Saved Messages
Відкрити в Telegram
2 456
Підписники
-124 години
+117 днів
+48930 днів
Архів дописів
2 456
همواره یک نوع احساس غم و اندوه در قلبم احساس میکنم که از جنس غمهای معمولی نیست. عمیقتر از این حرفهاست. انگار از بدو تولد همراهم بوده و در روحام رخنه کرده است.
2 456
و حالا آنقدر خستهام که تمایلی به نیمه رازآلود و مبهم دیگران ندارم. اکنون شیفتهی نیمهی روشن آدمها هستم، حتی اگر همراه با زشتی و پلیدی باشد.
2 456
درحالی که میلام به سمت پنهان کردن بعد مذهبیم حتی از خودمه، درحالی که شصتبار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بیمعناترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد و گیر افتادم.
2 456
امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا علیرغم محتوای مناسب (با توجه به تعاریف خودتون) خیلی سخت منبر میگیریم که یادم اومد من هرکی لفت میده رو بن میکنم و نمیتونه برگرده. به معنی واقعی کلمه شعبابیطالب :)))))
2 456
امروز داشتم به این دقت میکردم که چرا علیرغم محتوای نسبتا مناسب (با توجه به تعاریف خودتون) خیلی سخت منبر میگیریم که یادم اومد من هرکی لفت میده رو بن میکنم و نمیتونه برگرده. به معنی واقعی کلمه شعبابیطالب :)))))
2 456
او(یعنی تو) شیفتهی گل های وحشی،اشیای عتیقه، مکان های متروکه،کافه های کلاسیکِ قدیمی،کاغذ کاهی و خاطرات فراموش شده بود.امکان نداشت که در خیابان کنارش راه بروی و نبینی که جا مانده و زل زده به شکوفه های گیلاس،یک کلید زنگ زده یا تابلوی کوچهای که دیگر وجود ندارد!
#برنامهناشناسپلاس
2 456
امشب رو شما صحبت کنید. از این بگید که چجوری همه چیزو دور بریزیم و بریم یه گوشه بدون سوشیال زندگی کنیم.
2 456
اعتبار رابطه به آدمهایی است که آن را ساختهاند؛ به همهی لحظههایی که جمع میشوند و کنار هم مینشینند و قاب عکسی میشوند که در کهنسالی در بهترین قسمت خانهات میگذاری. پایداری رابطه هم فقط به ماندن در سختیها و گرفتاریها و یا سهیم شدن در شادیهای مشترک و نامشترک نیست. مهم این است که پیوسته به نقش خودت در استمرار رابطه واقف بودهای و همهچیز را به دیگری واگذار نکردهای. این شاید یکی از رازهای هستی باشد که حیات هر چیزی به استمرار است. زیادی ساده است؛ مراقبت از هر چیزی آن را زنده نگه میدارد. اما وقتی پای دوستی و اتصال دو تن وسط باشد، شاید زیادی سهلانگار میشویم و جادوی این راز چندان تکانمان نمیدهد. برای همین اغلب وقتی متوجه داراییهای عاطفیمان میشویم که از دستشان دادهایم؛ مثل بیرون افتادن از قصههایی که از قلبمان بزرگتر بودهاند. و این راز سادهی سختی است؛ اینکه ما فقط یکسمت ماجراییم و هرگز نمیتوانیم بهتنهایی و بدون حضور قاطع دیگری معنایی بسازیم که قرار است در دو تن جاری شود. کمال دوستی در حضور همزمان دو نفر است.
2 456
عزیزدلم، مدتیست دلم برای آغوشت تنگ شده؛ اما میدانم، نه تنها از من دوری، بلکه دیگر هرگز دیداری میان ما نخواهد بود.
