گنجینهمحسنخاتمی: خودشناسیOshoسانسورنشده/فرهنگ/اقتصاد/سیاست/
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 704
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+107 أيام
+1930 أيام
أرشيف المشاركات
( *امید تنها ، بدون حرکت چیز خطرناکیست!!!)*
اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵ هزار فوتیِ کوههایِ یخزدهیِ آند سقوط کرد. از ۴۵ مسافر، ۲۷ نفر زنده ماندند. آنها در یکی از خشنترین محیطهایِ کرهیِ زمین، با دمایِ منفیِ ۳۰ درجه، بدونِ لباسِ گرم و بدونِ غذا، در لاشهیِ نیمهویرانِ هواپیما گیر افتاده بودند.
در روزهایِ اول، یک چیز آنها را زنده نگه داشته بود: «امیدِ واهی به نجات».
آنها هر روز صبح از لاشهیِ هواپیما بیرون میآمدند، به آسمانِ سفیدِ کوهستان خیره میشدند و منتظرِ صدایِ هلیکوپترهایِ امداد بودند. این امید، باعث شده بود آنها «منفعل» بمانند.
آنها تکههایِ کوچکِ شکلات را جیرهبندی میکردند، گوشهای کز میکردند، انرژیشان را هدر نمیدادند و «منتظر» بودند تا کسی از بیرون بیاید و آنها را از این جهنم نجات دهد....
اما روزِ یازدهم، همهچیز تغییر کرد...
یکی از بازماندگان توانست یک رادیویِ ترانزیستوریِ کوچکِ جیبی را که از چمدانها پیدا کرده بود، روشن کند. آنها با هیجان دورِ رادیو جمع شدند تا اخبارِ جستجو را بشنوند.
صدایِ پُر از خشخشِ گویندهیِ رادیو، پیامِ هولناکی را مخابره کرد:
«عملیاتِ جستجو برایِ یافتنِ هواپیمایِ اروگوئهای رسماً متوقف شد. هیچ امیدی به زنده ماندنِ مسافران نیست و جستجو برایِ یافتنِ اجساد به بهارِ سالِ آینده موکول میشود.»
رادیو خاموش شد. سکوتِ مرگباری لاشهیِ هواپیما را فرا گرفت. خیلیها شروع به گریه و فریاد کردند. امیدی که ۱۱ روز آنها را سرِ پا نگه داشته بود، نابود شده بود. روانِ گروه در آستانهیِ فروپاشیِ کامل بود.
اما ناگهان، یکی از پسرها به نام «گوستاوو نیکولیچ»، از جایش بلند شد. او با چشمانی که حالا برقِ عجیبی داشت رو به بقیه کرد و جملهای گفت که تاریخِ بقا را تکان داد:
«هی بچهها! من یک خبرِ عالی دارم! آنها جستجو را متوقف کردند!»
بقیه با خشم و بُهت به او نگاه کردند. یکی فریاد زد: «دیوانه شدهای؟ کجایِ این خبر عالی است؟ ما همه اینجا میمیریم!»
گوستاوو با صدایی محکم جواب داد:
«این خبرِ خوبی است، چون حالا میدانیم هیچکس قرار نیست برایِ نجاتِ ما بیاید.
ما دیگر منتظر نمیمانیم. از این ثانیه به بعد، زنده ماندنِ ما فقط و فقط به خودمان بستگی دارد. ما باید خودمان، خودمان را نجات دهیم.»
آن لحظه، نقطهیِ عطفِ زنده ماندنِ آنها بود. با مرگِ «امیدِ واهی به هلیکوپترهایِ امداد»، انفعالِ آنها هم مُرد. آنها فهمیدند که اگر بنشینند و منتظرِ معجزه بمانند، قطعاً یخ میزنند. پذیرشِ این واقعیتِ بیرحم، به آنها جرئت داد تا دست به کارهایی بزنند که تا دیروز برایشان غیرقابلِتصور بود.
آنها برایِ زنده ماندن تصمیماتِ دردناک و هولناکی گرفتند، و در نهایت دو نفر از آنها (ناندو پارادو و روبرتو کانسسا) بدونِ هیچ تجهیزاتی، ۱۰ روز در میانِ یخچالهایِ طبیعی پیادهروی کردند تا به کشورِ شیلی رسیدند و گروه را نجات دادند...
