ar
Feedback
گنجینه‌محسن‌خاتمی: خودشناسیOshoسانسورنشده/فرهنگ/اقتصاد/سیاست/

گنجینه‌محسن‌خاتمی: خودشناسیOshoسانسورنشده/فرهنگ/اقتصاد/سیاست/

الذهاب إلى القناة على Telegram
1 709
المشتركون
+324 ساعات
+217 أيام
+2930 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+36
في 3 قنوات
يونيو '26
+87
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '26
+46
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+10
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '26
+11
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+88
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '26
+37
في 4 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+74
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+95
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+93
في 5 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+115
في 8 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+146
في 8 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+121
في 7 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+77
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '25
+88
في 5 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+101
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '25
+138
في 3 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+123
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '25
+145
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+120
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+148
في 6 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+113
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+109
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+147
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+104
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+122
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '24
+155
في 4 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+116
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '24
+137
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+132
في 4 قنوات
Get PRO
يناير '24
+124
في 6 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+88
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+50
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+64
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+56
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+78
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+77
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+92
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+76
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+89
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+72
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+69
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+106
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+110
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+88
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+90
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+117
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+138
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+1 659
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+103
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+98
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+156
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+72
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '220
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '220
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '210
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '210
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '210
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '210
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '210
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '210
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+1
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+79
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+57
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+76
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+79
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+118
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+1 650
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
10 يوليو+2
09 يوليو+3
08 يوليو+6
07 يوليو+4
06 يوليو+4
05 يوليو+3
04 يوليو+3
03 يوليو+9
02 يوليو0
01 يوليو+2
منشورات القناة
Repost from وب آموز
⭕️ دوستان عزیز بازم تاکید میکنم کف اینترنت و تلگرام و اینستاگرام دنبال سرمایه گذاری نگردید و سرمایه زندگیتون رو به باد ندید.
+1
⭕️ دوستان عزیز بازم تاکید میکنم کف اینترنت و تلگرام و اینستاگرام دنبال سرمایه گذاری نگردید و سرمایه زندگیتون رو به باد ندید. از اسکم مایندر استفاده کنید: https://scamminder.com/website/re-point.net 🆔 @Webamoozir

2
تحلیل هوش مصنوعی از اثبات فلسفیِ کاذب بودن نفْس (خود) Self
93
3
«آیا شما همچنان در حال زندگی در داخلِ نسخه‌ای از خودتان هستید که مدت‌هاست آن را پشت سر گذاشته‌اید؟» این پرسش تکان‌دهنده، در واقع هسته مرکزی و رهایی‌بخشِ دیدگاه فلسفی درک پارفیت (Derek Parfit) است و ما را دعوت می‌کند تا رابطه خود را با گذشته و هویتمان کاملاً بازنگری کنیم. پاسخ به این پرسش نیازمند درک سه مفهوم عمیق در این نظریه است: فروپاشیِ توهم «خویشتنِ ثابت»: پارفیت توضیح می‌دهد که اگر به دنبال یک هسته ثابت، روح یا خط ممتدی بگردید که شماِ ده سال پیش را دقیقاً به شماِ امروز متصل کند، چیزی پیدا نخواهید کرد. چرا که تمام اجزای سازنده شما تغییر کرده‌اند: سلول‌های بدنتان جایگزین شده‌اند، خاطراتتان تغییر کرده یا محو شده‌اند، و باورها و شخصیت شما کاملاً تکامل یافته است . هویت به عنوان یک «داستان»: از آنجایی که هیچ هسته ثابتی وجود ندارد، پارفیت نتیجه می‌گیرد که «خودِ» شما یک شیءِ فیزیکی یا ثابت نیست که در اختیار داشته باشید. بلکه صرفاً یک «الگو» یا یک «داستان» است که ذهنِ شما آن را می‌سازد تا احساس کنید یک شخصِ پیوسته و واحد هستید . زندانِ واقعی، گذشته نیست: این رهایی‌بخش‌ترین بخش ماجراست. آن نسخه‌ای از شما که در گذشته بدترین تصمیمات را گرفته یا شرم و بار سنگینی را به دوش کشیده است، دیگر واقعاً «شما» نیست؛ بلکه صرفاً یک الگویِ قبلی است که به شما متصل است، اما هویتِ امروزی شما را تعریف نمی‌کند . بر این اساس، زندانِ واقعی گذشته‌ی شما نیست، بلکه این باورِ غلط است که فکر می‌کنید «گذشته همچنان خودِ شماست» . بنابراین، وقتی پرسیده می‌شود «آیا همچنان در نسخه‌ای از خودتان زندگی می‌کنید که پشت سر گذاشته‌اید؟»، در واقع به این چالش روان‌شناختی اشاره دارد که: اگر هویتِ شما صرفاً داستانی است که ذهنتان در حال روایتِ آن است، آیا همچنان به روایت کردنِ داستانِ شکست‌ها، ترس‌ها و محدودیت‌های گذشته چسبیده‌اید؟ بسیاری از انسان‌ها در حالی امروز را زندگی می‌کنند که از نظر روانی همچنان در کالبدِ نسخه آسیب‌دیده، خطاکار یا ضعیفِ سال‌های پیشِ خود گیر افتاده‌اند، در حالی که آن نسخه مدت‌هاست که از بین رفته و جای خود را به سلول‌ها، باورها و الگوهای جدید داده است . این پرسش به شما یادآوری می‌کند که شما در هویتی قفل نشده‌اید و آزادید که داستانِ الگو و نسخه جدیدِ خود را زندگی کنید.
