشت .
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 382 |
| 15 | میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :
پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !
دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟
معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید...!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .
نوبت نفر دوم شد . دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت :
خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوب
به دست شما بزنم .
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !
دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ،هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند....!!!
از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند .
و اما نتیجه ......
این داستان واقعی مصداقی برای برخی از مسئولان است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ،خود را باید تنبیه نموده تا الگویی برای رسیدن به جامعه سالم باشیم....!!!
اگر هر کدام از مدیران در حوزه فعالیت خود این گونه عمل کنند ....
مملکت و جامعه ای انسانی خواهیم داشت .
@danaeeii | 1 |
| 16 | #کارگر
کارگری که بهشدت بیمار بود را به بیمارستان آورده بودند.
دکتر پرسید: «چیزی میکشد؟ سیگار، قلیان، تریاک؟»
دخترش با چشمانی اشکآلود جواب داد:
«دکتر... تنها چیزی که این بندهخدا توی زندگیش کشیده، #زحمت بوده...»
سکوتِ تلخی اتاق را فرا گرفت؛ چون بعضی آدمها نه دود کشیدهاند، نه مواد... فقط یک عمر بارِ زندگی را به دوش کشیدهاند... 💔😭
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 359 |
| 17 | #کارگر
کارگری که بهشدت بیمار بود را به بیمارستان آورده بودند.
دکتر پرسید: «چیزی میکشد؟ سیگار، قلیان، تریاک؟»
دخترش با چشمانی اشکآلود جواب داد: «دکتر... تنها چیزی که این بندهخدا توی زندگیش کشیده، #زحمت بوده...»
سکوتِ تلخی اتاق را فرا گرفت؛ چون بعضی آدمها نه دود کشیدهاند، نه مواد... فقط یک عمر بارِ زندگی را به دوش کشیدهاند... 💔😭
✍ #عزتی_رستگار
.#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 |
| 18 | #رویای_پول_نفت
بهمن ماه سال پنجاه وهفت همه زنهای همسایه جمع شده بودند خونه ما، داشتند نان تنوری می پختند .
یک عصری نزدیک به غروب بود. هوای سرد زمستانی نزدیک تنور واقعا حال می داد .
خانم ها داشتند صحبت از پول نفت میکردند.
میگفتند حکومت شاه که سرنگون شد، حکومت بعدی قراره پول نفت را هرماه بیاره درخونه ها وسهمیه مردم را بده
خدا بیامرز دی محمد فرج الله یکی ازهمسایه های ما می گفت : فقط نمی دونیم به تعداد خانواده پول نفت را میدن یا همینطوری یه پول زیادی بهمون میدن که دیگه خودمون بین هم تقسیم کنیم !
روحش شاد دی حسین شعبانی می گفت فکرکنم همه پولها را میکنن داخل یه گونی میارن درب خونه هامون بعدش خودمون بین هم تقسیم می کنیم .
سید سکینه می گفت : اره اینجوری بهتره، ولی فکرکنم سهم پول نفت بچه ها را کمترمیدن
یادش بخیر، دی کریم زنگواری می گفت: تعداد ما بیشتره حتما سهمیه ما خیلی زیادمیشه و هر ماه کلی پس انداز می کنیم.
دی رضا یدالله می گفت: میگم شما فکرشو کردین این همه پول نفت را که هرماه میدن باید کجا قایمش کنیم؟ این همه پول را که نمیشه خرج کرد!
دی سید کریم سید موسی می گفت: خدا را شکر دیگه سید موسی نیاز نیست کارکنه وبرای خودش استراحت مطلق میکنه! ،مادرم میگفت میگم اگه پول را آوردند درب خونه و ما خونه نبودیم چه میشه ؟!
سیده حلیمه می گفت: دی خانعلی، نگران نباش
خب ماه بعدی که میخوان پول نفت را بیارن پول ماه قبلی هم با خودشون میارن ،،،
خدا رحمتش کنه شیرینو می گفت: من شنیدم میگن علاوه بر پول نقد نفت که به ما میخوان بدن. خواربارهم قراره بدن! و همین سرود " بار دگر روزگار چون شکر آید" منظورشون همون قند و شکر و برنج و روغن هست که با پول نفت میارن درب خونه ها وبه ما میدن .
الان دارم فکرمی کنم مگه بوی نان تازه ی تنوری هم آدمو نشئه میکنه و می بره درعالم توهم، یا ان وقت ها همه همینطوری فکرمیکردن!
،ولی خدایی. روزهای خوشی بود. لااقل یکی دو ماه با این حرفها حال می کردیم .
مادرم اوایل انقلاب تا چند ماه ازخونه بیرون نمی رفت!
می ترسید یه وقت پول نفت را بیارند وما خونه نباشیم 😃
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 847 |
| 19 | چه سخت است درد فراق یار مهربان ، یارخوش بیان اما بی زبان!
چه غم انگیز است فراموش کردن پندهای فراوانت!
دوم دبستان گفتی از من مباش غافل ، بزرگ شدیم غافل شدیم و به حراجت گذاشتیم آنهم به یه هزاری ، چه حراجی دردناکی!
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 284 |
| 20 | هرچه سنم بالاتر میرود، بیشتر میفهمم که #برندههای_واقعی زندگی، آنهایی نیستند که همهچیز را به دست آوردهاند؛ بلکه کسانیاند که هنوز میتوانند از چیزهای کوچک لذت ببرند و ذوق کنند.
از هوای دلانگیز بعد از باران، از ابرهایی که آرام در آسمان سفر میکنند، از یک پیادهروی ساده، از عطر چای تازهدم، از تماشای یک فیلم خوب، از شنیدن یک موسیقی دلنشین، از بوی غذای خانگی، و از شکفتن یک گل...
خوشبختی همیشه در اتفاقهای بزرگ نیست؛ گاهی در همین لحظههای کوچک پنهان شده است، لحظههایی که بیصدا میآیند و اگر قدرشان را ندانیم، بیصدا هم میروند. :::
«زندگی برای کسی زیباست که هنوز از سادهترین نعمتها شگفتزده میشود.»
.✍#عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 067 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
