ترجمه های راحیل
Kanalga Telegram’da o‘tish
مترجم🌸راحیل🌸 🟣زندان شیرین(جلد ۱٠ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil
Ko'proq ko'rsatish5 728
Obunachilar
-224 soatlar
+1147 kunlar
+14630 kunlar
Postlar arxiv
5 728
#فروش_رمان_زندان_شیرین
جلد دهم مجموعه زیبایی ناقص🥰💋❤️
ژانر:
دارک رومنس، مافیایی، عشقِ ممنوعه، اروتیک، اختلاف سنی، فقط دختره میتونه آرومش کنه، قهرمان بیش از حد تملک گرا و حسود، پسره از همه متنفره به جز دختره، بهش دست بزنی میمیری💥🔞💝
#مترجم: راحیل
#قیمت: 85 هزار تومان
#تعداد_صفحات: 1079 صفحه
#نویسنده: neva altaj
#خلاصه
#زاهارا
میشه عاشق مردی بشی که حتی نمیشناسیش؟
قبل از اینکه صورتشو ببینم،
یا صداشو بشنوم، با گرمی دستاشو لمس کنم، عاشق ذهنش شدم.
مکار. زیرک. فریبکار.
استاد نقشههای مرگبار و خطرناک.
تهدید خاموشی که هیچکس نمیدید.
زندگی آدمها رو مثل مهرههای شطرنج میچرخوند.
وقتی از سایهها بیرون میاد، مثل پادشاهی که دوباره تاجشو پس میگیره، دنیا رو به آتیش میکشه، و قلب منو خاکستر میکنه.
#ماسیمو
بعد از هجده سال، بالاخره آزادی رو پس گرفتم.
امپراتوری تاریکم منتظرم بود.
آماده بودم دوباره زمامش رو به دست بگیرم.
به اون خائنایی که زندگیمو دزدیدن مجازات میدم.
کاری میکنم طعم واقعی درد رو بچشن. دوران صلح تموم شده. حالا وقت آشوب رسوندنه.
اما از یه زندان بیرون اومدم،
فقط برای اینکه دوباره گیر بیفتم،
بین وجدانم و خواستههام.
تنها چیزی که بیشتر از هرچیزی میخوام، چیزیه که هیچوقت نمیتونم داشته باشم.
فرشته ی شیرینم.
ملکه ی باشکوه من.
زاهارای من.
🟡🔴برای خواندن ادامه ی این رمان جذاب و زیبا هزینه رو به شماره حساب 6037697550705716 به نام راحله احمدی واریز کرده و شات واریزی رو به آیدی زیر ارسال نمائید
👇👇👇👇
@rahila7
❌❌تاریخ تحویل فایل: بعد از واریز 💜
لینک چنل پارت گذاری مترجم
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/+V2zunOsaUqGLNU5i
لینک عیارسنج بقیه کتاب های من:
@tarjomehayerahil
5 728
اینه:
#رمان_قرمز
#خلاصه
گرگینه ای، اروتیک، عاشقانه
اون هیچ وقت فکرشو نمیکرد که دیدن مادربزرگ مریضش زندگیشو برای همیشه عوض کنه.
اگه از اول میدونست تهش چی میشه، بازم همون انتخابا رو میکرد؟
اصلا از اول انتخابی داشت؟
#طعمه
بازم حس میکنم یکی داره نگام میکنه. شاید فقط خیال پردازیه، ولی یه انرژی جذابی توی هوا هست.
قلبم یه لحظه وایمیسته..... قسم میخورم که تنها نیستم.
اگه به سمت پنجره ها نگاه کنم، یه سایه میبینم که توی تاریکی ظاهر میشه؟
فکر اینکه چشمای ناشناسی روم زوم کردن باید تنمو بلرزونه. ولی برعکس، این هیجان انگیزترین حسیه که توی این چند ماه داشتم. میبینم که دارم از این هیجانی که توی رگ هام جریان داره لذت میبرم، و غرق توی خیال پردازی های تعقیب کنندم میشم…
#شکارچی
وقتی توی تاریکی مطلق شب ایستادم، پنهان از نور ماه به وسیله سایه های درختا، یه موج عظیم از حس گناه روم خراب میشه..... یه موجی که انقدر قویه که حتی یه حیوون مثل منو هم میتونه به زیر بکشه.
میدونم نباید اینجا باشم، نباید نگاه کنم، ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.