در این روزهایِ پُرالتهاب و بحرانی، ما خیلی اوقات شبیهِ مسافرانِ روزهایِ اولِ آن هواپیما هستیم. ما در لاشهیِ اقتصادِ تورمی یا بحرانهایِ شخصیمان نشستهایم و به آسمان خیره شدهایم و منتظر اینکه خبری یا کسی زندگی ما را نجات دهد یا نابود کند!
ما به خودمان «امیدِ واهی» میدهیم:
«بالاخره قیمتِ دلار پایین میآید...»
«بالاخره دولت کاری میکند...»
«بالاخره تکلیف این جنگ مشخص میشود...»
این امیدِ واهی، بزرگترین دشمنِ ماست؛ چون باعث میشود دست رویِ دست بگذاریم، تصمیماتِ سخت را به تعویق بیندازیم و به امیدِ یک معجزهیِ بیرونی، ذرهذره یخ بزنیم....
یک انسان بازمانده، نیاز دارد یک بار برایِ همیشه به اخبارِ رادیویِ درونش گوش دهد که میگوید: «هیچ ناجیای در راه نیست!»
پذیرفتنِ این حقیقت، در ابتدا سخت است؛ اما دقیقاً از همان لحظه است که تو از یک «قربانیِ منفعل»، به یک «مبارز» تبدیل میشوی.
وقتی به این باور برسی که کسی قرار نیست تو را از این وضعیت نجات دهد، بلند میشوی و برایِ زنده ماندن، از کوهستانِ روبهرویت بالا میروی... و برای نجات خودت و زندگیات تلاش میکنی!
میبینی؟ انگار فروغ فرخزاد راست میگفت:
.... از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را...
باید اجازه بدهی امیدهایِ واهیات بمیرند، تا قدرتِ واقعیات متولد شود..
دریافتی: مطالعه/مشاهده/مقایسه تاریخ مفید است.
ملت سابقه دار و احمق:
🔵 یکی از بزرگترین مراسمهای عزداری حاکمان ایران، مربوط به «غازان خان» حاکم مغولی ایران بود.
وقتی در سال ۶٠٣ هـ.ش به عنوان حاکم و سلطان ایران درگذشت، برای او مراسمی به رسم مغولی گرفتند، حدود ۳۰ دختر بسیار جوان ایرانی را بهترین لباسها پوشاندند، جواهرات به آنها آویختند و آنها را در کنار جسد هلاکوخان، زنده به گور کردند تا در جهان دیگر، در خدمت هلاکو باشند.
برای مراسم عزاداری غازان خان حاکم مغولی ایران، یک مراسم بسیار عظیم حکومتی برپا شد!
که خواجه رشیدالدین و… مفصل در تاریخ ثبت کردند.
یال و دم اسبها رو تراشیدن، بر روی اونها پارچههای سیاه انداختن، پرچمهای ارتش مغول را وارونه آویزان کردند،
بر هر سر کوی و برزن طبلی میزدند و با ناله فریاد میزدند:
«وا حزنا، وا سلطانا»
جنازه در قزوین بود، آن را در یک تخت روان سلطنتی بسیار زیبا قرار دادند، تا به تبریز (پایتخت) ببرند.
تمام شاهزادگان و خاتونها (واژه مغولی - ترکی است به معنای بانو و همسر فرمانروا و...) و وزرا (از جمله خود خواجه رشیدالدین) لباسهای گرانبهای خود را پاره کردند، لباس سیاه بر تن کردند و پای پیاده پشت تابوت راه افتادند به سمت تبریز ؛ صدها کیلومتر!
این کاروانِ عزا مسافت قزوین تا تبریز را پیاده و در میان ضجه و شیون مردمِ شهرهای میان راه طی کرد. در هر منزلی که کاروان توقف میکرد، علمای دین و صوفیان جمع میشدند و بر جنازه خان مغول و حاکم ایران، نماز میگزاردند و قرآن میخواندند. (غازان خان چند سال قبلش مسلمان شده بود)
مردم شهرها و روستاهای در مسیر راه، دوان دوان به سمت کاروان عزا میرفتند، زنان و مردان با دیدن تابوت، خاک بر سر میریختند، شیوه میکردند و پیراهن چاک میدادند.
شاعران و پیرزنهای هر منطقه نوحه میخواندند که شاه عادل بود و ما یتیم شدهایم!
خاتونها گیس های خود را میبریدند و علما و سادات، با صدای بلند و حزین یاسین و ألرحمن قرائت میکردند.