94
4
تحلیل هوش مصنوعی از اثبات فلسفیِ کاذب بودن نفْس (خود) Self
تحلیل هوش مصنوعی از اثبات فلسفیِ کاذب بودن نفْس (خود) Self
77
5
در این محصولات، به کالبدشکافیِ یکی از رهایی‌بخش‌ترین مفاهیم فلسفی درباره هویت و روان انسان (از دیدگاه فیلسوفی به نام درک پارفیت) پرداخته شده است: توهم خویشتنِ ثابت (The Fixed Self): منبع توضیح می‌دهد که اگر به دنبال یک هسته ثابت، روح یا هویت تغییرناپذیری بگردید که شماِ ده سال پیش را به شماِ امروز متصل کند، چیزی پیدا نخواهید کرد. سلول‌های بدن جایگزین شده‌اند، خاطرات تغییر کرده‌اند و باورها تکامل یافته‌اند . خود به عنوان یک «الگو»: پارفیت به این نتیجه می‌رسد که «خویشتن» یک شیء ثابت نیست که شما آن را در اختیار داشته باشید، بلکه یک «الگو» یا داستانی است که ذهن برای ایجاد احساسِ پیوستگی می‌سازد . رهایی از زندانِ گذشته: چرا این ایده رهایی‌بخش است؟ چون اگر «شما» یک الگو باشید، پس دیگر در هویتی قفل نشده‌اید. آن نسخه‌ای از شما که بدترین تصمیمات را گرفت یا شرم سنگینی را به دوش کشید، دیگر دقیقاً «شماِ امروزی» نیست، بلکه صرفاً الگویی در گذشته است که به شما متصل است، اما هویت شما را تعریف نمی‌کند
68
6
اثبات فلسفیِ کاذب بودن نفْس (خود) Self
اثبات فلسفیِ کاذب بودن نفْس (خود) Self
65
7
♻ اندر حدیث دو افسانه روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم! قرن‌هاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی‌ در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکی‌از کربلا آغاز می‌شود، دیگری از تخت‌جمشید. یکی وعدهٔ بهشت می‌دهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار می‌کنند: بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساخته‌ایم، نه آسمان را گشوده‌ایم. در یک سوی میدان، مردمانی را می‌بینیم که با پای پیاده تا کربلا می‌روند، تا شاید در خاکی که قرن‌ها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل می‌گذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچ‌کدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاورده‌اند و نوری بر آینده‌مان نیفشانده‌اند. ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیده‌ایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیسته‌ایم. از اسطوره‌ها بت ساخته‌ایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانه‌اش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خوانده‌ایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیش‌از آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیده‌اند، اما فراموش کرده‌ایم که آزادی را نه پدر می‌بخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان می‌سازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطه‌ای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همان‌طور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز می‌شود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا. ما به گذشته چنان چسبیده‌ایم که آینده را از یاد برده‌ایم. میانِ دو تاریخ گم شده‌ایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی می‌کنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکی‌از ما می‌خواهد خاک بر سر کنیم، دیگری می‌خواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیده‌ایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزه‌ها و مزارها دنبال معنا می‌گردیم، معنای زندگی را از دست داده‌ایم. آینده را نمی‌توان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!