2 456
کمالگرایی، عطشی خاموش است برای رسیدن به نهایتی که هرگز چهره نمینماید. ذهن کمالگرا هیچگاه در آرامش نمیماند، او به راهی دل میسپارد که دشوارتر است، چرا که آسانی را نشانهی بیارزشی میداند. هر گاماش سنجیده است؛ اما هر نتیجهای هرچند درخشان، در نظرش کمرنگ و ناتمام مینماید. او با هر موفقیت، تنها نقشی از نارسایی میبیند و اگر در اندک زمان ثمرهی بینقص نیابد، دلسردی در جاناش میدود. کمالگرا در سکوتی پراضطراب زیست میکند. میان تمنای تعالی و ترس از فرو ماندن. او جهان را از روزنهای تنگ مینگرد آنچنان که زیباییهای راه، در برابر تصویر محو مقصد، به چشماش نمیآیند. و شاید همین است رنج پنهان او؛ که همیشه در مسیر است بیآنکه هرگز به رضایت برسد.
نتیجهگرایی برای او باریست افزون بر کمالگرایی؛ دو ندایی که از دو سو جاناش را میکشند. ذهناش همواره میان «چگونه ساختن» و «چه بهدست آوردن» در رفتوآمد است. در دروناش، کمال میطلبد ظرافت بینقص مسیر را، و نتیجه میخواهد ثمر فوری و چشمگیر پایان را. او میان این دو میل، فرسوده میشود. هر گام را میسنجد، هر خطا را بزرگ میبیند و در عین تلاش برای بهترین بودن، از کندی پیشرفت خود میرنجد. وقتی دستاوردی حاصل نمیشود، خود را ناکام میپندارد، و اگر حاصل شود، در آن نیز نقصی میجوید. اندیشهاش همیشه در تب سنجش میسوزد؛ در پی نتیجهای که بیوقفه از دست میگریزد و در حسرت کمالی که هرگز به آن نمیرسد. او در میدان میان «باید» و «کافی است» گرفتار است؛ جایی که ذهن، بیش از آنکه بیافریند، خود را میفرساید.
2 456
از مرگ، و سپس فراموش شدن میهراسید. محو شدن از حافظهی دیگران مرگی دوباره بود، مرگی بیصدا و بینام. شبها وقتی سکوت در رگهای زمان میخزید، به این فکر میکرد که پس از او چه میماند؟ واژهای، تصویری، یا تنها گردی بر یک دفتر خاطرات قدیمی؟ او در تمنای جاودانگی، نه در جسم، که در یاد زیست میکرد. هر لبخند، هر کلام، و هر نگاهاش را چون دانهای در خاک خاطرهها میکاشت، به امید آنکه روزی در دل کسی دوباره سر بیاورد و سبز شود. اما در عمق جانش میدانست که هیچ نامی تا ابد نمیماند و همین دانستن، زخم آرامی بود که هر شب میتپید.
2 456
Repost from N/a
هیچ نمیفهمم معنا و دلیل زندگی رو. خسته و دلزدهام از هر چیزی که فکرشو بکنی و هیچچیز هیچ برق و شوری تو دلم ایجاد نمیکنه. گاهی فکر میکنم که شاید اگر فلان اتفاق رو رقم نزده بودم یا فلان فقدان رو تجربه نکرده بودم، حالم اینطور نبود؛ اما بلافاصله اصلاح میکنم که نه. مشکل عمیقتر و قدیمیتر از این حرفهاست. انگار که هر بار که مادری فرزندی رو از دلش بیرون میکشه در کنار نوزاد غمی هم زاده میشه و اون غم جنس و رنگ و بوی اون نوزاد رو میگیره، با اون رشد میکنه و شکل میگیره و مثل پیچکهای عزیز انقدر تن اون موجود رو احاطه میکنه تا در نهایت موجب مرگش میشه. انگار که سالهای سال روی سنگ قبرها و گواهی فوتها ما رو گول زده باشن و دلیل مرگ هر یک از ما رو چیز دیگهای نوشته باشن. ما همه از غم میمیریم. مرگ بر اثر زهر موجودی به نام غمینه(غم+ینه). مطمئنم بابا از همین مرد. و من حس میکنم چون اینو فهمیدم، غمینههای بیشتری سراغ من اومدن تا من نتونم به بقیه آدمها بگم اینجا چخبره.