تبریز پایتخت را کلأ تعطیل کردند، مردم شهر به استقبال کاروان عزا و جنازه غازان خان رفتند.
ثبت شده در ایران تاکنون چنین مراسم بزرگ و وسیع و پر از گریه و زاری برگزار نشده بود.
غازان خان وصیت جالبی کرده بود:
غازان وصیت کرده بود که هزاران گوسفند و… برای او خیرات کنند. تا چند هفته در تبریز بساط نان و گوشت توزیع رایگان بین مردم جاری بود.
غازان پیش از مرگ، موقوفات بسیاری برای خود گذاشته بود، که همگی وقف مقبرهاش شدند، از پول این وقفیات، گوسفند و... میخریدند، قربانی میکردند و به مردم میدادند
تا همیشه جمعهها اطراف قبر او شلوغ باشد.
وقتی جسد به تبریز رسید، بازاریان مومن و وطن دوست تبریز اجازه ندادند فقط و فقط از اموال حکومت در راه غازان خیرات شود، آنها هم احساس وظیفه کردند و سفرههای خیرات و غذا دادن راه انداختند و این مراسم تا ۴۰ روز پیوسته ادامه داشت..
و بعد مراسم خیرات دادن ؛ جمعه شبها برای سالیان طولانی بر سر قبر غازان ادامه داشت.
.
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "سوترای دل" ❤️ اشو ❤️
چرا اشو معتقد است که تلاش برای قوی بودن، خود ریشه در احساس «ضعف و حقارت» دارد، و چگونه پذیرش ضعف میتواند ما را به آرامش برساند؟]
اشو در کالبدشکافی این مفهوم توضیح میدهد که تلاش برای قوی بودن، مستقیماً از احساس حقارت و ضعف درونی سرچشمه میگیرد. او با اشاره به مفاهیم روانشناختی (مانند دیدگاه آدلر درباره عقده حقارت) بیان میکند که این ضعف است که میخواهد قوی باشد، و این احساسِ حقارت است که میل به برتری را در انسان ایجاد میکند [22، 250].
اشو دلایل روانشناختی این تضاد و راهکار رسیدن به آرامش را در محورهای زیر تشریح میکند:
۱. قدرتطلبی به عنوان نقابی برای پوشاندن ضعف:
اشو توضیح میدهد که تمام سیاستها و قدرتطلبیهای جهان بر همین اساس (عقده حقارت) بنا شدهاند. تنها افرادی که در درون احساس حقارت و ضعف میکنند به دنبال سیاست و قدرت میروند تا این ضعف را پنهان کرده و خود را به دیگران ثابت کنند
. اما فاجعه اینجاست که با رسیدن به قدرت بیرونی (مثلاً رئیسجمهور شدن) یا انباشتن ثروت، فرد در اعماق وجودش همچنان میداند که ضعیف است. در واقع، این قدرتِ بیرونی باعث میشود که فقر و ضعفِ درونی در یک تضاد آشکار، با وضوح بیشتری احساس شود
.
۲. شرطیشدگیِ رقابتیِ جامعه:
به انسانها آموزش داده شده است که قوی باشند، زیرا جامعه ما را برای رقابت، جاهطلبی، منیت، خشونت و پرخاشگری تربیت کرده است
. اما اشو میپرسد: «چه ایرادی در ضعیف بودن وجود دارد؟ چگونه یک 'جزء' میتواند قوی باشد؟» ما انسانها قطرات کوچکی در یک اقیانوس پهناور هستیم و جزء ذاتاً در برابر کُل ضعیف است. قدرت واقعی ما تنها در یگانگی و همراهی با حقیقت (کُل) است؛ جنگیدن با رودخانه هستی و تلاش برای حرکت در خلاف جهت آب، تنها ضعف ما را بیشتر نمایان میکند [247، 248].
۳. پذیرش ضعف و پایانِ جنگ درونی:
اشو رویکردی کاملاً متفاوت ارائه میدهد و میگوید: «ضعف زیباست. در آن آرام بگیرید، آن را بپذیرید و از آن لذت ببرید»
. او کالبدشکافی میکند که ایده قوی بودن و احساس ضعف، مانند دو قطب متضادِ یک سکه هستند که تنها با هم زنده میمانند. تلاش برای تبدیل کردن ضعف به قدرت کاری کاملاً پوچ و محال است. راهکار رهایی این است که جاهطلبی برای «قوی شدن» را رها کنید؛ وقتی این میل کنار گذاشته شود، احساس «ضعف» نیز دیگر نمیتواند در شما باقی بماند و پایه و اساس خود را از دست میدهد
.