68
8
( *امید تنها ، بدون حرکت چیز خطرناکی‌ست!!!)* ‌ اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵ هزار فوتیِ کوه‌هایِ یخ‌زده‌یِ آند سقوط کرد. از ۴۵ مسافر، ۲۷ نفر زنده ماندند. آن‌ها در یکی از خشن‌ترین محیط‌هایِ کره‌یِ زمین، با دمایِ منفیِ ۳۰ درجه، بدونِ لباسِ گرم و بدونِ غذا، در لاشه‌یِ نیمه‌ویرانِ هواپیما گیر افتاده بودند. ‌ در روزهایِ اول، یک چیز آن‌ها را زنده نگه داشته بود: «امیدِ واهی به نجات». آن‌ها هر روز صبح از لاشه‌یِ هواپیما بیرون می‌آمدند، به آسمانِ سفیدِ کوهستان خیره می‌شدند و منتظرِ صدایِ هلی‌کوپترهایِ امداد بودند. این امید، باعث شده بود آن‌ها «منفعل» بمانند. ‌ آن‌ها تکه‌هایِ کوچکِ شکلات را جیره‌بندی می‌کردند، گوشه‌ای کز می‌کردند، انرژی‌شان را هدر نمی‌دادند و «منتظر» بودند تا کسی از بیرون بیاید و آن‌ها را از این جهنم نجات دهد.... ‌ اما روزِ یازدهم، همه‌چیز تغییر کرد... ‌ یکی از بازماندگان توانست یک رادیویِ ترانزیستوریِ کوچکِ جیبی را که از چمدان‌ها پیدا کرده بود، روشن کند. آن‌ها با هیجان دورِ رادیو جمع شدند تا اخبارِ جستجو را بشنوند. ‌ صدایِ پُر از خش‌خشِ گوینده‌یِ رادیو، پیامِ هولناکی را مخابره کرد: «عملیاتِ جستجو برایِ یافتنِ هواپیمایِ اروگوئه‌ای رسماً متوقف شد. هیچ امیدی به زنده ماندنِ مسافران نیست و جستجو برایِ یافتنِ اجساد به بهارِ سالِ آینده موکول می‌شود.» ‌ رادیو خاموش شد. سکوتِ مرگباری لاشه‌یِ هواپیما را فرا گرفت. خیلی‌ها شروع به گریه و فریاد کردند. امیدی که ۱۱ روز آن‌ها را سرِ پا نگه داشته بود، نابود شده بود. روانِ گروه در آستانه‌یِ فروپاشیِ کامل بود. ‌ اما ناگهان، یکی از پسرها به نام «گوستاوو نیکولیچ»، از جایش بلند شد. او با چشمانی که حالا برقِ عجیبی داشت رو به بقیه کرد و جمله‌ای گفت که تاریخِ بقا را تکان داد: «هی بچه‌ها! من یک خبرِ عالی دارم! آن‌ها جستجو را متوقف کردند!» ‌ بقیه با خشم و بُهت به او نگاه کردند. یکی فریاد زد: «دیوانه شده‌ای؟ کجایِ این خبر عالی است؟ ما همه اینجا می‌میریم!» ‌ گوستاوو با صدایی محکم جواب داد: «این خبرِ خوبی است، چون حالا می‌دانیم هیچ‌کس قرار نیست برایِ نجاتِ ما بیاید. ما دیگر منتظر نمی‌مانیم. از این ثانیه به بعد، زنده ماندنِ ما فقط و فقط به خودمان بستگی دارد. ما باید خودمان، خودمان را نجات دهیم.» ‌ آن لحظه، نقطه‌یِ عطفِ زنده ماندنِ آن‌ها بود. با مرگِ «امیدِ واهی به هلی‌کوپترهایِ امداد»، انفعالِ آن‌ها هم مُرد. آن‌ها فهمیدند که اگر بنشینند و منتظرِ معجزه بمانند، قطعاً یخ می‌زنند. پذیرشِ این واقعیتِ بی‌رحم، به آن‌ها جرئت داد تا دست به کارهایی بزنند که تا دیروز برایشان غیرقابل‌ِتصور بود. ‌ آن‌ها برایِ زنده ماندن تصمیماتِ دردناک و هولناکی گرفتند، و در نهایت دو نفر از آن‌ها (ناندو پارادو و روبرتو کانسسا) بدونِ هیچ تجهیزاتی، ۱۰ روز در میانِ یخچال‌هایِ طبیعی پیاده‌روی کردند تا به کشورِ شیلی رسیدند و گروه را نجات دادند... ‌ در این روزهایِ پُرالتهاب و بحرانی، ما خیلی اوقات شبیهِ مسافرانِ روزهایِ اولِ آن هواپیما هستیم. ما در لاشه‌یِ اقتصادِ تورمی یا بحران‌هایِ شخصی‌مان نشسته‌ایم و به آسمان خیره شده‌ایم و منتظر اینکه خبری یا