Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
Ko'proq ko'rsatish1 965
Obunachilar
+124 soatlar
+47 kunlar
-1430 kunlar
Postlar arxiv
1 965
و گاهی در تمام دنیا، تنها کاری که میخواهم برای همیشه انجام بدهم این است، نشستن شانه به شانهی تو و حرف زدن.
1 965
Repost from Saved Messages
او در میانهی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده میدهد. بیقراری در رگهایش میدود، همچون آتشی خاموشنشدنی که هرچه میکوشد زبانهاش فرو نمینشیند. گاه احساس میکند از قافلهی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بیرحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه مینگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش میروند و او اینگونه در جای خود فرو مانده است؟
هر روز او میگذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمیدهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار میکنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته و میرون . گاهی در میان جمع، تنهاییاش دوچندان میشود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمیافتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش میخواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز میشود از این بیقراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کمنور، اما واقعی.
1 965
او در میانهی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده میدهد. بیقراری در رگهایش میدود، همچون آتشی خاموشنشدنی که هرچه میکوشد زبانهاش فرو نمینشیند. گاه احساس میکند از قافلهی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بیرحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه مینگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش میروند و او اینگونه در جای خود فرو مانده است؟
هر روز او میگذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمیدهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار میکنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته و میرون . گاهی در میان جمع، تنهاییاش دوچندان میشود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمیافتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش میخواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز میشود از این بیقراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کمنور، اما واقعی.
1 965
Repost from اَسفَل 🇮🇷
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسهی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
بیا بیا که زمانی ز مِی خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
حافظ
1 965
Repost from محمّدِامین
دوستت دارم. نه از آن سبب که در من نوری افروخته باشی، که به آن سبب که تاریکیهایم را تاب آوردی.
1 965
او به من زخم میزد و من به همه میگفتم در چشمانش معصومیتی بیمثال وجود دارد. عشق آدمها را احمق میکند، شاید هم ناباور.
1 965
انگار زمان در زندگیام از حرکت ایستاده است. روزها یکی پس از دیگری میگذرند، بیآنکه تفاوتی میانشان باشد. هر صبح چشمانم را میگشایم، نه برای آغاز، بلکه برای ادامهی سکونی که نامش زندگیست. غم چنان در رگهایم ریشه دوانده که حتی نفس کشیدن، تلاشی بیثمر مینماید. کارهایم بر زمین ماندهاند، رؤیاهایم غبار گرفتهاند و من تنها نظارهگر گذر روز و شبم، بیآنکه ارادهای برای همراهی با جهان داشته باشم. گویی زندگیام در انتظار چیزیست که بازنخواهد گشت.
1 965
تمایل ناگهانی به مرگ، بیمفهوم شدن ارزشها، خستگی و درماندگی، و بلعیده شدن توسط روزمرگی، تیترهای فعلی زندگی من هستند.
1 965
رستاخیز دردهای من، خبر از رسیدن روزهایی میدهد که هرگز از یاد نبردهام. وقتی درد فروخفتهی معدهام با شدتی غیرقابل تحمل بیدار میشود، سردردهای بیوقفه رهایم نمیکنند و دوباره درد، ستون فقراتم را در خود میپیچید، میفهمم که هرگز هیچ بخشی از تنم، از رنج مرگ تو در امان نبوده است.
عزیزمن، از مدتی طولانی حرف میزنم، از دوهزار و نهصد و بیست و چهار روز و نه ساعت دوری.
اینکه مرگ چه بر سر تو آورد و چه بر سر من، خود قصهای است که لااقل بخشی از آن در مردمک چشمهایم خواناست. اگر گذاشته شدن در خاک استخوانهای تو را به پوسیدگی کشاند، گذاشتن تو در خاک و تحمل درد نبودن تو، استخوانهای مرا تهی و سست کرد. در آخرین دیدار که چشمهای بستهات را نگاه کردم و بوسیدم، بخشی از توان و شوق تپیدن قلبم درون پارچهی سفیدی که تو را در آن پیچیده بودند، جا ماند.
ما جوان بودیم عزیزم، تو برای مرگ جوان بودی و من برای تحمل مرگ تو. من میدانم چه دردی تو را از پای درآورد، اما تو چه میدانی که اندوه دوریات چگونه مرا کشت. چه میدانی که هر بار دیدن مزارت، چگونه از نور چشمهایم کاست. مرگ با تو بیرحم بود اما به من هم هیچ رحمی نکرد. سالها کوشیدم تا با چنگ زدن به هر خوشی و لذتی، کمی از درد و اندوهم بکاهم اما نبودن تو تسلی ناپذیرترین و درمان ناشدنیترین زخم زندگی من بود. داغ چیزهای بسیاری بر تن من مانده که رد آنها از بین نمیرود و بزرگترین آنها، نبودن توست.
اینجا همهچیز غم نبودن تو را به یاد من میآورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصهی نبودنت خالی نیست. دستت را همیشه روی شانههایم احساس خواهم کرد.
1 965
انسانها با امید زندهاند، اما امیدهایی که بیش از حد طول بکشند قاتلانی بیصدا هستند.
1 965
Repost from ناجه
من ممکن است عیبهای زیادی داشته باشم، اما نسبت به دوستانم وفادارم.
📚 قتل راجر آکروید
✍🏻 آگاتا کریستی
صفحهٔ - ۲۳۸ -
1 965
دلم میخواست فقط یکبار دیگه چیزی رو از اعماق قلبم باور کنم. اما هیچ چشمی، هیچبوسهای، هیچ لمسی اونقدر عمیق نیست که احساس برانگیختگی بهم دست بده.
1 965
کاش مشغولیت آنطور بود که فکرها کمتر پررنگ بودند. من فکر میکنم آنقدر به آن فکرهای سنگین و ننگین وابستهام، که مثل دست و پا همه جا همراه من میآیند. همواره به امید آسمان نیلیرنگ نشستهام. همان رنگی که انگار بین برزخ عصر و شب ماندی.
1 965
روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبهای ببینم دنیا را به آتش میکشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست و چه میکند.
1 965
یاد بگیر وقتی کسی خودش درگیر مشکلات است و باز به تو کمک میکند، آن کمک نیست، عشق است.
1 965
نیاموخته بود که وقتی غمی بر دلش سوار شده و قلبش را میفشارد، حرف بزند. همیشه گوشهای تنها و ساکت مینشست و پشت خندهای تلخ، احساساتش را مخفی میکرد.