۴. رسیدن به آرامش از طریق رهاسازی (Let-go):
هنگامی که ایده قوی بودن دور انداخته میشود، ضعف نیز ناپدید شده و هر دو با هم از بین میروند
. اشو توصیه میکند تمام بایدها، نبایدها و ایدهآلها را دور بریزید، در وجودِ طبیعیِ خود آرام بگیرید و شناور شدن با رودخانه زندگی را بیاموزید [246، 248، 249].
وقتی دست از جنگیدن و تلاش برای اثبات خود برمیدارید، ناگهان متوجه میشوید که دیگر نه ضعیف هستید و نه قوی؛ بلکه در هماهنگیِ مطلق با خداوند (هستی) قرار گرفتهاید و آرامشی عظیم تمام وجودتان را فرا میگیرد
.
تا زمانی که این دو پادکست در استودیو برای شما آماده شوند، بیایید به یکی از کالبدشکافیهای بسیار تکاندهنده اشو در همین منبع درباره «دانش به عنوان یک نفرین و راز خطبه گل» بپردازیم:
اشو در این کتاب کالبدشکافی میکند که چرا «دانش عاریتی» (Knowledge) بزرگترین مانع برای رسیدن به حقیقت است و چرا او آن را یک فاجعه و نفرین مینامد. اشو توضیح میدهد که وقتی شما با یک گل وحشی روبرو میشوید و نام آن را نمیدانید، در حالتِ «شگفتی و بیذهنی» قرار دارید. در آن لحظه هیچ فاصلهای بین شما و گل وجود ندارد و شما با هستی پُل زدهاید. اما به محض اینکه ذهن شما میگوید «این یک گل سرخ است»، دانش وارد عمل شده و فوراً یک فاصله و شکافِ روانی بین شما (به عنوان ناظر) و گل ایجاد میکند [141، 142].
اشو میگوید دانش همیشه بین ما و واقعیت، «فاصله» (Distance) ایجاد میکند. به همین دلیل داستان انجیل درباره سقوط آدم از بهشت به خاطر خوردن میوه «درخت دانش» یکی از عمیقترین حقایق روانشناختی است [143، 144]. برای رسیدن به خردِ اصیل (Prajnaparamita)، ذهن باید کاملاً عریان و خالی از دانش شود.
راز خطبه گل (Flower Sermon):
روزی بودا با یک گل نیلوفر در دست به میان ده هزار شاگردش آمد و بدون آنکه کلمهای بگوید، در سکوت نشست و فقط به گل نگاه کرد. ده هزار نفر گیج و بیقرار شده بودند، اما ناگهان یکی از شاگردان به نام «ماهاکاشیاپا» (Mahakashyapa) لبخند زد! بودا گل نیلوفر را به او داد و گفت: «آنچه را که میتوان با کلمات گفت به شما گفتم، و آنچه را که نمیتوان گفت به ماهاکاشیاپا دادم!» [117، 118].
کالبدشکافی روانشناختی اشو:
اشو میگوید در آن لحظه هیچچیز از بودا به ماهاکاشیاپا منتقل نشد جز «سکوت مطلق و تهیبودگی» (Shunyata). وقتی بودا در سکوت کامل و بیذهنی بود، ماهاکاشیاپا نیز ذهن خود را رها کرد و دو سکوت با هم ادغام شدند. در آن لحظه ماهاکاشیاپا طعم «هیچبودن» (Nothingness) را چشید و خندید [119، 120].
پیام اشو این است:
حقیقت را نمیتوان از طریق کتابها و کلمات (دانش) انتقال داد؛ حقیقت تنها زمانی وارد میشود که شما به یک فضای خالی، بدون پیشداوری، و به معصومیتِ یک کودک تبدیل شوید [158، 285].
