دوست داران دانایی
"ما وقتی برای مردن نداریم " سلام این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد. سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید. #تبلیغات پذیرفته می شود بامدیریت: #عزتی_رستگار ارتباط با ادمین @arshavizman
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام دوست داران دانایی
تُعد قناة دوست داران دانایی (@danaeeii) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 13 464 مشتركاً، محتلاً المرتبة 15 146 في فئة التعليم والمرتبة 24 036 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 13 464 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 13 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 12، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 4، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 24.55%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 15.69% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 304 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 2 111 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 50.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل #دوست_داران_دانایی, دیوار, روز, روسيه, ايران.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“"ما وقتی برای مردن نداریم "
سلام
این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد.
سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید.
#تبلیغات پذیرفته می شود
بامدیریت: #عزتی_رستگار
ارتباط با ادمین
@arshavizm...”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 14 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة التعليم.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 14 يونيو | +6 | |||
| 13 يونيو | +6 | |||
| 12 يونيو | +8 | |||
| 11 يونيو | +12 | |||
| 10 يونيو | +6 | |||
| 09 يونيو | +15 | |||
| 08 يونيو | +13 | |||
| 07 يونيو | +4 | |||
| 06 يونيو | +3 | |||
| 05 يونيو | +4 | |||
| 04 يونيو | +21 | |||
| 03 يونيو | +6 | |||
| 02 يونيو | +4 | |||
| 01 يونيو | +3 |
| 2 | #ثبت_نام_مدرسه
۷ سال پیش پسرم رو میخواستم ثبت نام کنم مدرسه کلاس اول، یکی از این مدارس خیلی ادایی و مدعی هوشمند و غیره. مدیر مدرسه جلسه گذاشت با پدر مادر ها، کلی برنامه داد که ما ۳ تا زبان با بچه ها کار میکنیم!! ریاضی فلان روش ، برنامه نویسی فلان روش، آزمایشگاه علوم چنین و چنان ، نهار غذای بچه ها از مواد تازه و ارگانیک تهیه میشه و خلاصه کلی از این موارد
پدر مادرها هم با ذوق یکی میگفت زبان چینی هم یاد بدید، یکی میگفت کلم بروکلی و ذرت هم به تغذیه اضافه کنید یکی راجع به المپیاد پرسید…
نوبت من شد گفتم آقای دکتر این مواردی که گفتید برای من جذاب نبود، جا خورد گفت چطور؟!
گفتم :
پسرم رو امروز که تحویل شما میدم اگه با خودش خوراکی آورده باشه مدرسه و دوستش نیاورده باشه ، خوراکیش رو با دوستش تقسیم میکنه، اگه اسباب بازی داشته باشه با دو سه تا از دوستاش تیم درست میکنه با هم بازی میکنن، برای حفظ اینا چیزی تو برنامه تون هست، از فعالیت های اجتماعی چیزی نبود تو برنامه تون، بچه ها باید مسئولیت پذیر بار بیان، حداقل یک روز در هفته میذارید مدرسه رو تمیز کنند؟! بعد ۳ سال بچه من میتونه با بی آر تی از چهارراه پارک وی تا تجریش مستقل بره برگرده؟ میتونه در یک جمع ۵۰ نفره بره پشت میکروفون با اعتماد به نفس صحبت کنه؟ بچه هایی که در درس یا ورزش یا توانایی خاصی برتر هستند یاد میگیرن به بچه های دیگه هم آموزش بدهند و باهاشون تمرین کنند؟ برای اینکه بچه های ما تو فضای واقعی جامعه توانمند باشند و بتونن دیگران رو در خصوص تواناییشون قانع و مجاب کنند چی؟ اینا تو خونه به اندازه کافی توسط ما لوس و ننر میشن برای اینکه فردا تو اجتماع خشن بتونن گلیمشون رو از آب بکشن بیرون چه برنامه ای داری؟ فعالیت عام المنفعه نداشتی تو صحبت هات؟!