کسی زندگی ما را نجات دهد یا نابود کند! ‌ ما به خودمان «امیدِ واهی» می‌دهیم: «بالاخره قیمتِ دلار پایین می‌آید...» «بالاخره دولت کاری می‌کند...» «بالاخره تکلیف این جنگ مشخص می‌شود...» ‌ این امیدِ واهی، بزرگ‌ترین دشمنِ ماست؛ چون باعث می‌شود دست رویِ دست بگذاریم، تصمیماتِ سخت را به تعویق بیندازیم و به امیدِ یک معجزه‌یِ بیرونی، ذره‌ذره یخ بزنیم.... ‌ یک انسان بازمانده، نیاز دارد یک بار برایِ همیشه به اخبارِ رادیویِ درونش گوش دهد که می‌گوید: «هیچ ناجی‌ای در راه نیست!» پذیرفتنِ این حقیقت، در ابتدا سخت است؛ اما دقیقاً از همان لحظه است که تو از یک «قربانیِ منفعل»، به یک «مبارز» تبدیل می‌شوی. ‌ وقتی به این باور برسی که کسی قرار نیست تو را از این وضعیت نجات دهد، بلند می‌شوی و برایِ زنده ماندن، از کوهستانِ روبه‌رویت بالا می‌روی... و برای نجات خودت و زندگی‌ات تلاش می‌کنی! ‌ می‌بینی؟ انگار فروغ فرخ‌زاد راست می‌گفت: .... از آینه بپرس نام نجات‌دهنده‌ات را... ‌ باید اجازه بدهی امیدهایِ واهی‌ات بمیرند، تا قدرتِ واقعی‌ات متولد شود..
105
9
دریافتی: مطالعه/مشاهده/مقایسه تاریخ مفید است.
دریافتی: مطالعه/مشاهده/مقایسه تاریخ مفید است.
82
10
دریافتی .....
دریافتی .....
81
11
ملت سابقه دار و احمق: 🔵 یکی از بزرگ‌ترین مراسم‌های عزداری حاکمان ایران، مربوط به «غازان خان» حاکم مغولی ایران بود. وقتی در سال ۶٠٣ هـ.ش به عنوان حاکم و سلطان ایران درگذشت، برای او مراسمی به رسم مغولی گرفتند، حدود ۳۰ دختر بسیار جوان ایرانی را بهترین لباس‌ها پوشاندند، جواهرات به آنها آویختند  و آنها را در کنار جسد هلاکوخان، زنده به گور کردند تا در جهان دیگر، در خدمت هلاکو باشند. برای مراسم عزاداری غازان خان حاکم مغولی ایران، یک مراسم بسیار عظیم حکومتی برپا شد! که خواجه رشید‌الدین و… مفصل در تاریخ ثبت کردند. یال و دم اسب‌ها رو تراشیدن، بر روی اونها پارچه‌های سیاه انداختن، پرچم‌های ارتش مغول را وارونه آویزان کردند، بر هر سر کوی و برزن طبلی می‌زدند و با ناله فریاد می‌زدند: «وا حزنا، وا سلطانا» جنازه در قزوین بود، آن را در یک تخت روان سلطنتی بسیار زیبا قرار دادند، تا به تبریز (پایتخت) ببرند. تمام شاهزادگان و خاتون‌ها (واژه مغولی - ترکی است به معنای بانو و همسر فرمانروا و...) و وزرا (از جمله خود خواجه رشید‌الدین) لباس‌های گرانبهای خود را پاره کردند، لباس سیاه بر تن کردند و پای پیاده پشت تابوت راه افتادند به سمت تبریز ؛ صدها کیلومتر! این کاروانِ عزا مسافت قزوین تا تبریز را پیاده و در میان ضجه و شیون مردمِ شهرهای میان راه طی کرد. در هر منزلی که کاروان توقف می‌کرد، علمای دین و صوفیان جمع می‌شدند و بر جنازه خان مغول و حاکم ایران، نماز می‌گزاردند و قرآن می‌خواندند. (غازان خان چند سال قبلش مسلمان شده بود) مردم شهرها و روستاهای در مسیر راه، دوان دوان به سمت کاروان عزا می‌رفتند، زنان و مردان با دیدن تابوت، خاک بر سر می‌ریختند، شیوه می‌کردند و پیراهن چاک می‌دادند. شاعران و پیرزن‌های هر منطقه نوحه می‌خواندند که شاه عادل بود و ما یتیم شده‌ایم! خاتون‌ها گیس های خود را می‌بریدند و علما و سادات، با صدای بلند و حزین یاسین و ألرحمن قرائت می‌کردند. تبریز