uz
Feedback
دوست داران دانایی

دوست داران دانایی

Kanalga Telegram’da o‘tish

"ما وقتی برای مردن نداریم " سلام این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد. سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید. #تبلیغات پذیرفته می شود بامدیریت: #عزتی_رستگار ارتباط با ادمین @arshavizman

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali دوست داران دانایی analitikasi

دوست داران دانایی (@danaeeii) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 13 533 obunachidan iborat bo'lib, Taʼlim toifasida 14 993-o'rinni va Eron mintaqasida 23 897-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 13 533 obunachiga ega bo‘ldi.

23 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 84 ga, so‘nggi 24 soatda esa 6 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 24.52% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 18.85% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 3 316 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 2 549 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 52 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent #دوست_داران_دانایی, دیوار, روز, روسيه, ايران kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
"ما وقتی برای مردن نداریم " سلام این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد. سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید. #تبلیغات پذیرفته می شود بامدیریت: #عزتی_رستگار ارتباط با ادمین @arshavizm...

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 24 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Taʼlim toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

13 533
Obunachilar
+624 soatlar
+197 kunlar
+8430 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyun '26
Iyun '26
+216
6 kanalda
May '26
+33
2 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+2
1 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+431
29 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+82
14 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+407
93 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+308
37 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+295
40 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+346
43 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+402
41 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+655
48 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+297
36 kanalda
Get PRO
May '25
+298
41 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+251
37 kanalda
Get PRO
Mart '25
+223
39 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+472
43 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+414
47 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+432
40 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+489
45 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+407
33 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+389
40 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+567
40 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+533
41 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+367
33 kanalda
Get PRO
May '24
+482
34 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+371
32 kanalda
Get PRO
Mart '24
+522
34 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+322
24 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+329
19 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+326
32 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+349
37 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+337
26 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+251
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+261
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+302
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+329
0 kanalda
Get PRO
May '23
+278
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+252
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+145
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+239
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+313
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+336
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+381
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+104
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+133
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+181
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+160
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+121
0 kanalda
Get PRO
May '22
+150
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+189
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+150
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+129
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+147
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+117
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+171
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+128
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+150
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+162
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+199
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+184
0 kanalda
Get PRO
May '21
+139
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+159
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+108
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+132
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+124
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+4 015
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
24 Iyun+5
23 Iyun+10
22 Iyun+4
21 Iyun+3
20 Iyun+2
19 Iyun+19
18 Iyun+9
17 Iyun+7
16 Iyun+22
15 Iyun+22
14 Iyun+8
13 Iyun+6
12 Iyun+8
11 Iyun+12
10 Iyun+6
09 Iyun+15
08 Iyun+13
07 Iyun+4
06 Iyun+3
05 Iyun+4
04 Iyun+21
03 Iyun+6
02 Iyun+4
01 Iyun+3
Kanal postlari
#دوست_داران_دانایی @danaeeii