اگه نداری چیزایی که گفتم اسم پسر من رو ننویس چون با من به مشکل میخوری ،تمام اینارو در حالی میگفتم که خانومم میزد به پام و سقلمه میزد.
بچه من رو ثبت نام نکرد و چقدر بابت اون روز خوشحالم ، بردمش یه مدرسه دیگه ولی با مشخصاتی که می خواستم اسمش رو نوشتم و راضیام...
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 424 |
| 3 | اوایل انقلاب که ما خیلی مذهبی واهل عبادت بودیم .زمان جنگ یا جبهه بودیم وقتی هم روستا بودیم .نوحه های حماسی اهنگران را از بلند گوی مسجد پخش میکردیم .من زمان شاه خیلی از این نوار کاست ها که ترانه های خواننده های مختلف بود را داشتم ..ورق که برگشت وانقلاب شد .وجنگ شروع شد من روی ان نوارها نوحه های آهنگران ضبط کرده بودم و هر روز عصر یکی از نوارها را میزاشتم پشت بلندگوی مسجد و اهنگران شروع میکرد به خواندن ...
خودمم میرفتم پایگاه بسیج که تا مسجد حدودا سی ثانیه فاصله داشت . یه روز که یکی از ان نوحه های بسیار حماسی اهنگران را گذاشته بودم و رفتم پایگاه بسیج ان پنج دقیقه اخر نوار ، یهویی مرحوم اغاسی شروع کرد به خواندن .از بدشانسی تا ان پنج دقیقه اخر نوار صدای اهنگران روش ضبط نشده و هنوز صدای آغاسی خدا بیامرز هست .
تا ما به خودمون اومدیم و دویدیم طرف مسجد ترانه هم دیگه تمام شد خدایی ان قسمتش که میگفت : دسته دسته دخترون اهوازی ..میاند بیرون از خونه با طنازی .گیسو ها پریشون .همه شاد و خندون .قد بلند وخوشگل همه رهزن دل...
ادم را منقلب میکرد. چه ان هزار اهنگهای که از اهنگران گوش کرده بودم ، چه ان قسمتی که میگفت تا چلچراغ اسمون پیدا میشه سر پل تا نیمه شب غوغا میشه ...
روحش شاد ملا عباس کمالی از بزرگان و ادیبان روستای ما بود.دیگه هروقت منو میدید میگفت خانعلی اگه در همه عمرت یه کار درست کرده باشی همین لب کارون آغاسی بود که از بلند گو مسجد پخش کردی .
الان میرسلیم گفته : بعضی از نمایندگان مجلس رشوه میگیرن تنها حرف درستی که میرسلیم در طول عمرش گفته همین بود.
یادش بخیر روستا را ان روز به رقص در اورده بودم ....
#خانعلی....
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 666 |
| 4 | #نگاهی_دیگر
#دید_زنبوری_یا_دید_مگسی :
تا حالا به تفاوت دیدگاه زنبور عسل و مگس فکر کرده ایم ؟
زنبور هر جا برود دنبال گل و شهد میگردد . زیبائی و ارزش را پیدا میکند .
اما مگس حتی در یک باغ پر از گل، دنبال زخم و آلودگی میگردد . تمرکزش روی نقص هاست .
ما آدمها هم انتخاب داریم .
میتوانیم مثل زنبور نقاط قوت دیگران را بسنجیم . زیبائیها را برجسته کنیم و به رشد کمک کنیم .
یا مثل مگس، فقط ضعف ها و اشتباهات را ببینیم و با این نگاه حال خودمان و دیگران را خراب کنیم .
انتخاب با ماست: #دید_زنبوری یا #دید_مگسی ؟
#نگاهمان_جهانمان_را_میسازد .
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 262 |
| 5 | « #کوچک_شدن_سفره_مردم به روایت تصویر!
یه زمانی روغن را با حلبیهای ۱۷ کیلویی میخریدیم؛ امروز به جایی رسیدهایم که همان روغن را در بستههای ۱۰۰ گرمی عرضه میکنند!
