Saved Messages
رفتن به کانال در Telegram
1 962
مشترکین
-324 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1730 روز
آرشیو پست ها
1 963
هر زمان مشاهده کردید کسی دست و پا میزند، زیاد به این چیز و آن چیز چنگ میزند، زیاد حرف میزند و سپس حرفهایش را پس میگیرد، یعنی مستاصل شده است. آدم مستاصل، نه تذکر میخواهد نه راهنمایی. طعنه و سرکوفت که هیچ! آدم مستاصل مراعات میخواهد. اگر گوشی برای شنیدن خواست دریغ نکنید، وگرنه همانی باشید که همیشه بودید. تغییر در رفتار با چنین شخصی، حس استیصال را بیشتر میکند چرا که با خودش گمان میکند با رفتارهایش دارد وجههی خودش را هم خراب میکند و دوستانش را از دست میدهد؛
1 963
روزی میرسد که با همه چیز کنار میآیی. با غم، با رنج، فقدان، معمولی بودن، ضعفها و ناتوانیها. گویی که یه شب از خواب که برخواستی خودت را همانطور که هست میپذیری، با تمام آن نقاط ضعف و شاید قدرت.
از آن روز به بعد، همه چیز آسانتر است و زندگی قابل تحملتر. کافیست با خودت دمی بنشینی و صلح کنی
1 963
احساس تنفر و انزجار دارم نسبت به کسانی که بعد از یک انتظار طولانی، ناامیدم میکنند. انگار تو را به سرزمین خودشان دعوت کرده و بعد در غربت رهایت کرده باشند
1 963
ابتدا گمان میکردم تو پنجرهای هستی رو به دریا ، کمی که گذشت با خودم گفتم حتی شاید خود دریا هستی. مدتها بعد ساختمان بلندی رو به پنجرهام ساخته شد و در انتها فهمیدم تو تنها مالک آن ساختمان بودی!
1 963
عزیزتر جان
چشمانت، شبیه دریایی بیانتهاست؛ گاهی آرام و زلال، گاهی طوفانی و پرهیاهو. وقتی نگاهم در عمق چشمانت غرق میشود، دیگر نیازی به هیچ کلمهای ندارم. انگار تمام رازهای دنیا را درونشان میتوان پیدا کرد. درخشش آنها مثل نور ماه بر سطح آبهای آرام است، و من مسافری هستم که در این دریای بیکران گم شده، اما هیچوقت نمیخواهم راه بازگشت را پیدا کنم.
قامتت، همچون سرو بلندی که غرورش را از بادها و صلابتش را از زمین گرفته است. هر بار که در میان جمع میایستی، گویی طبیعت به تماشای زیبایی بیهمتایت سر فرود میآورد. حرکاتت پر از وقار و لطافت است، مثل نسیمی که برگهای درختان را نوازش میکند. تو همان شکوهی هستی که هیچ قلمی توان توصیف آن را ندارد.
و اما موهایت... موهایت دشت لالههایی است که در نسیم بهاری رقصانند. هر تارش قصهای از شور زندگی دارد، بویی از طراوت باران و لطافتی که هیچ دستی توان بازآفرینیاش را ندارد. هر بار که نسیم با موهایت بازی میکند، گویی طبیعت هم عاشق شده و میخواهد تو را لمس کند.
تو نه فقط یک زیبایی گذرا، که تصویری جاودانهای. در نگاهت غرق میشوم، در قامتت پناه میگیرم، و در موج موهایت رؤیا میبافم. تو برای من، تعریفی از عشق هستی که در هیچ کتابی نوشته نشده، اما در قلبم حک شدهای.
دوستت دارم، به اندازهی دریای چشمانت، به بلندای قامتت، و به وسعت دشت لالههایی که از زیبایی تو سرخ شدهاند.
همیشه در قلبم
تقدیم به تو
1 963
اگر که بگویم هرگز شاد نبودهام، دروغ است. شاد بودهام، اما همیشه بین هردو شادیام، غمی داشتهام که از همهی شادیهای جهان بزرگتر بوده است
1 963
گاهی از خودم میپرسم چطور تن ظریفی همانند تو، مقابل این حجم از زمختی زمین ایستادگی میکند؟
1 963
اگر دربارهی تو از من بپرسند، میگویم که او قوت قلب من است. در تمام طوفانهای زندگی
1 963
نمیدانم چرا همیشه شیفتهی نیمهی تاریک آدمها بودهام تا آن بخش زیبا و در دسترسی که به نمایش میگذارند.
این چیزی فراتر از لذت کشف است. انگار نقص، زخم و تاریکیهای انسان آنگونه که باید ستایش نمیشود!
1 963
پیش از تو، حضور من حرمت داشت!
تو به همه فهماندی که ترک کردن من کار سختی نیست. و این آن چیزیست که نمیتوانم بابتاش به آسانی از تو بگذرم
1 963
در این جهان چیزهایی هست که هیچوقت نمیشود کامل گفت. چیزهایی که وقتی به کلمه درمیآیند، از ابعادشان کاسته میشود. مثلاً ترس یا تنهایی، یا اگر بگوید من از تنهایی میترسم، هیچجوره نمیشود ابعاد این ترس را فهمید. نمیشود گفت منظور ترسی است که تا عضلهی ران بالا میآید یا ترسی که اتاق را پر میکند یا ترسی که به اندازهی جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمیشود معین کرد. از همین رو تردید دارم باقی ماجرا را بگویم
1 963
در این جهان چیزهایی هست که هیچوقت نمیشود کامل گفت. چیزهایی که وقتی به کلمه درمیآیند، از ابعادشان کاسته میشود. مثلاً ترس یا تنهایی، یا اگر بگوید من از تنهایی میترسم، هیچجوره نمیشود ابعاد این ترس را فهمید. نمیشود گفت منظور ترسی است که تا عضلهی ران بالا میآید یا ترسی که اتاق را پر میکند یا ترسی که به اندازهی جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمیشود معین کرد. از همین رو تردید دارم باقی ماجرا را بگویم
