uk
Feedback
ترجمه های راحیل

ترجمه های راحیل

Відкрити в Telegram

مترجم🌸راحیل🌸 🟣خطر گرانبها (جلد ۱۱ مجموعه زیبایی ناقص) امپراتوری شعله و خار ( جلد اول مجموعه شعله و خار) 💜رمان روک و یاغی 🔵وقتی که مال من شدی باقی رمان ها: @novelsrah @rahilarahil @rahillro کانال عیارسنج ها و فایل های رایگان: @tarjomehayerahil

Показати більше
5 950
Підписники
-524 години
-87 днів
+13230 днів
Архів дописів
ولی فکر کردم تو ارزش بیشتری از یه قربانی برای خراب کردن زندگی پدرت داری. و حق با من بود. وای عاشقتم روک، خیلی دوسش دارم، و رایگان احمق جایی که گارد بگیری و از اون بابای عوضی و قاتلت دفاع کنی، برو تحقیق کن ببین بابات چه هیولای پلیدیه

_می دونم کی این کارو کرده، و دقیقا می دونم امروز داره چیکار می کنه. اون الان رو اوج دنیاست. هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده. منتظر کارما موندم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط توی زندگیش بیشتر به دست آورد. پول بیشتر، قدرت بیشتر نمی‌دونم کارما چرا برای ماها نمیشه، واقعا نمی‌دونم

وای همچین پدرهایی هست توی دنیای واقعی، امیدوارم نسلشون منقرض شه فقط

_فکر می‌کنی بابام دستور قتل منو داده؟ دختر خودشو؟ و اینکه پول بیشتری میده تا منو بکُشن چون فکر می‌کنن تو برام مهمی؟ عقلتو از دست دادی؟ بیشتر تو عقلت از دست دادی وقتی اولای کتاب اون پسر اسکل که دوست پسر نکبتت بود بردت یه جای متروکه و روک نجاتت داد می‌خواسته بکشتت به دستور بابات

#رمان_روک_و_یاغی #part_426 _مهم نیست! تو بازم از من استفاده کردی. و شاید فکر می‌کردم عاشقتم وقتی اون کارو کردم، ولی تو فقط یه چیزو برام خیلی واضح کردی. _و اون چیه؟ شونه‌هاشو صاف کرد، سرشو بالا گرفت، ولی می‌تونستم درد رو توی چشماش ببینم. _تو هیچ وقت عاشقم نبودی. هیچ وقتم واقعا برام اهمیت قائل نبودی. حتی نزدیکشم نبودی. من یه مُهره توی بازی تو بودم، و تو نمی‌تونی یکهویی این واقعیتو عوض کنی. این کاری نیست که با کسایی که دوستشون داری بکنی. حالا برو بیرون. سرمو تکون دادم، در حالی که داشتم به سمت در می‌رفتم. واقعا نمی‌خواستم برم، ولی به پنج دقیقه وقت نیاز داشتم تا ذهنمو مرتب کنم. _من عاشقت بودم، عاشقت هستم، و عاشقت میمونم. همش همینه، من برنامه داشتم ازت به عنوان یه مُهره استفاده کنم، و اون برنامه خیلی سریع به فنا رفت. حالا یه برنامه جدید دارم، و آره، تو هم بخشی از اون هستی. در رو محکم بستم، همه چیز خیلی راحت کنار هم قرار گرفت. متاسفانه برای ریگان، من هنوزم متقاعد شده بودم که اون عاشقم بود، و چه بخواد چه نخواد، اون هنوز مالِ من بود. #پایان_فصل_سی_و_شش