ظاهراً مسئولان به جای افزایش قدرت خرید مردم، اندازه بستهبندیها را کوچک کردهاند؛ شاید هم معتقدند اگر سفره کوچک شود، گرانی کمتر به چشم میآید! 😐
از حلبی به قوطی، از قوطی به بطری، از بطری به پاکت، و حالا به اندازه یک وعده غذا...
این هم یکی از شاخصهای پیشرفت که فقط در جهت معکوس کار میکند!» 😏
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 482 |
| 6 | #حکایت_ملانصرالدین
مردى مهمانِ مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: " شما اولاد داريد؟ "
مُلّانصرالدّين جواب داد: "بله! يك پسر دارم."
مرد گفت: " مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟ "
مُلّا گفت: " نه! "
مرد پرسيد: " اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟ "
مُلّا جواب داد: " ابٓداً! "
مرد گفت: " قماربازى هم كه نمى كند؟ "
مُلّا گفت: " خير! اصلاً و ابداً! "
مرد گفت: " خدا رو كُرور كُرور شكر! بايد به شما به خاطر چنين فرزند صالحى تبريك و تهنيت گفت: " آقازاده چند ساله است؟ "
مُلّانصرالدّين گفت: " شير مى خورد. همين چند ماه پيش او را خدا داده به ما.
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 351 |
| 7 | 🔴داروی ۱۲ میلیونی، ۵۵ میلیون تومان در فضای مجازی/ چه کسی پاسخگوست؟
موسس و مسئول فنی داروخانه بیماران خاص:
قیمت داروی تزریقی «پرولیا» -برای درمان پوکی استخوان- ۱۲ میلیون تومان است اما در این پلتفرم ها به قیمتهای ۴۵ و ۵۵ میلیون تومانی قیمت داده شد.
ناصرخسروهای مجازی نباید جان دوباره بگیرند.
منبع اولیه فروش دارو در فضای مجازی داروخانه نیست.| ایسنا
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 217 |
| 8 | 🚨 لبنیات دوباره گران شد؛ شیر ۸۴ هزار تومانی و ماست ۲۳۰ هزار تومانی!
یاد نوشتهای افتادم که سالها پیش روی دیوار ساختمانی دیده بودم:
«بورا دَمَدِی، کیم کیمَدِی؟
۲×۲=۵»**
یعنی:
«اینجا دِمَه است، کی به کیه؟ دو دوتا هم پنج تا میشود!»
آن روز با دیدن این جمله خندیدم؛ اما امروز میبینم انگار تبدیل به یک نظریه اقتصادی شده است!
هر روز قیمتها بالا میرود، هر هفته عددهای جدیدی روی کالاها مینشیند، و هر ماه سفره مردم کوچکتر میشود. از شیر و ماست گرفته تا گوشت و برنج، همه چیز در حال رکوردشکنی است؛ فقط قدرت خرید مردم است که هر روز آب میرود.
واقعاً سؤال اینجاست:
اگر قرار است هر روز قیمتها جابهجا شوند، پس چه کسی باید پاسخگوی این وضعیت باشد؟
مگر نه اینکه نام بسیاری از این کارگروهها و ستادها «تنظیم بازار» و «امنیت غذایی مردم» است؟
گویا در این سرزمین، نه فقط دو دوتا پنج تا شده، بلکه هر روز هم عدد تازهای برایش پیدا میکنند!
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 982 |
| 9 | #کلاس_ادبیات به این میگن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 950 |
| 10 | #مسئولان_اقتصادی_کشور!
مردم هر روز کوچکتر شدن سفرههایشان را میبینند، قیمتها با آسانسور بالا میروند و درآمدها از پله هم بالا نمیآیند.
شیر، ماست، پنیر، گوشت، اجارهخانه و دهها نیاز اولیه زندگی، روزبهروز دورتر از دسترس مردم قرار میگیرند.
