2 267
Obunachilar
+424 soatlar
+97 kun
+5330 kun
Postlar arxiv
2 267
عیب رندان مکن ای زاهده پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
2 267
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها .
2 267
من آن بودم كه مىگفتم به هر پرسش دو صد پاسخ
كنون گر نام من پرسی جوابش را نميدانم.
2 267
اندوهگین نباش سرزمین من. در شکافِ زخمهایت، بذرِ گل کاشتهام؛
تو روزی سراسر گلستان خواهی شد.
2 267
از جان چه خبر گیری و از چشم چه پرسی
آن بیتو پر از آتش و این بیتو پر آب است
2 267
نگاهت میکنم؛ خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم، از دل نشان دارد.
