en
Feedback
بی‌دِل

بی‌دِل

Open in Telegram

هنرجو داستان نویسی. شیفته‌ی طبیعت.

Show more
406
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
نمی‌دانم، شاید سرم را به درختان بکوبم.

photo content

بعضی وقت‌ها که به باغچه آب می‌دم، سعی می‌کنم شلنگ رو بالا بگیرم و انگشتم رو روش جوری تنظیم کنم که آب به شکل بارش بارون روی گل و درخت‌ها پایین بیاد. اون‌ها که نمی‌فهمن، بذار فکر کنن هر روز داره بارون میاد؛ شاید تنها چیزی که اون درخت توی اون لحظه نیاز داشته باشه، بارون باشه.

دردناک ترین قسمت نبودنت این است که زندگی ادامه دارد مامان. می‌دانی! دنیا شبیه تو نیست که ظهر باهم دعوا کنیم و شب برای شام صدایم بزند. دنیا ولم می‌کند تا از گرسنگی بمیرم! راستش را بخواهی خیلی دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم. از همه‌چیز. مثلا بگویم امروز چه پوشیدم، چه خوردم، با چه کسی حرف زدم، چه چیزی خوشحالم کرد و چه چیزی آن‌قدر غمگینم کرد که دلم خواست سرم را بگذارم روی زانوهایت و هیچ حرفی نزنم. بعد یادم می‌آید که نیستی. می‌بینی مامان! من هر روز از همین چیزهای کوچک شکست می‌خورم. در پیامک برایت نوشتم کاش اینجا بودی و پاک کردم. بعد نوشتم می‌خواهم جای تو قبل از فوت کردن شمع تولدت آرزویی کنم. نمی‌دانم آدم برای مرده‌ها چه آرزویی باید بکند. بعد فکر می‌کنم کاش می‌شد آدم برای عزیزِ رفته‌اش چیزی بفرستد. یک تکه از آفتاب صبح. بوی نان تازه. صدای باران روی پنجره. یا حتی یک روز معمولی از زندگی‌اش را. می‌فرستادم برایت و می‌گفتم ببین مامان امروز هم گذشت. اصلا تلخ‌ترین و بدترین قسمت بزرگ شدن بدون تو این بود که هیچوقت ندیدی چه چیزهایی را یاد گرفتم. ندیدی از چه چیزهایی گذشتم. ندیدی چند بار خودم را از روی زمین جمع کردم و وانمود کردم اتفاقی نیفتاده. ندیدی کجاها ترسیدم و با این حال جلو رفتم. ندیدی چقدر شبیه همان آدمی شدم که یک روز فکر می‌کردم هنوز خیلی وقت دارم تا بشوم. حالا تولد توست. پس امشب جای تو آرزو می‌کنم؛ نه برای تو. برای خودم. که کاش بتوانم یک روز بی‌آنکه از خودم بابت زنده ماندن خجالت بکشم زندگی کنم. تولدت مبارک.

این روزا همه چیو بوکمارک می‌کنم. بعدا ببینم، بعدا بخرم، بعدا بخونم. زندگیمم بوکمارکه فعلا. بعدا تجربه‌ش می‌کنم.

photo content

photo content
+1

چیزی نیست، منم دارم سعی می‌کنم خوب زندگی کنم؛ اولشه، بلد نیستم هنوز گاز و ترمز رو اشتباه می‌گیرم.

بعضی‌ها رو که نگاه می‌کنم با خودم میگم خداروشکر که لااقل شبیه اینا نیستم.

photo content

پنجاهِ من با پنجاهِ تو می‌تونه صد بشه.

همش که نباید ترسید! راه که بیفتیم ترسمان می‌ریزد.

photo content

یادمه کلاس سوم بودم و با یکی از هم‌کلاسی‌هام دعوام شده بود و از اون جایی که من عادت داشتم همیشه از سیر تا پیاز روزمو واسه مامان تعریف کنم؛ موضوع دعوا رو هم بهش گفتم. الان یادم نیست علت اون دعوا چی بود و من قضیه رو چقدر به نفع خودم تعریف کردم و چقدر تقصیرا رو گردن هم‌کلاسیم انداختم. اما جوابی که مامان بهم داد هنوز یادمه؛ بهم گفت تو قراره سال‌های زیادی از زندگیت تو این مدرسه باشی و شاید اون آدم هم همیشه و با تو توی اون مدرسه بمونه پس اینارو ول کن و خوش بگذرون. من اون موقع نفهمیدم حرف و منظورِ مامان رو اما الان که بهش فکر می‌کنم می‌فهمم که چرا اون روز اون حرفو بهم زد. من نمی‌تونم مشخص کنم که اطرافم چه اتفاقی بیفته و زندگی روی چه مداری حرکت کنه اما چیزی که می‌تونم انجام بدم اینه که خوش بگذرونم. شاید خیلی از لحظه‌هامو از دست داده باشم اما مامان بالاخره اون دختر‌کوچولو ۹ ساله بزرگ شد و فهمید اون روز‌ چی بهش می‌گفتی.

به همه که نه، به تو میگم این رازامو فقط!

شکست نور (اِما)- Light bending (Emma).mp39.31 MB

photo content

فکر می‌کنم جای خالی مامان و بابا، درواقع جای خالی بودنشان نیست؛ جای خالی تکه‌ای از قلبم است که خانه‌یشان بوده و به نامشان بوده و حالا به وقت سفر و بستن بار و بنه آن تکه را هم با خود برده‌اند. این است که همیشه در یاد نبودنشان گوشه‌ای از قلبم درد می‌گیرد و‌ می‌سوزد.

photo content