2
#معجزه همسرم همیشه فکر می‌کند که من صبح‌های #پنج‌شنبه‌ام را هدر می‌دهم.هر پنج‌شنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگ‌ریزه‌ای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک می‌کنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی می‌شوم، روی یک صندلی راحتی می‌نشینم و شروع می‌کنم به قلاب‌بافی. من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشسته‌ام و حالا آن‌قدر وقت آزاد دارم که گاهی نمی‌دانم با آن چه کنم.اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من می‌پرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟ لبخند می‌زدم و می‌گفتم: «نه، فقط دارم با کاموایم کار می‌کنم.کم‌کم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیب‌وغریب اما بی‌آزاری هستم.اما حقیقت این بود که من فقط قلاب‌بافی نمی‌کردم؛ داشتم آدم‌ها را تماشا می‌کردم.سالمندانی را می‌دیدم که آرام و خاموش، مثل سایه‌هایی در راهروها حرکت می‌کردند؛ تنها، بی‌صدا و با نگاه‌هایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی. بعد کم‌کم آن‌ها هم متوجه حضور من شدند.با واکرهایشان می‌ایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه می‌کردند.اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور. یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.خندیدم و گفتم: کاملاً درست می‌گی. من واقعاً افتضاح می‌بافم. دوست داری یادم بدی؟چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بخت‌آزمایی را به دستش داده باشم.گفت: دیگه دست‌هام خشک شده… دهه‌هاست نبافتم.یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد می‌بافیم.کنارم نشست.و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت می‌کردند؛ ریتمی که حافظه‌اش تصور می‌کرد سال‌ها پیش فراموش شده است.هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.بعد شدند پنج نفر. بعد ده نفر.و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشه‌ای را به ما اختصاص داد.اسم مان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاب‌بافی فقط بهانه بود.ما درباره فیلم‌های قدیمی حرف می‌زدیم، از خیابان‌های شهر در دهه شصت خاطره تعریف می‌کردیم و با هم غر می‌زدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنج‌شنبه‌ها همیشه این‌قدر بد است.تغییر را می‌شد با چشم دید.زن‌هایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب می‌گذراندند، حالا برای پنج‌شنبه‌ها گردنبند می‌انداختند، موهایشان را مرتب می‌کردند و رژ لب می‌زدند. یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کم‌حرف و تقریباً بی‌کلام» توصیف می‌کردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.کم‌کم تپه‌ای از کلاه‌های کج‌وکوله و رنگارنگ درست شد.مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با این‌ها چه کار کنیم؟ گفتم: حتماً یک نفر به آن‌ها نیاز دارد.کلاه‌ها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بی‌سرپرست فرستادیم.هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا می‌شد؛ کلاه‌هایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آن‌ها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آن‌ها را کاملاً در آغوش نگرفته بود. پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدن مان آمد.عکسی همراهش بود.در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همه‌شان کلاه‌های شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند. به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:«این پسر به من گفت تا امروز هیچ‌وقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دست‌بافت مارتا، ۸۷ ساله. تو آدم ارزشمندی هستی.سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. می‌گوید احساس می‌کند یک مادربزرگ حواسش به او هست.چشمان مارتا پر از اشک شد.همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمی‌دارم، چشم‌هایش را از سر تعجب می‌چرخاند.فکر می‌کند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچ‌کس سفارش نداده، اتلاف وقت است.اما النور سه‌شنبه گذشته، آرام و بی‌درد از دنیا رفت.