#رمان_روک_و_یاغی #part_425 _فکر می‌کنی بابام دستور قتل منو داده؟ دختر خودشو؟ و اینکه پول بیشتری میده تا منو بکُشن چون فکر می‌کنن تو برام مهمی؟ عقلتو از دست دادی؟ می‌فهمم تو توی این دنیای تاریک و پیچیده گیر افتادی، ولی بقیه ما اونجا زندگی نمی‌کنیم، روک. _من اینا رو بهت میگم چون نشون دادی می‌تونی طرف من باشی. حقیقتو می‌خوای؟ حالا که عصبانی‌ترم می‌پرسم. نمی‌خوای توی تاریکی بمونی؟ خب پس باید ببینی که کل دنیای لعنتی تاریک و پیچیده‌ست. تویی که از همه اینا محافظت شدی. یه پرنسس ساده‌لوح که فکر می‌کردم می‌خواد بدونه دور و برش چه خبره. هیچ کدوم از چیزایی که بهت گفتم دروغ نیست و همه چیز قابل اثباته. _و فکر کردی الان وقت خوبیه که منو توی این نقشه راه بدی؟ نه چند هفته پیش؟ نه وقتی داشتم بهت گریه می‌کردم که نمی‌خوام بهم دروغ بگن و از چیزا جا بمونم؟ _تو هم گفتی می‌تونی حقیقتو تحمل کنی. و چند هفته پیش، نمی‌دونستم قراره عاشقم بشی. منم نمی‌دونستم قراره عاشقت بشم. پس نه، اون موقع یه گزینه نبود. _من عاشقت نیستم. تو مریضی. فکر می‌کنی بابام آدم می‌کُشه و دستور قتل دختر خودشو داده؟ و تو، چون ما با هم قرار می‌ذاریم؟ دیوونه شدی؟ برو بیرون و دیگه برنگرد. _من از قبل می‌دونم که تو عاشقم هستی، ریگان. هیچ جوره نمی‌تونستی کاری که کردی رو انجام بدی اگه عاشقم نبودی. من از همون شب اولی که همدیگه رو دیدیم ازت خوشم اومد. قبل از اینکه بدونم کی هستی دنبالت بودم. یادت نره که من تا بعد از شب هالووین نمی‌دونستم که تو کی هستی.

#رمان_روک_و_یاغی #part_424 نزدیک تر رفتم، از قبل می دونستم که باور نمی کنه. منم به زور باور کردم وقتی همه چیز رو کنار هم گذاشتم. یکی بعد از دیگری، مثل یه پازل کنار هم چیده شدن. _و می دونم که اون مغازه ی ماوریک موتو رو آتیش زد چون فهمید من کیم بعد از اینکه ما رو توی کافی شاپ سوییت هیون دید. که می دونستم ممکنه اتفاق بیفته، ولی برام مهم نبود چون نگران تو بودم، نه اون. نه اینکه انتظار داشته باشم کسب و کارمو آتیش بزنه. همچنین می دونم که مردی که امشب کُشتی دنبال ما بود چون پدرت دستور داده بود منو بکُشن. یه قرارداد. اون داره پول میده تا منو بکُشن، و دختری که با من سوار موتورم میشه. که اگه اول تو رو بکُشن و منو یه مدت زنده بذارن، بعد منو بکُشن، پول بیشتری می گیرن. اون داره برای درد و زجر من پول بیشتری میده، ریگان خشم درونم بالا اومد و فوران کرد تا جایی که حس کردم می خوام منفجر بشم، ولی جلوی خودمو گرفتم.