این یه اعتیاده، یه اجباره که نمیتونم ازش خلاص شم. حیوونی که توی وجودمه خیلی قوی تر از هر انسانیتیه که برام مونده.
به جاسوسی ادامه میدم، نمیتونم چشمامو ازش بردارم…..
5 728
بچه ها اگه بیدارید یه سوال دارم، میخوام یه رمان ترجمه کنم و فایلش رایگان بذارم، خلاصش میذارم اگه قشنگ بود لایک بدین ببینم ارزش داره ترجمش کنم یا نه
5 728
زخم های نقاشی شده همون موقعی بود که منتشر شده بود ترجمش کردم، اون موقع یه رمان عادی بود و یهو معروف شد، مرسی عزیزم
5 728
جوری خوب این مجموعه ترجمه کردی، از painted scars تا الان که جلد دهمشی، از هیولای زیبا و جلد هشت به بعد ترجمت خیلی عالی شده، مخصوصا جلد دهم خیلی روونه
5 728
و وقتی نگاش به نِرا میفته… انگار داره به خورشید و ماه و ستارههاش نگاه میکنه.
باید خوب باشه… اینکه یه مرد بهت نگاه کنه جوری که انگار تمام حول و محور و همهی دنیاشی.
😭😭😭 دلم برا کای تنگ شد، خوبه همین جلد قبل بودا 😁 ولی خیلی دوستش دارم
5 728
طاقت نیورده زنگش زده، نگران نباش ماسیمو جان، وقتی ددی کای یاشه همه امن و امان هستن، این شامل زارا هم میشه
5 728
#رمان_زندان_شیرین
#part_154
_آقای اسپادا
یه صدای مردانه خفه و عصبی از اون طرف خط ماسیمو میاد.
_یکی داره میاد. گوشی رو لازم دارم.
_بگو که شنیدی چی گفتم، زاهارا!
کلمات آهسته و سریع، با عصبانیت تو گوشم غرید.
طعم فلز تو دهنم پر میشه. حتماً لبم رو گاز گرفته بودم.
زمزمه میکنم:
_من از تو دستور نمیگیرم، ماسیمو، من میمونم.
_زاهارا!
_نامه بعدیم رو صبح پست میکنم. مراقب خودت باش.
سریع تماس رو قطع میکنم، اما نه به اندازه کافی سریع، چون هنوز غرش خشمگین ماسیمو رو از دور میشنوم.
یه نگاه به در نرا میندازم تا مطمئن بشم هنوز بستهست، بعد برنامه ضبط مکالمه رو روی گوشیم باز میکنم. چند ماه پیش وقتی مجبور شدم با خدمات مشتری تماس بگیرم چون سفارش پارچهام خراب شده بود، نصبش کرده بودم و بعدش کلاً یادم رفته بود غیرفعالش کنم. روی صندلی راحتی کنار پنجره میافتم، دکمه پخش رو روی آخرین فایل ذخیره شده میزنم و گوشی رو به کنار صورتم فشار میدم.
به مکالمه ماسیمو گوش میدم، بارها و بارها، تا جایی که صداش اونقدر تو ذهنم حک میشه که حتی بعد از اینکه گوشیم رو خاموش میکنم، هنوز میشنومش.
#پایان_فصل_دوازدهم
5 728
#رمان_زندان_شیرین
#part_153
در حال بستن پردهها هستم که گوشیم زنگ میخوره. از جیب پشتم درش میارم و چشمام ریز میشه. یه شمارهی ناشناس. عجیبه.
با تردید، دکمه سبز رو زدم تا تماس رو قبول کنم و گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.
_بله؟
_آسیب دیدی؟
گوشی نزدیک بود از دستم بیفته. برای اینکه نیفتم، به دیوار تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم. کافی نبود. سرم شروع کرد به گیج رفتن.
سالها بود که صداش رو نشنیده بودم.
ماسیمو از اون طرف خط غرید:
_به خدا قسم، زاهارا، اگه همین الان بهم نگی سالمی یا نه، یه راه لعنتی پیدا میکنم که امشب بیام اونجا، فقط برای اینکه خودم ببینم! دارم دیوونه میشم اینجا!
به سختی گفتم:
_من خوبم، تو چطور فهمیـ...
_که یه مشت عوضی وقتی خواب بودی نفوذ کردن تو خونه؟ معلومه که فهمیدم!
_من خوبم. اما اونا دنبال نرا بودن. اون کسیه که باید بهش زنگ بزنی.
