ترجمه های راحیل
Kanalga Telegram’da o‘tish
مترجم🌸راحیل🌸 🟣خطر گرانبها (جلد ۱۱ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil
Ko'proq ko'rsatish5 951
Obunachilar
+324 soatlar
-97 kun
+2330 kun
Postlar arxiv
5 951
چون، عزیزترین همسرم، من هنوز از وحشتم که نکنه به موقع نرسم، خلاص نشدم. اینکه برسم و تو مُرده باشی یا در حال مرگ. و حالا که دستم بهت رسیده، محاله ولت کنم. اما بیشتر از همه، چون اگه دستام آزاد بود، ممکنه خودم خفهات کنم به خاطر اینکه تا حد مرگ منو ترسوندی.
😭😭😭😭😍
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_409
_هومممم_مممممممم، و این قطعاً یه واکنش شرطیه. _چی؟ میره تو انبار و بین قفسههای وسایل نزدیک در پشتی راهشو پیدا میکنه. من دو تا جسد دیگه میبینم. _تو فقط وقتی اسم منو میگی که یکی از ما داره خونریزی میکنه. درو با لگد باز میکنه و میره بیرون. _حالت تهوع داری؟ سردرد؟ _من به طرز لعنتی ضربه مغزی نشدم! حالا، منو بذار زمین. _نه _چرا به طرز لعنتی نه؟ کنار شاسیبلندش وایمیسته و با یه نگاه مرگبار بهم خیره میشه. _چون اگه این کارو بکنم، ممکنه برگردم تو کلاب، جایی که هر مردی رو که برای دراگو کار میکنه، به خاطر اینکه نتونستن تو رو سالم نگه دارن، میکُشم. چون، عزیزترین همسرم، من هنوز از وحشتم که نکنه به موقع نرسم، خلاص نشدم. اینکه برسم و تو مُرده باشی یا در حال مرگ. و حالا که دستم بهت رسیده، محاله ولت کنم. اما بیشتر از همه، چون اگه دستام آزاد بود، ممکنه خودم خفهات کنم به خاطر اینکه تا حد مرگ منو ترسوندی. با شنیدن حرفاش لبام تکون میخوره. _بذار اینو درست بفهمم. تو نگران من بودی. با این حال میخوای منو بکُشی. یا، میخوای منو بکُشی چون نگران من بودی؟ غرش میکنه: _فرقی نمیکنه و لباشو محکم رو لبام میذاره. ***♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_408
دستشو کنار میزنم.
_دست از حرفمو قطع کردن برمیداری؟ راستی، داری صحنهسازی میکنی. و هر دو میدونیم چقدر از این کار تو جمع لذت میبری. اینجا یه آشفتگیه، و من باید...... دی ویل! منو بذار زمین!
در حالی که منو به سمت انبار میبره غرغر میکنه:
_نه، داریم میریم خونه تا صحنهمون رو خصوصی داشته باشیم.
_دیوونه شدی؟ پلیس احتمالاً تو راهه، و ایلیا به مراقبت پزشکی نیاز داره. من باید....
_تو نه وکیلی، نه دکتر. تو همسر منی. و الان، داری خونریزی میکنی.
_فقط یه خراش لعنتیه، آرتورو!
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_407
با چشمام دنبالش میکنم تا به لبه دیوار جداکننده میرسه و بعد کاملاً تو دید، انتهای پیشخوان بار ظاهر میشه. چند قدم دیگه، و درست جلوم وایساده.
_خیلی سرگرم بودی که جواب تلفنامو بدی، تارا عزیزم؟
_میشه گفت آره. روز تو چطور بود؟
یه پچپچ آروم از پشت سرم بلند میشه، و میفهمم که حرفای ما توجه همه کسایی که تو کلاب موندن رو جلب کرده. سنگینی دهها چشم یهو رو من میافته. حس میکنم همه دارن نگاهمون میکنن، و این حسابی کلافهم میکنه.
_پرماجرا.
آرتورو دستاشو تو جیب شلوارش میذاره.
_فکر میکردم میفهمی که هنوز تو وضعیت آمادهباش کامل هستیم. پس، اینجا چه غلطی میکنی؟ بدون محافظات، اینم اضافه کنم.
_نائوس یکی از امنترین جاهای شهره، دی ویل.