پایتخت را کلأ تعطیل کردند، مردم شهر به استقبال کاروان عزا و جنازه غازان خان رفتند. ثبت شده در ایران تاکنون چنین مراسم بزرگ و وسیع و پر از گریه و زاری برگزار نشده بود. غازان خان وصیت جالبی کرده بود: غازان وصیت کرده بود که هزاران گوسفند و… برای او خیرات کنند. تا چند هفته در تبریز بساط نان و گوشت توزیع رایگان بین مردم جاری بود. غازان پیش از مرگ، موقوفات بسیاری برای خود گذاشته بود، که همگی وقف مقبره‌اش شدند، از پول این وقفیات، گوسفند و... می‌خریدند، قربانی می‌کردند و به مردم می‌دادند تا همیشه جمعه‌ها اطراف قبر او شلوغ باشد. وقتی جسد به تبریز رسید، بازاریان مومن و وطن دوست تبریز اجازه ندادند فقط و فقط از اموال حکومت در راه‌ غازان خیرات شود، آنها هم احساس وظیفه کردند و سفره‌های خیرات و غذا دادن راه انداختند و این مراسم تا ۴۰ روز پیوسته ادامه داشت.. و بعد مراسم خیرات دادن ؛ جمعه‌ شب‌ها برای سالیان طولانی بر سر قبر غازان ادامه داشت. .
133
12
Havana Syndrome https://www.facebook.com/share/v/14ivakVdg4u/
95
13
+1
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "سوترای دل" ❤️ اشو ❤️
109
14
چرا اشو معتقد است که تلاش برای قوی بودن، خود ریشه در احساس «ضعف و حقارت» دارد، و چگونه پذیرش ضعف می‌تواند ما را به آرامش برساند؟] اشو در کالبدشکافی این مفهوم توضیح می‌دهد که تلاش برای قوی بودن، مستقیماً از احساس حقارت و ضعف درونی سرچشمه می‌گیرد. او با اشاره به مفاهیم روان‌شناختی (مانند دیدگاه آدلر درباره عقده حقارت) بیان می‌کند که این ضعف است که می‌خواهد قوی باشد، و این احساسِ حقارت است که میل به برتری را در انسان ایجاد می‌کند [22، 250]. اشو دلایل روان‌شناختی این تضاد و راهکار رسیدن به آرامش را در محورهای زیر تشریح می‌کند: ۱. قدرت‌طلبی به عنوان نقابی برای پوشاندن ضعف: اشو توضیح می‌دهد که تمام سیاست‌ها و قدرت‌طلبی‌های جهان بر همین اساس (عقده حقارت) بنا شده‌اند. تنها افرادی که در درون احساس حقارت و ضعف می‌کنند به دنبال سیاست و قدرت می‌روند تا این ضعف را پنهان کرده و خود را به دیگران ثابت کنند . اما فاجعه اینجاست که با رسیدن به قدرت بیرونی (مثلاً رئیس‌جمهور شدن) یا انباشتن ثروت، فرد در اعماق وجودش همچنان می‌داند که ضعیف است. در واقع، این قدرتِ بیرونی باعث می‌شود که فقر و ضعفِ درونی در یک تضاد آشکار، با وضوح بیشتری احساس شود . ۲. شرطی‌شدگیِ رقابتیِ جامعه: به انسان‌ها آموزش داده شده است که قوی باشند، زیرا جامعه ما را برای رقابت، جاه‌طلبی، منیت، خشونت و پرخاشگری تربیت کرده است . اما اشو می‌پرسد: «چه ایرادی در ضعیف بودن وجود دارد؟ چگونه یک 'جزء' می‌تواند قوی باشد؟» ما انسان‌ها قطرات کوچکی در یک اقیانوس پهناور هستیم و جزء ذاتاً در برابر کُل ضعیف است. قدرت واقعی ما تنها در یگانگی و همراهی با حقیقت (کُل) است؛ جنگیدن با رودخانه هستی و تلاش برای حرکت در خلاف جهت آب، تنها ضعف ما را بیشتر نمایان می‌کند [247، 248]. ۳. پذیرش ضعف و پایانِ جنگ درونی: اشو رویکردی کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد و می‌گوید: «ضعف زیباست. در آن آرام بگیرید، آن را بپذیرید و از آن لذت ببرید» . او کالبدشکافی