در چنین شرایطی، آمار و وعدهها دیگر مرهم درد مردم نیست.
خجالت بد نیست؛ گاهی باید کشید...
وقتی تورم از جیب مردم تغذیه میکند، وقتی کار و تلاش بسیاری از خانوادهها کفاف زندگی را نمیدهد، و وقتی نگرانیِ فردا، آرامشِ امروز را گرفته است، کمترین انتظار، پاسخگویی و احساس مسئولیت است.
مردم بیش از شعار، نتیجه میخواهند.
#تورم
#پاسخگویی
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 061 |
| 11 | #ازدواج_با_چاشنی_زور
روی پلههای دادگاه دیدمش؛
از کنارم گذشت و نشناخت.
اما من شناختمش...
ناگهان ذهنم به بیست سال قبل پرتاب شد؛
سال ۱۳۸۵، کلاس عربی دوم دبیرستان.
دختری با موهای فرفری، قدی کوتاه، چهرهای معمولی و مانتویی رنگورو رفته.
پدرش کارگر بود.
از بیرون آرام به نظر میرسید، اما در درونش غوغایی برپا بود.
در تمام مدتی که شاگردم بود، هرگز بیادبی از او ندیدم.
سال تحصیلی تمام شد و رفت.
بعدها فهمیدم دل به پسری سپرده است؛
البته نه یک رابطه ساده...
به قول دهه هشتادیها، از «رل» گذشته بودند و «پل» زده بودند!
پسر، فرزند خانوادهای ثروتمند بود.
او این رابطه را برای سرگرمی میخواست و دختر برای زندگی.
یک سال گذشت...
پسر گفت:
«بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره!»
اما دختر گفت:
«کور خوندی! تازه اول بازیه...»
و راهی دادگاه شد.
قاضی پرونده از همکاران دانشگاهیام بود؛
مردی که بیشتر از پنجاه کیلو وزن نداشت.
همیشه به شوخی به او میگفتم:
«این پنجاه کیلوی شما همش جیگره! حالا شما هر اسمی دوست داری روش بذار!»
سالها بعد برایم تعریف میکرد:
«دختر چنان آدرس خانه، وسایل منزل و حتی مارک لوازم پسر را دقیق میگفت که انگار سالها آنجا زندگی کرده بود.
برای من وقوع جرم محرز بود.
به آنها گفتم بیایید ازدواج کنید تا ماجرا ختم به خیر شود؛ اما پدر پسر زیر بار نمیرفت.
مرد آگاهی بود و قوانین را خوب میشناخت؛ میدانست هیچ قاضیای نمیتواند کسی را به عقد اجباری وادار کند.
در آخرین جلسه دادگاه به او گفتم:
میدانم پولدار هستی، وکیل داری و قانون را بلدی؛
میدانم که میدانی نمیتوانم حکم ازدواج اجباری بدهم.
اما این را هم بدان که اگر توافق نکنید، برای پسرت مجازات سنگینی در نظر خواهم گرفت.»
ظاهراً پدر پسر وقتی جدیت قاضی را دید، کوتاه آمد.
سرانجام با مهریه پنجاه سکه، عقد انجام شد.
آن روزها پنجاه سکه شاید چیزی حدود پنج میلیون تومان ارزش داشت.
نمیدانم در سرشان چه میگذشت...
اما ازدواجی که با کشمکش آغاز شود، به ندرت پایان خوشی دارد.
---
بیست سال بعد...
دوباره او را بیرون همان دادگاه دیدم.
شکسته شده بود.
انگار پنجاه سالگیاش از سیوهفت سالگی شروع شده بود.
مدتی نگاهش کردم.
باز هم مرا نشناخت.
صدایش زدم و خودم را معرفی کردم.
شناخت، عذرخواهی کرد و گفت:
«آنقدر ذهنم درگیر است که حواسم به هیچ چیز نیست...»
چند دقیقهای صحبت کردیم.
گفت سالهاست از هم جدا شدهاند.