راز_اشو_برای_پر_کردن_خلأ_درون.m4a26.85 MB
کالبدشکافی اشو درباره حماسه «گیلگمش» چیست، و چرا او معتقد است که انسان تنها زمانی واقعاً متولد میشود که با واقعیت مرگ روبرو شود؟
اشو در کالبدشکافی حماسه گیلگمش، داستان این پادشاه باستانی را به عنوان نمادی از تکامل آگاهی انسان در مواجهه با مفهوم مرگ تفسیر میکند. گیلگمش تا نیمه عمر خود مانند بقیه بشریت در توهمی عمیق زندگی میکرد؛ او میدانست که انسانها میمیرند، اما مرگ را پدیدهای میدانست که فقط برای «دیگران» اتفاق میافتد و پیکانِ مرگ هنوز قلب خودش را نشانه نگرفته بود [119، 120]. اما روزی در کنار رودخانه فرات نشست و اجساد بیشماری را دید که بر اثر یک بیماری همهگیر روی آب شناور بودند. در آن لحظه ضربه بیداری بر او وارد شد و با خود گفت: «مرگ برای من هم اتفاق خواهد افتاد. تا کی میتوانم زنده بمانم؟»
. اشو میگوید دقیقاً در همان روز بود که گیلگمش به یک «انسان» تبدیل شد
.
اشو توضیح میدهد که انسان تا پیش از رویارویی با واقعیتِ مرگِ خود، صرفاً مانند حیوانات زندگی میکند [121، 122]. حیوانات، درختان و پرندگان میمیرند، اما هیچآگاهی و دانشی نسبت به مرگِ خود ندارند
. اشو با اشاره به دیدگاه مارتین هایدگر که میگوید «انسان موجودی رو به سوی مرگ است»، کالبدشکافی میکند که آگاهی از مرگ، همان عاملی است که انسان را واقعاً متولد میکند
. دلیل روانشناختیِ این امر آن است که اگر ندانید خواهید مرد، هرگز نمیتوانید «درست» و بیدار زندگی کنید
. مرگ به عنوان پسزمینهی حیات عمل میکند؛ درست مانند تاریکیِ شب که باعث میشود ستارگانِ زندگی به وضوح بدرخشند و خود را نشان دهند
. بدون درک این پسزمینه، زندگی کاملاً کدر و ناآگاهانه سپری میشود.
اشو حماسه گیلگمش را به عنوان نقشه راهِ تمام بشریت در رویارویی با مرگ، به سه مرحله روانشناختی تقسیم میکند:
۱. زیستن در خوابِ حیوانی:
بشریت در ابتدا کاملاً ناآگاه است و اصلاً متوجه سایه مرگ نیست
. ۲. تلاش برای جاودانگیِ نام (انکار مرگ): گیلگمش با درک مرگ، ابتدا سعی کرد با ساختن کاخها، خلق آثار هنری و سرودن شعر، نام خود را در تاریخ جاودانه کند تا بدین طریق بر مرگ غلبه کند [122، 125].
اما با مرگِ صمیمیترین دوستش، دومین انقلاب درونیِ او رخ داد و فهمید که حتی اگر نامش در یاد هزاران نفر زنده بماند، برای او که دیگر وجود ندارد هیچ فایدهای نخواهد داشت و به او «زندگی» نمیبخشد [123، 125]. ۳. جستجوی بیهوده برای جاودانگی فیزیکی: گیلگمش سرانجام آواره کوه و بیابان شد تا راز جاودانگی فیزیکی را پیدا کند، اما درست در لحظهای که پیرمردی دانا بوتهی جاودانگی را به او نشان داد و او به سمت آن دوید، ماری او را نیش زد و جان باخت [124، 125].
پیام نهایی و تکاندهندهی اشو در این کالبدشکافی این است که حماسه گیلگمش نشان میدهد تمام تلاشهای انسان برای فرار از مرگ یا جایگزین کردن آن (با شهرت یا بقا)، یک شکست مطلق است
. مرگ چیزی نیست که بتوان از آن گریخت، بلکه واقعیتی است که باید کاملاً پذیرفته شود
. اشو میگوید راز رهایی این است: «تنها زمانی که مرگ را به طور کامل بپذیرید، از آن فراتر رفتهاید (Transcend)»
.
تا زمانی که این پادکستها در استودیو برای شما آماده شوند، بیایید به یکی از تکاندهندهترین داستانها و کالبدشکافیهای اشو در همین منبع درباره «خطرِ مراقبهی بدون عشق و داستان آریا آسانگار» بپردازیم:
اشو برای توضیح اینکه چگونه «هوشیاری و سکوت» به تنهایی میتواند انسان را تبدیل به یک تکهسنگِ یخزده کند، داستان آریا آسانگار (یکی از بزرگترین استادان بودایی) را نقل میکند. آریا آسانگار برای سه سال به غاری در هیمالیا رفت و تمام انرژی خود را فقط صرف «آگاه شدن» کرد. او کاملاً ساکت و سرشار از نور شد، اما چیزی در اعماق وجودش یخ زده بود؛ هیچ گرمایی وجود نداشت و درونش مانند یک بیابان سرد و بیگانه بود
.