در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنج‌شنبه‌ها زندگی می‌کرد. همیشه می‌گفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.حالا هم گروه ما برقرار است.ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاه‌های نامرتب و رنگارنگ برای بچه‌هایی می‌بافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند. من مسیر تاریخ را عوض نمی‌کنم. فقط در اتاقی آفتاب‌گیر، کنار آدم‌هایی که سال‌ها با تنهایی زندگی کرده‌اند، قلاب‌بافی می‌کنم.اما در این سال‌ها یک چیز را فهمیده‌ام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمی‌افتد.گاهی فقط کافی است کنار کسی بنشینی، با او حرف بزنی، به او احساس دیده شدن بدهی و یادش بیاوری که هنوز ارزشمند است.و شاید همین ساده‌ترین شکلِ عشق، و #بزرگ‌ترین_معجزه است.
648
3
#یاحسین_مظلوم 🖤 ✅ التماس دعا #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#یاحسین_مظلوم 🖤 ✅ التماس دعا #دوست_داران_دانایی @danaeeii
704
4
اینجا ایران است؛ #کشور_قطعی‌ها! یک روز #برق قطع می‌شود، یک روز #آب، یک روز #گاز، یک روز #اینترنت... تازه انگار همه این‌ها تکراری شده بود؛ جدیداً #کارت‌های_بانکی را هم قطع می‌کنند! با این روند، به‌زودی هنگام خرید باید به نانوا بگوییم: «دو تا نان بده، در عوض یک شارژر سالم و نصف قوطی رب دارم!» رسماً داریم به دوران مبادله کالا به کالا برمی‌گردیم؛ فقط امیدوارم موقع خرید خانه، مجبور نشویم ۳۰۰ تا گوسفند و ۵۰ کیسه گندم ببریم پای معامله!😳😳😂 ✍ #عزتی_رستگار #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 900
5
#زنان_قدیم #زنان_جدید #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#زنان_قدیم #زنان_جدید #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 455
6
#نفرین وقتی میخواستیم از روستا برگردیم، خاله جانم یک جوجه خروس به من داد. پشت بام برایش لانه ساختم. چهل‌تاج بود با پرهای مشکی
#نفرین وقتی میخواستیم از روستا برگردیم، خاله جانم یک جوجه خروس به من داد. پشت بام برایش لانه ساختم. چهل‌تاج بود با پرهای مشکی و زرشکی. وقتی بزرگ شد، ابهتی وصف ناشدنی داشت. صبح‌ها از پشت بام می‌پرید داخل کوچه و می‌رفت جنگ خروسهای دیگر. وقتی از خواب پا می‌شدم، خونین و مالین پشت در ایستاده بود. چقدر نصیحت کردم شر به پا نکند. حسن آقا، همسایه روبرویی ما از صدای بانگ سحرگاهانش ناراحت بود. یک روز که از مدرسه برگشتم، مادرم گفت حسن آقا خروس را کشته و آورده تحویل داده. مادرم با حسن آقا بگو مگو کرده بود اما ناچار با خروس من آبگوشت پخته بود. آن شب را گرسنه و با چشمانی اشک بار، حسن آقا را #نفرین کردم تا خوابم برد. یکماه بعد وقتی جنازه پرویز، پسر حسن آقا را در حالی که ترکشی بزرگ، سرش را متلاشی کرده بود آوردند، گفتم نکند بخاطر نفرین من بوده. کمی عذاب وجدان گرفتم. شش ماه بعد، وقتی جنازه حسین، پسر دوم حسن آقا را آوردند که در تصادف سرش زیر نیسان مانده بود آوردند به خدا گفتم؛ کافیه دیگه!! حمید پسر سوم حسن آقا زنده ماند اما خود حسن آقا دق کرد و مرد. ✍علی عباسی #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 310
7
#نبوغ_ایرانیان_باستان. ظرف شستشوی اتوماتیک میوه جات ‌ + این فقط یه کاسه سرامیکی نیست این یک نمونه ی زیبا از روشهای هوشمندانه‌
#نبوغ_ایرانیان_باستان. ظرف شستشوی اتوماتیک میوه جات ‌ + این فقط یه کاسه سرامیکی نیست این یک نمونه ی زیبا از روشهای هوشمندانه‌ ی کارهای روزمره است که با هنر سنتی برای شستن انواع توت و میوه‌های ریز طراحی شده ایرانی‌ها واقعا باهوش بودن! #دوست_داران_دانایی @danaeeii ‌
2 035
8
#دیوانه‌ای_در_بالا_دست_رودخانه می‌گویند دو دوست در کنار رودخانه‌ای می‌رفتند. ناگاه فردی را دیدند که در آب افتاده و کمک می‌طلبد. یکی از دو دوست،‌ خود را به آب زد و نجاتش داد. هنوز نفس تازه نکرده بود که  دومین فرد را دید که آب می‌بردش. باز به داخل رودخانه پرید و او را هم نجات داد. دقایقی نگذشت که سومین شخص را دید که درون رودخانه، فریادکشان کمک می‌خواهد؛ هر چند خسته بود اما نتوانست بی‌تفاوت باشد و باز هم خود را به آب زد و نجاتش داد. دوستش که تا آن زمان کاری نکرده بود با دیدن این صحنه ها، به بالا دست رودخانه دوید و وقتی برگشت، دوست دیگرش به او گفت که چندین