گفت پسری سیزده ساله دارد.
و گفت برای مطالبه نفقه فرزندش به دادگاه آمده است؛
چون پدر کودک از پرداخت آن خودداری میکند.
از هم خداحافظی کردیم.
اما هنگام رفتن، چیزی در چهرهاش دیدم که از خاطرم پاک نمیشود:
بیست سال اندوه...
بیست سال حسرت...
بیست سال جنگیدن برای رؤیایی که سرانجام به سراب تبدیل شد.
او بازی را باخته بود...
خیلی بد باخته بود...
اما هنوز یک سؤال در ذهنم باقی مانده است:
مقصر واقعی چه کسی بود؟
پسری که عشق را بازی گرفت؟
دختری که خواست با زور و اجبار، عشق را به زندگی تبدیل کند؟
خانوادهها؟
یا شاید همه ما که گاهی فراموش میکنیم
میتوان آدمها را به عقد هم درآورد،
اما نمیتوان آنها را مجبور به دوست داشتن کرد...
✍ #عزتی_رستگار
دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 3 232 |
| 12 | #ازدواج_با_چاشنی_زور
روی پلههای دادگاه دیدمش؛
از کنارم گذشت و نشناخت.
اما من شناختمش...
ناگهان ذهنم به بیست سال قبل پرتاب شد؛
سال ۱۳۸۵، کلاس عربی دوم دبیرستان.
دختری با موهای فرفری، قدی کوتاه، چهرهای معمولی و مانتویی رنگورو رفته.
پدرش کارگر بود.
از بیرون آرام به نظر میرسید، اما در درونش غوغایی برپا بود.
در تمام مدتی که شاگردم بود، هرگز بیادبی از او ندیدم.
سال تحصیلی تمام شد و رفت.
بعدها فهمیدم دل به پسری سپرده است؛
البته نه یک رابطه ساده...
به قول دهه هشتادیها، از «رل» گذشته بودند و «پل» زده بودند!
پسر، فرزند خانوادهای ثروتمند بود.
او این رابطه را برای سرگرمی میخواست و دختر برای زندگی.
یک سال گذشت...
پسر گفت:
«بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره!»
اما دختر گفت:
«کور خوندی! تازه اول بازیه...»
و راهی دادگاه شد.
قاضی پرونده از همکاران دانشگاهیام بود؛
مردی که بیشتر از پنجاه کیلو وزن نداشت.
همیشه به شوخی به او میگفتم:
«این پنجاه کیلوی شما همش جیگره! حالا شما هر اسمی دوست داری روش بذار!»
سالها بعد برایم تعریف میکرد:
«دختر چنان آدرس خانه، وسایل منزل و حتی مارک لوازم پسر را دقیق میگفت که انگار سالها آنجا زندگی کرده بود.
برای من وقوع جرم محرز بود.
به آنها گفتم بیایید ازدواج کنید تا ماجرا ختم به خیر شود؛ اما پدر پسر زیر بار نمیرفت.
مرد آگاهی بود و قوانین را خوب میشناخت؛ میدانست هیچ قاضیای نمیتواند کسی را به عقد اجباری وادار کند.
در آخرین جلسه دادگاه به او گفتم:
میدانم پولدار هستی، وکیل داری و قانون را بلدی؛
میدانم که میدانی نمیتوانم حکم ازدواج اجباری بدهم.
اما این را هم بدان که اگر توافق نکنید، برای پسرت مجازات سنگینی در نظر خواهم گرفت.»
ظاهراً پدر پسر وقتی جدیت قاضی را دید، کوتاه آمد.
سرانجام با مهریه پنجاه سکه، عقد انجام شد.
آن روزها پنجاه سکه شاید چیزی حدود صد هزار تومان ارزش داشت.
نمیدانم در سرشان چه میگذشت...
اما ازدواجی که با کشمکش آغاز شود، به ندرت پایان خوشی دارد.
---
بیست سال بعد...
دوباره او را بیرون همان دادگاه دیدم.