_الان ذرهای هم به خواهرت اهمیت نمیدم.
صداش به طرز خطرناکی پایین اومد.
_پپه بیست دقیقه دیگه میاد دنبالت. از اون خونه میری بیرون.
دستم رو روی سینهام گذاشتم. لحنش محکم و تهدیدآمیز بود، اما لرزش صداش رو میشنیدم. اون فقط نگران نبود. به نظر میرسید... وحشتزده هست. برای من. شادی و هیجان درونم فوران کرد، پخش شد تا جایی که حس کردم هزاران پروانه زیبا دنبال راهی برای بیرون رفتن میگردن. من هیچوقت ندیده بودم ماسیمو نگرانی نشون بده، چه برسه به اینکه واقعاً نگران کسی باشه.
فقط یه نفر، یه بار گفت وقتی ازش خواستم بدونم که حتی به یه نفر دیگه هم اهمیت میده. من این رو به این معنی گرفتم که فقط به خودش اهمیت میده. جرأت میکنم امیدوار باشم که منظورش من بودم؟ که به من اهمیت میده؟ فقط یه ذره؟ چشمام رو بستم، سعی کردم شور و شوق احمقانه خودم رو کنترل کنم. احتمالاً فقط احساس گناه میکنه.
_نیازی نیست. اون پسر استاکر نرا، همه نگهبانهای امنیتی رو دور خونه جمع کرده، پس لازم نیست نگران باشی. و تو به من اینجا نیاز داری.
«من به تو سالم نیاز دارم! این یه دستوره، نه یه درخواست.
محاله خواهرم رو تنها بذارم، مخصوصاً الان. و ماسیمو رو هم تنها نمیذارم. تا آخرش میمونم، هر خطری که داشته باشه.
5 728
#رمان_زندان_شیرین
#part_152
#فصل_دوازدهم
#زاهارا
ویلا لئونه – یه روز بعد از سوءقصد نافرجام به نِرا
خواهرمو میبینم که از آشپزخونه رد میشه و جلو یخچال پر از آهن ربا وایمیسته. دست میکشه روی یکیشون که عکس یه پُل قدیمی روشه، بعدم سریع میره تو اتاقش، همونجایی که لوسیا داره بعدازظهر میخوابه.
سرمو تکون میدم و دوباره نگاهم میره سمت حیاط، درست زیر پنجره.
همون پسرهی تعقیبکنندهی نِرا هنوزم اونجاست، داره به نگهبونا دستور میده. امیدوارم امروز دیگه کسی از کارمندا رو نکُشه، چون ما همین نیروهامونم لازم داریم، اگه اونایی که دیشب خواستن نِرا رو ترور کنن دوباره برگردن.
با یادآوری دیشب تنم میلرزه. قیافهی خواهرمو یادمه وقتی در اتاقمو شکست و با گریه ازم کمک خواست. اون غریبهی مو بلند که روی تختش ولو شده بود، غرق خون بود. صدای خورد شدن شیشه زیر پام وقتی تو تاریکی از پذیرایی دویدم سمت حموم تا حوله بیارم. جنازهی قاتل که رو بالکن ولو شده بود. و میدونم بقیه جنازه ها هم همه جای باغ ویلا پخش بودن. نِرا گفت یه تیم حرفهای آدمکش بودن.
"شیطانش" همهشونو یه تنه نفله کرده و کُشته بود.
لبامو روی هم فشار میدم. حسم پر از تضاد شده. مدتها از اون پسره متنفر بودم، چون باعث شد نِرا عاشقش بشه و بعدشم سه سال غیبش زد. خواهرمو تنها گذاشت، باردار و بیپناه. فقط منو داشت، اما خب من که جای اون نبودم. قلبش انگار تو برزخ گیر کرده بود.
ولی حالا… حالا میفهمم داستان بینشون خیلی عمیقتر از چیزیه که فکر میکردم. چون همین پسر، دیشب نزدیک بود جونشو بده تا نِرا رو نجات بده. یه تنه جلوی یه تیم آدمکش مسلح وایستاد که خواهرمو نشونه گرفته بودن.
بعدشم امروز صبح، گلوی رئیس امنیت لئونه رو برید چون گذاشته بود کار به اونجا برسه. و وقتی نگاش به نِرا میفته… انگار داره به خورشید و ماه و ستارههاش نگاه میکنه.
باید خوب باشه… اینکه یه مرد بهت نگاه کنه جوری که انگار تمام حول و محور و همهی دنیاشی.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