او ناامید از غار بیرون آمد، اما با دیدن پرندهای که بارها و بارها تلاش میکرد لانهای بسازد، دوباره امید گرفت و سه سال دیگر به غار برگشت. این رفت و برگشتها دوازده سال طول کشید! او هر بار ساکتتر میشد، اما گرما و عشق همچنان غایب بود [735، 736].
پس از دوازده سال، او تصمیم گرفت برای همیشه مراقبه را رها کند. در مسیر بازگشت به شهر، سگی را دید که در حال مرگ بود و بدنش پر از زخم و کرم شده بود. ناگهان برای اولین بار در طول دوازده سال، موجی از شفقت و عشقِ عمیق تمام وجود او را فرا گرفت. او نشست تا زخمهای سگ را بشوید و به او کمک کند.
در همان لحظه، ناگهان بودا در مقابل چشمانش ظاهر شد!
آریا با حیرت پرسید: «استاد، در این دوازده سال که من شبانهروز در حال سختترین مراقبهها بودم، شما کجا بودید و چرا الان ظاهر شدید؟» بودا پاسخ داد: «من همیشه اینجا در کنار تو بودم، اما تو تنها زمانی میتوانی من را ببینی که در "عشق" ذوب شوی!» [737، 738].
کالبدشکافی روانشناختی اشو:
اشو هشدار میدهد که مراقبه و هوشیاری به تنهایی کافی نیست. اگر شما فقط روی «آگاه بودن» کار کنید اما عشق را فراموش کنید، به یک کامپیوترِ ساکت اما بدون قلب تبدیل میشوید. اشو میگوید: «مراقبه کنید، اما هرگز یخ نزنید. آگاه باشید، اما هرگز سرد نشوید. بگذارید "عشق" همیشه معیار نهایی و شکوفاییِ مراقبهی شما باشد» [738، 739].
کتاب ❤️ "یک گلسرخ، یک گل سرخ است، یک گلسرخ" ❤️ اشو ❤️
محسن عزیز، این داستان یکی از کالبدشکافیهای طنز و عمیق اشو در کتاب Above All Don't Wobble است که به زیبایی «بیماری فردا» و تلهی به تعویق انداختن زندگی را فاش میکند.
داستان:
سه نفر به رم سفر کردند و به ملاقات پاپ رفتند. نفر اول با نگرانی پرسید: «ای پدر مقدس، چه زمانی صلح جهانی برقرار میشود؟» پاپ پاسخ داد: «پس از ۲۵ سال.» آن مرد شروع به گریه کرد و گفت: «افسوس که تا آن زمان من زنده نخواهم بود!» نفر دوم پرسید: «چه زمانی فقر در جهان ریشهکن میشود؟» پاپ گفت: «پس از ۵۰ سال.» او هم با گریه گفت: «حیف که آن روز را نخواهم دید.» نفر سوم پرسید: «چه زمانی ما یک پاپِ واقعاً بیدار و روشنضمیر خواهیم داشت؟» این بار خودِ پاپ شروع به گریه کرد و گفت: «افسوس که تا آن زمان من زنده نخواهم بود!»
کالبدشکافی اشو:
اشو توضیح میدهد که ذهن انسان همیشه در «آینده» زندگی میکند. ما برای شروعِ زندگی و شادی، همیشه شرط و شروطی داریم (وقتی صلح شود، وقتی ثروتمند شوم...). این داستان نشان میدهد که حتی مذهب سازمانیافته (نماد پاپ) نیز در تلهی «شدن» و زمان گرفتار است. پیام اشو این است: زندگی را به فردا موکول نکنید؛ زیرا فردا هرگز نمیآید. «تلوتلو نخوردن» یعنی حضور قاطع در همین لحظه، بدون نوسان میان گذشته و آینده.
پایان_خستگی_مفرط_با_هنر_تلوتلو_نخوردن.m4a49.38 MB
چرا اشو میگوید ترس و عشق با هم مرتبطاند، و جوامعی که در آنها «سکس» سرکوب میشود ناخودآگاه «مرگ» و ترسهای مرتبط با آن را نیز سرکوب میکنند؟
اشو در کتاب Above All Don't Wobble کالبدشکافی عمیقی از پیوند «زندگی و مرگ» ارائه میدهد. او معتقد است که سکس (آغاز زندگی) و مرگ (پایان زندگی) دو قطب یک انرژی واحد هستند.
