uz
Feedback
بی‌دِل

بی‌دِل

Kanalga Telegram’da o‘tish

هنرجو داستان نویسی. شیفته‌ی طبیعت.

Ko'proq ko'rsatish
403
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
-230 kun
Postlar arxiv
photo content

هانا خیلی خوشحالم که می‌نویسی و توی نوشتن انقدر جسوری.. تو خیلی منو یاد خودم می‌ندازی:)

بودن.m4a7.93 MB

photo content

به آسمون نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم اگه یه قافله ابر با یه عالمه بارون تو دلشون تصمیم بگیرن سفر کنن به یه شهر دور و فصل پاییز شروع به باریدن کنن، بعد یکی از این ابرها بین راه گم بشه و دو فصل دیرتر، چله‌ی تابستون، برسه به مقصد؛ حالا باید چیکار کنه؟ احتمالا یا باید اون همه بارون رو توی دل خودش نگه داره یا چله‌ی تابستون، زیر نور خورشید بباره‌‌. ولی خب این بارون به زمین نرسیده بخار میشه.

آیا رشد کردن فقط اینه که همیشه بهتر بشیم؟ یا اینکه یاد بگیریم به خودمون اجازه بدیم و بگیم: همین چیزی که امروز ساختم، برای امروز کافیه؟

بله، منم موافقم؛ پاییز یهو میاد!

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+3

photo content
+1

Repost from بی‌دِل
آقای عباس معروفی زحمت کشیدن و سفر رفتن رو به بهترین شکل ممکن تفسیر کردن و گفتن که "سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه این‌همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جایی دیگر. هیچ درختی برای‌شان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش‌تر و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم."

بعد فهمیدم مهمون دارم✨ سریع همونو پریدم تو خرید، خوشم میاد برم بازار، بهترین فروشنده هرچیزیو پیدا کنم،برنجو از کسی بخرم که فق
بعد فهمیدم مهمون دارم✨ سریع همونو پریدم تو خرید، خوشم میاد برم بازار، بهترین فروشنده هرچیزیو پیدا کنم،برنجو از کسی بخرم که فقط برنج داره، چای رو از کسی که فقط چای داره، با صاحب مغازه‌ها سه ساعت حرف بزنم، بذارم بهم یه چیزایی یاد بدن و یاد بگیرم. اصن واسه یه مهمونی کوچولوی یهویی هم خوشم میاد برنامه ریزی کنم، سه صفحه برنامه نوشتم، شاید مسخره باشه اما من خیلی دوست دارم چیزایی که دلخوشی‌های کوچولویی هستن رو جدی بگیرم! و چیزهای جدی رو مسخره! از حرفای «اوو حالا که چی! حالا کی حوصله داره! حالا ولش کن» بیزارم. من ول نمی‌کنم و حوصله‌ی چیزای مسخره رو خیلی دارم من! :))

photo content
+1

گفت تو نويسنده شدی كه مجبور نباشى كار كنى‌. بيشتر نویسنده‌ها در برابر اين اتهام با بدخلقى می‌گویند: مگر نوشتن كار نيست؟ اما حرفش پر بيراه نبود، حتى فکر محدود شدن و تعريف شدن با كارى كه باب ميلم نباشد رعشه به اندامم ﻣﻰاندازد. راه حلش زنجيره‌اى از كارهاى پاره‌وقت بود كه هروقت دلم مى‌خواست مى‌توانستم رهايشان كنم (تا زمانى كه رسما نويسنده شوم.)

Repost from .حِرمان.
.🖤.
.🖤.

photo content
+1