_اوه واقعاً؟ پس اشتباه از من بود. حدس میزنم من بدون هیچ دلیل لعنتی خوبی الان یه دوجین اراذل اجیر شده رو کُشتم تا به تو برسم ، چون تو، واضحاً، کاملاً امن بودی! واقعاً چه مرگته؟
_سر من داد نزن، دی ویل!
یه چیز خیس گوشه چشمم میلغزه، و سریع پاکش میکنم، در حالی که سعی میکنم جلوی این مرد عصبانی، خونسردیمو حفظ کنم.
_یه خشاب تقریباً پر توی اسلحه ی برتای من هست، و من مطمئنم که بلدم چطور.....
_اون خونه؟
به دستم نگاه میکنم. یه لکه قرمز روی بند انگشتام هست. حتماً یه تیکه شیشه بهم خورده و تو این همه اتفاق، متوجه نشدم. هر چی.
_موضوع رو عوض نک....
انگشتاش چونهمو میگیره و سرمو به پهلو کج میکنه.
_تارا.
یه غرغر کمصدا از گلوش خارج میشه.
_من خوبم.
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_406
لعنتی. دولا میمونم و اسلحهام رو جلو میگیرم، دنبال یلنا میرم به اون سر بار که ایلیا رو زمین افتاده و دستش رو روی پهلوی خونیش فشار میده.
_از این استفاده کن.
یه حوله بار که از یه قفسه برداشتم بهش میدم و گردنم رو میکشم تا از شکاف باریک زیر قفسههای مشروب و درست بالای پیشخوان بار پشتی نگاه کنم. این راه دسترسی سریع به لوازم اضافی هست که روی لبهای که در امتداد اون طرف دیوار آینهای قرار داره، چیده شده.
ورودی پشتی کلاب تو انبار درست پشت اون دیوار قرار داره، بین جعبههای آبجو که دو طرفش چیده شدن. پنج تا پسر گنگستر دیگه با شلوارهای جین پاره و سویشرتهای گشاد دارن از درگاه سرازیر میشن. با این چیدمان بار ما، هیچ راهی برای کسی که جلو هست وجود نداره که دشمنان ورودی رو ببینه. یلنا و من تنها کسانی هستیم که از تهدید جدید خبر داریم، و اون الان مشغول تلاش برای جلوگیری از خونریزی ایلیاست. چقدر شانس دارم که هر پنج تا اراذل اجیر شده رو قبل از اینکه منو بکُشن، بزنم؟ خیلی کمه، اما چارهای جز امتحان کردن ندارم. اونا کمتر از ده قدم از ما فاصله دارن.
دوباره دولا میشم و نفس عمیقی میکشم. کابینتهای خیس و عرق خودم دارن منو چسبناک میکنن. هیچی نمیشه. اسلحه رو تو دستم محکم میگیرم، میپرم بالا، از شکاف بین دو بطری جانی واکر به سمت در پشتی نشونه میگیرم.
دو نفر نزدیکترین به ورودی همزمان به زمین میفتن
چی؟
پلک میزنم و دو نفر دیگه با صورت میخورن زمین.
آخرین مهاجم احتمالی میچرخه، درست همون لحظه که یه صدای شلیک دیگه تو هوا میپیچه. پاهای مرد تا میشه و میافته، و یه هیکل نورانی تو کت و شلوار مشکی که دم در وایساده، نمایان میشه. دستاش کنار بدنش خم شده؛ تو هر دستش یه اسلحه آماده شلیک.
اسلحهمو پایین میارم و به شوهرم خیره میشم، در حالی که آرتورو از روی مُرده رد میشه و میاد سمتم.
تیراندازی تو قسمت اصلی کلاب قطع شده. تو این سکوت ناگهانی، صدای سنگین قدمهای اون روی کف کاشیکاری شده، مثل رعد و برق تو گوشم میپیچه. اسلحههاشو تو غلافشون میذاره، در حالی که نگاهش رو من ثابت مونده.
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_405
_یه دستمال سر قهوهای دور پیشونیش بسته.
داداشم تو نائوس خیلی رو لباس پوشیدن حساسه. محاله کسی با لباسای معمولی، حتی اگه رنگای گنگ باشه، راهش بدن تو.