انکار زندگی، انکار مرگ است: اشو میگوید جوامعی که سکس را سرکوب میکنند، در واقع از «نیروی حیات» وحشت دارند. وقتی شما با سرچشمه زندگی (سکس) میجنگید، به طور خودکار از پایان آن یعنی مرگ نیز میترسید. در این فرهنگها، هر دو موضوع به تابوهای پنهانی تبدیل میشوند که مانع از تجربه تمامعیار هستی میگردند.
تضاد ترس و عشق:
عشق یک انبساط (Expansion) است و ترس یک انقباض (Contraction). اشو توضیح میدهد که شما نمیتوانید همزمان هم منقبض باشید و هم منبسط. ترس باعث میشود خودتان را پشت دیوارهای دفاعی پنهان کنید، و این دقیقاً همان جایی است که عشق میمیرد. برای تجربه عشق واقعی، باید شجاعتِ رها کردنِ ترس از فنا شدن (مرگ) را داشته باشید.
تا زمانی که این پادکست و ویدیو در استودیو برای شما آماده شوند، بیایید به کالبدشکافیِ تکاندهندهی اشو دربارهی عنوان همین کتاب بپردازیم: «چرا بشریت اسکیزوفرنیک شده است و راز تلوتلو نخوردن چیست؟»
اشو در توضیح این مفهوم به یک ضربالمثل بسیار عمیق از مکتب ذن اشاره میکند: «وقتی مینشینی، فقط بنشین. وقتی راه میروی، فقط راه برو... و مهمتر از همه، تلوتلو نخور (Above all, don't wobble)»
.
کالبدشکافی روانشناختی اشو این است که بشریت امروز تقریباً به یک اسکیزوفرنی (روانگسیختگی) دستهجمعی مبتلا شده است، زیرا ما همیشه آموختهایم که احساسات و کارهایمان را «سرکوب» یا «اجبار» کنیم. وقتی شما خودتان را مجبور به انجام کاری میکنید، بلافاصله در درونتان به دو نیمه تقسیم میشوید: بخشی که میخواهد بخندد یا کاری را انجام دهد، و بخشی که مقاومت کرده و اجازه نمیدهد [1، 2]. در این حالت یک «سگ بالادست» (Topdog) و یک «سگ زیردست» (Underdog) در روان شما شکل میگیرد که مدام در حال جنگ هستند و این شکاف هر روز بزرگتر میشود
.
راهکار اشو برای بازگشت به یکپارچگی: او میآموزد که هر کاری میکنید، آن را آنقدر توأم با آرامش و پذیرش انجام دهید که هیچ «تلاشی» در آن نباشد
. اگر از راه رفتن لذت میبرید، با تمام وجود راه بروید. اما اگر ناگهان احساس کردید که دیگر تمایلی به حرکت ندارید، بلافاصله همانجا بنشینید؛ حتی یک قدم هم نباید برخلاف میل درونیتان برداشته شود! این «کشانکشان بردنِ خود»، دقیقاً مکانیزم ایگو و نفسِ سلطهگر (Manipulator) است که میخواهد همیشه بر طبیعت شما کنترل داشته باشد
.
اشو تأکید میکند که ما باید از قضاوت کردن خودمان دست برداریم.
مثلاً اگر در حال یک گفتگوی عمیق هستید و ناگهان احساس کردید میخواهید سکوت کنید، به جای تظاهر کردن و کامل کردنِ جملات از روی رودربایستی، همانجا سکوت کنید [4، 5].
اگر یاد بگیریم بدون قضاوت و با پذیرش مطلق حرکت کنیم و سایهی تمامیتِ خود باشیم، یک آرامش عظیم ما را در بر میگیرد و همهچیز به یک «برکت» تبدیل میشود [5، 6].