شکسته شده بود.
انگار پنجاه سالگیاش از سیوهفت سالگی شروع شده بود.
مدتی نگاهش کردم.
باز هم مرا نشناخت.
صدایش زدم و خودم را معرفی کردم.
شناخت، عذرخواهی کرد و گفت:
«آنقدر ذهنم درگیر است که حواسم به هیچ چیز نیست...»
چند دقیقهای صحبت کردیم.
گفت سالهاست از هم جدا شدهاند.
گفت پسری سیزده ساله دارد.
و گفت برای مطالبه نفقه فرزندش به دادگاه آمده است؛
چون پدر کودک از پرداخت آن خودداری میکند.
از هم خداحافظی کردیم.
اما هنگام رفتن، چیزی در چهرهاش دیدم که از خاطرم پاک نمیشود:
بیست سال اندوه...
بیست سال حسرت...
بیست سال جنگیدن برای رؤیایی که سرانجام به سراب تبدیل شد.
او بازی را باخته بود...
خیلی بد باخته بود...
اما هنوز یک سؤال در ذهنم باقی مانده است:
مقصر واقعی چه کسی بود؟
پسری که عشق را بازی گرفت؟
دختری که خواست با زور و اجبار، عشق را به زندگی تبدیل کند؟
خانوادهها؟
یا شاید همه ما که گاهی فراموش میکنیم
میتوان آدمها را به عقد هم درآورد،
اما نمیتوان آنها را مجبور به دوست داشتن کرد...
✍ #عزتی_رستگار
دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 |
| 13 | خانعلی طنز پرداز خطه جنوب
#ایثارگری به سبک خانعلی
در زمان شاه در مدرسه ما تغذیه می دادند.( سیب، پرتقال، موز، خرما، پنیر، کشمش وبیسکویت سیتا که تا الآن خوشمزه تر از بیسکویت سیتای آن زمان ندیدم.)
بعضی وقت ها مدیر مدرسه، برای تنبیه بچه ها ما را در انبار مدرسه حبس می کرد.
من همیشه یه کاری می کردم که بندازنم داخل انبار مدرسه، چون همه تغذیه ها در انبار بود!
من اول تا می تونستم بیسکویت می خوردم وجیب های كاپشنم و زیر پیراهنم را پر از بیسکویت سیتا می کردم و با خودم می بردم خونه.
خدا بیامرز مادرم می گفت: خانعلی مگه روزی چند بیسکویت به شما تغذیه می دن که این همه بیسکویت میاری خونه؟!
می گفتم: به من جایزه می دن، چون درسم خوبه.
می گفت: بارک الله پسرم همیشه درس بخوان. شاید به یه جایی رسیدی!
بعضی روزها که تغذیه می دادن به یکی دو نفر بیسکویت نمی رسید و تمام می شد.
من که در انبار مدرسه درحد توانم بیسکویت خورده بودم و بیست تا بیسکویت هم در کاپشن و زیر لباس هام پنهان کرده بودم، به معلم می گفتم :
اقا تغذیه منو بدهید به اونی که بیسکویت بهش نرسیده.
می گفتن : خانعلی تو چقدر مهربان و بچه ایثارگری هستی و حاضری خودت بیسکویت نخوری، ولی دیگران گشنه نمانند.
الان شنیدین می گن بعضی مسئولان حقوق هم نمی گیرند یا حقوق شون را می دن به آبدارچی های اداره شون و آدمای ایثارگری هستن.
نمی دونم چرا وقتی این از خود گذشتگی های بعضی مسئولان را می شنوم، به ياد آن دوران مدرسه و بیسکویت سیتا و انبار تغذیه مدرسه می افتم!!!…
شما چطور؟!!!
👌🏻🤔😊☝🏻
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 3 206 |
| 14 | روزی پسر خوانده ١١ سالهام از من پرسید ترجیج میدهی کدامش باشی؛
بسیار فقیر با دوستان فراوان؟
یا
بسیار ثروتمند بدون دوست؟
جوابش برای من ساده بود. گفتم؛
فقیر با دوستان.