نفر دیگر را هم نجات داده ولی ساعتی است که دیگر، رودخانه آدم نمی‌آورد. دوستی که به بالای رودخانه رفته بود گفت:‌ وقتی دیدم رود این همه آدم می‌آورد، با خود گفتم حتماً‌ علتی در بالا دست هست. چون بدانجا رفتم،‌ پلی دیدم که دیوانه‌ای در میانش ایستاده و هر که از آن می‌گذرد را درون آب می‌اندازد. دیوانه را گرفتم و به خانواده‌اش در روستای مجاور سپردم. علت این که ساعتی است رودخانه آدم نمی‌آورد، همین است. حکایت آشنای این روزهای ما... خیرین و نیک‌خواهان با دل و جان در پایین دست در تلاش‌اند و خسته از افزایش روز افزون نیازمندان، اما کاش دوستی پیدا می‌شد و یه سری به بالادست می‌زد، مشکل آنجاست! #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 662
9
#جنگ_نادر در جنگ نخستین #نادر شاه با #ترکان_عثمانی که شکست به لشکر ایران رسید نادر به میرزا مهدی خان کاتب خود گفت که به ولایات و ایالات و روسای قبایل و عشایر ایران ماجرا را بنویسد و عده (‌نیرو )‌ بخواهد. میرزا مهدی خان به اسلوب دربار شرحی نگاشت و پس از تعریف و تمجید فراوان از لشگریان و پیروزیهای لشگر ظفرنمون نوشت: اندک چشم زخمی به قسمی از سپاه سپهر دستگاه رسیده است... چون نوشته به سمع و نظر نادر رسید برآشفته شد و گفت: این دروغ و یاوه ها چیست مردک؟ بنویس دمار از روزگار ما در آوردند... #منبع: امثال و حکم دهخدا #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 244
10
#انتخاب_پادشاه در سابق وقتی که در مملکت #پلنی می خواستند کسی را به پادشاهی انتخاب بکنند، می بایستی تمام نجبا فرداً فرد تصویب نموده و رأی بدهند. روزی که موعد تاج گذاری #ولادیسلاوس بود، چون از نجبا رأی خواستند، یکی از آن میانه گفت من رأی نمی دهم. پرسیدند مگر عیب و علتی در این پادشاه می بینی؟ گفت هیچ عیب و علتی نمی بینم، اما من نمی خواهم او پادشاه باشد. این مسئله اسباب تعطیل کار شده بود. آن شخص تا مدت یک ساعت در قول خود ایستادگی نموده و رأی نمی داد تا وقتی که یقین حاصل شد که بدون رأی او ممکن نیست. آن وقت خود را به پای ولادیسلاوس که در آنجا حاضر بود انداخت و گفت با کمال معذرت عرض می کنم که مقصودم از این حرکت فقط محض امتحان بود و می خواستم ببینم که آیا هنوز ملت آزاد و برگزیده شدن پادشاه بسته به میل ماست یا نه؟ حالا که یقین کردم، با کمال خوش وقتی، رأی خود را تقدیم نموده و تصویب می کنم. #منبع: صد حکایت، میرزا خلیل خان اعلم الدوله #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 363
11
دیوانه‌ای_در_بالا_دست_رودخانه می‌گویند دو دوست در کنار رودخانه‌ای می‌رفتند. ناگاه فردی را دیدند که در آب افتاده و کمک می‌طلبد. یکی از دو دوست،‌ خود را به آب زد و نجاتش داد. هنوز نفس تازه نکرده بود که  دومین فرد را دید که آب می‌بردش. باز به داخل رودخانه پرید و او را هم نجات داد. دقایقی نگذشت که سومین شخص را دید که درون رودخانه، فریادکشان کمک می‌خواهد؛ هر چند خسته بود اما نتوانست بی‌تفاوت باشد و باز هم خود را به آب زد و نجاتش داد. دوستش که تا آن زمان کاری نکرده بود با دیدن این صحنه ها، به بالا دست رودخانه دوید و وقتی برگشت، دوست دیگرش به او گفت که چندین نفر دیگر را هم نجات داده ولی ساعتی است که دیگر، رودخانه آدم نمی‌آورد. دوستی که به بالای رودخانه رفته بود گفت:‌ وقتی دیدم رود این همه آدم می‌آورد، با خود گفتم حتماً‌ علتی در بالا دست هست. چون بدانجا رفتم،‌ پلی دیدم که دیوانه‌ای در میانش ایستاده و هر که از آن می‌گذرد را درون آب می‌اندازد. دیوانه را گرفتم و به خانواده‌اش در روستای مجاور سپردم. علت این که ساعتی است رودخانه آدم نمی‌آورد، همین است. حکایت آشنای این روزهای ما... خیرین و نیک‌خواهان با دل و جان در پایین دست در تلاش‌اند و خسته از افزایش روز افزون نیازمندان، اما کاش دوستی پیدا می‌شد و یه سری به بالادست می‌زد، مشکل آنجاست! @zaggros
1
12
#کولر_گازی بهترین اختراع بشره. #کولر_آبی هم با اختلاف کمی در رتبه دوم قرار می‌گیره. #آب‌دوغ‌خیار هم خیلی تلاش کرد به سکو برسه، ولی به دلیل محدودیت سنی و فصلی، با اختلاف ناچیزی سوم شد! البته هیئت داوران اعلام کرد در روزهای بالای ۴۰ درجه، آب‌دوغ‌خیار حق درخواست بازبینی نتیجه را دارد!😳😂😂😂 ✍ #عزتی_رستگار #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 905