از بین بطریهای شکسته و خردههای شیشه، دولا دولا میرم تا لبه بار و یواشکی نگاه میکنم به فضای اصلی. اون جداکنندههای غرفهها که حریم خصوصی ایجاد میکنن ولی در واقع موانع شیشهای مات ضدگلوله هستن که مخصوصاً برای همچین مواقعی نصب شدن، هنوز سر جاشونن. دراگو خیلی اصرار داره که مبلمان زرهی داشته باشه. بیشتر مهمونا و کارکنان کلاب پشت این موانع پناه گرفتن و دارن به سمت ورودی اصلی شلیک میکنن.
یکی از بلندگوهای سقفی افتاده زمین و کاشیهای سنگی رو به هزار تیکه کوچیک شکونده. لعنتی، داداشم سر این قاطی میکنه. اون کاشیها رو از اسپانیا وارد کرده بود.
تا جایی که میبینم، فقط یه نفر از طرف ما تلفات داده. جسد اون پسری که فکر میکنم آدمکش بود، کنار غرفهای که نشسته بود، افتاده. آدریانو روفو کنارش زانو زده و با یه اسلحه گنده، با یه خونسردی عجیبی به مهاجمین شلیک میکنه.
اما اعضای گنگستر به این خوبی عمل نکردن. سه نفر مُرده کنار ورودی و یکی دیگه کمی جلوتر، نزدیک لبه پیست رقص. فقط یکی به نظر میاد هنوز زندهست، پشت یه ستون سنگی چند قدم دورتر از درهای اصلی پنهان شده. داره همینجوری الکی به داخل شلیک میکنه، سعی میکنه هر کی رو که تو دیدشه بزنه. این یعنی شش تا مهاجم هستن، از جمله اون مردی که همین الان کُشتم. یه نیروی نسبتاً کوچیک برای همچین حملهای. شاید انتظار مقاومت زیادی رو نداشتن؟
_تارا!
یلنا لبه پیراهنم رو میگیره و منو عقب میکشه.
_بیشتر دارن از پشت میان!
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_404
چند تا بطری دیگه بالای سرم منفجر میشن؛ شیشه و مشروب روی سرم میباره. بوی چندین نوع مشروب بیشتر از حد تند و زنندهست و چشم و بینیم رو اذیت میکنه. خودم رو بیشتر به پیشخوان پشتی بار میچسبونم و اسلحهام رو مسلح میکنم در حالی که عضلات رونم از اعتراض فریاد میزنن. چمباتمه زدن با کفش پاشنه بلند واقعاً سخته، مخصوصاً وقتی سعی میکنی توی گودال الکل ریخته شده لیز نخوری.
چراغهای بالای سر درست همون لحظه که مردی مسلح به اسلحه ی یوزی از روی پیشخوان بار درست بالای سر یلنا خم میشه، روشن میشن. بدون فکر دوم واکنش نشون میدم، دستم رو به سمت بالا میبرم و به سرش شلیک میکنم.
یلنا ابروی خوشفرم خودش رو بالا میندازه.
_چه سریع بود. مطمئنی یکی از خودمون نبود؟
5 951
#رمان_خطر_گرانبها
#part_403
#فصل_بیست_و_دوم
#تارا
توی جاهای عادی مثل بارها و رستورانها، وقتی اراذل و اوباش با اسلحه وارد میشن و تیراندازی میکنن، معمولاً جیغهای هیستریک به دنبالش میاد. اما توی نائوس نه. به جز نالههای دردناک و فحشهای آروم وقتی کسی تیر میخوره، تنها صداها، صدای رگبار و شلیک گلولههاست.
یلنا کنارم غرغر میکنه و میگه:
_کی قراره این برق لعنتی رو وصل کنن؟
همونطورم دریچه مخفی کف رو باز میکنه.
_اگه اشتباهی به یکی از خودمون شلیک کنیم چی؟ اسلحه ی سیگ یا برتا؟
_برتا، لطفاً. چند دقیقه طول میکشه تا ژنراتور روشن بشه.
اسلحهای رو که به سمتم گرفته، محکم میگیرم، بعد اون یکی رو به ایلیا که چند قدم اونورتر سمت چپم چمباتمه زده، پرت میکنم.