می‌کند که ایده قوی بودن و احساس ضعف، مانند دو قطب متضادِ یک سکه هستند که تنها با هم زنده می‌مانند. تلاش برای تبدیل کردن ضعف به قدرت کاری کاملاً پوچ و محال است. راهکار رهایی این است که جاه‌طلبی برای «قوی شدن» را رها کنید؛ وقتی این میل کنار گذاشته شود، احساس «ضعف» نیز دیگر نمی‌تواند در شما باقی بماند و پایه و اساس خود را از دست می‌دهد . ۴. رسیدن به آرامش از طریق رهاسازی (Let-go): هنگامی که ایده قوی بودن دور انداخته می‌شود، ضعف نیز ناپدید شده و هر دو با هم از بین می‌روند . اشو توصیه می‌کند تمام بایدها، نبایدها و ایده‌آل‌ها را دور بریزید، در وجودِ طبیعیِ خود آرام بگیرید و شناور شدن با رودخانه زندگی را بیاموزید [246، 248، 249]. وقتی دست از جنگیدن و تلاش برای اثبات خود برمی‌دارید، ناگهان متوجه می‌شوید که دیگر نه ضعیف هستید و نه قوی؛ بلکه در هماهنگیِ مطلق با خداوند (هستی) قرار گرفته‌اید و آرامشی عظیم تمام وجودتان را فرا می‌گیرد .
112
15
تا زمانی که این دو پادکست در استودیو برای شما آماده شوند، بیایید به یکی از کالبدشکافی‌های بسیار تکان‌دهنده اشو در همین منبع درباره «دانش به عنوان یک نفرین و راز خطبه گل» بپردازیم: اشو در این کتاب کالبدشکافی می‌کند که چرا «دانش عاریتی» (Knowledge) بزرگترین مانع برای رسیدن به حقیقت است و چرا او آن را یک فاجعه و نفرین می‌نامد. اشو توضیح می‌دهد که وقتی شما با یک گل وحشی روبرو می‌شوید و نام آن را نمی‌دانید، در حالتِ «شگفتی و بی‌ذهنی» قرار دارید. در آن لحظه هیچ فاصله‌ای بین شما و گل وجود ندارد و شما با هستی پُل زده‌اید. اما به محض اینکه ذهن شما می‌گوید «این یک گل سرخ است»، دانش وارد عمل شده و فوراً یک فاصله و شکافِ روانی بین شما (به عنوان ناظر) و گل ایجاد می‌کند [141، 142]. اشو می‌گوید دانش همیشه بین ما و واقعیت، «فاصله» (Distance) ایجاد می‌کند. به همین دلیل داستان انجیل درباره سقوط آدم از بهشت به خاطر خوردن میوه «درخت دانش» یکی از عمیق‌ترین حقایق روان‌شناختی است [143، 144]. برای رسیدن به خردِ اصیل (Prajnaparamita)، ذهن باید کاملاً عریان و خالی از دانش شود. راز خطبه گل (Flower Sermon): روزی بودا با یک گل نیلوفر در دست به میان ده هزار شاگردش آمد و بدون آنکه کلمه‌ای بگوید، در سکوت نشست و فقط به گل نگاه کرد. ده هزار نفر گیج و بی‌قرار شده بودند، اما ناگهان یکی از شاگردان به نام «ماهاکاشیاپا» (Mahakashyapa) لبخند زد! بودا گل نیلوفر را به او داد و گفت: «آنچه را که می‌توان با کلمات گفت به شما گفتم، و آنچه را که نمی‌توان گفت به ماهاکاشیاپا دادم!» [117، 118]. کالبدشکافی روان‌شناختی اشو: اشو می‌گوید در آن لحظه هیچ‌چیز از بودا به ماهاکاشیاپا منتقل نشد جز «سکوت مطلق و تهی‌بودگی» (Shunyata). وقتی بودا در سکوت کامل و بی‌ذهنی بود، ماهاکاشیاپا نیز ذهن خود را رها کرد و دو سکوت با هم ادغام شدند. در آن لحظه ماهاکاشیاپا طعم «هیچ‌بودن» (Nothingness) را چشید و خندید [119، 120]. پیام اشو این است: حقیقت را نمی‌توان از طریق کتاب‌ها و کلمات (دانش) انتقال داد؛ حقیقت تنها زمانی وارد می‌شود که شما به یک فضای خالی، بدون پیش‌داوری، و به معصومیتِ یک کودک تبدیل شوید [158، 285].