13
🔵مجدداً #اختلال_گسترده در #سامانه‌های_بانکی کشور!! ✍ #عزتی_رستگار امروز حدود ساعت ۱۱ صبح، مردی با موتور سیکلت و لباس‌هایی پوشیده از گرد و خاک وارد نانوایی شد. سه تا #نان_بربری برداشت و کارت بانکی ملی‌اش را کشید، اما دستگاه قبول نکرد. نانوا گفت: ـ کارت ملی کار نمی‌کند، کارت دیگری دارید؟ مرد با لحنی خسته گفت: ـ نه، کارت دیگری ندارم. گفت: ـ پس نقدی حساب کنید. گفت: ـ پول نقد همراهم نیست. دلم نیامد. گفتم: ـ اجازه بدهید من حساب کنم. اما قبول نکرد. نان‌ها را آرام روی پیشخوان گذاشت، نگاهی پر از اندوه انداخت و رفت... از صبح تا حالا ذهنم درگیر اوست. گاهی فکر می‌کنم در بعضی کشورها با یک اشاره، با یک کف دست یا یک کد ساده می‌توان خرید کرد؛ اما اینجا ممکن است انسانی پولش در بانک باشد، اما به خاطر یک مشکل بانکی، نتواند حتی چند قرص نان برای سفره‌اش بخرد. تلخ‌تر از گرانی نان، لحظه‌ای است که آدمی پول دارد اما دستش به نان نمی‌رسد. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
4 305
14
🔷قالیباف، رئیس هیأت مذاکره‌کننده ایران: دیدم در [یک] برنامه [صداوسیما] اعلام شد که کاش فرودگاه مهرآباد را می‌بستند تا تیم مذاکره‌کننده به سوئیس نرود. ⬅️به آن عزیزان می‌گویم اگر به سوئیس نمی‌رفتیم، هر لحظه خون بیشتری از مسلمانان و شیعیان لبنان ریخته می‌شد. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
2 187
15
یه #نون_بربری گرفتم نشستم توی ماشین. داغ بود و تازه، هوس کردم تو راه نصفشو خوردم.پشت چراغ قرمز ســرچهارراه، یه گدای سمج بود که تا از راننده‌ها پول نمیگرفت دست از سرشون برنمیداشت....به من که رسید موی سفید و نون نصفه-نیمه رو که تو دستم دید، گفت تو بازنشسته‌ای نمیخواد پول بدی! بعد چندتا هزار تومنی گرفت جلوم و گفت برو یه بسته پنیر کوچولو بگیر با نونت بخور. با ناراحتی گفتم نکنه فکر کردی منم مثل تو گدام؟! گفت گدا پدرته بدبخت!الان گدا نیستی، ولی مطمئن باش با این ”ضریب جینی“ و سرعت نزدیک شدن عدد ضریب در "منحنی لورنز" به عدد یک و با تجمیع نرخ بیکاری و نرخ تورم، ”شاخص فلاکت“ یا همون index misery چنان رشدی میکنه که دو ماه دیگه میای این جا اونقدر زار میزنی که بذارم وردست خودم کارآموزی! نمیدونید چه احساس غروری بهم دست داد وقتی دیدم اینقدر علم در کشورمون توسعه پیدا کرده که حتی گداهای سر چهارراهمون هم تحصیلکرده هستن. مسئولین! مرسی که هستید!. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
3 493
16
#غریزه #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#غریزه #دوست_داران_دانایی @danaeeii
2 275
17
‌ ‌ ‏مردی که #عاشق_زیبایی یک #زن می‌شود کاملا متفاوت است با مردی که عاشق یک زن می‌شود و حس می‌کند او #زیباست و زیبایی‌های او را می‌بیند ... #دوست_داران_دانایی @danaeeii
1 816
18
🔸خرید در #چین ▫️کف دست به‌ مثابه کارت اعتباری #دوست_داران_دانایی @danaeeii
🔸خرید در #چین ▫️کف دست به‌ مثابه کارت اعتباری #دوست_داران_دانایی @danaeeii
2 187
19
پسره خانمش ازش جدا شده پشت ماشینش نوشته : تو در #طویله_قلبم یک #گوسفندی!! جناب!! قلبی که طویله باشه گوسفند ازش در میره تا چه برسد به انسان که عقل و اختیار دارد!! ✍ #عزتی_رستگار _ رزن #دوست_داران_دانایی @danaeeii
2 090
20
#چشم‌ها را باید #شست، #جور_دیگر باید #دید... معلم از دانش‌آموز پرسید: — اگر پنج پرنده روی درخت باشند و با تیر یکی را بزنی، چند تا می‌ماند؟ دانش‌آموز گفت: — هیچ‌کدام! معلم گفت: — چرا؟ باید چهار تا بماند. دانش‌آموز جواب داد: — نه آقا! با صدای تیر، همه‌شان فرار می‌کنند. معلم لبخندی زد و گفت: — جواب ریاضی‌ات غلط بود، اما طرز فکرت زیبا بود. چه زیبا می‌شد اگر انسان‌ها نیز به جای #تظاهر، خودِ واقعی‌شان بودند؛ اگر اندیشه‌ای تحمیل نمی‌شد و ذهنی تفتیش نمی‌گردید؛ اگر باورها اجباری نمی‌شدند و «لا اِکراهَ فِی الدِّین» تنها یک شعار نبود، بلکه در عمل اجرا می‌شد. چه زیبا می‌شد اگر انسان‌ها #انتقاد_منطقی را می‌پذیرفتند، بی‌تعصب به نقد افکار خود می‌پرداختند و خود را مالک حقیقت مطلق نمی‌دانستند. آن‌گاه شاید آرامش واقعی، نه در شعارها، که در زندگی انسان‌ها جاری می‌شد. ✍ #عزتی_رستگار _ رزن #دوست_داران_دانایی @danaeeii
2 105