ایلیا در حالی که سیگ رو میگیره، با عصبانیت میگه:
_شما دو تا تا وقتی این تموم نشده از اینجا تکون نمیخورین، اگه بلایی سرتون بیاد، دراگو پوستمو میکنه. شنیدی، تارا؟
دروغ میگم:
_فهمیدم
فقط دو تا چراغ اضطراری کپسولی پشت بار هست که انقدر نزدیک به کف نصب شدن که باید خیلی خم بشم تا بتونم خشاب رو چک کنم. سخته که بفهمم چند تا مهاجم هستن چون درگیری مسلحانه شدید همه جا رو گرفته. انگار همه کسایی که اونجا هستن همزمان دارن شلیک میکنن. اگه این اتفاق دیرتر توی شب میافتاد، همه سلاحهای گرم بعد از ورود به کلاب به طور ایمن نگهداری میشدن، اما قوانین به مشتریان نائوس اجازه میده که اسلحههاشون رو بین ساعات بازگشایی و حدود نه شب همراه خودشون داشته باشن.
_این همه تیراندازی چه فایدهای داره وقتی هیچکس هیچی نمیبینه؟
5 951
#رمان_روک_و_یاغی
#part_453
_نه، تو میخوای منو زندانی کنی.
_فقط چند روز. اصلا متوجه نمیشی.
_خودت بودی که گفتی نباید زندانی بشم. معلومه که متوجه میشم.
_برو تو، شورشی، از پشت بوم نمیپری، و حتی اگه بپری، با موتورم دنبالت میام تا بکشونمت تو همین اتاق
اخم کرد، بهم خیره شد و برگشت سمت پنجره و رفت داخل.
گفت:
_تو بدترینی
_میدونم، ولی من دوست دارم سرت سالم باشه، پس هردومون باید با این کنار بیایم. حالا بیا، من باید قسمت های دیتلاین رو ببینم و به تخصص تو نیاز دارم تا از پسش بر بیام.
_فکر میکنی میذارم تو اینجا وقت بگذرونی؟
_فکر میکنم الان قبل از اینکه فرار کنی به یه نگهبان نیاز داری و من داوطلب شدم، پس آره، من اینجا میمونم.
افتاد رو صندلیش و تلویزیون رو روشن کرد، هیچی نگفت و منم دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به تماشا کردن.
حتی وقتی که از دستم عصبانیه، بازم از همنشینیش لذت میبرم و میدونم که الان نمیتونه فرار کنه. تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که چقدر قراره زندگیمون بهتر بشه.
#پایان_فصل_سی_و_هشت
5 951
#رمان_روک_و_یاغی
#part_452
تقریبا دویدم بالا پلهها به سمت اتاقش، وقتی ندیدمش، فحش دادم. پنجره بسته بود، ولی بازش کردم تا چک کنم، دیدم ریگان داره روی پشت بوم میلرزه.
پرسیدم:
_چه غلطی داری میکنی، شورشی؟
و دستم رو به سمتش دراز کردم.
اون تقریبا داد زد:
_چطوری اینقدر راحت میری و میای روی این پشت بوم؟
وقتی رو به من کرد، دیدم که عصبانیت از سر و روش میباره.
گفتم:
_میپرم
اون به لبهی پشت بوم نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد.
گفت:
_از این لبه؟
_دقیقا همین.
دهنش باز موند.
_چطوری پاهات نشکسته؟
_اونقدر هم بلند نیست. میخوای بیای تو قبل از اینکه یخ بزنی؟
_نه. میخوام یواشکی از اینجا برم.
لبهام رو بهم فشار دادم تا نخندم.
_میخوای فرار کنی؟
_آره. تو منو اینجا زندانی کردی و من عصبانیم.
_میفهمم، ولی پریدن از پشت بوم کمکی نمیکنه. بیا تو
5 951
#رمان_روک_و_یاغی
#part_451
هیرو گفت:
_اگه بخواییم منصف باشیم، ما هم شوخیهای قتل میکنیم
ایوی گفت:
_هیرو، یه چاقو توی کونت فرو میکنم. خفه خون بگیر
هیرو گفت:
_ببین، یه مثال عالی از شوخی در مورد قتل.
ایوی چرخید، چشماش گشاد شده بود و به سمت هیرو رفت. آیدن پرید وسطشون.