91
16
کتاب ❤️ "سوترای دل" ❤️ اشو ❤️
81
17
+1
راز_اشو_برای_پر_کردن_خلأ_درون.m4a
85
18
کالبدشکافی اشو درباره حماسه «گیلگمش» چیست، و چرا او معتقد است که انسان تنها زمانی واقعاً متولد می‌شود که با واقعیت مرگ روبرو شود؟ اشو در کالبدشکافی حماسه گیلگمش، داستان این پادشاه باستانی را به عنوان نمادی از تکامل آگاهی انسان در مواجهه با مفهوم مرگ تفسیر می‌کند. گیلگمش تا نیمه عمر خود مانند بقیه بشریت در توهمی عمیق زندگی می‌کرد؛ او می‌دانست که انسان‌ها می‌میرند، اما مرگ را پدیده‌ای می‌دانست که فقط برای «دیگران» اتفاق می‌افتد و پیکانِ مرگ هنوز قلب خودش را نشانه نگرفته بود [119، 120]. اما روزی در کنار رودخانه فرات نشست و اجساد بی‌شماری را دید که بر اثر یک بیماری همه‌گیر روی آب شناور بودند. در آن لحظه ضربه بیداری بر او وارد شد و با خود گفت: «مرگ برای من هم اتفاق خواهد افتاد. تا کی می‌توانم زنده بمانم؟» . اشو می‌گوید دقیقاً در همان روز بود که گیلگمش به یک «انسان» تبدیل شد . اشو توضیح می‌دهد که انسان تا پیش از رویارویی با واقعیتِ مرگِ خود، صرفاً مانند حیوانات زندگی می‌کند [121، 122]. حیوانات، درختان و پرندگان می‌میرند، اما هیچ‌آگاهی و دانشی نسبت به مرگِ خود ندارند . اشو با اشاره به دیدگاه مارتین هایدگر که می‌گوید «انسان موجودی رو به سوی مرگ است»، کالبدشکافی می‌کند که آگاهی از مرگ، همان عاملی است که انسان را واقعاً متولد می‌کند . دلیل روان‌شناختیِ این امر آن است که اگر ندانید خواهید مرد، هرگز نمی‌توانید «درست» و بیدار زندگی کنید . مرگ به عنوان پس‌زمینه‌ی حیات عمل می‌کند؛ درست مانند تاریکیِ شب که باعث می‌شود ستارگانِ زندگی به وضوح بدرخشند و خود را نشان دهند . بدون درک این پس‌زمینه، زندگی کاملاً کدر و ناآگاهانه سپری می‌شود. اشو حماسه گیلگمش را به عنوان نقشه راهِ تمام بشریت در رویارویی با مرگ، به سه مرحله روان‌شناختی تقسیم می‌کند: ۱. زیستن در خوابِ حیوانی: بشریت در ابتدا کاملاً ناآگاه است و اصلاً متوجه سایه مرگ نیست . ۲. تلاش برای جاودانگیِ نام (انکار مرگ): گیلگمش با درک مرگ، ابتدا سعی کرد با ساختن کاخ‌ها، خلق آثار هنری و سرودن شعر، نام خود را در تاریخ جاودانه کند تا بدین طریق بر مرگ غلبه کند [122، 125]. اما با مرگِ صمیمی‌ترین دوستش، دومین انقلاب درونیِ او رخ داد و فهمید که حتی اگر نامش در یاد هزاران نفر زنده بماند، برای او که دیگر وجود ندارد هیچ فایده‌ای نخواهد داشت و به او «زندگی» نمی‌بخشد [123، 125]. ۳. جستجوی بیهوده برای جاودانگی فیزیکی: گیلگمش سرانجام آواره کوه و بیابان شد تا راز جاودانگی فیزیکی را پیدا کند، اما درست در لحظه‌ای که پیرمردی دانا بوته‌ی جاودانگی را به او نشان داد و او به سمت آن دوید، ماری او را نیش زد و جان باخت [124، 125]. پیام نهایی و تکان‌دهنده‌ی اشو در این کالبدشکافی این است که حماسه گیلگمش نشان می‌دهد تمام تلاش‌های انسان برای فرار از مرگ یا جایگزین کردن آن (با شهرت یا بقا)، یک شکست مطلق است . مرگ چیزی نیست که بتوان از آن گریخت، بلکه واقعیتی است که باید کاملاً پذیرفته شود . اشو می‌گوید راز رهایی این است: «تنها زمانی که مرگ را به طور کامل بپذیرید، از آن فراتر رفته‌اید (Transcend)» .