#رمان_روک_و_یاغی #part_423 در حالی ازم فاصله گرفت گفت: _نه، نه، نه، تو حق نداری طوری رفتار کنی که انگار این یه نقشه ی کثیف برای استفاده از پدرم یا آسیب زدن بهش نبوده. می خواستی منو بکُشی؟ همه ی اینا واسه همین بود؟ همه ی اون وقتا که فکر می کردم می خوای منو بکُشی، اینو می خواستی، مگه نه؟ می خواستی منو ازش دور کنی، تا اون درد تو رو حس کنه _راستش بخوای؟ نه، اون بخشی از نقشه ام نبود. شاید وقتی اول فهمیدم به ذهنم خطور کرد، ولی فکر کردم تو ارزش بیشتری از یه قربانی برای خراب کردن زندگی پدرت داری. و حق با من بود. انگار کلمات مزه ی بدی تو دهنش گذاشتن پرسید: _نقشه ات؟ تو مریضی. نقشه داری؟ برای چی؟ کُشتن پدرم، نابود کردنش؟ استفاده از من برای نابود کردنش، و بعد چی؟ وقتی زندگیم خاکستر شد بری و دیگه باهام حرف نزنی. چی بوده؟ _همه اش _پس هنوزم نقشه ات همینه؟ می خوای بکُشیش؟ _می خوام ببینه کل زندگیش جلوی چشماش فرو می ریزه. می خوام بدونه قبل از مرگش دیگه چیزی توی این دنیا براش نمونده، آره. دهنش باز موند. _و من چطور ناآگاهانه به این نقشه کمک کردم؟ _تو بهم دسترسی به برنامه اش، خونه اش، زندگیش دادی. می دونم که اون و الیوت پشت پرده دارن محموله های مواد مخدر رو از بزرگترین قاچاقچی ها می دزدن. اون می خواد خودش یکی از اونا بشه. می دونم که کَندی یه مُهره ی دیگه توی بازی اونه تا کارایی که می کنه رو پنهان کنه. پدرت داره از اسم اون تو ساختمون ها و انبارهای نگهداری مواد مخدر دزدی استفاده می کنه. احتمالا حتی نمی خواد باهاش ازدواج کنه، ولی باید اونو سرگرم نگه داره.

عجب بابای اشغالی داره ریگان، شیطان مجسم: کامرون فلچر

#رمان_روک_و_یاغی #part_422 _برام مهمی، و نه فقط یه جورایی، هرچند اونم هست. در حالی که چشماش گرد شده بود داد زد: _خفه شو، روک! میدونستی من دخترشم، و به خاطر همینه که برات مهم بودم. چون یه فکر احمقانه داری که اون ده سال پیش خانواده تو رو کُشته، واسه اونه که این دور و برا میپلکیدی، واسه اون. فکر میکردم منو میخوای، ولی تو دنبال اون بودی. _دنبال یه نقطه ضعف توی زندگیش بودم، آره، و فکر میکردم اون تو باشی، ولی نبود. نه اونجوری که فکر میکردم. میخوام زندگیشو نابود کنم، همونطوری که زندگی منو نابود کرد، و فکر میکردم میتونم از تو برای این کار استفاده کنم. بلند شدم، رفتم سمتش. اون عقب رفت، ولی برام مهم نبود. دستاشو گرفتم، گذاشتم رو سینه ام. _استفاده کردن از تو، خیلی زود تبدیل شد به نیاز داشتن بهت.

#رمان_روک_و_یاغی #part_421 _پدر من این کارو نمیکنه. میدونم که سر یه چیزایی باهام بد بوده، ولی آدم نمیکُشه. سعی نمیکنه بچه ها رو بکُشه! _ اون میکنه، و کرده. خانواده من اولین کسایی نبودن که نابودشون کرد، و مطمئنم که آخرین هم نبودن. _ نمیتونه این درست باشه. اون از مردم محافظت میکنه. یه شرکت امنیتی داره که از مردم و چیزاشون محافظت میکنه، نه اینکه بهشون آسیب بزنه. _آره، محافظت میکنه، ولی اصلا اون چیزی نیست که تو فکر میکنی. از آدمای کثیف و وحشتناکی محافظت میکنه که هیچ آدم حسابی ای پیدا نمیکنن که این کارو براشون بکنه. بعدش ازش پرسیدم: _میدونی دیگه چیکار کرده؟ گوشیمو درآوردم. _امروز کسب و کارمونو آتیش زد، چون فهمید من کیم و با توام. ابروهاش تو هم رفت، به صفحه نگاه کرد و بعد به من. یه لحظه فکر کردم شاید طرف من باشه. در حالی که ازم فاصله گرفت پرسید: _از اول به این فکر میکردی؟ گذاشتم از توی آغوشم بره، فکر کردم شاید یکم هوا بخواد تا دوباره برگرده پیشم. گفتم: _آره _ شبی که اسممو بهت گفتم، نگاه توی صورتتو دیدم و اینکه چطوری با عصبانیت رفتی. فکر کردم نمیخوای هیچ ربطی با من داشته باشی، ولی بعدش برگشتی و دنبالم میومدی. هیچوقت نفهمیدم دلیلش چی بود و احمقم. منِ احمق، هیچوقت نپرسیدم، چون خیلی خوشحال بودم که یه جورایی برات مهمم.