در دراز مدت تنهایی بدتر از فقر است.
اما
پسر خواندهام مخالف بود. او گفت؛
ثروتمند بدون دوست را ترجیح میدهم.
در عمارتم میمانم و فورت نایت بازی میکنم، یوتیوب تماشا میکنم و با آدمهای آنلاین معاشرت میکنم.
آنجا بود که فهمیدم نسل جدید "بومیان دنیای دیجیتال" هستند و نسل ما "مهاجران دنیای دیجیتال".
ما از این نظر منحصر به فردیم که واپسین نمونههای یک گونهی رو به انقراض هستیم!
نسلی که بدون اینترنت بزرگ شد و حالا احساس میکند آن معصومیتش از دست رفته.
ما آخرین منابع حیّ و حاضر از یک پهنهی تجربهی بشری هستیم که چیزی نمانده از دست برود...
#لیا_مکلارن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 011 |
| 15 | #تصویر_خبر ساز
«وقتی حجابِ سر با حجابِ تن سرِ ستیز دارد، آدمی میانِ ظاهر و باطن سرگردان میشود؛ چرا که وقار، تنها در پوشاندنِ مو نیست، بلکه در پوشاندنِ آن چیزی است که حرمتِ انسان را میشکند.»
✍ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 427 |
| 16 | #آدمی_را_آدمیت_لازم_است
*زنی درست چند لحظه پیش از بسته شدن مغازهٔ قصابی وارد شد و پرسید: «آیا هنوز مرغی برای فروش دارید؟»*
*قصاب درِ فریزر را باز کرد، آخرین مرغ موجود را بیرون آورد و روی ترازو گذاشت. وزن آن را سنجید؛ یک و نیم کیلو بود. زن با دقت به مرغ نگاه کرد و سپس پرسید: «آیا مرغی کمی بزرگتر از این هم دارید؟»*
*قصاب همان مرغ را دوباره داخل فریزر گذاشت، لحظهای بعد آن را بیرون آورد و این بار با زیرکی انگشت شست خود را روی کفهٔ ترازو فشار داد. وزن، دو کیلو را نشان داد.*
*لبخندی بر چهرهٔ زن نشست و با خوشحالی گفت: «عالی است! پس لطفاً هر دوی این مرغها را به من بدهید.»*
*این همان لحظاتی است که انسان میفهمد صداقت و اعتبارش تا چه اندازه ارزشمند است. وقتی حیلهگری از حد بگذرد، در نهایت خودِ انسان را نادان جلوه میدهد. اکنون قصاب با سری افکنده در عمق فریزر به دنبال آن مرغ «اول» میگردد؛ مرغی که در واقع اصلاً وجود نداشت.*
*زنِ باهوش متوجه حیلهٔ قصاب شده بود، اما به جای بحث و جدل، او را در همان دام خودش گرفتار کرد و بیسروصدا شرمنده ساخت. گاهی استفادهٔ بهموقع از عقل و درایت، بسیار مؤثرتر از مشاجره و بحث است.*
این داستان به ما میآموزد که صداقت، بزرگترین سرمایه و شناسهٔ انسان است؛ در حالی که فریب و نیرنگ شاید سودی موقتی به همراه داشته باشد، اما سرانجام موجب شرمندگی و زیان خودِ انسان میشود.
انسان خردمند کسی است که راه راستی را برگزیند؛ زیرا حقیقت هرگز انسان را رسوا نمیکند، بلکه این دروغ و فریب است که آدمی را در دامِ بافتهٔ خودش گرفتار میسازد....
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 933 |
| 17 | #نوزاد
یکی از حاکمان کوفه صاحب دختری شد.
از ناراحتی ناخوش شد و از غذا خوردن خودداری ورزید.