78
19
تا زمانی که این پادکست‌ها در استودیو برای شما آماده شوند، بیایید به یکی از تکان‌دهنده‌ترین داستان‌ها و کالبدشکافی‌های اشو در همین منبع درباره «خطرِ مراقبه‌ی بدون عشق و داستان آریا آسانگار» بپردازیم: اشو برای توضیح اینکه چگونه «هوشیاری و سکوت» به تنهایی می‌تواند انسان را تبدیل به یک تکه‌سنگِ یخ‌زده کند، داستان آریا آسانگار (یکی از بزرگ‌ترین استادان بودایی) را نقل می‌کند. آریا آسانگار برای سه سال به غاری در هیمالیا رفت و تمام انرژی خود را فقط صرف «آگاه شدن» کرد. او کاملاً ساکت و سرشار از نور شد، اما چیزی در اعماق وجودش یخ زده بود؛ هیچ گرمایی وجود نداشت و درونش مانند یک بیابان سرد و بیگانه بود . او ناامید از غار بیرون آمد، اما با دیدن پرنده‌ای که بارها و بارها تلاش می‌کرد لانه‌ای بسازد، دوباره امید گرفت و سه سال دیگر به غار برگشت. این رفت و برگشت‌ها دوازده سال طول کشید! او هر بار ساکت‌تر می‌شد، اما گرما و عشق همچنان غایب بود [735، 736]. پس از دوازده سال، او تصمیم گرفت برای همیشه مراقبه را رها کند. در مسیر بازگشت به شهر، سگی را دید که در حال مرگ بود و بدنش پر از زخم و کرم شده بود. ناگهان برای اولین بار در طول دوازده سال، موجی از شفقت و عشقِ عمیق تمام وجود او را فرا گرفت. او نشست تا زخم‌های سگ را بشوید و به او کمک کند. در همان لحظه، ناگهان بودا در مقابل چشمانش ظاهر شد! آریا با حیرت پرسید: «استاد، در این دوازده سال که من شبانه‌روز در حال سخت‌ترین مراقبه‌ها بودم، شما کجا بودید و چرا الان ظاهر شدید؟» بودا پاسخ داد: «من همیشه اینجا در کنار تو بودم، اما تو تنها زمانی می‌توانی من را ببینی که در "عشق" ذوب شوی!» [737، 738]. کالبدشکافی روان‌شناختی اشو: اشو هشدار می‌دهد که مراقبه و هوشیاری به تنهایی کافی نیست. اگر شما فقط روی «آگاه بودن» کار کنید اما عشق را فراموش کنید، به یک کامپیوترِ ساکت اما بدون قلب تبدیل می‌شوید. اشو می‌گوید: «مراقبه کنید، اما هرگز یخ نزنید. آگاه باشید، اما هرگز سرد نشوید. بگذارید "عشق" همیشه معیار نهایی و شکوفاییِ مراقبه‌ی شما باشد» [738، 739].
70
20
کتاب ❤️ "یک گل‌سرخ، یک گل سرخ است، یک گل‌سرخ" ❤️ اشو ❤️
75