Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
Ko'proq ko'rsatish2 449
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kun
+48230 kun
Postlar arxiv
2 449
من هرگز برای آنکه بخواهم نامی از تو در یادم بماند، تلاشی نکردهام. اما نام تو بوده. از گذشتههای دور. پیش از نام من.
2 449
من هرگز برای اینکه بخواهم نامی از تو در یادم باشد تلاشی نکردهام. اما نام تو بوده. از گذشتههای دور. پیش از نام من.
2 449
دنیای پیرامونش، چنان زشت و بیبند و بار بود که با ظهور کوچکترین زیباییها دلش میخواست آن را با چشم و قلب و خیال، ببلعد.
2 449
آنقدر سادگیاش را با بیتوجهی و واقعی بودنش را با تهی بودن اشتباه گرفته بودند که دیگر میترسید خودش باشد و از آنجا که نمیتوانست نقابی بر روحش بگذارد، از همگان فاصلهای پرنشدنی میگرفت.
2 449
میخواهم با کسی بروم، که دوستش دارم.نمیخواهم هزینهی این همراه شدن، حساب و کتاب شود یا اینکه به خوبی و بدیاش فکر کنم. حتی نمیخواهم بدانم که آیا او هم، مرا دوست دارد یا نه! فقط میخواهم همراه کسی بروم، که دوستش دارم.
2 449
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم. اما سرانجام فراموش میکردم و آن که گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم عظمت روحم تحسیناش را برمیانگیخت و یا منشام را خوار میشمرد غافل از این که علت رفتارم سادهتر از این حرف ها بود. من حتی ناماش را فراموش کرده بودم.
2 449
میگفت غمگینم و من میدیدم که زنی عریان، زیر سنگینی سایهی یک مرد در درونش، میگِریَد.
2 449
تمـــام آن شبهایی که برای تو گریه میکردم، این اشک نبود که از چشمهای من میافتاد این تو بودی که از چشمهایم میافتادی.
2 449
اما دنیا، آنقدر چرخید و چرخید تا مرا در جایگاه تویی که نمیتوانستی بگذارد. تنها به این خاطر که من بفهمم تو بیشتر از من رنج میکشیدی.
2 449
آدمی بیچاره و مجبور است. برای پذیرفتن چیزهای آزاردهندهی بسیاری باید تلاش کند و این چیزها، هرگز تمامی ندارند.
2 449
هر روز در میان کسانی که از جنس تو نیستند برای چیزی میجنگی که از جنس تو نیست. تا هر شب در تنهایی ساکت و مأنوسات، به تصور آرزوهایی بپردازی که از جنس تواند، اما هرگز آن تو نخواهند شد.
2 449
میدانی چه حسی دارم؟ انگار که از میان هزاران ستارهٔ آسمان یک ستارهٔ کوچک را گم کرده باشم و دلتنگیاش، تمام آسمانم را گرفته باشد.
2 449
در مرحلهی خاصی از مواجهه با رنج، انسان تنهایی را بر میگزیند. چرا که متوجه میشود هر حضوری تنها رنجش را مضاعف میکند. درک پریشانی درونش برای ناظر بیرونی ناممکن است. سکوت را انتخاب میکند یا دیگر نقابها را؛ خشم، مسخرگی، بی تفاوتی و...
آلبر کامو
2 449
برای زندگی کردن زیادی لطیفی و برای مردن زیادی جانسخت. نه حوصلهٔ آدمها را داری و نه تحمل انزوا را. نه مجال خوشبینی را و نه استعداد ناامیدی را. نیمی از تو همواره بر سر راه آسایشت قرار گرفتهاست