گفت:
_آروم باش، روانی. قبل از اینکه دعوا کنی، بگو چی دیگه پیدا کردی.
ایوی اخم کرد و دوباره رو به من کرد:و گفت:
_اون قطعا دستور حمله به تو و ریگان رو داده. معلوم نیست میدونسته اون کیه یا نه، ولی دستورشو داده.
سرم رو عقب بردم و یه نفس عمیق کشیدم. بالاخره مدرک رو داشتم. دیگه هیچ راهی نبود که ریگان حرفم رو باور نکنه. یه صدایی از بالا اومد که باعث شد همهمون خشکمون بزنه و گوش بدیم. چند ثانیه چیزی نیومد تا اینکه صدای آروم قدمهایی رو روی پشت بوم شنیدم.
میسون پرسید:
_کسی پیدامون کرده؟
ایوی به حرفش اضافه کرد:
_یا ریگان داره سعی میکنه فرار کنه. من اگه جای اون بودم همین کارو میکردم
زیر لب گفتم:
_گاییدم اینو
و بلند شدم و تبلت رو دادم بهش.
_شما سه تا برید بیرون رو چک کنید. من میرم ریگان رو چک کنم.
5 951
#رمان_روک_و_یاغی
#part_450
بعد از اینکه از خونهی آشر برگشتم، رفتم پایین توی یکی از اون صندلیهای عجیب و غولپیکر اتاق نشیمن شخصی کامرون فلچر نشستم تا یه خبری بگیرم. اصلا نمیفهمیدم چرا باید دو تا اتاق نشیمن داشته باشی و چرا باید اونا رو با این مبلمانهای ناراحت پر کنی.
آیدن کنار پنجره قدم میزد، هیرو و میسون هم سعی میکردن روی دو تا از کاناپهها دراز بکشن.
ایوی عصبانی اومد تو و تبلتش رو داد دستم.
گفتم:
_این دیگه چه کوفتیه؟
گفت:
_رفتم تو کامپیوتر کامرون و چون الان وقت بیشتری داشتم، تونستم به گوشیش وصل شم. پیامهاش رو پیدا کردم، روک. اون مریضه
پیامهایی که نشونم داد رو نگاه کردم. بیشترش مکالمه با الیوت بود.
گفتم:
_پس، اون قطعا گاراژ ما رو آتیش زده
ایوی خم شد و پیامهای قدیمیتر رو میگشت، انگار دنبال یه چیز خاصی بود.
گفت:
_اونا در مورد کُشتن پدر و مادرمون شوخی میکنن، روک. شوخی.
5 951
#رمان_روک_و_یاغی
#part_449
_خفه شو ایوی. تو که یه خونه لعنتی داری، مگه نه؟
میسون گفت:
_اگه می خواستی با دوست دخترت زندگی کنی، راه های بهتری هم بود. نمی دونم، شاید اول یه خونه پیدا می کردی، بعد مودبانه ازش می خواستی.
هیرو گفت:
_راستش ترجیح می دم به خونه حمله کنم و بهش بگم که الان اونجا زندگی می کنم. احساسات کمتر و عقل سلیم بیشتر.
آیدن گفت:
_تبریک می گم. عقلتو اونقدر از دست دادی که هیرو باهات موافقه.
گفتم:
_الان خونه ی منه، پس اگه نمی خواین ازش بیرونتون کنم، دوست دارم دیگه نظراتتونو نشنوم. حدود سی دقیقه دیگه برمی گردم. اگه برنگشتم، ترجیحا پیدام کنین. اگه ریگان اومد بیرون، فورا بهم زنگ بزنین.
ایوی گفت:
_ صبر کن. کجا می ری؟ تو هم نمی تونی بری. یکی هم می خواد تو رو بکُشه، روک.
_یه کاری دارم. برمی گردم. فقط حواستون به هر کسی که میاد اینجا باشه.
کلاه کاسک و کلیدمو برداشتم و رفتم سمت موتورم. نامطمئن بودن برنامه ام داشت سینه ام رو تنگ می کرد. یه نگاه دیگه به اتاق ریگان انداختم، الان چراغش خاموش بود. می دونستم دوستم داره. یا دوستم داشته.
ولی من دوستش داشتم، و هر کاری می کردم تا الان اونو در امان نگه دارم.
هر کاری.
*☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆****☆☆☆