کتاب ❤️ "مهمتر از همه، لرزان نباش" ❤️ اشو ❤️
کالبدشکافی تکاندهنده اشو درباره «عقده مادر» چیست، و چرا او میگوید جستجوی ناخودآگاهِ مادر در وجودِ شریک عاطفی، عامل اصلی مشکلات جنسی و نابودی عشق در مردان است؟]
اشو در کالبدشکافی عمیق و تکاندهندهی خود از روان مردان، فاش میکند که تقریباً تمام مشکلات جنسی و عاطفی مردان ریشه در حلوفصل نشدن رابطهشان با مادر دارد [717، 724]. این گره روانی یا «عقده مادر»، ناشی از این واقعیت است که مادر نخستین زنی است که یک پسر در زندگیاش با او ارتباط برقرار میکند و نخستین عشقِ او کاملاً غیرجنسی (Non-sexual) است
.
دلیل نابودی عشق و تولد مشکلات جنسی در مردان در چند محور اساسی روانشناختی کالبدشکافی میشود:
۱. جستجوی ناخودآگاهِ مادر در معشوق: مردان در بزرگسالی، ناخودآگاه در زنانی که عاشقشان میشوند به دنبال مادر خود میگردند. هر مردی دوست دارد زنی که دوستش دارد، در اعماق وجودش همان مادرِ او باشد. ذهن مرد مدام به دنبال نشانههای آشنا میگردد —چهره، چشمها، بینی، یا طرز راه رفتن— تا تصویر مادر را روی شریک عاطفیاش فرافکنی کند
۲. تضاد ویرانگر میان عشق پاک و میل جنسی (تابوی پنهان):
فاجعه زمانی رخ میدهد که مرد باید با این زنِ جدید (که اکنون در ناخودآگاهش جایگاه مادر را پیدا کرده) رابطه جنسی برقرار کند. از آنجا که مادر یک اُبژه عشقِ غیرجنسی است، هر مردی که واقعاً زنی را دوست داشته باشد، در حین رابطه جنسی با او احساس گناهِ عمیقی را تجربه میکند. او در ناخودآگاهِ خود احساس میکند که در حالِ همآغوشی با مادر خویش است؛ یک بازدارندگی و تابوی عظیم که حتی فکر کردن به آن نیز برای روانِ انسان غیرممکن و ترسناک است [718، 719، 720].
۳. ریشه روانی ناتوانی جنسی و زودانزالی:
اشو فاش میکند که بسیاری از مشکلات جنسی مردان (مانند ناتوانی جنسی یا انزال زودرس) ریشه فیزیولوژیک ندارند، بلکه ناشی از همین ترس و احساس گناهِ پنهان هستند. مرد در برابر زنی که عاشق اوست، آنقدر مضطرب، وحشتزده و درگیرِ ترس میشود که انرژیاش دچار اختلال میگردد. اشو میگوید از هر صد مردِ ناتوان، هفتاد و پنج نفر فقط دچار ناتوانیِ روانی (Psychological) هستند، زیرا وقتی به زنی که دوستش دارند نزدیک میشوند، سایهی «مادر» وارد اتاق خواب میشود و آنها را فلج میکند [724، 725].
۴. راز روسپیگری و تفکیک سکس از عشق:
اشو برای اثبات این کالبدشکافی به پدیدهی تکاندهندهای اشاره میکند: همین مردانِ ناتوان، در ارتباط با یک روسپی هرگز دچار ناتوانی جنسی یا احساس گناه نمیشوند! دلیل آن بسیار ساده است: آنها روسپی را واقعاً «دوست ندارند»، بنابراین او نمیتواند نمادِ مادرِ آنها باشد. در آنجا فقط سکسِ بدون عشق وجود دارد و در نتیجه تابوی مادر فعال نمیشود [720، 725].
اشو معتقد است تا زمانی که عقدهی مادر در روان مردان حل نشود، روسپیگری هرگز از جهان محو نخواهد شد، زیرا روسپیان نیازی روانی را برای این دسته از مردان برآورده میکنند: ارائه سکسِ بدونِ حضور سایهی مادر
.
راهکار و پیام اشو:
تنها راه رهایی از این زندان، رسیدن به بلوغ روانی و تسویهحسابِ عاطفی با گذشته است
. اشو میگوید مرد باید یاد بگیرد معشوقش را نه به عنوان یک مادر، بلکه به عنوان یک انسان بالغ، یک دوست، و یک همسر دوست داشته باشد. تا زمانی که مرد نتواند سایه مادر را کنار بگذارد و مستقیماً با خودِ «زن» روبرو شود، تمام مشکلات جنسیاش پابرجا خواهد ماند و عشق و سکس هرگز نمیتوانند در کنار هم به شکوفایی برسند [720، 723].