#رمان_روک_و_یاغی #part_420 _پس بگو. یه نفس عمیق کشیدم، محکم تر کشیدمش طرف خودم. مطمئن نبودم که بذارم فرار کنه، حتی اگه می خواست. _می دونم کی این کارو کرده، و دقیقا می دونم امروز داره چیکار می کنه. اون الان رو اوج دنیاست. هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده. منتظر کارما موندم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط توی زندگیش بیشتر به دست آورد. پول بیشتر، قدرت بیشتر دوباره توی آغوشم جابجاش کردم، انقدر محکم گرفتمش که انگشتام توی روناش فرو رفت. _کار پدرت بود، ریگان. حس کردم بدنش سفت شد، انگار نفسش بند اومد وقتی حرفمو شنید. تقریبا دلم براش سوخت تا اینکه یادم اومد زندگیش بدون اون چقدر بهتر می شه. یه ضربان دیگه از قلبم که با سرعت تند میزد، زد و اون داشت باهام می جنگید تا خودشو از توی آغوشم آزاد کنه. _تو فکر میکنی این خنده داره، روک؟ من الان به اندازه کافی با پدرم مشکل دارم. لازم نیست تو هم مسخره اش کنی. _ این شوخی نیست. پدرت از پدر و مادر من استفاده کرد، و وقتی دیگه بهش کمک نکردن، اونها رو کُشت. _از کجا اینقدر مطمئنی؟ یا فقط دنبال یه نفر میگردی که سرزنش کنی؟ _ مطمئنم. دوباره توی آغوشم باهام درگیر شد، ولی من نگهش داشتم. _ تکون نخور، ریگان. تا وقتی که نفهمی جایی نمیری. من جایی نمیرم، ولی تو میری. تو باید بری. _میفهمی که من میدونستم؟ از وقتی که منو جلوی اون خونه سوخته ول کردن و بیشتر تحقیق کردم که کی این کارو کرده، میدونستم. پدرت پدر و مادر منو کُشت، و سعی کرد من و ایوی رو هم بکُشه.

#رمان_روک_و_یاغی #part_419 _نه، ولی بازم آرزو می کنم که هیچ وقت برات اتفاق نمیفتاد. واقعا فقط دو تا تابلوی نقاشی مونده بودن؟ _آره، آتیش همه چیزو سوزوند. دیگه هیچی نمونده بود. _چطوری؟ آتشنشانی زود نرسید؟ در حالی که بالاخره توی چشماش نگاه کردم گفتم: _نه ، رسیدن. ولی وقتی کسی که آتیش رو روشن کرده از مواد تسریع کننده استفاده کنه، آتیش داغ تر و سریع تر می سوزه. پرسید: _یکی عمدا آتیش رو روشن کرده؟ لبهاش جمع شد، انزجار توی صداش معلوم بود. _اینکه یکی عمدا خونه تو رو با همه تون توش آتیش بزنه. معلومه که عصبانی هستی. منم بودم عصبانی میشدم، چطور کسی می تونه همچین کاری بکنه؟ _یکی این کارو کرد، و یکی هم ازش خوشحال شد. _می دونی کار کیه؟ دستام رو روناش سفت شد، یکهو نگران شدم که فرار کنه و دلم می خواست نگهش دارم. گفتم: _آره، میدونم _خب؟ می خوای بگی کیه یا چی سرش اومده؟ یا اونم یه جور رازه؟ صداش خیلی آروم بود، ناراحتی توش باعث شد سینه ام تنگ بشه. _یه راز بوده. رازی که ازت پنهون کردم، ولی فکر می کنم باید بدونی. _باشه. یه کم می ترسم، ولی دوست دارم بیشتر در موردش بهم بگی. تو یه جورایی منو از خیلی چیزا دور نگه داشتی و باعث شده فکر کنم که شاید این رابطه برات زود تموم بشه. انگار نمی خواستی من توی زندگیت دخیل بشم، برای همین راحت تر بود که منو ازش حذف کنی. _نه، شورشی، من داشتم تو رو توی زندگیم می بافتم، حتی وقتی نمی خواستم. _ولی الان می خوای من توی زندگیت باشم؟ _آره میخوام

