Saved Messages
Ir al canal en Telegram
2 453
Suscriptores
-424 horas
-77 días
+48130 días
Archivo de publicaciones
2 451
من هرگز برای آنکه بخواهم نامی از تو در یادم بماند، تلاشی نکردهام. اما نام تو بوده. از گذشتههای دور. پیش از نام من.
2 451
من هرگز برای اینکه بخواهم نامی از تو در یادم باشد تلاشی نکردهام. اما نام تو بوده. از گذشتههای دور. پیش از نام من.
2 451
دنیای پیرامونش، چنان زشت و بیبند و بار بود که با ظهور کوچکترین زیباییها دلش میخواست آن را با چشم و قلب و خیال، ببلعد.
2 451
آنقدر سادگیاش را با بیتوجهی و واقعی بودنش را با تهی بودن اشتباه گرفته بودند که دیگر میترسید خودش باشد و از آنجا که نمیتوانست نقابی بر روحش بگذارد، از همگان فاصلهای پرنشدنی میگرفت.
2 451
میخواهم با کسی بروم، که دوستش دارم.نمیخواهم هزینهی این همراه شدن، حساب و کتاب شود یا اینکه به خوبی و بدیاش فکر کنم. حتی نمیخواهم بدانم که آیا او هم، مرا دوست دارد یا نه! فقط میخواهم همراه کسی بروم، که دوستش دارم.
2 451
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم. اما سرانجام فراموش میکردم و آن که گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم عظمت روحم تحسیناش را برمیانگیخت و یا منشام را خوار میشمرد غافل از این که علت رفتارم سادهتر از این حرف ها بود. من حتی ناماش را فراموش کرده بودم.
2 451
میگفت غمگینم و من میدیدم که زنی عریان، زیر سنگینی سایهی یک مرد در درونش، میگِریَد.
2 451
تمـــام آن شبهایی که برای تو گریه میکردم، این اشک نبود که از چشمهای من میافتاد این تو بودی که از چشمهایم میافتادی.
2 451
اما دنیا، آنقدر چرخید و چرخید تا مرا در جایگاه تویی که نمیتوانستی بگذارد. تنها به این خاطر که من بفهمم تو بیشتر از من رنج میکشیدی.
2 451
آدمی بیچاره و مجبور است. برای پذیرفتن چیزهای آزاردهندهی بسیاری باید تلاش کند و این چیزها، هرگز تمامی ندارند.
2 451
هر روز در میان کسانی که از جنس تو نیستند برای چیزی میجنگی که از جنس تو نیست. تا هر شب در تنهایی ساکت و مأنوسات، به تصور آرزوهایی بپردازی که از جنس تواند، اما هرگز آن تو نخواهند شد.
2 451
میدانی چه حسی دارم؟ انگار که از میان هزاران ستارهٔ آسمان یک ستارهٔ کوچک را گم کرده باشم و دلتنگیاش، تمام آسمانم را گرفته باشد.
2 451
در مرحلهی خاصی از مواجهه با رنج، انسان تنهایی را بر میگزیند. چرا که متوجه میشود هر حضوری تنها رنجش را مضاعف میکند. درک پریشانی درونش برای ناظر بیرونی ناممکن است. سکوت را انتخاب میکند یا دیگر نقابها را؛ خشم، مسخرگی، بی تفاوتی و...
آلبر کامو
2 451
برای زندگی کردن زیادی لطیفی و برای مردن زیادی جانسخت. نه حوصلهٔ آدمها را داری و نه تحمل انزوا را. نه مجال خوشبینی را و نه استعداد ناامیدی را. نیمی از تو همواره بر سر راه آسایشت قرار گرفتهاست