بهلول پیش حاکم رفت و گفت آیا شاد می شدی اگر به جای دختر، دارای پسری می شدی که هم چون من دیوانه بود؟
حاکم شاد گشت و گفت اوه، اندوهم را از بین بردی.
#منبع: اخبارالاذکیا، ابن جوزی
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 632 |
| 18 | #دبیرستان_کزازی #کرمانشاه سال ۱۲۹۹تأسیس شده وهم اکنون تبدیل شده به موزه ی آموزش و پرورش
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 1 687 |
| 19 | امروز از داشته هایت #لذت_ببر فردا دیره!!
پیرمردی میگفت:
«وقتی تازه ازدواج کرده بودم، خانه نداشتم؛ در زیرزمین خانهای اجارهای زندگی میکردم. دلم میخواست #کباب بخورم، پول نداشتم. هوس #شیرینی و #بستنی میکردم، توان خریدنش را نداشتم. سالها زحمت کشیدم، شب و روز دویدم تا وضع مالیام بهتر شود؛ البته زمان زیادی برد...
حالا پول دارم؛ اما اگر کباب بخورم چربی خونم بالا میرود. اگر شیرینی بخورم قندم بالا میرود. اگر بخواهم به سفر بروم، حوصله و توان گذشته را ندارم.
آن روزها آرزوها را داشتم و امکانات را نه؛ امروز امکانات را دارم و حال و توانش را نه!»
بعد مکثی کرد و گفت:
«شاید راز زندگی این باشد که خوشبختی را به فردا موکول نکنیم؛ چون گاهی وقتی فردا از راه میرسد، دیگر نه آن شورِ دیروز مانده است و نه آن توانِ دیروز...»
✍️ #عزتی_رستگار
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 2 552 |
| 20 | #قهرمان_صبر_و_امید
یک سال در مدرسه بزرگسالان دخترانه تدریس میکردم. میان دانشآموزانم خانمی بود که امروز هر وقت به یادش میافتم، امید در دلم زنده میشود.
میگفت:
«روستازادهام و در خانوادهای سنتی به دنیا آمدم. درسم بسیار خوب بود، اما بعد از گرفتن مدرک سوم راهنمایی، خانوادهام اجازه ادامه تحصیل ندادند.»
مدتی بعد ازدواج کرد؛ اما زندگی مشترکش دوام نیاورد. همسرش مسئولیتپذیر نبود و اهل کار و تلاش نبود. پس از تحمل سختیهای فراوان، با بخشیدن مهریه از او جدا شد.
اما تسلیم نشد...
به مدرسه بزرگسالان آمد، دیپلم گرفت و با رتبهای زیر هزار در رشته حقوق یکی از دانشگاههای دولتی پذیرفته شد.
در همان سال ازدواج دوم را تجربه کرد، اما این زندگی نیز به دلیل مشکلات جدی همسرش به جدایی انجامید.
باز هم تسلیم نشد...
تحصیلاتش را به پایان رساند، در آزمون وکالت شرکت کرد و پذیرفته شد. امروز یک وکیل موفق است.
برای بار سوم ازدواج کرد. این بار زندگی آرام و خوبی داشت؛ اما پزشکان میگفتند به دلیل سن بالا، بچهدار شدن برایش بسیار دشوار است.
باز هم ناامید نشد...
ماهها و سالها تلاش کرد، درمانهای مختلف را پشت سر گذاشت و سرانجام با کمک روشهای نوین باروری، در ۴۷ سالگی صاحب فرزند شد.
هر بار که به زندگی این بانو فکر میکنم، یاد این حقیقت میافتم که:
#شکست، #پایان_راه_نیست؛
پایان راه، لحظهای است که انسان #امیدش را از دست بدهد.
او برای من نماد «کوهِ امید» و «دریای پشتکار» است.
خواستم بگویم:
هیچوقت ناامید نشوید.
گاهی خداوند بهترین فصل زندگی را بعد از سختترین روزها مینویسد.
✍ #عزتی_رستگار دبیر فلسفه و منطق شهرستان رزن
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii | 3 640 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