#رمان_روک_و_یاغی #part_418 _خیلی قشنگه، و میتونی اینجا نگهش داری. نمیذارم هیچ اتفاقی براش بیفته. چرا پدر مادرت اینو داشتن؟ چرخیدم، نشستم رو صندلی که گوشه اتاق داشت، پشتش به من بود و هنوز به نقاشی زل زده بود. در حالی که سعی کردم عصبانیتی که داشت میومد بیرون رو کنترل کنم گفتم: _اونا دلال هنری بودن. بیشتر با نقاشی های گرون قیمت کار میکردن. صدها تا توی خونه داشتن تقصیر اون نبود، تقصیر پدرش بود که همه چیزو از بین برد. _بعضی وقتا، از این همه آشغالی که به دیوارا آویزون میکردن خیلی کلافه میشدم، ولی بقیه همه سوختن. دو تا نقاشی پیدا کردم که مونده بود، و این یکی از اونها بود. ایوی اون یکی رو یه جایی قایم کرده. از خونه مون چیزی جز خاکستر نمونده بود. فکم سفت شد، لبم از عصبانیت پیچ خورد و باعث شد اون یه قدم عقب بره. سعی کردم جلوشو بگیرم، ولی زنده کردن خاطرات، هر درد و یادآوری از اونا رو برگردوند. _از پدر مادرم چیزی جز خاکستر نمونده بود. چشماش گرد شد، ولی به من نگاه نکرد. هنوز چشماش به نقاشی بود. _تصورش کن. یه توده خاکستر تمام چیزیه که از زندگیت مونده و اونا باید توش بگردن تا استخونای سوخته خانوادت رو پیدا کنن انگار این حرف کار خودشو کرد. حالا برگشت سمت من، صورتش از ناراحتی درهم شد و اومد طرفم. حتی لازم نشد بگم، خودش نشست رو پام. هنوز خون روش و لباسش پاشیده بود، ولی من بیشترشو از صورتش پاک کرده بودم _ روک، متاسفم. خیلی متاسفم. _این گناه های تو نیست که بخوای معذرت خواهی کنی، هست؟

جلد اولش

این دو گانه برام حکم جواهره، جلد اولش که گذاشتم، دومی هم ترجمه کردم، که گذاشته میشه، در حال ویرایشم که فایل شه. خیلی هم معروفه توی دارک رومنس، فوق العادست

#رمان_حالا_تو_مال_منی #جلد_دوم_مجموعه_تصاحب_کردن_اون #خلاصه #محافظ: اون توی خطره. فقط فکر کردن به این موضوع، عقلم رو تهدید میکنه. هر کاری میکنم تا اونو در امان نگه دارم... حتی کارهایی که باهاش موافق نیست. اگه فکر میکنه تعقیب کردنش بد بود، کالیستا قراره سورپرایز بشه. #زندانی: هیدن دیوونه‌ست. و من عاشقشم. چیزی که دوست ندارم روش‌های محافظت کردنشه. به جز اینکه هرچی اوضاع خطرناک‌تر میشه، من بهش نزدیک‌تر میشم. و رازهایی که ازم پنهون میکنه. حالا مال منی، کتاب دوم از دوتایی تصاحب کردن اونه که هیدن و کالیستا در اون بلاخره.... به پایان خوششون میرسن.

photo content

photo content
+1

هیدن بنت